۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه

ناهید همت آبادی: در گذر از زمان و تاریخ



به نسل دلاوری که در زمانه ی بی آزرم و نزول فضیلتهای آرمانی ـ اخلاقی، وقتی قرارگاه هایشان را نیز به آتش کشیدند تا بیقراران آزادی را یکسر در شعله های افروخته بسوزانند، این نسل بی شباهت اما با ایمان شگرف و باور نادر خویش، در گستردگی آتش و خاکستر نیز پر پرواز گشود و مجاهدگونه دوباره ”قرارگاه بیقراران“ (۱) را بر تیرک آرمان استوار و هیمه ی قلبی سوزان بنا نهاد تا رسالت بر دوش را در هر فراز و فرود، بی تأمل و تردید به ثمر رساند حالا در این گذر اگر ناگزیر یک روز در اشرف بوده و لیبرتی و امروز در آلبانی ”قرارگاه بیقراران“ را برقرار نموده یا در هر دیگر گوشه ی دنیا اما... عزم بی تزلزل و عهد بی تردید یکایکشان شهادت شادمانه ی تاریخ است که قرارگاه قریب نهایی را در ایران خواهند افراشت بی گمان و بیقرار همچنان تا روز مرگ ظالمان...
....در لایه لایه شیارهای همه این پلکهای خستگی و بدنهای زخم آجین، تاریخ ملتی و اوج بلوغ نسلی نهفته است که از ظهور آن گاهی در باورهای مذهبی، مکتبهای فلسفی یا آثار ادبی نیز بشارت داده شده و اینکه ارواح مرده و ارزشهای مسخ شده را احیا و زمانه ی بی آزرم را تعالی خواهد بخشید.
پذیرش چنین رسالت سنگین اما این نسل سر به دار را به ضرورت احیای پیشاپیش خویش و حصول رسم ”خواجه مگو که من منم، من نه منم نه من منم، گر تو تویی و من منم، من نه منم نه من منم“(
۲) آنگونه آگاه نموده که حضور”تبار خداگونه“ و رسالت رهائیبخش آنان را نه فقط در سهولت و صداقت گفتار و کردار بلکه در ایمان و جسارت آرمانی بی حد و حسابشان نیز باید لمس و تجربه کرد.
من نیز بعد از سالها پرسه زدن در خیلی جاها و سرک کشیدن به بسی گوشه کنارها، سرانجام وقتی نومید از جستن ـ حتی با چراغ ـ و نیافتن آنم که آرزوست اما باز ناچار با ناباوری بسیار از یافتن ”دوست“ که با تعریف و معیارهای اخلاقی، علاقه و باورهایم همخوان باشد، راستش بسیار مغرور و خودخواه، هرکس را که دم دستم بود و آمد حسابی پائیدم، با محکی سخت آزمودم و قضاوت کردم تا آخرسر”دوست“ و دنیای گمشده ام را به تصادف در نسلی یافتم و نه در یک تن از آنان یا تک نمودی در میان همه، بلکه در تک تک انسانهای همین نسل رها که پس از بارها سوختن و سپس ققنوس وار از خاکستر خود برخاستن، ”بودن و شدن“ را نیز آنگونه صمیمانه آموختند که در آستانه ی احیای خود و رسالت بر دوش ”یکی در هزاران جذر شدند“ تا عبور از معبر پر هیبت مهر و رهایی را نه در بستر آسایش امن بلکه ناخواسته در شامگاهان سیاه ترس آور سنگرهای سنگلاخ مرگ سرکنند که چنین شد ناچار و کجا باور کند کسی هنوز که با اینهمه حالا هم وقتی ترانه میخوانند، در آه کلامشان، لبخند نگاهشان یا در سکوت پر ازدحامشان حتی روح حیات و ارزشهای بی شباهت حضورشان چنان جاریست که جانم را یکجا از جاذبه ی زندگی و احیای نزدیک حیات سرشار میکند. برای همین یکبار از ”یکی از هزاران“ خواستم صحنه ای از مهیب ترین حماسه های نبرد و زندگی خود را برایم بازگو کند اما حقایق هولناک غول آسا را با چنان سادگی و سهولت تعریف نمود که انگار قصه های دلچسب شبهای کودکی را به زمزمه میخواند و من که تا پیش از آن جز روزمرگی دنیای فروپاشیده ی پیرامون نه دیگر چیزی دیده یا میشناختم، ناخواسته از وسعت باور و وفای آرمانی، ایمان به احیای حقیقت و حیات و ابعاد تحول انسان نه تنها مات و حیرتزده مانده هول برم داشت بلکه راستش بیشتر دچار دریغ و افسوس شدم از اینکه اگر هنوز کسانی بیشمار افسانه های اسطوره ای این نسل بی نظیر را در وسعت شأن و گستردگی ابعاد آن آنگونه که باید و شایسته ی آنست، نمیشناسند تا مثل من برایشان آویزه و انگیزه ی احیای حیات و ارزشهای گمشده ی زمان جاری گردد.
کجاست رستم محبوب میهنم که هفتخوان خواب گونه ی هولناک را در گذری افسانه وار ره سپرد بی آنکه فرصت کند صحنه های کوچکی حتی از حماسه های غول آسای انسانهای روئین روح سرزمین گمشده اش را تماشا کند یا از زبانشان بشنود وقتی اینهمه را نیز به سهولت قصه های سیاحانی تصویر میکنند که روزگاری بس دراز و دور بی زره آهنین و پای پوش پولادین از هزارتوی دام و دخمه های مرگبار گذر کردند و خیل غولان آدمخوار هزاربار بر سر و اندامشان تیرهای زهرآگین بارید، بی اشاره ای کوتاه به اینکه خود خالقان فروتن این اسطوره های افسانه گونه اند و بی آنکه هیچ کس هنوز سهم کوچکی از همه انبوه حکایت و شکوه حماسه های آنان را نقل یا نوشته باشد. تازه همین چند سطر دلخواسته را هم راستش نه خیال کنید من به آسانی بلکه با زحمت و موذیگری بسیار گاه گاهی از زیر زبانشان بیرون کشیده ام آنهم محض دلداری به خودم که امیدم را یکسر گم نکنم که جهان خالی از هر جاذبه یا انگیزه ی بودن و یکسر تهی از سهم رسوم انسانیت شده است و یادم نرود که نسل مجاهد بوده و هست آنهم در غایت واژه و کلامی که اینک در آن غوطه ور است: ”خواجه مگو که من منم، من نه منم نه من منم، گر تو تویی و من منم، من نه منم نه من منم“ حالا اگر روزی در اشرف بودند و لیبرتی یا امروز در آلبانی و شاید هر روز در یک گوشه ی دنیا اما منزلگه آخرشان ایران است بی گمان و بیقرار همچنان تا روز مرگ ظالمان.
۱) عنوان نوشته ای قدیمی از ناهید همت آبادی
۲) مولوی


۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

خواهر کوچک اشک چه می‌خواهد؟ ع . طارق



در این دو نی‌نی؛ این دو پرستوی پرسش سوگوار
چه واژه‌های بلندی‌ست
که شعر تلاوت آنها را کوتاه است؟ 

هزار آینه می‌توان زمزمه کرد
از آن زمزمه‌یی که نجابت رازش، فرونهفتن‌ است
در این دو دریچه طاق‌باز
به خلوت‌ترین نیالوده وجدان
دو التماس نافذ، 
دو تقاضای بی‌جواب، 
چه قلب‌گداز، به معصومیتی کوچک
نماز می‌برند! 

با خلاصه این دو پرستوی سوگوار، بارها
سر بر شانه تنهایی
گریسته‌ام؛ 
آنگاه که نگریستن
ایمان من به اصل شکیب
در تندباد حادثه بود

کدام هق هق عاشق، روزی سرود:
«یک تصویر، گویاتر از هزار کلمه است؟» 
اینک یک جفت چشم
نافذ‌تر از هزار کتاب

خواهرم؛ خواهر کوچک اشک! 
در شعر من
گونه‌های تازه شرم، 
هنوز از شرم، شرم می‌کند
و من در گرانیگاه ساقط انسان
به جستجوی نقطه‌ای برای تعریف «چرا بودن» ام؟ 
قرن‌هاست پوزار می‌کشم

پرانتز احساس را
هنوز بازگذاشته‌ام
تا به دنیا نیامدگان شعر
در قاره‌های دنیایی نو
مگر وصف ارتفاع تو را
واژگانی درخور دریوزه کنند.

***
... 
آه! بغض‌های آواره شعر
داغ مرا دیگر، 
داغ مرا هرگز، 
تسکین نمی‌دهند.


ع. طارق
13اردیبهشت96
.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

مهرداد هرسینی: مناظره بعدی: کشیدن نقاشی با آبرنگ!



افتضاح و ابعاد دو دور از نمایش مناظره میان کاندیداهای «ولایت مدار» برای رسیدن به پست ریاست جمهوری نظام آخوندی به حدی است که شبکه‌های اجتماعی اکنون مملو از «متلک، شعر» و یا انواع و اقسام «جوک و طنز» علیه باندهای حکومتی شده است.

نمونه‌هایی مانند: «صدا و سیما: کاندیداهای محترم تا ساعت 23 فردا شب فرصت دارند کاردستی‌های خود را تحویل دهند!» و یا «مرحله بعد مناظره: 6 تا کلمه میدن میگن باهاش جمله بساز» و نیز «مراحل بعدی مناظرات: کشیدن نقاشی با آبرنگ / طناب کشی / حبس نفس / زووو / اسم فامیل / ماست خوری!» تماما بازتاب عمق تنفر و به سخره گرفتن نمایش انتخابات در درون دیکتاتوری ولی‌فقیه است.

اما صرفنظر از بازتاب اجتماعی قضیه، باید در رابطه با طرح «مهندسی انتخابات» از سوی ولی‌فقیه طلسم شکسته به چند نکته ناگفته اشاره نمود. نخست آنکه از داده‌های حکومتی میدانیم که امسال 1636 نفر خود را داوطلب برای این دور از نمایش انتخابات کردند که طی 5 روز پس از پایان ثبت‌نام، شورای نگهبان صلاحیت 1630 نفر را رد نمود و بدین‌سان تنها به 6 نفر اجازه ورود به میدان بازی را صادر نمود..
حال اگر طی 5 روز فرصت اعلام شده یعنی از پایان ثبت‌نام کاندیداها تا اعلام نتایج، این شورای فرمایشی شبانه‌روزی و بدون وقفه کار و بقول خارجی‌ها «آکورد» کرده و به موضعی بنام «رسیدگی به صلاحیت‌ها» پرداخته باشد، بر این منطق ماده و بازده کار آن با یک حساب سرانگشتی بالغ بر 7200 دقیقه خواهد شد که اگر بر تعداد کل داوطلبان یعنی 1636 نفر تقسیم نمائیم، در آنصورت به رقمی معادل 4 دقیقه و 40 ثانیه برای هر پرونده و هر کاندید خواهیم رسید.!!

ترجمان این جملات بدین معنا است که اساساً تنها کاری را که این شورای تحت قیومت خامنه‌ای انجام نداده، همان بررسی پروند ها بوده. بر این منطق می‌توان به این نتیجه رسید که شورای نگهبان لیست از پیش آماده شده‌ای که شامل تنها 6 کاندید دستچین شده می‌باشد را انتشار بیرونی داده است.
و باز بر این منطق است که می گوئیم «شعبده انتخابات», شعبده‌ای که در هیچ کجای دنیا حتی در خشن‌ترین، دورافتاده‌ترین و جاهل‌ترین و دیکتاتور ترین نظام‌های معاصر سابقه نداشته است.

 سخن از حکومتی است که پایه و اساس آن بر اصل ولایت استوار شده است و بر این منطق، بود و یا نبود جایگاه و ارگانی بنام «نهاد ریاست جمهوری» هیچ تاثیری در کلیت دیکتاتوری ولی‌فقیه نداشته و نخواهد داشت. چراکه بقول آخوند علم الهدی، نماینده خامنه‌ای در مشهد: «چنانچه تبعیت از ولی‌فقیه از سوی کارگزاران کشور وجود نداشته باشد، حکومت آنها نامشروع است حتی اگر تمام مردم کشور به او رأی داده باشند» ( سایت حکومتی انتخاب 7 اردیبهشت 1390)

بهرحال راه انداختن این بازی یعنی مناظرات تلویزیونی به نظر بسیاری از کارشناسان مسائل انتخاباتی، اولا بر خامنه‌ای تحمیل شده است و ثانیا اگر هزار اشکال و ایراد بر آن روا باشد، داری دو فایده هم برای مردم ایران و هم برای مقاومت ایران به‌عنوان نیروی برانداز می‌باشد.
نخست آنکه در اثناء جنگ و جدال باندهای حکومتی بر سر خوان یغمایی بنام «پست ریاست جمهوری» مجموعه‌ای از اطلاعات و اخبار از درون رژیم به بیرون درز می‌کند، که بسیار مفید فایده هستند! مطلع شدن جامعه و به‌ویژه نسل جوان از ابعاد فساد، دزدی، اختلاس، رکود اقتصادی، تورم و گرانی و یا وجود بحران‌های عمیق داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی به یقین به تنفر مردم نسبت به کلیت این نظام غارتگر و سرکوبگر ضریب خواهد زد و خود عامل مهمی برای حرکات اعتراضی بعدی خواهد شد.
سخن آنکه در بلبشوی پدیدار شدن شقه و شکاف در راس نظام آخوندی و از آنجائیکه کاندیدها برای تقرب بیشتر به ولی‌فقیه ناچار هستند تا طرف مقابل را خلع سلاح نمایند و آمارهای مستدل تری از مجموعه بحران‌های نظام را برملا کنند، به یقین مردم تشنه به دستیابی به اطلاعات ونیز گسل‌های اجتماعی اولین برنده این وضعیت خواهند بود.
برای مثال در حالیکه آخوند روحانی سالها «نرخ بیکاری را 12 درصدی» اعلام می کرد، اکنون جناح مقابل یعنی آخوند جنایتکار رئیسی از«بیکاری 30 درصدی» به‌ویژه ن 40 درصدی» در میان جوانان سخن به میان می‌آورد. و یا در نمونه آمار حاشیه‌نشینی شهرها، در حالیکه رئیس «دولت تدبیر و امید» همواره در بوق و کرنای دولتی از «11 میلیون حاشیه‌نشین» سخن می‌گفت، اما اکنون به گفته آخوند رئیسی آمار بالای «18 میلیون» می‌باشد. همچنین پاسدار قالیباف نیز در سخنرانی انتخاباتی خود به گوشه‌ای از بحران‌های اقتصادی و اجتماعی رژیم اعتراف کرد و گفت: «امروز قریب به 10 میلیون از مردم ما در فقر مطلق» و «حدود 25 میلیون جمعیت ما کم‌درآمدها ( بخوانیم فقر نسبی) هستند».

 یک نمونه دیگر این فضاحت به افشاء ابعاد فساد سازمان‌دهی شده در نظام آخوندی بر می‌گردد که اکنون به «صنعتی حکومتی» تبدیل شده است. آخوند دژخیم رئیسی، از آمران قتل‌عام 30 هزار زندانی سیاسی مجاهد و مبارز در سال 67 در نخستین دومین مناظره گفت: ««فساد در کشور ما فراجناحی شده است. مردم، دیگر ظرفیت شنیدن فساد در نظام بانکی و اقتصادی کشور را ندارند. ما در مقابله با فساد هیچ خط قرمزی نداریم. عده‌یی درآمدهای میلیاردی دارند اما از دادن مالیات فرار می‌کنند». ( خبرگزاری حکومتی مهر 12 اردیبهشت 1396)

ملاحظه می‌کنید که این به اصطلاح مناظرات چه منافعی داشته و با انداختن چراغ سوئی به تاریک خانه‌های دزدی، فساد، رانت‌خواری، در حکومت آخوندی، چگونه جامعه از ابعاد مافیای حکومتی و غارت و چپاول اموال ملی مطلع می‌گردد.

اما نکته دیگر همان باز شدن فضای تنفسی برای مردم است. در پروسه این مناظرات اکنون شاهد هستیم که مردم به جان آمده میهن امان چگونه از شکاف در راس حاکمیت استفاده می‌نمایند و به حرکات اعتراضی خود، با برپایی تجمعات، اکسیون های اعتراضی و یا برهم زدن نمایشات رژیم سرعت می‌دهند. بر این اساس باید گفت که این منطق «چرخش دوران» است، منطقی که رژیم را مجبور نموده تا برای حداقل مدت کوتاهی دست به عقب‌نشینی بزند. خامنه‌ای از سر ناچاری تن به این وضعیت داده است، زیرا سنبه مردم و مقاومت ایران پرزور است و حاکمیت به‌شدت در هراس از هرگونه درگیر شدن با گسل‌های اجتماعی.
گسل‌های دانشجویان، کارگران، معلمان، دانش آموزان، بازنشستگان و بسیاری دیگر از اقشار به جان آمده که اکنون شاهد به حرکت در آمدن آنها و شنیدن صدای اعتراضات اشان هستیم، به‌خوبی گویای وضعیت بحرانی کلیت نظام آخوندی است.

و باز، باز شدن فضا به معنای رفتن صدای مقاومت و نیروی برانداز یعنی مجاهدین به داخل جامعه است. بازتاب این صدا را ما برای نمونه در جنبش دادخواهی بر سر قتل‌عام 30 هزار زندانی سیاسی در سال 67 که خانم رجوی پایه‌گذار آن هستند، اکنون نه تنها در گسل‌های اجتماعی، بلکه حتی در میان خود متولیان رژیم می‌بینیم. نمونه‌های اخیر در دانشگاه یزد، تبریز، دانشگاه شریف و به افتضاح کشاندن آخوند جنایتکار رئیسی و یا پاسدار عباسی تنها گوشه‌هایی از این واقعیات را به نمایش می‌گذارد. به یقین در روند این دور از بازی رژیم و صرفنظر از نتیجه نمایش انتخابات، دادخواهی و کشاندن عاملان و آمران تمامی جنایات رژیم علیه فرزندان میهن امان، مهر شده است. آنچه که در این میان به مردم و مقاومت ایران بر می‌گردد، حرف ما این است که «نه به آخوند شیاد روحانی، نه به آخوند دژخیم رئیسی و نه به کلیت نظام آخوندی. رای ما سرنگونی است».
ما این انتخابات را به خواست مردم و به خواست اراده ملی برای رسیدن به حاکمیت مردمی و دمکراسی و حقوق بشر تحریم می‌کنیم. این یک وظیفه ملی و تاریخی است.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

مخالفت خامنه‌ای با سند ۲۰۳۰ یونسکو چرا؟



روز هفدهم اردیبهشت 96 خامنه‌ای ولی‌فقیه ارتجاع رسماً گفت که تسلیم سند سال ۲۰۳۰یونسکو  برای گسترش و برابری آموزشی نخواهد شد و این‌که دولت آخوند روحانی در زمستان گذشته خود را متعهد به اجرای این سند کرده مجاز نبوده. به‌راستی مشکل رژیم آخوندی با این سند چیست؟ و دستاوردهای نظام آخوندی در زمینه آموزش و پرورش چیست؟ 

سازمان بین‌المللی یونسکو از نهادهای سازمان ملل‌متحد است که در 16نوامبر سال 1945  میلادی با هدف ایجاد صلح بر مبنای همبستگی معنوی و فکری تأسیس گردید. موضوع گسترش آموزش از اهداف این سازمان است. این سازمان می‌گوید از سال 2000 تاکنون یعنی از زمان تعیین 6 هدف آموزش برای همه و اهداف توسعه هزاره اگر ‌چه جهان در زمینه آموزش پیشرفت قابل ملاحظه‌ای داشته است، اما دسترسی به این اهداف تا مهلت مقرر آن یعنی تا سال 2015 تحقق نیافته است. در اجلاس عالی‌ سران کشورها در سازمان ملل‌متحد که در سپتامبر ۲۰۱۵ در نیویورک تشکیل گردید، سند چشم‌انداز سال۲۰۳۰ تصویب شد و رهبران کشورها متعهد شدند از اول ژانویه ۲۰۱۶، برنامه‌ریزی لازم را جهت عملیاتی‌ کردن اهداف این دستور کار و ادغام آن در سیاستهای کلان ملی مربوط به توسعه پایدار انجام دهند. هدف فراگیری که در چارچوب عمل آموزش۲۰۳۰ مورد تأکید قرار گرفته است: تضمین آموزش با کیفیت، برابر و فراگیر و ترویج فرصت‌های یادگیری مادام‌العمر برای همه است. بر این اساس، دولتها مکلف شده‌اند از تمامی ابزارها برای تحقق این هدف استفاده کنند. . دولت آخوند روحانی نیز در زمستان گذشته با تصویب نامه شماره 52913/76403، اجرای برنامه آموزش 2030 را که در نشست اینچئون کره جنوبی با حضور وزرای آموزش و پرورش، برای همه کشورها تصویب شده بود را مورد تصویب قرار داد.

با اینهمه باند خامنه‌ای به مخالفت برخاستند و سرانجام خود خامنه‌ای روز (یکشنبه 17 اردیبهشت) گفت: ”این سند 2030 یونسکو و از این‌ قبیل، چیزهایی نیست که جمهوری اسلامی بتواند زیر اینها شانه قرار بدهد و تسلیم شود“.

حالا چرا خامنه‌ای با سند چشم‌انداز توسعه آموزشی سال ۲۰۳۰ یونسکو مخالفت کرد در حالیکه سه ماه قبل دولت آخوند روحانی همین سند را تصویب کرده بود؟ 

این سؤال دو جواب دارد، یکی علت طرح آن در حالا حاضر جنبه سیاسی دارد به این معنا که در ایام نمایش انتخاباتش یک نمره منفی به روحانی داده که حق نداشتید، چنین سندی را امضا کنید، یک جنبه محتوایی هم دارد که اساساً چرا با چنین سندی مخالفت می‌کند، مگر در این سند چه چیزی وجود دارد؟ 

آن چیزی که ارتجاع ولایت فقیه بیش از همه در برابرش واکنش نشان داده، بحث پیشبرد برابری جنسیتی در امر آموزش در سند چشم‌انداز یونسکو است که همه کشورها هم امضا کردند. در تاریخ 12بهمن ۹۵۵ خبرگزاری حکومتی فارس مصاحبه‌یی دارد با فردی به نام کبری خزعلی عضو شورای فرهنگی ـ اجتماعی زنان و خانواده شورای عالی انقلاب فرهنگی  رژیم، از باند خامنه‌ای  که او در این مصاحبه علت مخالفت خامنه‌ای را اینطور توضیح داده که خامنه‌ای گفته است: «بنده این توسعه غربی را به هیچ‌وجه قبول ندارم؛ پایه‌هایش غلط است، مبانی‌اش غلط است، بسیاری از فروعاتش غلط است» و در مورد هدف 5 برنامه توسعه پایدار که برابری جنسیتی در امر آموزش است نیز خامنه‌ای گفته است: «یکی از بزرگترین خطاهای تفکر غربی در مورد مسأله زن همین عنوان برابری جنسیتی است» ؛ پس موضوع نفوذ غربیها و غیره که حول و حوش آن جار و جنجال راه انداختند ، حرفهای توخالی بیشتر نیست و اساساً موضوع مورد وحشت رژیم همین برابری جنسیتی است. که در این سند دولتها را موظف کرده که باید سیستم آموزشی‌ خود را بر اساس برابری جنسیتی و برابری فرصتهای آموزشی بگذارند.

البته خامنه‌ای و باندش می‌گویند که ما فرهنگ خودمان را داریم و هیچ دلیلی ندارد که برویم سندی را امضا کنیم که دیگران برای ما نسخه پیچیدند و فرهنگ ما را تخریب می‌کند؟ 

طبعاً برای یکی از بی‌فرهنگ‌ترین نظامهای ارتجاعی روی زمین، دم زدن از فرهنگ گزافه‌ای بیش نیست، اما برابری جنسیتی یک مقوله جهانشمول و اصل بنیادین حقوق‌بشر مربوط می‌شود. این دجالگری که اینها در مورد مواد جهانشمول حقوق‌بشر دارند، تنها مختص آموزش و پرورش نیست. ارگانهای حقوق‌بشری در دنیا سؤال می‌کنند که آقا شما چرا شکنجه می‌کنید؟ چرا قربانیان نظام خودتان را اعدام می‌کنید؟ چرا بیخودی دستگیر می‌کنید؟ چرا دست و پا می‌برید و چشم در میآورید؟ می‌گویند فرهنگ ما این است. البته فرهنگ پوسیده و متعفن ارتجاعی! ببینید در این مورد هم باز یکی از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی رژیم به اسم رحیم پور ازغدی که علیه سند ۲۰۳۰ یونسکو صحبت کرده بخش مهمی از صحبتهایش اعتراض به این است که در این سند علاوه بر برابری جنسیتی، حجاب اجباری را هم منتفی می‌کند و می‌گوید: «بر اساس همین‌ها هر سال ما را تحت عنوان نقض حقوق‌بشر محکوم می‌کنند». (خبرگزاری حکومتی تسنیم ۲۴ اسفند ۹۵) 

بنابراین اختاپوس ولایت فقیه در برابر حداقلهایی که جامعه جهانی برای پیشرفت آموزش و پرورش به تصویب رسانده به‌خصوص برابری جنسیتی دستگاه خودش را در خطر دیده. اتفاقاً رژیم آخوندی به‌دلیل همین افکار پوسیده ارتجاعیش یکی از بدترین کشورهای دنیا به‌لحاظ آموزش و پرورش و آموزش عمومی است و اینهمه هم که فرهنگ فرهنگ می‌کند ایران را بسیار هم عقب نگه داشته است.

هم مردم دیدند که در همین مناظره نمایش انتخاباتی اخیر آخوند جلاد رئیسی، آمار ۱۰ میلیون و ۲۰۰ هزار بیسواد مطلق را داد.

علی باقرزاده رئیس نهضت سوادآموزی رژیم آماری که به یونسکو داده «یک میلیون و ۳۰۰ هزار بیسواد مطلق هستند». (خبرگزاری حکومتی ایلنا ۱۸ شهریور ۹۵) 

«بر اساس آمارهای جهانی ۱۳ درصد جمعیت ایران سواد خواندن و نوشتن ندارند، حدود ۹ میلیون نفر در ایران بیسواد هستند، در ایران حدود ۸۷ درصد در سال ۱۳۹۵ بیسواد بوده‌اند». (سایت حکومتی عیار آنلاین 29 تیر 95) 

«رئیس سازمان نهضت سوادآموزی با اشاره به این‌که ۲۰ میلیون نفر بیسواد مطلق و کم سواد که سطح سواد آنها تا دوره ابتدایی است، در کشور داریم، گفت: کودکان کار، کودکان معلول و بد سرپرست و بی‌سرپرست بیشتر از چرخه تحصیل باز می‌مانند» (خبرگزاری تسنیم23 اردیبهشت 93) 

همین مهره رژیم اضافه می‌کند: «از میان جمعیت 70 میلیونی کشور حدود 30 میلیون نفر سطح سوادشان حداکثر تا دوره راهنمایی است. از این میان حدود ۳.۵ میلیون نفر بیسواد مطلق در کشور وجود دارد و تمام این آمارها در شرایطی گزارش شده است که نهضت سوادآموزی در کشور فعالیت می‌کند و تا پایان برنامه پنجم توسعه بیسوادی در گروه سنی 10 تا 49سال باید ریشه کن شود». که البته برنامه پنجم به‌اصطلاح توسعه رژیم هم تمام شد و نه تنها بیسوادی ریشه کن نشد، بلکه بیشتر هم شده است.

البته علت آمارهای متناقض در مورد بیسوادی آن هم تنها ظرف دو سه سال از طرف یک مرجع حکومتی یعنی نهضت سوادآموزی در رژیم آخوندی مساله‌ای طبیعی است زیرا اگر دقت شود آن آمارهایی که رو به یونسکو هست و می‌خواهد رده کشور را در سطح جهان جزو کشورهای با سواد نشون بدهد آمار یک میلیون و ۳۰۰ هزار بیسواد مطلق می‌دهد. آنجایی که می‌خواهد بودجه بگیرد و به اسم ریشه کن کردن بیسوادی مردم را غارت کند، آمار ۱۰ میلیون و ۲۰ میلیون و ۳۰ میلیون بیسواد می‌دهد. در دنیا امروزه بسیاری از کشورهایی که بسا بسا از ایران عقبتر و کم درآمدتر بودند بیسوادی را در کشورشان ریشه کن کردند. از جمله:
در حالیکه بر اساس همین آمار پر از تناقض رژیم، آمار بیسوادی در ایران ۱۳درصد و آمار باسوادان ۸۷ درصد است. در جمهوری آذربایجان ۹۹ درصد، در عمان ۹۴ درصد، بحرین ۹۵ درصد، قطر ۹۷درصد، عربستان ۹۵درصد جمعیت باسواد دارند. در کشورهای نامبرده، بعضاً مدارس جدید از ۶۰-۷۰ سال قبل تشکیل شده، بیسوادی در کشورهایشان به صفر نزدیک شده. اما در ایران تحت حاکمیت آخوندها که سابقه ساخت مدارس جدید در آن به ۱۵۰ سال پیش می‌رسد، وضعیت از همه عقب‌تر است.

واقعیت این است که سواد و آموزش امروزه به‌عنوان یکی از پایه‌های اصلی توسعه پایدار کشورها به حساب میآید که اتفاقاً در سند ۲۰۳۰ یونسکو هم روی این انگشت گذاشته شده است. از شعارهای بی‌خاصیت و دجالگرانه رژیم در مورد سواد آموزی که بگذریم، ببینیم، به‌طور واقعی میزان ارزش گذاری به مسأله سواد و سواد آموزی، خودش را در چه چیزهایی نشان می‌دهد:
یک قلم بیکاری ۵ میلیون فارغ‌التحصیل چه پیامی دارد؟ یک قلم دستفروشی میلیونها دانشجو و فارغ‌التحصیل چه پیامی دارد؟ مگر نه این‌که نوجوانها و جوانها و خانواده‌ها می‌گویند چه فایده دارد، این همه درس بخوانی بعد هیچ بدرد نخورد؟ 

یک قلم فقر معلمان و دو شغله و سه شغله بودنشان و حتی دستفروشی آنها چه معنایی دارد؟ جز این‌که الگو کودکان و نوجوانان که همیشه معلمان آنها هستند، می‌گویند که درس خواندن چه فایده‌ای دارد؟ 

یک قلم ضدیت رژیم آخوندی با سواد دختران و زنان هست. الآن آمار زنان و دختران بیسواد در کشور بر اساس آمارهای رژیم ۱۸ درصد هست. بعد حتی دخترانی که درس می‌خوانند و تا دانشگاه می‌روند و فارغ‌التحصیل می‌شوند هم زیر بمباران جنگ روانی رژیم قرار دارند که مسئولیت اصلی زن خانه داری است، به همین دلیل دختر دانشجو بعد از ۱۸ سال درس خواندن باید خانه‌نشین شود، کما این‌که الآن نزدیک به ۵۰ درصد دختران فارغ‌التحصیل بیکارند. به راستی این چه پیامی می‌دهد؟ 

یکی دیگر از مهمترین علل گسترش بیسوادی در ایران، سیاستهای جنگ‌افروزانه و صدور ارتجاع و بنیادگرایی است که بودجه‌یی برای سواد آموزی و امر آموزش و ارتقاء آن باقی نمی‌گذارد. الآن در سوریه و یمن و عراق و لبنان همه شاهدند و قبلاً هم علی باقرزاده رئیس نهضت سوادآموزی در تاریخ 17شهریور ۹۳ در سایت حکومتی مهرخانه گفته بود: «در طول دوران جنگ تحمیلی بیشتر بودجه کشور صرف هزینه‌های دفاعی می‌شد و جنگ مهم‌ترین مسأله کشور بود که باعث می‌شد سایر امور کشور از جمله سوادآموزی مورد کم‌توجهی قرار گیرد. پس از پایان جنگ تحمیلی نیز به‌دلیل خرابی کشور بیشتر امکانات، در جهت سازندگی قرار گرفت».

بنابراین آری، تا وقتی این رژیم هست از سوادآموزی خبری نیست و وحشتزدگی ولی‌فقیه ارتجاع از سند 2030 یونسکو و برابری جنسیتی در آموزش و پرورش ریشه‌اش روشن است.

در پایان توجه به برنامه ۱۰ ماده‌ای خانم مریم رجوی رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت ایران که ۴ سال پیش در اجتماع صدهزار نفری ایرانیان در پاریس ارائه کردند (یعنی سه سال قبل از تصویب سند 203 یونسکو)، روشنگر دو نگرش و رویکرد 1800 درجه متفاوت با این موضوع مهم است. در بند ۵ طرح ۱۰ ماده‌ای خانم رجوی از جمله آمده است: 
«5- ما به برابری کامل زنان و مردان در کلیه حقوق‌ سیاسی، اجتماعی و مشارکت برابر زنان در رهبری‌ سیاسی، معتقدیم و هر گونه اَشکال تبعیض علیه زنان، ملغی خواهد شد و آنان از حق انتخاب آزادانه پوشش، ازدواج، طلاق، تحصیل و اشتغال، برخوردار خواهند بود.
۷- ایران فردا کشور احترام به حقوق‌بشر است. ما متعهد به «بیانیه جهانی حقوق‌بشر» و میثاقها و کنوانسیونهای بین‌المللی از جمله: «میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی»، «کنوانسیون علیه شکنجه» و «کنوانسیون حذف کلیه اشکال تبعیض علیه زنان» می باشیم. 
ایران فردا، کشورِ برابری همه ملیت‌هاست. ما بر خودمختاری کردستان ایران که طرح آن را شورای ملی مقاومت تصویب کرده، تأکید داریم. زبان و فرهنگ هموطنان ما از هر ملیتی که هستند، در زمره سرمایه‌های انسانی تمام مردم این کشور است که باید در ایران فردا ترویج شود و گسترش پیدا کند. 
۸- ما مالکیت شخصی، سرمایه‌گذاری خصوصی و بازار آزاد را به‌رسمیت می‌شناسیم و این اصل را پیشاروی خود داریم که چه در اشتغال و چه در کسب و کار، تمام مردم ایران باید از فرصتهای برابر برخوردار باشند».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

کودک دستفروش حاصل غارت آخوندهای چپاولگر




بی‌شک یکی از غم‌انگیز ترین پدیده‌هایی که در اثر فقر و فلاکت در تمامی شهرهای ایران به‌طور وسیع مردم را رنج می‌دهد وجود کودکان خردسال بی‌دفاع و بی‌پناهی است که در تمامی مدت شبانه روز در سرمای کشنده زمستان تا گرمای داغ تابستان در سر خیابانها به‌خصوص پشت چراغهای راهنمایی قابل رویت می‌باشند. تعداد آنها به حدی است که در رانندگی حتی در مسیرهای کوتاه با چند تن از آنان برخورد می‌کنیم.
وجود این محرومین خردسال رانندگی را برای من عذاب آور کرده است بحدی که مدام خدا خدا می‌کنم که در پشت چراغ قرمز نگاهم به نگاه آنها گره نخورد، نگاهی که به‌مثابه یک محاکمه تمام عیار، جز خجالت و شرمساری برایم چیزی بهمراه ندارد.
 پسر بچه شش هفت‌ساله در سرمای زمستان با دمپایی با پاهای سیاه شده در اثر شدت سرما قبل از هر چیز با نگاهش همه ما را متهم می‌کند. از دیدن چنین وضعی از خودم شرمسار می‌گردم.

ساعت یازده و نیم شب بود، دختر بچه 6-5ساله‌ای نزدیک اتومبیل من شد، جعبه‌ای نصفه از آدامس در دستش بود با دستش به شیشه ماشین زد، شیشه را پایین آوردم 5000 به او دادم به من دو عدد آدامس داد 'گفتم نمی‌خوام برای خودت نگه دار! گفت من خوابم میاد میخوام برم بخوابم از من آدامس بخر تا زودتر تموم بشه برم خونه، من آدامسها را از او گرفتم. چراغ سبز شد و به راه خودم ادامه دادم. گریه‌ام گرفت، به باعث و بانی این وضع لعنت فرستادم. آخه دختر بچه به این کوچکی، این وقت شب، چرا باید بیرون باشد! چرا این کودکان معصوم از این سن با چالشهای متعدد زندگی که برای هیچ‌کدام از ما شاید قابل تصور هم نباشد، دست و پنچه نرم می‌کنند. در پارک جمشیدیه یکی از  همین کودکان که پسر بچه 12-10ساله‌ای بود از من تقاضا کرد کفشم را واکس بزند، پیش ما نشست و من از او در مورد زندگیش سؤال کردم. از یکی از شهرهای استان مازندران  با پدرش به تهران آمده بود. پدرش که باغ دار بود و  در سرمای زمستان تمامی پرتقال هایش سرما زده بود برای تأمین هزینه‌های سرسام‌آور زندگی به تهران آمده بودند و در یک کارگاه ساختمانی به‌عنوان کارگر ساده مشغول به کار شده بود. او هم در طول روز با واکس زدن کفشهای مردم اندک درآمدی کسب می‌کرد و شب به پدرش که در کارگاه میخوابد ملحق می‌شد. می‌گفت جهاد کشاورزی پرتقالها را کیلویی 500 تومان از باغدارها میخرید که هزینه کندن پرتقالها به مراتب بیشتر از آن بود و اکثر باغدارها تصمیم گرفتند که پرتقالها را از روی درختها نچینند. خلاصه تحصیل، آسایش و تأمین نیازهای اولیه کودکان که همواره در خانواده‌ها به‌عنوان اولویت می‌باشد در خصوص این خانواده‌های محروم و دردمند، غیرضروری بوده و همه اعضای خانواده برای بقا و ادامه حیات مجبورند با ترک تحصیل، کار و تلاش کنند.

براستی چرا بایستی شاهد چنین صحنه‌های دردناکی باشیم؟ مگر نمی‌شود همه این بچه‌های خردسال را سر و سامان داد؟ آیا مردم ما با اینهمه ثروت ملی شایسته یک چنین زندگی ای هستند؟ آیا با یکی از این اختلاسهای چند هزار میلیاردی نمی‌توان این محرومین را از چنین سرنوشت اسف‌باری رهانید؟ این سوالها و دها سؤال دیگر همواره از جانب سردمداران رژیم آخوندی بی‌جواب مانده است. آنها به چیزی جز پر کردن جیب خود، آن هم به قیمت نابودی ایران و ایرانی، فکر نمی‌کنند و در عوض به‌جای رفع و برطرف کردن مشکل، همواره سعی در پاک کردن صورت مسأله می‌کنند. آنها می‌گویند این کودکان مورد سوءاستفاده عده‌یی سود جو قرار دارند و اینها معلول فقر نیستند! معلول حقوقهای نجومی و دزدیهای میلیاردی همین کسانی که نزدیک انتخابات دست و دل باز شدند نیستند اما معلول مشتی سودجوی ناشناس و مبهم هستند. معلوم نیست که چرا رژیم که در سرکوب و دستگیری مخالفان خود ید طولایی دارد، چرا قادر نیست این سودجویان را دستگیر کند و این معضل را برطرف نماید. سردمداران حکومت آخوندی با سیاستهای ننگین خود فقر و فلاکت را در جامعه گسترش داده‌اند. سرمایه‌های اصلی کشور نزد کسانی است که زندانیانمان را قتل‌عام کردند و امروز کارگران و بیکاران و دانشجویان و فرهنگیانمان را دستگیر و شکنجه می‌کنند.

امروز کسی از لاریجانی قضاییه نمی‌پرسد سرنوشت هزار میلیارد پول و امانت مردم چه شد و لاریجانی مجلس هم پاسخگوی املاک ورامین و دزدی و انباشت سرمایه‌هایش نیست. همه در سایه قضاییه برادرش خوب حفظ و نگهداری و تکثیر می‌شود. آن جانی‌ دیگر هم در رأس دولت هم‌چنان به غارت و چپاول و فریبکاری مشغول است.

کسی نمی‌پرسد چرا باید فرزندان وزیران و سران حکومت و بقیه آقازداده‌ها در بهترین مدارس آمریکا و کانادا و اروپا تحصیل کنند و کودکان ما قبل از نوجوانی پیر می‌شوند؛ چرا اسکی زمستانی و موج سواری تابستان فرزندان اغلب سران و سرمایه‌دارانی که از کنار سفره روحانی و رئیسی و قالیباف به نان و نوایی رسیدند قطع نمی‌شود اما فرزندان شریف این میهن تا نیمه‌های شب در سرما و یخبندان خیابان می‌لرزند و با نگاهشان به رانندگان التماس می‌کنند که تو را به خدا یک آدامس از من بخر که خوابم می‌آید و خسته شدم...

آری! این همه محصول سکوت در نمایشهای قبلی انتخابات و میدان دادن به غارتگران و یاران ولایت یزیدی فقیه است. همان چپاولگرانی که با سوء مدیریت خود از ایران جز خرابه‌ای باقی نگذاشته‌اند و اثبات کرده‌اند که هیچگونه پتانسیلی برای اصلاح ندارند و تنها با سرنگونی این رژیم، ملت ستمدیده ایران روی آسایش، رفاه و آرامش را خواهد دید.

مقاومت ایران با تقدیم صدها هزار شهید اثبات کرده‌اند که ذره‌یی از حقوق خلق ستمدیده ایران عقب نخواهند نشست و با تلاش شبانه روزی خود پوزه این رژیم خونخوار را به خاک مالیده‌اند، دور نیست این رژیم ستمکار، به دست پرتوان مردم ایران، به زباله‌دان تاریخ فرستاده شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ازسايت مجاهد

نگاهی به «عرفان ایرانی»



نگاهی به «عرفان ایرانی»
 «عرفان ایرانی» به عکس «تصوّف اسلامی» یا «تصوّف بغداد» که از راه پشمینه ‌پوشی، ریاضت‌ کشی و گریز از مردم، زهد و تنزّه ‌طلبی فردی، خودآزاری، و دوری از شادی و برخورداری از زندگی و وحشت از غضب خدا و عذاب دوزخ, در جستجوی تقرّب و نزدیکی به خداست، خدا را در زندگی، آمیزش، دلسوزی و عشق به خلق می‌جوید، با ریاضت‌کشی، نفرت از خود و خلق، خودآزاری و کینه و گریز از زندگی دشمنی می‌ورزد و با ریاکاری مذهبی ستیزی آشتی‌ناپذیر دارد.

 «آن یک گلیم خویش به در می برد ز آب
 وین سعی می کند که بگیرد غریق را»
جانمایۀ «عرفان ایرانی», به عکس «تصوّف اسلامی», عشق است به مردم، به‌ خدا، و شور و سرمستی و مقابله با زهد ریایی و مردم‌ فریبی و خودکامگی. روندگان این راه، رِندانی هستند عافیت‌ سوز که نه‌ تنها برای پسندِ عوام، ریا‌کاری و تزویر در پیش نمی‌گیرند، بلکه شیوۀ «ملامتی» دارند و می‌کوشند تا به هر‌حیله خود را از چشم مردم بیندازند و مورد ملامت و سرزنش و طعنۀ مردم قرار گیرند.
حافظ شیرازی، تابناک ‌ترین چهرۀ عرفان ایرانی است که به شیوۀ ملامتیه، با ریاکاری مذهبی و مردم ‌فریبی و ستمگری، ستیزی سخت و قرارناپذیر داشت و با سلاح شور و سرمستی و عشق با آنها پنجه در پنجه میشد.
 بایزید بسطامی
بایزید بسطامی (وفات: 261 هجری) نخستین عارف ایرانی بود که زندگی زاهدانه و ریاضت ‌کشی راهب‌ وار را رها کرد و به راه سُکر (=سرمستی و عشق) گام نهاد. او در نیمۀ نخستینِ عمر، چون صوفیان زهدپیشه، خرقۀ پشمین می‌ پوشید، ریاضت می ‌کشید و صومعه ‌نشین و مردم‌ گریز بود: «سی‌سال در بادیۀ شام می‌گشت و ریاضت می‌ کشید و بی ‌خوابی و گرسنگی دائم پیش گرفت». امّا ناگهان آتشی در درونش زبانه زد و یکه ‌نشینی و ریاضت ‌کشی را رها کرد و به بسطام رفت و «حلقه» ‌یی از یاران همدل فراهم آورد و به سُکر (=سرمستی) روی کرد و به صَحو (=هوشیاری) پشت پازد و پای چوبینِ زهد را شکست و با بال عشق جویای وصل جانان شد. از «خود» به ‌درآمد و غمخوار مردم شد:
ـ «اگر از ترکستان تا به شام کسی را خاری در انگشت شود، آن، از آنِ من است. هم‌چنین، از تُرک تا شام کسی را قدم در سنگ آید، زیانِ آن مراست و اگر اندوهی در دلی است. از آن من است» (تذکرةالاولیا ـ عطّار نیشابوری).
ـ «نزدیکترین خلایق به حق، آن است که بارِ خلق, بیش کشد و خوی خوش دارد» (تذکرةالاولیا)
ـ«شیخ شبی از گورستان می ‌آمد. جوانی از بزرگزادگان بسطام بَربَطی می ‌زد. چون نزدیک شیخ رسید… بربط بر‌ سر شیخ زد و هر‌ دو بشکست. شیخ بازِ (=به سوی) زاویه (=خانقاه) آمد و علی الصباح (=بامداد) ‌بهای بربط به دست خادم، با طَبَقی حلوا، پیش آن جوان فرستاد و گفت: او را بگوی که بایزید عذر و می‌گوید، دوش، بربط در سر ما شکستی، این قراضه (=خُرده‌های طلا) بستان و دیگری بخر و این حلوا بخور تا غصۀ شکستگی و تلخی آن از دلت برود» (تذکرةالاولیا).
 ابوسعید ابوالخیر
 ابوسعید ابوالخیر (تولّد: اول محرّم 357هجری= 7دسامبر 967میلادی) از نخستین چهره‌ های برجسته عرفان ایرانی است. او هم مانند بایزید بسطامی با عصای زهد و ریاضت قدم در راه «تقرّب به خدا» نهاد.
در پی این زهد‌ورزیها و ریاضت ‌کشیها «چندان قبول پدید آمد از خلق» که مریدان بسیاری گرد او فراهم آمد.
 ابوسعید می‌گفت: «کار به جایی رسید که پوست خربزه ‌یی که ما از دست بیفکندیمی بیست دینار می‌ بخریدند. یک روز ما می‌ شدیم (=می رفتیم) بر‌ سُتور نشسته. آن ستور نجاست افکند. مردمان فرازآمدند (=نزدیک شدند) و آن برداشتند و در سر و روی می‌ مالیدند».
 در همین زمان بود که ناگهان «نوری در سینه پدید آمد و بیشتر حجابها برخاست». ابو سعید در روشنی این «فُتوح» دریافت که راه ریاضت و قبول خلق به بیراهه رفتن و شیفته‌وار گرد خود طواف کردن است. از زهد و ریاضت, به ‌یکباره, دست کشید و به شیوۀ رندان ملامتی تن درداد تا «در دوستی خدای هرچِش‌ (=هرچه او را) پیش آید باک ندارد و از ملامت نیندیشد».
از آن پس راهی دیگر‌گونه در پیش گرفت. برجای جامه پشمین، جامه حریر پوشید و رسمها را برهم زد: «گاه در روز هزار رکعت نماز می ‌خواند و زمانی نه نمازِ فَرض (=واجب) بگزارد و نه نماز نافِله», تا کار به آن ‌جا کشید که ابوسعید می‌گوید:‌ «هرکه ما را قبول کرده بود از خلق، رد کرد تا بدان جا که به قاضی شدند (=پیش قاضی رفتند) و به کافری ما گواهی دادند و به هر زمین که ما درشُدیمی (=به هرجایی که میرفتیم) گفتندی از شومی این مرد در این زمین نبات نروید. تا روزی در مسجد نشسته بودیم زنان بر بام شدند و نجاست بر ما پاشیدند» (اسرارالتوحید).
ابوسعید از آن پس به طواف کعبه دل پرداخت. هرگاه که مریدان سخن حج به میان می ‌کشیدند، می ‌گفت بروید باری چند (=چندبار) به گرد مزار پیر ما، ابوالفضل سرخسی، بگردید و آن را حجِ خود انگارید.
 خدای بوسعید، خدای رحمت بود نه خدای کینه‌ خواه و انتقامجویی که بنده اش را در وحشت از دوزخ, همواره, ترسان نگه دارد. از هردلی به خدای او راهی بود:
«شیخ را پرسیدند که مردان او در مسجد باشند؟ گـفت: در خرابات هم باشند».
ـ «به عدد هر ذرّاتی از موجودات راهی است به حق, امّا, هیچ راه نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به کسی رسد. و ما بدین راه رفتیم و همه را بدین, وصیت می کنیم» (اسرارالتوحید.).
مذهب او مذهب عشق و محبت بود که در آن عداوت را راهی نبود. آفتاب عشق او مسلمان و غیر نمی‌شناخت، همه را گرمی می‌داد:
ـ ‌«ما را برکیسه بند نیست و با خلق خدای، جنگ نیست».
ـ «هرچه خلق را نشاید، خدای را نشاید و هرچه خدای را نشاید خلق را نشاید».
ـ «آتش چنان نسوزد فتیله را که عداوت قبیله را» (اسرارالتوحید).
ـ «روزی ابوسعید با جمع جایی می‌شد. به در کلیسا رسید. اتفاق را (=اتفاقاً) روز یکشنبه بود و ترسایان (=مسیحیان), جمله (=همگی) در کلیسا جمع بودند… جماعتی گفتند: ای شیخ! ایشان را ترا می ‌باید که ببینند، شیخ، حالی پای بگردانید. چون شیخ در رفت (=واردشد) و جمع در خدمت شیخ دررفتند، همۀ ترسایان پیش شیخ بازآمدند و خدمت کردند. چون شیخ و جمع بنشستند ترسایان به حرمت، پیش شیخ بایستادند و بسیار بگریستند و حالتها پدید آمد… همه جمع را حالتها پدیدآمد. چون به جای خویش بازآمدند، شیخ برخاست و بیرون آمد. یکی گفت: اگر شیخ اشارت کردی همه، زُنّار (=رشته یی که مسیحیان به کمر خود می بستند) باز کردندی (=از مسیحیت دست میکشیدند و مسلمان میشدند). شیخ گفت: ماشان درنبسته بودیم تا بازگشاییم».
 ـ «هم در آن وقت که شیخ (ابوسعید) به نیشابور بود, روزی به گورستان حیره می رفت. چون بر ‌سر خاک مشایخ رسید، جمعی را دید آن‌ جا که خَمر (=شراب) می‌خوردند و چیزی می ‌زدند. صوفیان در اضطراب آمدند، خواستند که ایشان را اِحتساب (=نهی کردن از اعمالی که ‌در شرع ممنوع است) کنند و برنجانند. شیخ مانع شد. ‌چون نزدیک ایشان رسید، گفت: خداوند چنان ‌که در این جهان خوشدل می ‌باشید در آن جهان نیز خوشدلتان داراد! جماعت برخاستند و جمله (=همگی)، در‌پای شیخ افتادند و خَمر‌ها بریختند و سازها بشکستند و از یک نظرِ شیخ از نیکمردان شدند» (اسرارالتوحید).
 این شیوه مردمگرایانه ابوسعید دهها‌ هزار تن را در نیشابور گرد او فراهم آورد و آوازه‌ اش به همه شهرهای ایران رسید. قشریهای تنگ نظر، آنهایی که بیم داشتند که «آن مرغ دررسد و چینه از پیش ایشان برچیند» علیه او برانگیخته شدند و نامه به سلطان محمود غزنوی نوشتند که «این‌جا مردی آمده است از میهنه و دعوی صوفی یی می‌کند و مجلس می ‌گوید و بر‌ سر منبر بیت و شعر می‌گوید و تفسیر و اخبار نمی‌کند و سماع می‌فرماید و رقص می ‌کند و جوانان را رقص می‌فرماید و لوزینه (=شیرینی بادامی) و گوزینه (=شیرینی گردویی) و مرغ بریان و فَواکه اَلوان (=میوه های رنگارنگ) می‌خورد و می‌خوراند و می‌گوید: "من زاهدم"، و این نه شعار زاهدان است و نه صوفیان. ‌و خلق به یکباره روی به وی نهادند و گمراه می‌گردند و بیشتر عوام در فتنه افتاده ‌اند. اگر تدارک این نکند، زود بوَد که فتنه ظاهر گردد» (اسرارالتوحید).
سلطان محمود در پاسخ نوشت: «دانشمندان به کار او بنگرند که اگر راست است او را کیفر دهند».
 پشتیبانی و توجه بسیار مردم از ابوسعید و رفتار ملاطفت‌ جویانه او سبب شد که بسیاری از مخالفان سرسختش، مانند ابوالقاسم قُشیری، دست از انکار او بردارند و با او یار شوند، و فتنه دشمنانش کارساز نگردد.
 ابوسعید در شامگاه روز چهارم شعبان 440هجری قمری (12ژانویه 1049میلادی) در زادگاهش میهنه درگذشت. پیش از مرگ یاران و مریدانش را فراخواند و برایشان سخن گفت:
«... بدانید که ما رفتیم و چهار چیز به شما میراث گذاشتیم: رُفت و روی, شست و شوی, جست و جوی و گفت و گوی. تا شما بر این چهار چیز باشید, آب جوی شما روان باشد و زراعتِ دینِ شما سبز و تازه بوَد و شما تماشاگه خلقان باشید. و جهدِ بسیار کنید تا از این چهار اصل چیزی از شما فوت نشود» (اسرارالتوحید, به تصحیح دکتر ذبیح الله صفا, ص35).

او, هم چنین، پیش از مرگ از یارانش خواسته بود که بر مزارش سماع کنند: «شما درویشان بر تربت ما سماع کنید» (اسرارالتوحید).

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۶, شنبه

درياچه اروميه ، خاطره اي دريادها



از جمله دردناکترین ره‌آوردهای 38سال حاکمیت چپاول و غارت در نظام ولایت‌فقیه، تخریب و انهدام زیست بوم ایران می‌باشد تا آنجا که رسانه‌های رژیم با اعلام وضعیت بحرانی، زنگ خطر حذف نگین آذربایجان یا دریاچه ارومیه از نقشه ایران را بصدا در آورده‌اند.

دریاچه ارومیه که روزگاری نه چندان دور با مساحت بیش از ٥ هزار کیلومتر مربع، با طول 140 کیلومتر و عرض 85 کیلومتر و با عمق نزدیک به 17 متر، با داشتن بیش از یک‌صد جزیره کوچک صخره‌ای برای توقف پرندگان مهاجر از جمله فلامینگو، پلیکان، لک لک و اردک... از زیباترین نقاط میهن اسیر و در بند به‌شمار می‌آمد امروز در نتیجه سیاستهای ضدملی و وطن‌فروشانه باندهای حاکم بر میهن اشغال شده در خطر خشک شدن کامل قرار دارد به‌صورتیکه بیشتر از90 درصد دریاچه تبدیل به کویر نمک شده است.

علاوه بر این، پیکره زیبا، بزرگ و آبی دریاچه با تعدیل درجه حرارت، زمستان را کمی گرم‌تر و تابستان را خنک‌تر می‌نمود و ضمن جلوگیری از ایجاد گرد و غبار  و تجزیه نور خورشید به اقتصاد و کشاورزی در این قسمت از میهن اسیر رونق و جلوه خاصی می‌بخشید.
استنباط بهتر و دقیقتر از این جنایت تاریخی در حاکمیت پلید آخوندی آن زمان امکانپذیر می‌شود که شما و تصویری که رسانه‌های همین رژیم از موقعیت فعلی این دریاچه را ارائه می‌دهند بررسی کنیم آنجا که می‌نویسند: «دریاچه ارومیه به مصیبتی برای مردم تبدیل شده زیرا خشکی دریاچه به مرحله خطرناک نزدیک شده است، به نوعی که بخش قابل توجهی از دریاچه خشک شده و برداشت نمک و رفت و آمد کمپرسی‌ها زمینه‌ساز بروز گرد و غبار نمکی شده است».

در همین جا باید خاطرنشان کرد که: بنا بر گزارش بانک جهانی در سال 2005، رقمی معادل 9 درصد درآمد تولید ناخالص ملی ایران برای خسارتهای زیست محیطی هزینه می‌شود. این بدین معنی است که برآورد سالانه 100 میلیارد دلار هزینه تخریب محیط‌زیست در ایران می‌باشد.

رژیم آخوندی عامل اصلی خشک شدن دریاچه ارومیه:
دریاچه ارومیه با وسعتی بیش از
۳٪ مساحت کل کشور در گذشته توسط ۶۰ رودخانه فصلی و دایم سیرآب می‌شد. این دریاچه از اواسط دهه۱۳۸۰ به‌دلیل سیاستهای ضدملی و میهن بر باد ده آخوندها شروع به خشک شدن کرد و اکنون در خطر خشک شدن کامل قرار دارد. تصاویر ماهواره‌یی سال ۲۰۱۵ از این دریاچه نشان می‌دهد این دریاچه ۸۸ درصد مساحت خود را از دست داده است.

در کلی‌ترین صورت سه عامل اصلی و مؤثردر خشکی دریاچه ارومیه عبارتند از:
1-برداشت بیش از حد مجاز از منابع تجدیدپذیر حوضه دریاچه.

2- توسعه نامتوازن بخش کشاورزی در حوضه دریاچه.
3- تغییرات اقلیمی و استمرار خشکسالی.
در این میان حاکمیت فاسد آخوندها همواره تلاش داشته و دارد که با ترفند خشکسالی خود را از گرداب نارضایتی اجتماعی پیرامون این بحران بیرون بکشد.

این در حالی است که تحقیقات محققان جهان نشان داده است که خشک‌سالی تنها باعث کاهش
۵ درصدی بارش در حوزه آبریز دریاچه شده و پروژه‌های غارتگرانه سدسازی و حفر چاههای عمیق توسط باندها و قرارگاه موسوم به خاتم‌الانبیا، همراه با ساخت بزرگراه ۱۵ کیلومتری بر روی دریاچه آن را تا آستانه خشک شدن کامل برده است.

در تأیید این نکته تنها به دو نمونه از اعترافهای کارگزاران رژیم در رسانه‌های تحت سیطره حاکمیت آخوندها بسنده می‌کنیم:
-مدیر به‌اصطلاح احیای در یاچه ارومیه در پاسخ این سؤال که چرا دریاچه خشک شد؟ این‌گونه زبان باز کرده و اعتراف می‌کند: «برداشت بیش از حد از منابع تجدید پذیر یکی از دلایل آن است، می‌توانیم
۴۰ تا ۴۵ درصد از آبهای تجدید پذیر را برداشت کنیم در حالی که در کشور بالای ۱۰۰ درصد برداشت می‌شود و در حوضه آبریز بیش از ۷۰ درصد برداشت می‌شود».

و در ادامه می‌افزاید: «در سال 85 حدود 64هزار حلقه چاه، در سال 91 حدود 89هزار و اکنون بیش از 100هزار حلقه چاه در حوضه آبریز دریاچه ارومیه وجود دارد که 50 درصد مجاز و 50 درصد غیرمجاز است».

این کارگزار رژیم همچنین ضمن اشاره به باندهای غارتگر و ویرانگر در درون رژیم که به‌خاطر غارت بیشتر باعث وضعیت کنونی دریاچه شده‌اند اضافه می‌کند: «توسعه نامتوازن در بخش کشاورزی در حوضه آبریز دریاچه یکی دیگر از دلایل است به‌طوری که از کشت دیم محصولاتی مانند انگور به سمت کشت محصولات آب بر مانند سیب و چغندر قند تغییر یافت».

-خبرگزاری حکومتی موسوم به ایسنا در ارتباط با پروژه‌های سدسازی رژیم که منجر به خشک شدن دریاچه ارومیه شده است این‌گونه اعتراف می‌کند: «خطا در سدسازی یکی دیگر از عوامل مهم در خشکی دریاچه ارومیه است. در جاهایی باید سد ایجاد شود که 365روز سال آب رودخانه در حال جریان و فعال است. ایجاد سد باعث شده است که بارندگیهای منطقه در پشت سدها مانده و به دریاچه نرسد».

هم‌چنین روزنامه حکومتی شهروند در ارتباط با خشک شدن دریاچه ارومیه با تأکید به خسارت ناشی از پروژه سدسازیهای رژیم طی سالیان اخیر این‌گونه اذعان می‌کند: «تا سال
۲۰۱۲ بیش از 200 سد روی رودخانه‌های حوضه آبریز دریاچه در مرحله آماده بهره‌برداری، یا پایان مراحل‌طراحی بودند».

پروژه احیای دریاچه ارومیه و وعده‌های توخالی آخوند روحانی:
در این میان اما فراموش نکرده‌ایم که در شروع نمایش مسخره انتخابات ریاست‌جمهوری سال 92 آخوند روحانی که قصد داشت با سوار شدن بر موج نارضایتی مردم و نارضایتی گسترده مردم ارومیه از نابودی دریاچه ارومیه به‌ریاست جمهوری رژیم دست پیدا کند این چنین داد سخن داد که: «من به شما قول می‌دهم که اگر بار مسئولیت اجرایی کشور را بر دوش من قراردادید، در اولین روز دولت، حل مشکل دریاچه ارومیه در دستور کار قرار خواهد گرفت. دریاچه ارومیه احیا باید گردد. در مرکز مطالعات استراتژیک مدت‌هاست کارگروه ویژه‌یی برای حل مشکل دریاچه ارومیه تشکیل داده‌ایم. اولین بررسیها به ما می‌گوید اگر خدای ناکرده دریاچه ارومیه خشک شود، زیست 14 میلیون نفر در معرض خطر قرار خواهد گرفت و آن‌وقت ریزگردهای نمک تمام زمینهای کشاورزی کشور را نابود خواهد کرد. باید آب دریاچه خزر به ارومیه منتقل شود. من به شما قول می‌دهم که در دولت تدبیر و امید، احیای دریاچه ارومیه، جزء اولین برنامه‌هایمان باشد».

امروز بعد از گذشت چهار سال سراب بودن وعده‌های توخالی این شیاد به‌خوبی بر همگان به اثبات رسید ه است و مشخص شده که آخوند شیاد صرفاً قصد داشت از این نمد برای خود کلاهی بسازد. چرا که یکی از اعضای مجلس ارتجاع عملکرد این ستاد را این‌گونه ارزیابی می‌کند: «ابتدای اردیبهشت 95 ارتفاع آب
۱۲۷۱.۱ سانتی متر بوده است و از سال گذشته تا به امروز با وجود هزینه‌های بسیار و همچنین سیلابهای اخیر در آذربایجان که به دریاچه سرازیر شده نسبت به سال قبل 16 سانتی متر پایین‌تر کاهش یافته است».

یا در یک نمونه دیگر رسانه‌های تحت‌امر همین نظام می‌نویسند که: «مهمترین شعار احیای دریاچه ارومیه در دولت یازدهم تحقق نیافته و مردم آذربایجان تنها با الطاف خداوند و بارشهای اخیر توانستند دریاچه ارومیه را تاکنون زنده نگه دارند، در واقع می‌توان گفت مهمترین اقدامی که دولت روحانی در رابطه با کمک به احیای دریاچه انجام دهد خارج کردن مسأله احیای دریاچه ارومیه از مسأله سیاسی به اجتماعی است که این موضوع نیز مستلزم صرف هزینه‌های گزافی ازبیت المال بوده است».

در این رابطه نیز بهتر است به گفته‌های کارگزاران و به‌اصطلاح کارشناسان ستاد احیای دریاچه ارومیه استناد نماییم تا عمق فاجعه بهتر روشن شود:
--خبرگزاری مهر آخوندی 9اردیبهشت 96 تحت عنوان وعده‌های دولتی برای دریاچه ارومیه آب نشد! کشتی تدبیر هم به گل نشست می‌نویسد: «بیش از دو دهه از روند خشک شدن دریاچه ارومیه می‌گذرد، دو دهه‌ای که بی‌توجهی مسئولان به همراه وعده‌های شعاری دولتها هر روز بر عمق بحران افزوده است. خشک شدن دریاچه ارومیه از سال
۷۶ آغازشده و هرسال ۴۰ سانتیمتر از عمق آب آن کم می‌شد تا این‌که ۹۶ درصد از مساحت دریاچه ارومیه تا سه سال گذشته از بین رفت.

عمق فاجعه تا جایی پیش رفت که احیای دریاچه یکی از شعارهای اصلی دولت یازدهم قرار گرفت و با تشکیل ستاد احیای دریاچه ارومیه مقرر شد وعده‌ها وارد فاز عملیاتی شوند اما تزریق ناچیز اعتبارات و آماده نبودن برخی زیرساختها موجب شد روند عملی شدن شعارها ناچیز بوده و شتاب کمتری داشته باشد.

مهر آخوندی در ادامه ضمن اذعان به روند کند توسعه آبیاری تحت‌فشار در اراضی کشاورزی و انتقال آب در کنار سایر طرح‌های احیای دریاچه ارومیه با توجه به فرارسیدن فصل تبخیر آب این سؤال را ایجاد می‌کند که با این‌حال و با منابع مالی محدود چگونه می‌توان انتظار داشت هفت سال آینده این تالاب بین‌المللی زنده شود؟

در طول بیش از دو دهه بی‌توجهی و غفلت، وضعیت دریاچه ارومیه به شرایط کنونی مبتلا شده است. کاهش بارندگی‌ها، کشاورزی سنتی، استفاده بی‌رویه از آب‌های زیرزمینی، مصرف نامناسب منابع آبی و عوامل انسانی مهم‌ترین دلایل این بحران زیست‌محیطی عنوان می‌شود،

تبدیل دریاچه ارومیه به کانون ریزگردها در خاورمیانه، وقوع بادهای نمکی، تغییر اقلیم، بروز بیماریهای نوظهور، از بین رفتن کشاورزی و معیشت مردم منطقه و مهاجرت بخشی از هزاران آسیب و تبعات منفی ناشی از خشک شدن دریاچه ارومیه بوده که سال‌ها مورد غفلت مسئولان واقع‌شده است.

بنا بر تحقیقات انجام‌شده (نزدیک دو دهه پیش تاکنون) نمودار تراز آب پارک ملی دریاچه ارومیه رو به پایین است و مطالعات مدیریت زیست‌بوم حوضه آبریز دریاچه ارومیه که با همکاری بانک جهانی به اتمام رسیده، نشان می‌دهد دریاچه ارومیه به‌عنوان دومین دریاچه شور جهان روزهای خیلی وخیم و بحرانی را طی می‌کند

مهر آخوندی در پایان با استناد به گفته معاون فنی اداره کل محیط‌زیست استان به کاهش سطح آب دریاچه این چنین اعتراف می‌کند: وضع تراز آبی دریاچه ارومیه در حال حاضر
۱۲۷۰.۸۵ متر است که این مقدار در مقایسه با مدت‌زمان مشابه سال قبل ۱۶ سانتی‌متر کاهش دارد.

-روزنامه حکومتی آراز آذربایجان 31فروردین 95 به‌نقل از یکی از اعضای مجلس ارتجاع تحت عنوان ستاد احیاء عایدی برای دریاچه ارومیه ندارد می‌نویسد: «به بهانه احیای دریاچه ارومیه ما را فریب داده‌اند و سد نازلو و باراندوز را تعطیل کرده‌اند، ستاد احیای دریاچه ارومیه و همچنین وزیر نیرو نه تنها اقدام موثری در رابطه با احیای دریاچه انجام نداده بلکه خشکی آن را نیز رقم زده‌اند در حالی که احداث سیمینه رود و زرینه رود و همچنین سد باراندوز و نازلو به نفع دریاچه ارومیه بوده و از هدر رفت آب جلوگیری می‌کند اما متأسفانه آنها را تعطیل کرده‌اند؛ لازم است سازمان حفاظت محیط‌زیست و همچنین ستاد احیای دریاچه شفاف سازی کنند که تاکنون چه اقدامات مؤثرو سازنده‌یی برای احیای این دریاچه انجام داده‌اند. زمانی که ستاد احیای دریاچه ارومیه هیچ‌گونه ثمری به جز هدر رفت سرمایه و بودجه ملی را ندارد پس وجود این ستاد هیچ دردی را از جسم بی‌جان دریاچه ارومیه را دوا نمی‌کند».
این عضو مجلس ارتجاع در ادامه ضمن اذعان به این‌که برنامه‌هایی که ستاد احیای دریاچه ارومیه در پیش گرفته است جز بیکاری، بدبختی، قطع معیشت روستاییان آذربایجان غربی چیز دیگری را به‌دنبال نخواهد داشت به غارت و چپاول در استخراج بی‌رویه نمک از دریاچه ارومیه توسط ستاد به‌اصطلاح احیای دریاچه هم اعتراف می‌کند و می‌نویسد: «روزانه بیش از
۵۰۰ تریلی نمک از سطح بستر دریاچه برداشت و به نام کارخانه مراغه بسته بندی و بعد به کشور ترکمنستان و کشورهای دیگر صادر می‌شود و این در حالی است که این برداشت بدون توجه به استانداردهای زیست محیطی و استفاده از تکنولوژی روز انجام می‌شود و در واقع برداشت نمک با بیل مکانیکی و لودر مغایر استانداردهای زیست محیطی است.

-خبرگزاری حکومتی موسوم به ایسنا 3اردیبهشت 96 تحت عنوان سهم دریاچه ارومیه از سیلاب‌های اخیر آذربایجان با اذعان به کاهش 12 سانتی متری سطح تراز آب دریاچه به نسبت سال گذشته می‌نویسد: با توجه به شرایط خاصی که دریاچه ارومیه دارد، دلیلی وجود ندارد که آب ناشی از سیلاب‌ها تنها در سدهای وزارت نیرو جمع شود بلکه باید این سیلاب به سمت دریاچه ارومیه هدایت شود.

حدود
۴۰ سد اطراف دریاچه ارومیه وجود دارد و سد بوکان به تنهایی بالای ۵۰ درصد از روان‌آب‌هایی که بر اثر سیلاب می‌توانست وارد دریاچه ارومیه شود را در خود حبس کرده است، بقیه سدها هم به همین ترتیب نقش بسیاری در ممانعت از جریان سیلاب به سمت دریاچه داشته‌اند و این تاییدی بر گفته‌های متخصصان است که عامل خشکی دریاچه ارومیه را سدها می‌دانند».

این منبع در ادامه به‌نقل از یکی از اساتید کارشناس دانشگاه تهران این‌گونه اضافه می‌کندکه «اگر اجازه داده می‌شود این  سیلاب وارد دریاچه ارومیه شود، احتیاجی به این همه هزینه و بودجه نبود، همین سیل دو سه روزه می‌توانست سطح تراز دریاچه ارومیه را از سطح تراز سال گذشته نیز بالا ببرد. دلیلی وجود ندارد با توجه به شرایط خاص دریاچه ارومیه، آب ناشی از سیلاب‌ها در سدهای وزارت نیرو حبس شود بلکه این سیلاب باید به سمت دریاچه ارومیه هدایت شود».

مطالعه روی تالاب‌های ایران نیز نشان می‌دهد مهم‌ترین منبع تأمین آب این تالاب‌ها و دریاچه‌ها سیلاب است و اگر سیلاب نباشد هیچ عامل دیگری نمی‌تواند اینها را پر کند اما سدها باعث شده‌اند که جلوی جریان سیلاب‌ها گرفته شود؛ در صورتی که بقای اکوسیستم‌های آبی به سیلاب بستگی دارد چون سیلاب به‌صورت فلشینگ عمل می‌کند؛ یعنی یکباره حجم بالایی از آب را وارد دریاچه می‌کند و این حجم بالای آب چون با تلاطم همراه است، معمولاً بخش قابل توجهی از بستر رسوب شده دریاچه را حل می‌کند. حل کردن بستر دریاچه نیز به‌معنای عمق گرفتن دریاچه است.

-- ارگان تروریستی قدس موسوم به تسنیم 18فروردین 96 تحت عنوان ستاد احیا دریاچه ارومیه درباره هزینه کردهای دولت شفاف سازی کند به‌نقل از یکی دیگر از اعضای مجلس ارتجاع می‌نویسد: «متأسفانه مدت‌هاست این ستاد از اهداف و برنامه‌های پیش‌بینی‌شده خود دور شده و در اختیار جریانهای سیاسی قرار گرفته است و با توجه به وضعیت کنونی دریاچه ارومیه، ستاد احیا این دریاچه باید در رابطه با هزینه‌های صرف شده در چند سال اخیر شفاف سازی کند.
این مهره مجلس ارتجاع با استناد به آخرین آمار اعلام شده به کاهش دو سانتی متری سطح آب دریاچه ارومیه نسبت به سال گذشته اذعان نمود و اضافه کرد: «احیاء دریاچه‌ای که با سوء مدیریت دچار بحران شده نباید با پر کردن چاه‌های مردم و ایجاد بحران برای واحدهای صنعتی احیا شود و نیز مردم نباید تقاص سوء مدیریت‌های مسئولان را بدهند». هم‌اکنون «قریب به سه هزار چاه پلمب شده و بسیاری از واحدهای صنعتی و کارخانه‌ها با مشکل کمبود آب مواجه هستند که این سبب بیکاری، رکود اقتصادی و فرار سرمایه از استان شده است». و «شفاف سازی کامل ستاد احیا در رابطه با هزینه‌کرد از بیت‌المال سبب رفع ابهامات بسیار در این زمینه می‌شود».