۱۳۹۵ اسفند ۲۹, یکشنبه

بهار, گشودن پنجره‌ها ـ ع . طارق



در دوره‌گردی فصل‌ها، بهار آغازی تکراری‌ است اما تکرار «آغاز» هاست، تنها تکراری‌ است که ملال‌آور نیست. ضربه‌هایی نو بر احساس و عاطفة ماست که تکرارها و روزمره‌گی‌ها آن را از تازگی انداخته است. از این‌رو بهار یک «بازگشت» است؛ بازگشتی نه به پیشین و به کهنگی، بازگشتی به آغاز، به اصل و به سرچشمه. توشه‌گرفتن و به راه‌شتافتنی نیرومند.
 
بهار، انفجار سبز شکفتن است. با هیچ سیم‌خاردار و دست‌بند و زنجیر، هیچ موشک و بمب‌افکن و سلاح اتمی، هیچ حکم تعزیر و فتوای سنگسار، نمی‌شود جلوی آمدنش را گرفت. هیچ نیروی مهیبی در جهان نمی‌تواند میلاد یک شکوفه سپید - صورتی بادام را مانع شود. آمدن بهار حتمی، غیرقابل تأخیر و قانونمند است؛ زیرا شکوفایی، سبزینگی و رهایی در طینت آفرینش و ذات جهان است.
 
بهار، بشارت است؛ بشارت پایان یافتن انجماد و زمهریر، اشارتی است به برخاستن زندگی و حیات و حرکت از دل مرگ، عدم و سکون. ببین چگونه تن‌چروکیده درختان پیر، با گردن‌آویزی از شکوفه‌ها به استقبال بهار آمده‌اند و مگو «از من دیگر گذشته است» و مشو تسلیم به هجوم تازیانه مرگ.
...
بهار به این اعتبار، یک «رستاخیز» است. «رست» و «خیز» ی فراگیر، صحرای محشری است که در آن هر رستنی، با پرچمی سبز، خبر از یک انقلاب بزرگ و یک تغییر در تقدیر می‌دهد. بهار، «قیام» است؛ قیام در برابر جبروت مومی و ناپایای زمستان.
 
اینک بهار آمده است. با لشگری از شکوفه‌های آتشین پرچم، قبراق سوارکارانی سبزینه سپر، تا چشم کار می‌کند، زمین در قرق سپاه بی‌رقیب بهار است. آسمان در آسمان «ابابیل» با «سجیل»‌هایی کوچک بر منقار آمده‌اند و آماده‌اند تا بر ابرهه‌های وهم و یأس و «ناشدن» و «نمی‌توان» یورش ببرند.
 
بازکن پنجره را، تا هجوم طراوت و تازگی، نمور تار کنج‌ها را فتح کند.
بازکن پنجره را، تمام پنجره‌های قلبت را به پیشواز عید ببر، دیوار و کنج و پستو بگذار به کوچه‌درآی و عبور بی‌حا‌ئل شوق را کوزه کوزه دارایی پرکن.
 
ببین نت‌های نافذ ارکستر شاد جیک جیک گنجشکان، چگونه شکست‌خوردگان عقبه‌های سپاه غم را به دوردستهای مرگ تارانده است. جرأت دلیر یک شکوفه شو، در شکفتن از قلب تاریکی‌ها.
 
برخیز! حتی اگر شده از خوانچه شیرینی و نقل در حال عبور از زیر پنجره تنهایی تو، کلوچه‌یی بربا، دهان شیرین‌کن! شیرین شو و شیرینی بگستران! روز اول آفرینش (نوروز) را با روزی نو آغاز کن!
 
برخیز! شوق شکفته در باغچه قلبت را با یک کلام محبت آب بده! با سرانگشتان نیاز کوبة در همسایه را به تپش درآور و گرمای نگاهت را با نگاه بهت‌آمیز او تقسیم کن! گوش‌ها سالهاست که زمزمه «دوستت دارم» نشنوده‌اند، قلبها تشنه یک نگاه مهرآمی‌زند. آه! که گلبرگ خنده‌ها را خشکاندند... برخیز به روبوسی کسی برو که سالها از او روی گردانده‌یی، آینه‌یی در برابر عشق کوچک خود بگذار تا آن را تا نهایت بی‌نهایت تکثیر کنی.
 
روبیدن برفهای هنوز مانده زمستان بر سقف خانه‌های شهر، نیرویی از جنس «عشق» می‌طلبد؛ عشق عمومی، عشق فراگیر، عشق بزرگ.

پنجره بگشا!
بهار
آمده است.
گشودن پنجره‌ها را جار شو!
آری، خود بهار شو!
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ع . طارق

۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

دزدی و اختلاس توسط ایادی رژیم



احمد جنتی: افرادی در جامعه هستند که نان شب ندارند آنوقت اسم حکومت‌مان را هم گذاشته‌ایم اسلامی! 

آخوند محمدرضا زائری: مرد میانسال وقتی از من می‌پرسد: حاج آقا، این اسلام است؟ باید چه جوابی بدهم؟ 

علی جنتی: «چه تعدادی را اعدام کرده‌ایم و اکنون در نوبت اعدام قرار دارند. این آمار شگفت‌انگیز است» 

روحانی: اگر شما اطلاعات، تفنگ، پول و سرمایه، سایت و روزنامه، خبرگزاری را همه را در یک نهاد [سپاه و بسیج] جمع کردید، ابوذر و سلمان هم باشد، فاسد می‌شود. کار ما اشکال دارد. “

علی جنتی: «تمام دخترانی که 30سال از عمر آنها گذشته است، تربیت شده‌ی ما هستند. چرا هرچه زمان می‌گذرد در این زمینه‌ی حجاب پست‌رفت و عقب‌گرد داریم؟» 

***
این روزها هر یک از سران رژیم با سبب و بی‌سبب جلوی میکروفون و دوربین می‌آیند و جملاتی از آن گونه که در ابتدای همین نوشته آمد، بیان می‌کنند، آن‌چنان که گویا آنها خود اپوزیسیون‌اند و فرضا مخالفان و معاندان نظام و قدرت حاکمند! 

کار فساد و ورشکستگی معنوی نظام آن چنان بالا گرفته و جدایی و انشقاق بین حاکمیت و مردم آن چنان عمق یافته که گاهی اوقات سرکردگان نظام از این‌که قدرت تاثیر‌گذاری معنوی بر جامعه را ندارند، آه و ناله می‌کنند.

بدتر از ناتوانی در تاثیر‌گذاری بر جامعه، وضعیت کسانی است که گسست بزرگی بین خود و فرزندانشان احساس می‌کنند. برخی‌ها فرزندانشان عملاً به مخالفان نظام پیوسته‌اند و برخی دیگر فرزندانشان به جناح مقابل اسباب کشی کرده‌اند. البته این گسست همیشه از سمت به‌اصطلاح اصول‌گرایان به سوی دیگران و خارج از چارچوبه نظام بوده وفرضا کمتر موردی دیده شده که فرزند یک به‌اصطلاح اصلاح‌طلب برود و عضو لباس شخصی‌ها و قرارگاه عمار! بشود.

اینک قرار گرفتن فرزندان زعمای قوم در جناح رقیب به یک امر عادی تبدیل شده، مانند فرزندان خزعلی و جنتی و بهشتی و مطهری و حتی فرزندان خود خمینی! که حرف و سخنی غیر از اباطیل پدرانشان از خود صادر می‌کنند.

و از این‌ها ورشکسته‌تر کسانی هستند که با همه خشونت ذاتی و اخلاق فاشیستی‌شان، در همین زمانی که خود زنده‌اند، توان حفظ و نگه‌داری بچه‌های خودشان را هم در جبهه خودشان ندارند. به‌عنوان نمونه به این چند جمله از پاسدار سعید قاسمی نگاه کنید:
”امروز وقتی دختر و پسرها از خانه خارج می‌شوند، اگر شب سالم به خانه رسیدند باید دستشان را بوسید. فراموش نمی‌کنیم که در یکی از دانشگاههای ما، عکس مریم رجوی... را بلند کرده و نام او را در میان فارغ‌التحصیلان این دانشگاه قرار می‌دهند، اما دریغ از یک کلمه دفاع از ارزش‌های اسلام، انقلاب، ولایت، شهدا و امام شهیدان “

این مشکل البته یک معضل صرفاً خانوادگی نیست و کمی ریشه‌ای‌تر از این حرف‌هاست. اینک دیرگاهیست که حوزه‌های علمیة آخوندی که عمق اید‌ئولوژیک نظام محسوب می‌شوند در یک گسست تاریخی و پر شتاب، در حال فاصله گرفتن از نظام حاکم‌اند. همین شهریور 95 بود که شیخ محمد یزدی عضو هیأت‌رئیسه خبرگان، لب به شکایت از حوزه‌های آخوندی گشود و گفت: ”‌نگرانی اول من این است که در حوزه، متأسفانه درس و بحثها به سمت جدایی دین از سیاست حرکت می‌کند لذا نمایندگان طلاب باید آنان را تحت نظر و کنترل داشته باشند“. روز 18 دی 95 پاسدار سعید قاسمی نکته‌یی گفت که دیگر یک بحث خانوادگی نبود. قاسمی در توصیف روزهای درگیری با مجاهدین یا روزهایی در قیام 88 گفت: ”روزهای اول انقلاب بمن می‌گفتند بیا تمامه کار، چهارراه انقلاب مسعود رجوی  و جماعت اینها دارند جمع می‌کنند. تمام بود پسرم، آدم و بسییجی‌های که بودند توی شرکت نفت  و جاهای دیگر می‌آمدند التماس می‌کردند به فرمانده بسیج، آقا اسم ما را به‌عنوان بسیجی پاک کن دیگه تمومه، امر بر خیلی‌ها مسجل شده بود که دیگه تمامه“ و حالا نکته جالب این است که پس از گذشت سه دهه از آن روزهایی که قاسمی می‌گوید و پس از گذشت 8-7سال از قیام 88 باز هم همین روند ادامه دارد! و ریزش بسیجی‌ها و پاسداران به امری عادی در نظام تبدیل شده و کار به جایی کشیده که آخوندها برای پر کردن جای خالی جوانان ایرانی در صفوف پاسداران جنایت‌کار و بسیجی‌های آدمکش، باید بروند از افغانستان و پاکستان مزدور استخدام کنند یا با اعطای کارت اقامت دایم به مهاجران مستاصل و بی‌پناه افغان پس از کشته شدنشان در جبهه‌های سوریه، مشکل خالی بودن صفوف نیروهایشان را حل و فصل کنند.

اگر با اندکی دقت به روزنامه‌های رژیم نگاه کنیم، علل چنین گسست بزرگی را به‌راحتی می‌توان دریافت. ذیلا به چند علت از زبان خود آخوندها اشاره می‌شود:
روز 19اسفند 95 دادستان کل آخوندها محمد جعفر منتظری به خبرگزاری صدا و سیمای نظام گفت: ”فریاد مردم بلنده.. 38سال از انقلاب میگذره ما نتونستیم هنوز گرد ننگین رباخواری و نزول خواری رو از بانکها و سیستم بان کی‌مون بزدائیم“بعد هم با تمسخر گفت: ”جامعه اسلامی قرآنی! با اقتصاد مبتنی بر نزول و رباخواری!؟“

البته علت فقط مشکل اقتصادی نیست، مردمی که نمی‌توانند حرف دل خود را بزنند، مردمی که نمی‌توانند در یک رقابت معمول و شرافتمندانه، از موقعیت‌های اجتماعی برابر بهرمند شوند، مردمی که نه امنیت شغلی دارند، نه امنیت اقتصادی و نه امنیت قضایی و اجتماعی، چگونه می‌توانند در چارچوبهای شناخته شده و متعارف نظام سیاسی حاکم، باقی بمانند؟ 

مردم وقتی می‌بینند که در تمامی این سال‌ها، در حالی‌که مستمرا از بلندگوهای رسمی نظام شعار مرگ بر آمریکا پخش می‌شود اما همزمان و در تمامی دولتهای این نظام، ارتباط پنهانی و بده و بستانهای اقتصادی و سیاسی با ”شیطان بزرگ“ دمی قطع نشده. چگونه احساس خیانت شدگی، تحمیق. اهانت و دست‌کم گرفته شدن از طرف نظام عارضشان نشود!؟ کمتر کسی است که از ارتباط‌های پنهانی خمینی با آمریکا بی‌خبر باشد، و حالا همین اردیبهشت سال 95 بود که روزنامه فاشیستی جوان ارگان پاسداران خمینی نوشت: ”همه دولتهای 27سال گذشته علناً یا پنهان به‌دنبال مذاکره با آمریکا بوده‌اند! “

از سوی دیگر، همه مردم خوب به یاد دارند روزی که خمینی بر سرکار آمد، آخوندها آه در بساط نداشتند، هیچ‌کدامشان صاحب کارخانه و معدن و پاساژ‌های چند ده طبقه نبودند، هیچ کدامشان کاخ و ویلاهای آن‌چنانی نداشتند، ملک و املاکی در خارجه نداشتند، بچه‌هایشان حداکثر در مدارس متوسط الحال درس می‌خواندند و کمتر کسی از آنها توان اعزام فرزندش برای تحصیل به خارجه را داشت، اما این روزها فقیرترین آخوند‌ها و طلبه‌های ساده درس خارج خامنه‌ای با خودروهای اشرافی به کلاس درس مرشد بیسوادشان می‌روند.

حساب پول و املاک آخوندها از دست دررفته آنهم در مملکتی که فقر و بیکاری از سر و روی مردمش می‌بارد و 11 میلیون بیکار دارد. میلیونها فارغ‌التحصیل بیکار دارد، تعداد کودکان کار  و زنان خیابانی‌اش از حد و شمار بیرون است و تن فروشی برای امرار معاش، به یک شغل معمولی با فرهنگ و اصطلاحات خاص خودش تبدیل و از طرف آخوندهای جنایتکار هم پذیرفته شده.

در ریشه یابی آن گسست بزرگ‌ بین مردم و نظام، آخوندها می‌توانند تمامی توضیح المسایل‌های خود و پیشینیانشان را صدها بار بخوانند و مرور کنند، اما علت این همه کینه مردم نسبت به خود را، نه در کتاب‌ها بلکه در جنایتی که در حق انقلاب 57 کردند، خواهند یافت. انقلابی که برای استقلال و آزادی بود و اینک وسیله نابودی حرث و نسل این مملکت، محو کردن طبقه متوسط و طبقه کارگر ایران و ظهور کاست جدیدی به نام ”آخوندها “ شده.

کاستی به‌شدت ثروتمند، قدرتمند و بیرحم. کاستی که طبعاً آماج بیشترین خشم و کینه مردم و تمامی اقشار جامعه است. کاستی که حتی در درون خویش با بحران انشقاق و چنددستگی روبه‌روست! تا روزی که فشار بیرونی و چنددستگی درونی، آن را از بنیان در هم کوبد.

۱۳۹۵ اسفند ۲۳, دوشنبه

آهنگ رام: ما ادامه مسیری هستیم که به آزادی ختم می شود



دور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نَبَرَد بار به منزل
حافظ

با خواندن و دیدن اعدامها که تعدادشان هر روز در رژیم آخوندی بالاتر می رود دگرگون میشوم. جنایت آنها از حد گذشته است. در واقع آخوندها جنایت را که نشانه خشونت ذاتی آنهاست از همان روز اول در همه جا بنا کرده و این خشونت را در جامعه نهادینه کرده اند.
جامعه شناسان خشونت و انواع آنرا به گروههای بسیار مختلف تقسیم کرده اند. ( در رژیم آخوندی در بیشتر موارد خشونت ها بر زنان و دختران کشور مان اعمال میشوند.)
در اینجا تنها به چهار دسته از آنها اشاره می شود:
۱. خشونت در قانون
بر اساس اصل ۱۵۶ قانون اساسی رژیم آخوندی، قوه قضاییه، قوه ای است مستقل که پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی و مسئول تحقق بخشیدن به عدالت است ...!
در رژیم آخوندها نه تنها قوه قضاییه مستقل نیست بلکه دشمن حقوق فردی و اجتماعی مردم، همینطور مسئول پیاده کردن بی عدالتی، ظلم و جنایت در تمام کشور است !!

به گزارش باشگاه خبر نگاران جوان ۲۴ مهر ۱۳۹۲ گروه اجتماعی حقوق قضایی، قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲ با اصلاح و بازنگری در موارد مختلف، نقایص قانون گذشته را مرتفع و راهکارهای قانونی دیگری ارائه داده است...
برای اثبات خلاف این مسئله و اینکه قانون جزای اسلامی رژیم در اساس تغییری نکرده، و تنها در بعضی موارد، آن هم بیشتر مسائل حاشیه ای، شکل و فرم آن عوض شده ؛ در اینجا به چند ماده از قانون مجازات اسلامی جدید آخوندها اشاره میکنم:
ماده ۱۴۷: سن بلوغ در دختران و پسران به ترتیب ۹ و ۱۵ سال قمری است .
ماده ۲۷۸: حد سرقت به شرح زیر است:
الف) در مرتبه اول قطع چهار انگشت دست سارق از انتهای آن است، به طوری که انگشت شست و کف دست باقی می ماند.
ب) در مرتبه دوم، قطع پای چپ سارق از پایین برآمدگی است، به نحوی که نصف قدم و مقداری از محل مسح باقی می ماند.
پ) در مرتبه سوم حبس ابد است.
ت) در مرتبه چهارم اعدام است، هر چند سارق در زندان باشد...

درماده ۳۹۳ در قصاص عضو، در تبصره این ماده آمده است: در صورتی که مجرم دست راست نداشته باشد دست چپ او و چنانچه دست چپ هم نداشته باشد پای او قصاص می
شود.
ماده ۴۰۲ تا ماه ۴۱۵،  قصاص چشم، قطع لاله گوش، قطع بینی یا گوش، قطع زبان یا لب و دندان تعیین شده اند.
ماده ۴۳۹: ابزار قطع و جرح در قصاص عضو باید تیز، غیر آلوده و مناسب با اجرای قصاص باشد.....
ماده ۴۴۴: قصاص کردن مرتکب در جنایت بر عضو باید بدون بیهوش کردن و یا بی حس کردن عضو حق مجنی علیه است، مگر اینکه جنایت در حالت بیهوشی یا بی حسی مجنی علیه اتفاق افتاده باشد.
در این ماده رژیم آنچنان از جنایت میگوید که گویی خودش دارد کار دیگری از آن انجام میدهد.!
ماده ۵۵۰: دیه قتل زن نصف دیه مرد است.

در ماده ۲۲۵ مجازات رجم تعیین شده است. این مجازات می تواند بر طبق شرایطی به اعدام یا ۱۰۰ ضربه شلاق برای هر یک از طرفین تغییر کند.
قانون مجازات اسلامی جدید رژیم مانند قانون قبلی یک قانون قرون وسطایی است که در آن مجازاتهای سنگسار، شلاق، قطع عضو و اعدام تعیین شده است.این قانون تنها با اندکی تغییر در ظاهر همچنان به قوت خود باقی است.

۲. خشونت های خانگی
از انواع خشونت های خانگی در رژیم آخوندها می توان به مثال های زیر اشاره کرد:
خشونت های کلامی و روانی مانند تحقیر و تهدید. خشونت های فیزیکی و جسمی مانند ضربه زدن به سر و بدن و تجاوز در ازدواج. چون این خشونت ها در خانه انجام می گیرند و در رژیم آخوندها مردان رئیس خانواده هستند بنابراین عملآ جرم محسوب نمی شوند.
قتل های ناموسی نیز از خشونت های خانگی محسوب می شوند که تنها زنان و دختران از قربانیان آن هستند و با اینکه این خشونت ها توسط مردان خویشاوند آنها و در بیشتر موارد در منزل که یک محیط خصوصی است انجام می گیرند، ولی یک امر خصوصی به حساب نمی آیند بلکه قتل عمد، بشمار می آیند .
 یک شک و یک ظن، گاه برای این نوع قتل کافی است و احتیاج به شهود و اثبات هم ندارد. ( خبر آنلاین چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲ قفل های ناموسی) زنان به علت ننگین کردن شرافت خانواده خود و حتی گاه به خاطر تجاوزی که به آنها شده است توسط برادر، پدر،همسر یا برادر شوهر ( به طور مثال به دلیل طلاق گرفتن از شوهر) به قتل می رسند. با این حال در تمام این سالها عملآ این نوع جنایات توسط آخوندها مجازات نشده اند.
زنانی که قربانیان خشونت های خانگی هستند نمی دانند به کجا پناه ببرند. این یکی از اصلی ترین دلایل خودکشی زنان در رژیم آخوندهاست.

۳.  خشونت های اجتماعی
در اینجا می توان دستگیری مردم توسط مآموران رژیم به خاطر شرکت در تظاهرات مسالمت آمیز، استفاده از حق آزادی بیان یا پوشش یا شرکت در مهمانی های مختلط اگر چه در بیشتر مواقع در منزل و محیطهای خصوصی جشن گرفته میشوند را نام برد. شرکت در این مهمانی ها در بیشتر موارد مجاز ات شلاق دارند.
از دیگر مثالهای خشونت در جامعه میتوان آزار و اذیت زنان به دلیل باصطلاح بد حجابی توسط نیروهای انتظامی و پلیس و مآ موران سرکوبگر و لباسها شخصی ها، اسید پاشی بر روی زنها و تبعیض و تفکیک جنسی در دانشگاه ها و در مشاغل را نام برد.

۴. خشونت در زندانها
در اینجا خشونت و شکنجه های وحشیانه رژیم آخوندی بر روی زنان و مردان هر دو اعمال می شود ولی زنان به خاطر شرایط فیزیکی و طبیعی آنها آسیب پذیرترند و دست شکنجه گران در آزار و اذیت آنها باز تر است.
در ماده ۱۶۹ قانون مجازات اسلامی جدید آمده است:
اقراری که تحت اکراه ( منظور وادار کردن کسی به انجام کاری است که به آن مایل نیست) اجبار و شکنجه یا اذیت و آزار روحی یا جسمی اخذ شود فاقد ارزش و اعتبار است و دادگاه مکلف است از متهم تحقیق مجدد نماید.
در وضع این ماده رژیم آگاهانه برای چند لحظه فراموش کرد که در این ۳۸ سال چه شکنجه هایی بر روی زندانیان انجام داده تا از آنها اقرار بگیرد، او به روی خود نیاورد که مردم همه جنایات او در باره اقرار گرفتن از زندانیان را می دانند. خواست او تحمیل کردن یک ماده مدرن به مردم بود و اهمیت نداد که تنها در چند ماده آنطرف تر مجازاتهای قرون وسطایی اش خلاف این مدرنیته را ثابت خواهد کرد.

رژیم آخوندها خشونت را در همه جا نهادینه کرده است.
در این ماههای آخر آمار اعدام ها و همینطور اعدامها در ملآ عام بسیار درد آور است . آیا رژیم برای ایجاد رعب و وحشت این جنایات را مرتکب میشود؟
از دید برخی جامعه شناسان نهادینه کردن خشونت در جامعه دراثر اعدام در ملآ عام به این خاطر است که مردم واکسیته شوند و بزرگی و اهمیت خشونت از چشم آنها بیفتد .
تا این اعدامها برایشان بعد از مدتی عادی شود .آین جامعه شناسان معتقدند که از این طریق رژیم فکر میکند که اگر مردم به خشونت به عنوان یک مسئله عادی نگاه کنند با رژیم همسو می شوند و دیگر علیه آن حرکت نمی کنند وبه همین خاطر رژیم مردم را به خشونت دعوت می کند. از معدود اجتماعات مردم که رژیم از آن استقبال میکند برای دیدن اعدام در ملآ عام است.
از اینکه آخوندها با مردم در همه جا با خشونت روبرو می شوند شکی نیست. ولی ریشه اصلی خشونت در ترس است. خواست رژیم با اعدام ها در ملآ عام ایجاد رعب و وحشت است. ولی دلیل اصلی تر و مهمتر آن ترس خود رژیم از مردم است. آنها برای پیشگیری از عواقب اعتراضات گسترده مردمی علیه خودشان این اعدامها در ملآ عام را انجام می دهند. استقبال آخوندها از اجتماع مردم برای دیدن اعدامها به این دلیل است که این تجمع ترس و وحشت رژیم را برای مدت بسیار کوتاهی پنهان کرده و نوعی قدرت کاذب و کوتاه مدت به رژیم می بخشدکه یه خیال خودش مردم را ترسانده و دیگر کسی جرآت ندارد علیه او برخیزد. این بزرگترین ضعف رژیم در مقابل قدرت مردم است.

بعد از خواندن نامه آقای منتظری در باره جنایات هولناک رژیم علیه دختر بچه های بی گناه و بی دفاع ۱۳ ساله که توسط قوه قضاییه رژیم آخوندی در سال ۶۰ صورت گرفته و آگاهی از این مسئله که بسیاری از آنها به خاطر تند زبانی اعدام شده اند، دخترانی که بر طبق قوانین متمدن کشورهای دنیا کودک محسوب می شوند، بسیار تحت تآثیر قرار گرفتم که باعث نوشتن این مطلب و اشاره به خشونتهای رژیم آخوندی شد که همه ما از آن به خوبی آگاهیم. نتیجه دردناک خواندن این نامه این بود:
از آنجا که بعد از قتل و اعدام، کودک آزاری از بدترین اشکال خشونت محسوب میشود و با توجه به توضیح بالا که به خاطر شرایط طبیعی و جسمی دختران آسیب پذیر تر و دست شکنجه گران در تجاوز و شکنجه و آزار آنها بسیار بازتر است، بنابر این بدترین نوع خشونت اعدام یک دختر بچه ۱۳ ساله بعد از شکنجه های وحشیانه است، جنایتی که رژیم آخوندی تا کنون هزاران بار مرتکب شده است!.
اما خشونت و جنایت آخوندها حرف آخر را نمی زند، بلکه این رشادت و قهرمانی های بهترین فرزندان ایران زمین در مقاومت بی نظیرشان است که در نهایت تعیین کننده است. مقاومت با شکوهی که در آن عشق به مردم و آزادی موج می زند.
عشق نشانم بده، صبر و قرارم بده
از سر کوی نگار یک خبر خوش بیار
مقصد یاران کجاست، آنکه نداند فناست
پس تو هم ای بی قرار، یک خبر خوش بیار
            ”عماد رام“



«...ماهی سیاه ناچار راه افتاد. امّا همینطور سؤال پشت سر سؤال بود که دایم از خودش می‌ کرد:
 "ببینم، راستی جویبار به دریا می ریزد؟
نکند که سقائک زورش به من برسد؟
راستی، ارّه ‌ماهی دلش می‌ آید همجنس ‌های خودش را بکشد و بخورد؟
پرندۀ ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟"
ماهی کوچولو، شنا کنان، می‌ رفت و فکر می‌ کرد. در هر وجبِ راه چیز تازه‌ یی می‌ دید و یاد می‌ گرفت...
 ماهی های ریزه گفتند: "حضرت آقای مرغ سقّا! ما که کاری نکرده ایم؛ ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده..."
 ماهی کوچولو گفت: "ترسوها! خیال کرده اید این مرغ حیله گر، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟"
 ماهی‌های ریزه گفتند: "تو هیچ نمی ‌فهمی چه داری می‌ گویی. حالا می‌بینی حضرت آقای مرغ سقّا چطور ما را می‌ بخشند و تو را قورت می‌دهند!"
 مرغ سقّا گفت: "آره، می‌بخشمتان، امّا به یک شرط".
 ماهی‌های ریزه گفتند: "شرطتان را بفرمایید، قربان!"
 مرغ سقّا گفت: "این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید".
 ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه‌ ها گفت: "قبول نکنید! این مرغ حیله‌ گر می‌خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه‌ یی دارم ..."
 امّا ماهی ریزه‌ ها آنقدر در فکر رهایی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه‌ کوچولو.
 ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می ‌نشست و آهسته می گفت: "ترسوها، به هر حال گیر افتاده ‌اید و راه فراری ندارید، زورتان هم به من نمی‌ رسد".
 ماهی های ریزه گفتند: "باید خفه‌ ات کنیم. ما آزادی می‌خواهیم!" ماهی سیاه گفت: "عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی‌ کنید. گولش را نخورید!"
 ماهی ریزه ها گفتند: "تو این حرف را برای این می‌زنی که جان خودت را نجات بدهی، و گرنه، اصلاً فکر ما را نمی‌ کنی!"
 ماهی سیاه گفت: "پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی‌های بیجان، خود را به مردن می‌زنم، آن وقت ببینیم مرغ سقّا شما را رها خواهد کرد یا نه، و اگر حرف مرا قبول نکنید، با این خنجر همه ‌تان را می‌کشم یا کیسه را پاره پاره می‌کنم و در می‌ روم و شما ..."
 یکی از ماهی‌ها وسط حرفش دوید و داد زد: "بس کن دیگر! من تحمّل این حرفها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
 ماهی سیاه گریۀ او را که دید، گفت: "این بچّه ننۀ ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟"
 بعد خنجرش را درآورد و جلو چشم ماهیهای ریزه گرفت. آنها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند. ماهی سیاه خود را به مردن زد و آنها بالا آمدند و گفتند: "حضرت آقای مرغ سقّا، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم ..."
 مرغ سقّا خندید و گفت: "کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می‌دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!"
 ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقّا ردشدند و کارشان ساخته شد. امّا ماهی سیاه، همان وقت، خنجرش را کشید و به یک ضربت، دیوارۀ کیسه را شکافت و دررفت. مرغ سقّا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید، امّا نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند.
ماهی سیاه رفت و رفت، و باز هم رفت...». 

۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

دربازکنیدش، آواز کنیدش



دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این‌روی من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبری‌ست کز آن شاخ نباتم دادند
روزهایی بود غلط پندارانه برآن بودم‌ ، که دیگر سازمان محبوبم را نخواهم دید. دیگر با یارانم نخواهم بود؛ آنان که سلول به سلولمان در همدردی و هم نفسی با هم سرشته است. رفیق روزهای سخت و لحظه‌های سخت‌تر هم بوده‌ایم؛ آنان که بیش از خواهر و برادر تنی دوستشان دارم و دوستم دارند. می‌پنداشتم دیگر نخواهم بود تا ببینمشان و دیگر نخواهند بود تا ببینندم. تنها به این فکر می‌کردم که مجاهد بودنم را - چون قطره‌یی شبنم در برهوت تفته کویر- بچسبم. به آن عشق بورزم تا چنان‌چه اگر روزی در زیج سیاهچالی سنگین‌دل یا جزیره‌یی پرت افتاده‌ ، تنها افتادم‌ ، با این شبچراغ حرمان‌سوز، لحظات صعب را برتابم و دلم با این نور خوش باشد که بگویم:
دوست گو یارشود‌ ، هر دو جهان دشمن باش
بخت‌ ، گو پشت مکن‌ ، روی زمین لشگر باش
«شب تاریکی بود و بیم موج و گردابی حائل» و ما بر «سبکبالان ساحل‌ها» ی عافیت غبطه می‌خوردیم. آه! که عمر عزیزترین ودیعه هستی است وقتی آن را قطره قطره به پای یک آرمان نثار می‌کنی‌ ، آن آرمان مانند جان برایت عزیز می‌شود.

آماده بودیم تا برای نخستین بار پس از یک صد سال ناکامی برویم تا التماس نگاه اشک‌آلود دخترکان را‌ ، پاسخی از نوازش و خورشید باشیم‌ ، اما ناخواسته در شعله‌های جنگی که به ما مربوط نبود گرفتار آمدیم.
گفتند: «تسلیم» گفتیم: «هرگز!»، مجاهد تسلیم نمی‌شود‌.
گفتند: «سلاحهایتان!...
گفتند: «تحت نظر»، تحمل کردیم. گفتند: «مصاحبه»، گفتیم: باشد... امروز‌ ، فردا‌ ، هربار‌ ، هرلحظه‌ ، ابتلا پشت سر ابتلا‌ ، آزمایش فراروی آزمایش. جام شوکران به نای ما چه گوارا  بود! آخر مسئول اولمان‌ ، پیشتاز «صبر جمیل» بود. از ابتدای انتخابش از خدا‌ ، امتحان بیشتری طلبیده و گفته بود:
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم.
در تمام «شهر»، پرچم سرخ برافراشتیم. تمام کوچه و خیابان را با قامتمان سنگر بستیم. واژه خجسته «صبر» ورد تکراری ما شد. بی‌شلیک هیچ گلوله‌یی نفر به نفر‌ ، سنگر به سنگر‌ ، جنگیدیم. گلوله‌های ما اشک و حقانیت‌ ، تصویر معصوم شهیدانمان‌ ، ساز و ترانه و سرود. درِ قلبها را با تپش قلبهایمان بارها کوبیدیم. خاک از ما خاک شدن را در برابر دیگران یاد گرفت. به سماجت، سماجت آموختیم.
گفتند: «شهر را خالی کنید. صلیب خویش به دوش بگیرید». اولتیماتوم دادند اما ما ساختیم و ساختیم و ساختیم. هر خشت درحکم یک گلوله بود. هر ساختمان یک جبهه نبرد. چه جبهه‌هایی! موزه و مزار و حافظیه و امجدیه... سرانجام ابرام چشمه‌ ، سنگ خارا را شکافت. غول ناباوری به زانو درآمد. خود را - به انکار کنندگانمان- تحمیل کردیم.

و در حماسه تبدیل «سنگستان» به «گلستان» دست در دست با هم خواندیم:
«... گر چه در لیبرتی
زیر اتمسفر مرگ
هیچ جایی در هر ثانیه ایمن نیست
اما این‌جا جایی است که ما
شهری از آینه را در بغل سنگ‌ترین کینه بیداد نگه‌داشته‌ایم
لیبرتی خاکی است
که در آن ایمان دوشادوش اراده
با دستانی خالی
می‌خواهد
تا بهشتی سازد بر گرده خاک
...
راستی لیبرتی را
چه کسی اردوگاه ترانزیت موقت می‌خواست؟
نام تاریکش لعنت باران باد!
***
اینک کارنامه افتخار «پایداری پر شکوه» در دست‌ ، آمده‌ایم. امروز روز مزمزه پیروزی‌ست.
کوچه‌ها و خیابان ورودی «اشرف» در آلبانی، لبریز حضور ماست. آمده‌ایم. مانند رودی بی‌انتها. شهیدانمان نیز با مایند. آنها سرشارتر از ما. کاروانی از قلبهای عاشق آزادیخواهان جهان با ماست. این همه چگونه در این‌جا گرد آمده‌ایم؟! سالها این چنین گرد نیامده بودیم. آمده‌ایم، تا پس از انتقالی بزرگ و معجزه‌وار، تمامت شوق را در تازه‌ترین جبهه نبرد. (اشرف جدید) فریاد کنیم.
این‌جا را می‌توان به تعبیری «امجدیه» نیز نامید. این‌جا رایت افراشته یک استراتژی پیروزمند در نبرد مهیب بودن و نبودن در اهتزاز است. امجدیه بدون «مسعود» نمی‌شود. من هم تصدیق می‌کنم. اما آیا او را در راه ندیدید؟ کی ندیده است؟ این‌جا‌ ، آنجا‌ ، همه جا پر مسعود است.
در دو سوی فرش سرخ استقبال به دیدگان غرورمند و شاد زنان و مردان مجاهد را می‌نگرم. رودی از پرچم و دست، لبخند و نگاه و سلام و درود، هم‌چنان جاری‌ست. اشرفی‌ها، هم‌چنان در کاروانی به قدمت سالهای تولد سازمانشان در حال سرازیر شدن به اشرف سوم هستند. چه کسی می‌داند خبر چیست؟

***
سوالهای من‌ ، سوالهای کوچکی بود. دلنگرانی‌هایم‌ ، محصول لحظه‌های ناپایدار کسی بود که پیش از پرتاب خود از فراز آبشار‌ ، به خیس شدن لباسهایش می‌اندیشید. عشق خود جواب جوابهاست. در معادله عشق‌ ، «ناممکن‌ها»، به جواب محتوم «ممکن» راه می‌برند. خواجه شیراز جواب را پیش از این داده است.

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است‌ ، شرح آرزومندی
اعتراف می‌کنم که شاعرم؛ یا متهم به شاعری؛ اما نه شاعری که بتواند با کمند واژه‌ها بر اوج کنگره ناهیدسای عشق دست بیازد. اوجهایی هست؛ اوجهایی که حتی شعر را به آن راهی نیست. بسیار طی این سالها در میان مجاهدین، واژه کم آورده‌ام. من همیشه واژه کم می‌آورم. امروز از آن روزهایی است که کمیت کلام باز می‌ماند. باید به صدای دل گوش سپرد. دیرسالی است دریافته‌ام برای نفس کشیدن در جمع عاشقان‌ ، باید به رنگ چشمان آنان مسلح شد. جنس قلب آنها را باید به عاریت گرفت. این‌جا به جای حنجره‌ ، چشمها سخن می‌گویند. دل را باید عریان کرد و سخن گفتن دیگری را یاد گرفت. باید «چشمها را شست‌ ، دوباره زیر باران باید رفت». یادش به خیر! سهراب سپهری که شعرهایش را در باران شست و با بالهای خیس‌ ، پرکشید.

***
امروز مریم آمده است تا عبورکنندگان از میان دریای آتش‌ها، به سلامت جستگان از کام اژدرها را از نزدیک دیدار کند. چه کسی به دیدار چه کسی آمده است؟! چه کسی برای دیدار مشتاق‌تر است؟! چه کسی، چه کسی را عبور داد؟! چه کسی بیشتر از همه دلتنگ بود و ثانیه‌های بی‌طاقت با پرش بی‌قرار پلکهایش می‌شمرد؟!

...
در دو سوی فرش سرخ، صدا به صدا نمی‌رسد، رنگین‌کمان کوچک هزاران پرچم ایران با شرشره‌های طلایی در زیر بارش کاغذهای رنگی شاد، دنیایی اثیری به‌وجود آورده‌اند. سرک‌کشیدنهای مدام به ابتدای فرش سرخ، تلاشی بی‌ثمر به نظر می‌رسد، هر ثانیه به سنگینی ساعتی در گذر است، هر کس نوبت خود را انتظار می‌کشد تا سخنان زیبای عشق و مشتاقی را که تاکنون به کسی نگفته، به تپش لبها بسپارد.

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟!
ابری که در بیابان بر تشنه‌یی ببارد
...
اینک «او» آمده است، بر فرشی سرخ از گلبرگهای خون شهیدان، با شاخه‌های رز سرخ، یادآورد خاطرات یارانی که در هیأت یکصد و بیست‌هزار کبوتر خونین‌بال پرکشیدند و خونشان در پشت نبض‌های ما بیدار است. او آمده است تا «اشرف» را بر بام جهان بگستراند.

او اکنون، بنا بر رسم همیشگی خود، در پرداخت یکسویه به جگرگوشگانش پیشقدم شده و در قلب خود را برای دوست‌داشتن و نثاری عظیم برای یکایک ما باز کرده است. آری این بار نیز او «در را باز کرده است»، گاه آن است که ما نیز «دربازکنیمش، آواز کنیمش» و در مأموریت سخت و خطیر برای برپایی هزار اشرف سوزان و شعله‌ور در جای جای میهن اسیر او را یار باشیم.

ع. طارق
17اسفند 95

مینا انتظاری: «آزادی و برابری» یک رویا نیست، آرمان ماست!



همزمان با « روز جهانی زن» و ادای احترام به همه زنان آزاده و مبارز میهنم، بطور نمادین از چند زن زنده و برگزیده یاد میکنم که سالهاست دربند و زندانند و تنها جرمشان البته دفاع از «آزادی» است؛ بله آزادی! آزادی اندیشه، آزادی بیان، آزادی انتخاب، آزادی باور و یا عدم باور به هر دین و آئینی، و طبعآ آزادی تلاش و کوشش برای تحقق آرمان «عدالت و برابری»، برای رسیدن به جامعه ای عاری از ستم و نابرابری جنسیتی، و نیل به جایگاهی که حرمت و کرامت انسانی فراتر از هر ارزش دیگری باشد.
فریبا کمال آبادی، مادر سه فرزند و دانش آموخته روانشناسی که فقط بجرم ایمان به آیین بهایی در بیدادگاه اسلامی محکوم به بیست سال زندان شده و اکنون هشت سال است که در زندان و در زنجیر ستمکاران حاکم بسر می برد. این زن آزاداندیش و عدالت خواه، همچنان در کمال مسالمت از حقوق بشر و مقام انسانیت دفاع میکند.

زینب جلالیان، دختر شجاع کردستان که با حکم ناعادلانه «حبس ابد» بیش از هشت سال است در بند و زنجیر می باشد و بدلیل عدم مراقبتهای پزشکی در زندان جانیان حاکم، در خطر نابینایی کامل یک چشم کم سویش قرار دارد. جرم واقعی او بیش از سه کلمه نیست: «دختر مبارز کورد» بودن!


فاطمه مثنی، مادر دو فرزند که به همراه همسرش حسن صادقی حدود سه سال است زندانی ست ... من او را از همان دهه شصت، حدود سی و پنج سال پیش، در زندان بیاد دارم. آن زمان او در حالی که فقط ۱۳ سال داشت به همراه مادرش، «مادرمثنی» و همسر برادرش و دو برادرزاده اش بنامهای زینب و زهره که ۴ و ۶ ساله بودند در زندانهای مخوف اوین و قزل حصار بسر می بردند، در شرایطی که سه برادر مجاهد او اعدام شده بودند و یکی از آنها، زنده یاد علی مثنی، پدر آن دو دخترک خردسال بود. در واقع بطور همزمان سه نسل از این خانواده در اسارت بودند. جرم فاطمه ۱۳ ساله در آنزمان فقط داشتن نسبت خانوداگی با مجاهدین خلق بود!
مادر بزرگ خانواده یعنی «مادر مثنی» بعد از دو دوره دستگیری و تحمل ۸ سال زندان، بدلیل شکنجه های بسیار دچار دردهای شدید استخوانی و بیماریهای مختلف شده بطوریکه اکنون نیز اکثر اوقات بستری است و حتی قادر به نگهداری از نوه هایش، یعنی فرزندان فاطمه و حسن که زندانی هستند نیز نمی باشد. جرم جدید فاطمه و همسرش، برگزاری مراسم یادبود خانوادگی برای پدر همسرش، آقای صادقی که در کمپ لیبرتی بر اثر محاصره پزشکی جان خود را از دست داد، می باشد و به همین جرم این زوج دردمند و داغدار در بیدادگاه آخوندها محکوم به ۱۵ سال زندان شده اند!

مریم اکبری منفرد، مادر سه کودک که به همراه برادرش رضا اکبری منفرد سالهاست بدون حتی یک روز مرخصی زندانی است. او هشتمین سال زندان خود را بجرم تماس تلفنی با بستگانش در کمپ اشرف می گذراند. من او را زمانی که در دهه سیاه شصت خردسال بود و برای ملاقات خواهر بزرگترش رقیه به زندان آمده بود بیاد دارم. رقیه اکبری منفرد، مادر یک کودک، یکی از بهترین دوستان همبندم در زندان بود. او را در مراسم ختم برادرش که در سال شصت تیرباران شده بود دستگیر کردند و بعد به ۱۰ سال زندان محکوم شد و سرانجام در تابستان تبدار ۶۷، بهمراه برادر کوچکترش عبدالرضا که در زمان دستگیری زیر هیجده سال بود و حکمش نیز تمام شده بود، بیرحمانه به دار کشیدند.
 حالا بعد از آنهمه جور و جنایت که طی سی و پنج سال سیاه در حق این خانواده مجاهد روا داشته اند، مریم اکبری منفرد همچنان در بند و زندان بسر می برد. او از سران و سردمداران جمهوری اسلامی چند سوال ساده دارد. او می پرسد:
به چه جرمی چهار خواهر و برادر مرا اعدام کردید؟
رعایت عدالت و حق دفاعشان چه شد؟
مزار آنها کجاست؟....
بله این دادخواهی یک زن آزاده هرچند دربند است که مثل بسیاری از دیگر سالارزنان، جباران را به چالش می کشد.

بی تردید نبرد برابری طلبانه زنان، دوشادوش مردان آزادیخواه ادامه دارد. البته راه سختی در پیش داریم ولی تاریخ تکامل بشری به ما آموخته است که به طلوع خورشید پیروزی و روئیدن بهار آزادی ایمان داشته باشیم. برای ما «آزادی و برابری» یک رویا نیست، این آرمان ماست!
Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Telegram

۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

کاظم مصطفوی : نامه به دخترم




دخترم!
ناديده ام!
ديدنت حرام!

اين سالها مي گذرند
اين سالها مثل عبور سرب داغ 
از رگهاي من مي گذرند...

دخترم!
ناديده اي مرا
سهم ما همين است.
و من دوست ندارم تو را
و هيچ عزيز ديگري را
تا وقتي كه گور خوابي
تنها دارايي خود 
ـ يعني كه گور خود را نيز ـ
از دست مي دهد.
دخترم بيزارم از خودم، از همه، از اين جهان دد.
یا دختر گلفروشي در خيابان گل مي فروشد
بيزارم از اين دنياي ستم.

دخترم
زيباتر از اين ماه رخشان
هرگز نبوده اي
اما من!
تا كارتن خوابي له مي شود زير چرخهاي ماشين اين نظام 
تف كرده ام به اين ماه
تف كرده ام به هست و نيست اين آئين كجمدار
و بوسيده ام
قبضة سلاح آنان را 
كه بر عباي نخ نماي اين نظم شليك كرده اند.

من چگونه نگاه كنم به «عبدالله»
كه دخترش را به ميدان فرستاد
و هنوز بعد از سي سال 
بي شكوه اي مي خندد.
من به «رضا» با «صبا»يش، كه تا آخر ايستاد،
از كدام مهر پدري بگويم؟

دخترم
اينجا چند پدر هست كه دخترانشان را دزديده اند
آنجا 
چند دختر دزديده را 
در حراج به دبي برده اند؟
دخترم
سهم ما تن دادن به اين ستم نيست
سهم ما آسودن بر بالش گرم فراموشي نيست.
سهم ما تف كردن به كلماتي است آلوده به جذام جانيان.


از خانه كه آمدم با مهر همة پدران بودم
و آنگاه كه بغض  سلسلة مادران را ديدم
عهد بستم بر ويراني كاخي
مزين به كاشيهايي از خون
و عكسي از عمامه و لباده.

دخترم بگذار بگويند هرچه مي گويند را
اين راه كه من رفته ام
ـ با دشواريهاي زشت و زيبايش مي گويم ـ
هنوز ادامه دارد
و خيل بي باوران به درد و همدردي نمي فهمند
در آن سوي اين دريا
پشت اين كوه
آن سوي اين شهر
جايي هست كه بايد رفت
شهري هست كه بايد ديدش!

مرا با ارتش گرسنگان
بيكاران، مطرودان و بي خانمانها واگذار
من اسم نوشته ام در كاروان آوارگان
و بي پرده و عيان بگويم
من در برابر شكوه صبح و پرواز بلندشان
اعتراف مي كنم، بي هيچ هراسي از تكرار
من عموي همة گورخوابهايم .
و جنين هاي پيش فروش شده 
پاره هاي تن من هستند.
يعني، در يك كلام
دخترم
بگذر از اين پدر كه گذر ايام
چيزي از عشقش به شليك كم نكرده است.