پاسدار سعید قاسمی، سرکرده چماقداران و لباس شخصیهای خامنه ای، درباره کابوس رژیم آخوندی از عملیات فروغ جاویدان و پیشروی ارتش آزادی در عمق خاک میهن گفت: بعد کسی که تیر خلاص رو، گل کار مرصاد، مال صیاده، مقطعی که دشمن اومده تا کجا، تا ۲۰ کیلومتری کرمانشاه، خاطراتشه باز. میگه من بلند شدم اینها من با یک جترنجر و دو تا کبرا، خلبان فلانی و خلبان فلانی و اینها اومدیم از تنگه مرصاد رد کردیم اومدیم به سمت حسنآباد. من که نگاه کردم و اینها، بر اساس اطلاعاتی هم که دارم فهمیدم که اینها منافقینند، دار و دسته مسعود رجویاند. گفتم کاپیتان فلانی به اینها که بیا از جبهه راست اینها تو یکی از چپ اینها شلیک کنید و اینها، با کبرا بزنید. گفت امیر چه داری میگی اینها خودیاند. من باهاش توسط گوشی بیسیم هلیکوپتر کل میانداختم که آقا خودی نیستند اینها. بزن شلیک کن، مسئولیتش با من. آخر سر هم با این شک و دودلی شلیک میکردند اینها به اینها. تو رو خدا نگاه کنید. جبهه، این ک درس عبرت. جبهه چه جوری شیر و توی شیر میشه که راه نفوذ اونقدر توش باز بود. اون خلبانی که میخواد شلیک کنه خودش یک روزی با شیرودی با همدیگر سر پل ذهاب جلوی دشمن رو گرفتند. حق داره باور نمیکنه. میگه مگه میشه. ما توی دشت ذهاب جلوی دشمن رو گرفتیم. حالا این جا کجاست ۲۰ کیلومتر مونده به کرمانشاه. چی اینها دشمنند اینها که لباسشون خودیه، تانکها خودی هست. مدل خودیاند. نمیتونه تشخیص بده. باور نمیکنه که ۲۰۰ کیلومتر دشمن توی عمق اومده باشه. مثل همین که میخواهند به شما بگویند که آقا الان توی ما نشستند باور کردنش برات یه خورده سخته. ولی هستند. توی ما هستند.
۱۳۹۶ اردیبهشت ۴, دوشنبه
۱۳۹۶ فروردین ۳۱, پنجشنبه
پس از سالها سفری به میهن در زنجیر داشتم، لحظه فرود هواپیما در فرودگاه موسوم به خمینی، شور و شعفی وصف ناپذیری را در من بهوجود آورد. در مسیر تهران به بارگاه معاویه دوران، خمینی دجال رسیدیم، بیاختیار به یاد جنایات و خیانت این سفاک و خیانتی که به اعتماد مردم کرد افتاد، به یاد 120000 شهید راه آزادی که این خونخوار برای حیات ننگین خودش به مسلخ فرستاد افتادم.
فردای آن روز به خیابانی در مرکز تهران رفتم. روزهای آخر سال بود همه در تکافو بودند خیابانها بسیار شلوغ بود. پیاده رو مملو از دست فروشانی بود که حکایتشان با بقیه مردم که برای خرید آمده بودند کاملاً متفاوت بود. این ایام فرصتی را برای آنان، برای فروش انواع اقسام و اجناس از وسایل هفت سین گرفته تا لباس و کفش و جوراب و کسب درآمد ناچیز فراهم کرده بود. با صدای بلند مشتریان را به سمت خود جلب میکردند. نگرانی عجیبی رو میشد در چهره آنها دید. به سمت یکی از آنها رفتم لباسها رو در پارچهای پیچیده بود و همینطور که مدام با نگرانی به اطراف نگاه میکرد، فریاد میکشید تی شرت ترک فقط 25000 تومان و انبوهی از مردم دورش را گرفته بودند و لباسها رو زیر و رو میکردند، به یکباره پسر بچه 12-10ساله به سمتش دوید و فریاد زد مامورها، مامورها... و در یک چشم بهم زدن فروشنده دست فروش لباسها رو در پارچه پیچید و فرار کرد. ولولهای برپا شد، هر کس از سمتی بساطش رو به زیر بغل زده بود و در شلوغی و ازدحام غیب میشد. تا بالاخره مزدوری با لباس شخصی، با ریش بلند بیسیم به دست، به همراه چند مزدور دیگر از راه رسیدند و فروشنده نگون بختی را که فرصت نکرده بود وسایلش را جمع کند به دام انداختند . فروشنده فریاد میکشید بابا من ایرانیم، مدتها ست بیکارم این تمام سرمایه زندگیمه، اومدم شب عید، دوزار در بیارم و برای بچههام ببرم و... اما مزدور که گویا مجرم خطرناکی رو بدام انداخته باشد، کوچکترین توجهای به او نمیکرد و مشغول جمعآوری بساط او بود تا بالاخره او را با خود بردند. در انتهای خیابان اما حکایت متفاوت بود، بحدی ازدحام زیاد بود که مزدوران سد معبر جرأت پیدا نمیکردند در آنجا حضور پیدا کنند. بحدی شلوغ بود که به سختی میشد در پیاده رو راه رفت. صدای خشم و جرقه و انتظار را در نگاه مردمی که برای خرید اجناس ارزان قیمت دوردست فروشان حلقه زده بودند حس میکردم. هر لحظه که میگذشت به میزان شلوغی نیز اضافه میشد. با خودم فکر میکردم سالهاست این درگیری بین دست فروشان و مزدوران سد معبر وجود دارد و کماکان این مبارزه بین محرومینی که بهدنبال کسب روزی و سیر کردن شکم زن و بچههاشون در شبهای آخر سال هستند، آدمهایی که الآن میبایست با زن و بچه خود برای خرید میامدند در این سرما تا پاسی از شب با دلهره و تقبل ریسک از بین رفتن تمام سرمایه شون در خیابان سپری میکنند، با مزدوران جیره خواری که گویا مسئولیت اصلیشان فقط نابودی ایران و ایرانی است و حتی این روزی اندک را هم بر این محرومین بیپناه روا نمیدارند، وجود دارد. این مبارزه و جنگ مقدس همواره بین بقیه اقشار محروم جامعه، بیکاران، کارگران و کشاورزان محروم و بقیه اقشار ستمدیده با حکومت ددمنش آخوندی بهطور روزمره در جریان بوده و میباشد و روزی نیست که خبر یکی از آن اعتراضات و درگیریها در اقصی نقاط میهن در زنجیر به گوش نرسد. این پتانسیل انفجاری، خواب را بر ملاهای حیلهگر حرام کرده و برای ادامه حیاط ننگین خود به دست و پا افتاده است. از طرف دیگر ضربات پیدرپی مقاومت ایران بیش از پیش پوزه این رژیم خونخوار را به خاک مالیده و دور نیست که به زبالهدان تاریخ فرستاده شود. به امید آن روز
فردای آن روز به خیابانی در مرکز تهران رفتم. روزهای آخر سال بود همه در تکافو بودند خیابانها بسیار شلوغ بود. پیاده رو مملو از دست فروشانی بود که حکایتشان با بقیه مردم که برای خرید آمده بودند کاملاً متفاوت بود. این ایام فرصتی را برای آنان، برای فروش انواع اقسام و اجناس از وسایل هفت سین گرفته تا لباس و کفش و جوراب و کسب درآمد ناچیز فراهم کرده بود. با صدای بلند مشتریان را به سمت خود جلب میکردند. نگرانی عجیبی رو میشد در چهره آنها دید. به سمت یکی از آنها رفتم لباسها رو در پارچهای پیچیده بود و همینطور که مدام با نگرانی به اطراف نگاه میکرد، فریاد میکشید تی شرت ترک فقط 25000 تومان و انبوهی از مردم دورش را گرفته بودند و لباسها رو زیر و رو میکردند، به یکباره پسر بچه 12-10ساله به سمتش دوید و فریاد زد مامورها، مامورها... و در یک چشم بهم زدن فروشنده دست فروش لباسها رو در پارچه پیچید و فرار کرد. ولولهای برپا شد، هر کس از سمتی بساطش رو به زیر بغل زده بود و در شلوغی و ازدحام غیب میشد. تا بالاخره مزدوری با لباس شخصی، با ریش بلند بیسیم به دست، به همراه چند مزدور دیگر از راه رسیدند و فروشنده نگون بختی را که فرصت نکرده بود وسایلش را جمع کند به دام انداختند . فروشنده فریاد میکشید بابا من ایرانیم، مدتها ست بیکارم این تمام سرمایه زندگیمه، اومدم شب عید، دوزار در بیارم و برای بچههام ببرم و... اما مزدور که گویا مجرم خطرناکی رو بدام انداخته باشد، کوچکترین توجهای به او نمیکرد و مشغول جمعآوری بساط او بود تا بالاخره او را با خود بردند. در انتهای خیابان اما حکایت متفاوت بود، بحدی ازدحام زیاد بود که مزدوران سد معبر جرأت پیدا نمیکردند در آنجا حضور پیدا کنند. بحدی شلوغ بود که به سختی میشد در پیاده رو راه رفت. صدای خشم و جرقه و انتظار را در نگاه مردمی که برای خرید اجناس ارزان قیمت دوردست فروشان حلقه زده بودند حس میکردم. هر لحظه که میگذشت به میزان شلوغی نیز اضافه میشد. با خودم فکر میکردم سالهاست این درگیری بین دست فروشان و مزدوران سد معبر وجود دارد و کماکان این مبارزه بین محرومینی که بهدنبال کسب روزی و سیر کردن شکم زن و بچههاشون در شبهای آخر سال هستند، آدمهایی که الآن میبایست با زن و بچه خود برای خرید میامدند در این سرما تا پاسی از شب با دلهره و تقبل ریسک از بین رفتن تمام سرمایه شون در خیابان سپری میکنند، با مزدوران جیره خواری که گویا مسئولیت اصلیشان فقط نابودی ایران و ایرانی است و حتی این روزی اندک را هم بر این محرومین بیپناه روا نمیدارند، وجود دارد. این مبارزه و جنگ مقدس همواره بین بقیه اقشار محروم جامعه، بیکاران، کارگران و کشاورزان محروم و بقیه اقشار ستمدیده با حکومت ددمنش آخوندی بهطور روزمره در جریان بوده و میباشد و روزی نیست که خبر یکی از آن اعتراضات و درگیریها در اقصی نقاط میهن در زنجیر به گوش نرسد. این پتانسیل انفجاری، خواب را بر ملاهای حیلهگر حرام کرده و برای ادامه حیاط ننگین خود به دست و پا افتاده است. از طرف دیگر ضربات پیدرپی مقاومت ایران بیش از پیش پوزه این رژیم خونخوار را به خاک مالیده و دور نیست که به زبالهدان تاریخ فرستاده شود. به امید آن روز
ف-ت از آلمان.
باز کن پنجره را...... مهدی خدایی صفت
مهدی خدایی صفت
گپی خودمانی با بچه محلیها در این روزهای حساس تصمیمگیری برای هر ایرانی
بازکن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را...
بازکن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را...
سلام به بچه محلیهای خوب و نازنینم از جوادیه و نازیآباد، تا شوش و صفاری و میدان خراسان، از ژاله و نارمک و تهران پارس، تا قلهک و ونک و سلطنت آباد، از رودکی و آذربایجان و دامپزشکی، تا مولوی و خانی آباد و شاپور و امیریه.. سلام به خواهران و برادران عزیزم، از شرق تا غرب تهران و از جنوب تا شمال ایران، سلام به دختر و پسرهای شجاع و دلیری که هرگز تسلیم آخوندهای پلید نشدند.
راستش درگذری میان دست نوشتهها نگاهم به این شعر زیبای حمید مصدق افتاد، دیدم این درست همان چیزی است که میخواهم با شما در میان بگدارم. چون من هم مدتی است بیصبرانه مشتاق فرصتی برای نشاندادن زیبائیها به شما هستم، تا که صمیمانه بگویم عزیزم و عزیزانم:
«بازکن پنجره را..»، تو اگر باز کنی پنجره را، من نشان خواهم داد، به تو زیبایی را...
ولی راستی صحبت از کدام زیبایی است؟! آخر شما که خودتان زیباترینها هستید. بله ولی من از زیبائیهایی میخواهم بگویم که شما ندیده اید یا کمتر دیدهاید و نگداشتند و نمیگذارند آنها را ببینید و بشنوید و دربارهاش فکر کنید. گرچه در این عصر کبیر ارتباطات و اطلاعات، دیکتاتورها هم دیگر قادر نیستند مانع دیدن و شنیدن مردم شوند و دیوهای عمامه سیاه و سفید هم که شما را به بند و زنجیر کشیدهاند، بهشدت از این مسأله نگران و درعین حال در مقابلش ناتوانند چون دیگر قادر نیستند واقعیتها را پنهان کنند. البته که جوانان پیشتاز در بین شما، همه فیلترهای آخوندی را درهم میشکنند و در اینترنت و سایتهای اجتماعی سراغ همه واقعیتها میروند. امروزه مخفی نماندن واقعیات تا آنجا جدی شده که حتی در درون خود رژیم و در جنگ خونین هر دو باند غارتگر علیه یکدیگر، در جریان نمایش پرفریب انتخابات، میبینیم که چه دستهایی از هم رو میکنند و چه مرزسرخهایی ازخودشان را زیرپا میگذارند و جیک و پیک پنهانشان را به دست خود برملا میکنند.
اما در برابر زیبایی و زیبائیهای حقیقت رویان این دوران، که مثل خورشید هر روز بیشتر و بیشتر نورافشانی میکند، پاتک آخوندها، تلاش برای تخریب چهره این زیبایی با رذیلانهترین اتهامات و شیطانسازی علیه آن است تا مثل همان اسیدپاشی جنایتبار برچهره دختران و خواهران نازنینمان، برچهره این زیبائیها هم اسید شقاوت بپاشند. اما مگر زیبایی را میشود برای همیشه پنهان کرد؟ مگر خورشید را میتوان از تابش و نورافشانی بازداشت؟!
حالا برای معرفی این حقیقت زیبا به شما، از لحظة شروع میکنم که هنوز قلبم از عاطفه سنگین و شورانگیز آن سرشار است: لحظه دیدار، دیدار با مریم..
و چقدر مشتاقم که آن را برای شما تعریف کنم؛ لحظه نادری که پس از14سال اتفاق افتاد. و او آمد با خرمنی از بشارت و شاخههای رنگارنگ گل؛ هدیهیی بهاری برای مجاهدانش. لحظه را با کلمات نمیتوانم توصیف کنم. آنجه بود، فقط فریاد بود و عشق و اشکهای شوق پس از چنین فراقی تراژیک و طولانی، در گذر از هفت وادی آتش و خون و حماسه پرشکوه پایداری در مصاف با وحوش عراقی ولایت فقیه و 8سال محاصره ظالمانه پزشکی و لجستیک، و روزهای زجرکش کردن بیش از 200 مجاهد بیمار در جلوی چشم یارانشان و آن حملات ددمنشانه با تیر و تبر و با زرهی و زیرگرفتن با هاموی و شلیک مستقیم گلوله و موشکبارانهای انهدامی و کشتار229 مجاهد خلق، علاوه بر ۶۷۷ روز شکنجه صوتی و حتی دستگیری و اعدام بستگان اشرفیها در ایران و بالاخره برنامهریزی برای کشتن تمامی مجاهدین در اشرف و در کشتارگاه لیبرتی. اما اگر پایداری قهرمانانه آن مجاهدان، که تاریخ آینده از آن بیشتر یاد خواهد کرد، سنگ بنای پیروزی در این نبرد بود، مبارزه طاقتفرسا و خستگیناپذیر مریم و جنبش عظیم بینالمللی که او طی این سالیان سخت و طاقتفرسا شکل داد و رهبری کرد، شرط عمده پیروزی و درهم شکستن محاصره دشمن و معجزه بیرون کشیدن دستهجمعی و به سلامت تمامی مجاهدان از دهان گرگهای هار خامنهای بود، در هجرتی پیروزمندانه به آلبانی. به این ترتیب فاتح این پیروزی؛ مریم رجوی ؛ بزرگترین شکست خوارکننده را نصیب آخوندهای آدمخوار کرد و پیشروی مقاومت را در همه پهنههای سیاسی، حقوقی و بینالمللی امکانپذیر نمود.
اکنون او آمده است با پلاتفرمی 10 مادهای برای نجات کشور و آزادی و خوشبختی ایران و ایرانی که حمایت لشکری عظیم از چهرهها و آزاد اندبیشان جهان را به سوی مقاومت برانگیخته است.
و راستی چه زیبا گفت سناتور توریسلی، یکی از برجستهترین حامیان مقاومت ایران که «در زندگی هر ملتی کسی میآید که مبارزه آنها را نمایندگی کند وبا فدای زندگی خود برای آرزوهای تمامی آن ملت، سرمشقی قرار دهد. در تاریخ طولانی و پرافتخار مردم ایران، در تمامی مبارزاتشان که ما را به این نقطه رسانده، آن آرزو و آن فداکاری، توسط رئیس جمهور شورای ملی مقاومت نمایندگی میشود: مریم رجوی».
این بود آن زیبایی نخست، که خود راز گشوده بسا زیبائیهایی است که ازابتدا به شما وعده داده بودم: مریم سمبل فدای بیکران، دریای خروشان، آسمان پرطراوت، قلب تپنده و عشقی لایزال، با ایمان و اعتقادی آرمانی به کرامت و حریت انسان، آمیزهیی از صلابت و زیبایی در حماسهیی از صدق و صفای انسانی.
و اما زیبایی درخشنده دیگر؛ تشکیلاتی منسجم و نیرومند متشکل از زنان و مردان رهایی است که تحت رهبری او و مسعود جامعة سرشار از ارزشهای نوین انسانی آفریدهاند. زنان پیشتازی که سرنوشت خود را بهدست گرفته و در مدار رهبری و شورای مرکزی این جنبش ارزشهای والایی را در مناسبات انسانی جاری ساخته و به ثبت دادهاند. و مردانی که با ایمان به برابری، شخصیتی خلاق و فعال در خود پرورش دادهاند. جنین مناسبات نوینی که از بسیاری قید و بندها رها شده، مولد نیروی عظیمی است که با آن این جنبش توانسته یک پایداری پرشکوه را محقق کند و جا معهیی آرمانی و آزاد و آباد را برای دوران پس از سرنگونی تضمین نماید.
دوستان و هم شهریان عزیزم: هشیار باشید، آخوندها رفتنی اند. این حقیقت از دل تمامی واقعیتهای پیش رو میجوشد و خود آخوندها بهتر از هرکس به این واقعیت واقفند و از آن بیمناکند. واقعیتی که به گفته مریم رجوی سه حقیقت بر آن گواهی میدهد: «حقیقت اول اینکه هر دو جناح رژیم دریافتن راهی برای ادامه بقای واقعی رژیم شکست خوردهاند، حقیقت دوم اینکه بهدلیل تمایل جوشان عمومی و بهدلیل آمادگی مبارزاتی جامعه، سرنگونی رژیم ولایت فقیه ممکن و در دسترس است. و حقیقت سوم، درخشش راهحل واقعی است، بهاین معنی که از درون دیکتاتوری دینی راهحلی درنمیآید. در نتیجه، آنچه اثبات میشود، راهحل شورای ملی مقاومت یعنی سرنگونی رژیم استبداد مذهبی است. این راهحلی است مبتنی بر وجود یک آلترناتیو دموکراتیک، و راهحلی است مبتنی بر جوشش و آمادگی جامعه». جامعة انفجاری علیه حاکمیت ملاها که دیگر خود مهرههای رژیم هم گاه و بیگاه و درجنگ و دعوای باندی، به آن اعتراف میکنند. از جمله همین دو سه روز پیش بود که پاسدار قالی باف کاندیدای بهاصطلاح ریاستجمهوری در انتخابات نمایشی، در اعترافی آشکار که از تلویزیون رژیم پخش شد، گفت که فقط 4 درصد مردم کشور موافق این حاکمیتاند.
اما در سالیان گذشته مبارزه مردم ایران برای سرنگونی این رژیم، و از جمله قیام سال 88، بهخاطر خیانت برخی از یک سو و مماشات نا جوانمردانه استعماری از سوی دیگر با مانع مواجه بود، ولی اکنون دوران قبل عوض شده و مسیر سیاست جهانی اساساً در سمت امدادرسانی به قلب بنیادگرایی در تهران نیست.
آنچه تاکنون گفتم همان زیبائیها و حقایق روشنی است که گوشهیی از آن را به شما نشان دادم تا ”پنجره را بازکنید... “. و این هوای تازه را تنفس کنید، به ارزشهای زیبا و سرمایههای نایابی که در این سو برای شما آماده شده تکیه کنید و پنجره اندیشه و قلب و وجدان انسانی خود را به سوی دنیای نوین رهایی بگشائید. به میدان تغییر بیائید که اکنون نیازمند حضور و قیمت دادن شماست و حتماً شنیده اید که خدا در قرآن گفته است: هیچ تغییری در مسایل یک جامعه وملت به وجود نمیآید مگر اینکه آنها خودشان دست به کار شوند «إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ».
و راستی اگر دختران و پسران جسور مجاهد و قاصدکهای آزادی (میلیشیا) را که در سالهای 57 تا 60 با همه عشق و شور، خیابانها و فضای شهرها را پر از طراوت زندگی و بشارت آزادی میکردند، ندیده اید، حالا به خواهران و برادران قهرمانتان در این مقاومت سرفراز، در آلبانی و در اشرفهای دو و سه و صد و هزاراشرف دیگر در دل میهن و در همه جای جهان نگاه کنید، به آنها که همه چیزشان را در طیق اخلاص تقدیم رهایی شما کردهاند. رنج و شکنج و فدای بیچشمداشت آنها و 120هزار زن و مرد مجاهد دیگر که با خونشان این راه را گشودند و30هزار مجاهد سربه دار که در قتلعام 67 توسط همین رئیسی و پورمحمدی و دیگر قاتلان ولایت قتلعام شدند؛ آری آری این خونها و این نسل صداقت و فدا شما و همه ما را فرا میخوانند تا در این روزهای سرنوشت ساز، به مسئولیتهای خود پاسخ دهیم. این سیمای ایران آزاد شده پس از سرنگونی آخوندها و نیروی برحقی است که پس از 52سال مبارزه بیچشمداشت، امروز جهان کم کم چشمهایش را به روی قدرت، عظمت و حقانیت آن میگشاید. تغییر دوران واقعی است و با سرعتی فزاینده در حال پیشروی است و ما باید لحظه را دریابیم و تردیدهای ناشی از38سال دجالیت و فریب و ارعاب وسرکوب را از خود بزدائیم و دور بریزیم و از همین نقطه درمصاف با شعبده انتخابات این رژیم که بزرگترین توهین به مردم ایران و شرافت ملی ماست، دست به کار شویم. بگوئیم و بنویسیم و افشا کنیم: ”نه جلاد، نه شیاد، رأی من سرنگونی است“.
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد.
... ... ... ... ... ...
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود بهسر چشمه نمیگردد باز؛
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کن پنجره را
صبح دمید.
۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه
نگرانی رژیم از تحولات منطقه، اذعان به گیر افتادن نظام در باتلاق نظامی در سوریه
رژیم آخوندی که شاهد هرچه تنگتر شدن حلقة انزوای جهانی و منطقه یی است، در رسانه های رسمیش دست به دجالگری در مورد حقوق بشر زده و یکباره به فکر کودکان سوریه یعنی قربانیان جنایات خودش افتاده است.
اما رسانه های حکومتی پر از انواع و اقسام نگرانیهاست. از جمله ابراز نگرانی از تنگتر شدن روز افزون حلقه انزوای جهانی و منطقه یی در مورد دخالتهای رژیم در سوریه. که این نگرانی ها در فضای جنگ انتخابات ضریب می خورد. در یک نمونه رسانه های حکومتی در حالی که تا کنون به دخالتهایشان در سوریه و حفظ حکومت اسد افتخار می کردند در یک واکنش زنجیره یی به موضعگیری روزنامه آمریکایی نیویورک پست به غلط کردن گویی تلویحی پرداخته و از جمله نوشتند: “روزنامه آمریکایی "نیویورک پست" با انتشار یادداشتی به سیاه نمایی و دروغ پردازی علیه سپاه پاسداران پرداخته و مدعی شده است که این نهاد به خاطر جلوگیری از سقوط سوریه، باید در لیست سازمان های تروریستی قرار گیرد!». (دیپلماسی ایرانی ۲۸ فروردین)
سایت حکومتی دیپلماسی ایرانی از باند روحانی نیز در مطلبی تحت عنوان «موشکهای ناگهانی ترامپ» نوشت: «ترامپ تلویحا به دنبال توافقی احتمالی در پرونده سوریه در چارچوب تمهیداتی است که واشنگتن با ایجاد پیمان سنی در برابر نفوذ ایران در پیش گرفته است و می خواهد جلوی قدرت گرفتن شیعیان در منطقه را بگیرد. باید منتظر بمانیم و ببینیم که چه اقدامات ناگهانی دیگری از رئیس جمهوری امریکا سر می زند و او چه فکری در سر دارد و می خواهد چه بازی ای را خارج از قواعد بازی رایج پیش ببرد!».
خبرگزاری نیروی تروریستی قدس نیز روز ۲۸ فروردین با ابراز نگرانی از تغییر تعادل قوا در منطقه نوشت: «همزمان با افزایش نیروهای نظامی آمریکایی و اردنی در مرز سوریه؛ ترامپ درصدد است تا شمار نیروهای آمریکایی اعزام شده به سوریه و عراق را اعلام نکند؛ اما آنچه روشن است، استقرار نیروهای آمریکایی و اردنی در نوار مرزی میان سوریه و اردن است که اگر چه هنوز چیزی به طور رسمی تأیید نشده اما گفته میشود ناوهای آمریکایی در بندر عقبه در اردن پهلو گرفته و ۲۰۰ تا ۲۵۰ خودروی زرهی را پیاده کردهاند». (ایلنا ۲۸ فروردین ۹۶)
البته روز قبل ۲۷ فروردین، خبرگزاری حکومتی ایلنا نوشته بود: پیشتر ژنرال «هربرت ریموند مکمستر» مشاور امنیت ملی «دونالد ترامپ» رئیسجمهوری ایالات متحده آمریکا خواستار اعزام ۱۵۰ هزار نیروی نظامی ارتش آمریکا به سوریه شده بود».
ابراز نگرانی از حملة نظامی به سوریه از این جهت است که چنین حمله یی به معنی پایان بشار اسد و سقوط عمق استراتژیک نظام است، اما رسانه های حکومتی به خطر باز هم بزرگتر اشاره کردند. نمونه اش خبرگزاری حکومتی میزان است که روز ۲۸ فروردین نوشت: (خبرگزاری میزان ۲۸ فروردین)
ابراز نگرانی از حملة نظامی به سوریه از این جهت است که چنین حمله یی به معنی پایان بشار اسد و سقوط عمق استراتژیک نظام است، اما رسانه های حکومتی به خطر باز هم بزرگتر اشاره کردند. نمونه اش خبرگزاری حکومتی میزان است که روز ۲۸ فروردین نوشت: (خبرگزاری میزان ۲۸ فروردین)
«مایک پمپئو» طی سخنانی در مرکز مطالعات راهبردی و بینالملل آمریکا اعلام کرد که هدف از حمله به فرودگاه الشعیرات سوریه هشدار به ایران بوده است! لئون پانتا وزیر اسبق دفاع آمریکا نیز اخیرا طی مصاحبهای هدف از ساخت «مادر همه بمبها» را حمله به ایران دانست.
از رسانه های حکومتی به اظهارات مهره ها و سرکردگان که می رسیم ابراز وحشت آشکارتر می شود. نمونه اش اظهارات پاسدار کاظمینی فرمانده پاسداران در تهران است که می گوید: «آمریکاییها به دنبال نابودی دولت "بشار اسد" هستند. نکتهای که وجود دارد این است که آمریکاییها میخواهند نسخه عراق در زمان صدام را برای سوریه ببندند ». (پارس نیوز – ۲۸ فروردین)
اعتراف به این که رژیم در حال فرو رفتن در باتلاق سوریه است و باید فکری برای نجات خود بکند، واقعیت وضعیت کنونی رژیم در محاصره بحرانها را نشان می دهد.
بهروز بنیادی در مجلس رژیم: «امروز سوریه تبدیل به باتلاقی برای همه کشورهای درگیر شده است و آنچه زیبنده ما نیست بایستی هر چه سریعتر با تصمیمی سخت بر مبنای منافع ملی خودمان در این قضیه نجات دهیم».
رادیو فرهنگ ۲۷ فروردین
بهروز بنیادی در مجلس رژیم: «امروز سوریه تبدیل به باتلاقی برای همه کشورهای درگیر شده است و آنچه زیبنده ما نیست بایستی هر چه سریعتر با تصمیمی سخت بر مبنای منافع ملی خودمان در این قضیه نجات دهیم».
رادیو فرهنگ ۲۷ فروردین
نمایش انتخابات آخوندی – فضیحت «ثبت نام»! داوطلبان
سرانجام پس از یک هفته کارناوالی بنام «ثبت نام» داوطلبان برای دوره یازدهم نمایش انتخابات در دیکتاتوری ولی فقیه به پایان رسید.
با پایان موعد که متولیان حکومت به مسخره از آن با واژه «جشنواره» نام می برند، قریب ۱۶۳۱ نفر خود را کاندیدای این دور از نمایش کردند.
دراین رابطه کدخدائی، سخنگوی شورای نگهبان که وظیفه فیلتر گذاری و تصفیه کاندیداها را بعهده دارد، ضمن اعتراف به این ابعاد این دور از بازی، گفت: «فکر نکنیم که اینجا جشنواره ثبت نام است. چون به هر حال پست ریاست جمهوری طبق قانون اساسی مقام دوم کشور به حساب می آید و به سوابق مدیریتی بالا نیاز دارد». (خبررگزاری حکومتی ایسنا ۲۶ فروردین ۱۳۹۶)
صرفنظر از کمیت و کیفیت شرکت کنندگان که بخش بزرگی از آنان را بسیج ضدمردمی و دستگاه اطلاعات آخوندی برای بازار گرمی هرچه بیشتر به میدان فرستاده اند، باید به صف آرایی میان دو باند اصلی یعنی آخوند شیاد روحانی و آخوند جلاد رئیسی توجه ویژه نمود، زیرا هردو باند علاوه بر شاخص های اصلی، در حد توان و ظرفیت های ممکن، طیف گسترده ای از نفرات، دستیاران و مشاوران خود را بعنوان داوطلب ثبت نام کرده اند.
همچنین فضیحت ایندور از ثبت نام بحدی بود که حتی صدای آخوندهای درشت حکومتی را نیز درآمده است. پخش تصاویر و گزارشات از چهره های مضحک با لباس های عجیب و غریب، کودکان، افراد سنگین وزن، زنان عامدا کم حجاب، دوقلوهای بسیجی و یا مصاحبه های از پیش طراحی شده با به اصطلاح داوطلبان بحدی مبالغه آمیز و ضد تمامی ارزش های حکومتی بود که برای نمونه آخوند چند ستاره ای بنام «مکارم شیرازی» که مردم به وی بدلیل اختلاس و دزدی هایش لقب «سلطان شکر» را داده اند، بی محابا ضمن اعتراض به این وضعیت بسیار خنده دار گفت: «شکایات زیادى از افراد متعدد از نقاط مختلف به ما رسیده که از وضع نابسامان ثبتنام انتخاب ریاست جمهورى بسیار نگران هستند و معتقدند عدهاى ناآگاه و گروهى آگاهانه براى به سُخره کشیدن انتخابات ریاست جمهورى و ضربه زدن بهنظام با نداشتن هیچگونه صلاحیتى، براى نامنویسى شرکت کرده و حتى صف تشکیل مىدهند». وی سپس با به چالش کشیدن خامنه ای ادامه می دهد: «چگونه بزرگان براى حل این مشکل تدبیرى نفرمودهاند».
(خبرگزاری نیروی تروریستی قدس، تسنیم ۲۷ فروردین ۱۳۹۶)
اما گذشته از این واقعیات تلخ که اکنون خود را برکلیت نظام آخوندی با تمسخر و بیان انواع و اقسام لطیفه ها، شعر و یا متلک بویژه در شبکه های اجتماعی به ثبت رسانده است، باید به نقش کلیدی شورای تحت قیومت خامنه ای یعنی «شورای نگهبان» اشاره نمود که از فردای پایان این کارناوال دست به حذف «فله ای» تمامی آنان خواهد زد و براین منطق برخاتمه این دور اول نمایش صحه خواهد گذاشت.
دراین رابطه کدخدائی، سخنگوی شورای نگهبان که وظیفه فیلتر گذاری و تصفیه کاندیداها را بعهده دارد، ضمن اعتراف به این ابعاد این دور از بازی، گفت: «فکر نکنیم که اینجا جشنواره ثبت نام است. چون به هر حال پست ریاست جمهوری طبق قانون اساسی مقام دوم کشور به حساب می آید و به سوابق مدیریتی بالا نیاز دارد». (خبررگزاری حکومتی ایسنا ۲۶ فروردین ۱۳۹۶)
صرفنظر از کمیت و کیفیت شرکت کنندگان که بخش بزرگی از آنان را بسیج ضدمردمی و دستگاه اطلاعات آخوندی برای بازار گرمی هرچه بیشتر به میدان فرستاده اند، باید به صف آرایی میان دو باند اصلی یعنی آخوند شیاد روحانی و آخوند جلاد رئیسی توجه ویژه نمود، زیرا هردو باند علاوه بر شاخص های اصلی، در حد توان و ظرفیت های ممکن، طیف گسترده ای از نفرات، دستیاران و مشاوران خود را بعنوان داوطلب ثبت نام کرده اند.
همچنین فضیحت ایندور از ثبت نام بحدی بود که حتی صدای آخوندهای درشت حکومتی را نیز درآمده است. پخش تصاویر و گزارشات از چهره های مضحک با لباس های عجیب و غریب، کودکان، افراد سنگین وزن، زنان عامدا کم حجاب، دوقلوهای بسیجی و یا مصاحبه های از پیش طراحی شده با به اصطلاح داوطلبان بحدی مبالغه آمیز و ضد تمامی ارزش های حکومتی بود که برای نمونه آخوند چند ستاره ای بنام «مکارم شیرازی» که مردم به وی بدلیل اختلاس و دزدی هایش لقب «سلطان شکر» را داده اند، بی محابا ضمن اعتراض به این وضعیت بسیار خنده دار گفت: «شکایات زیادى از افراد متعدد از نقاط مختلف به ما رسیده که از وضع نابسامان ثبتنام انتخاب ریاست جمهورى بسیار نگران هستند و معتقدند عدهاى ناآگاه و گروهى آگاهانه براى به سُخره کشیدن انتخابات ریاست جمهورى و ضربه زدن بهنظام با نداشتن هیچگونه صلاحیتى، براى نامنویسى شرکت کرده و حتى صف تشکیل مىدهند». وی سپس با به چالش کشیدن خامنه ای ادامه می دهد: «چگونه بزرگان براى حل این مشکل تدبیرى نفرمودهاند».
(خبرگزاری نیروی تروریستی قدس، تسنیم ۲۷ فروردین ۱۳۹۶)
اما گذشته از این واقعیات تلخ که اکنون خود را برکلیت نظام آخوندی با تمسخر و بیان انواع و اقسام لطیفه ها، شعر و یا متلک بویژه در شبکه های اجتماعی به ثبت رسانده است، باید به نقش کلیدی شورای تحت قیومت خامنه ای یعنی «شورای نگهبان» اشاره نمود که از فردای پایان این کارناوال دست به حذف «فله ای» تمامی آنان خواهد زد و براین منطق برخاتمه این دور اول نمایش صحه خواهد گذاشت.
۱۳۹۶ فروردین ۲۹, سهشنبه
«طنز حافظ» ـ دکتر شفیعى کدکنى
«هرکس اندک تأمّلى در شعرِ حافظ داشته باشد، به نیکى دریافته است که یکى از برجسته ترین ویژگىهاى شعر او، لحن طنزآمیز کلام اوست. مثلاً در این بیت:
"یارب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینۀ ادراک انداز"
دود آهیش در آیینۀ ادراک انداز"
اگر در رابطۀ معنایىِ کلمات "خودبین" و "به جز عیب ندید"، اندکى تأمّل داشته باشیم، متوجه مىشویم که حافظ مىخواهد بگوید: "زاهد، خود، نَفْسِ عیب است. ذاتِ عیب است. نه این که داراى عیب باشد؛ خودبین است و به جز عیب نمىبیند. خودش را مىبیند که عیب است، یا عیب را مىبیند که خود اوست".
امّا تبدیل عبارت او به هر صورت دیگرى، لحن طنزآمیز و هنر شگفت آورِ او را کمرنگ و احتمالاً نابود مىکند...
من در این یادداشت بر اساس تعریفى که خودم از طنز دارم، این مسأله را بررسى مىکنم و معتقدم که تا این لحظه تعریفى جامع تر و دقیق تر از این تعریف، در باب طنز، در هیچ زبانى نیافته ام. بر اساس این تعریف، طنز عبارت است از: "تصویرِ هنرىِ اجتماعِ نقیضَین و ضِدّین".
مىدانید که در منطق، اجتماعِ نقیضَین یا اجتماع ضدّین، مُحال است، یعنى از دیدگاه منطق، نمىتوان تصوّر کرد که یک چیز هم سیاه باشد و هم سفید، یا یک چیز در یک آن، در حال حرکت باشد و در همان آن، در حالِ سکون؛ امّا هنر، منطقِ خویش را دارد و در منطقِ هنر، یعنى از رهگذرِ خلاقیت و نبوغِ هنرمند، مىتوان پذیرفت که یک چیز هم ساکن باشد و هم در همان لحظه در حالحرکت. به این بیت از واعظ قزوینى شاعر عصر صفوى توجه کنید:
"ز خود هر چند بگریزم، همان، دربندِ خود باشم
رَمِ آهوى تصویرم، شتابِ ساکنى دارم"
رَمِ آهوى تصویرم، شتابِ ساکنى دارم"
با مقدّمات هنرى و تصویرى که شاعر ایجاد کرده است، هر کس اندک استعدادى در قلمروِ التذاذ از شعر داشته باشد، به راحتى مى پذیرد که یک چیز مى تواند در یک آن، هم ساکن باشد و هم متحرّک. تعبیر بسیار فشردۀ "شتابِ ساکن" را، در بافتِ شعرِ این گوینده، به راحتى، مىتوان پذیرفت و احساس کرد؛ اگرچه از دیدگاهِ منطق، اجتماعِ نقیضین باشد و مُحال.
در مرکزِ تمام طنزهاى واقعىِ ادبیاتِ جهان، از داستانهاى چِخُوف گرفته تا حکایات عُبید و کلمات قصارى که از بزرگان ادب و هنر نقل مىکند و از مقولۀ طنز شمرده مىشود، این تصویرِ هنرىِ اجتماعِ نقیضین قابل رؤیت است.
جاى دورى نمى رویم. در تاریخ ادبیات و فرهنگ خودمان، یکى از بزرگترین طنزپردازان جهان را همه مىشناسند و آن عبید زاکانى است؛ معاصر و احتمالاً دوستِ خواجه شیراز.
عُبید در قلمروِ شعرهاى جِدّى، خیلى اهمیتى ندارد، به ویژه که در پرتوِ آفتابِ جهانتابِ حافظ جایى براى هیچ کسى از معاصران او باقى نمانده است. امّا در قلمرو طنز، عبید همان مقامى را داراست که حافظ در حوزه شعر. ما اینک براى نشان دادنِ "تصویرِ هنرىِ اجتماعِ نقیضین» در مرکزِ طنزهاى عبید، به یکى دو نمونه قابلِ نقل از گفتار او مىپردازیم:
"خطیبى را گفتند: مسلمانى چیست؟
گفت: من، مردى خطیبم. مرا با مسلمانى چه کار؟!"
گفت: من، مردى خطیبم. مرا با مسلمانى چه کار؟!"
هر کسى با مفهوم خطیب و نقش خطیبان در جامعه اسلامى آشنا باشد، مىداند که نه تنها شرطِ اوّلِ خطیب بودن مسلمان بودن است بلکه خطیب، سخنگوى همۀ مسلمانان نیز هست. امّا عُبید با این بیان هنرى خویش، خطیب بودن را ضدّ مسلمان بودن یا نقیض مسلمان بودن تصویر کرده و در ذاتِ آن خطیب به نمایش در آورده است.
یا در این حکایت:
"قزوینى را پسر در چاه افتاد. گفت: جانِ بابا! جایى مرو تا من بروم رَسَن (=ریسمان) بیاورم و تو را بیرون کشم!"
"قزوینى را پسر در چاه افتاد. گفت: جانِ بابا! جایى مرو تا من بروم رَسَن (=ریسمان) بیاورم و تو را بیرون کشم!"
... طنز تنها در گفتار و هنرهاى زبانى جلوه نمىکند، گاه در رفتار انسان، طنز، آگاه یا ناآگاه، خود را نشان مىدهد تا بدانجا که مجموعۀ حرکت یک اجتماع به مرحلۀ طنز مىرسد و ساختار یک جامعه تبدیل به طنز مىشود و اگر با تاریخ اجتماعى ایران آشنا باشیم، در بسیارى از این لحظه ها طنز را آشکار مى توانیم مشاهده کنیم. رفتار بسیارى از حُکام، طنز است، یعنى در یک آن، دو سوى تناقض را در خویش دارد و شعارهاى سیاسى شان، نیز، در تحلیل نهایى، طنز است: هم گریه آور و هم خنده دار.
به نظرم جامعۀ عصر حافظ یکى از بهترین نمونه هاى شکلگیرىِ این تناقض در ساختِ جامعه است و شاید به عنوان نمونه، رفتار امیر مبارزالدّین را بتوان از بهترین نمونه هاى تجسّم این تناقض در بافت جامعه دانست، امّا وقتى این تناقض ها با برخوردى هنرى، چه از سوى عوام و چه از سوى خواص، تصویر شود، طنز به معنىِ دقیقِ کلمه آشکار مىشود:
"عیبم بپوش، زنهار! اى خرقۀ مىآلود
کان پاک پاکدامان بهرِ زیارت آمد"
کان پاک پاکدامان بهرِ زیارت آمد"
حافظ از خرقۀ مى آلودِ خویش مى خواهد تا عیبِ او را در برابر آن "پاک پاکدامان" بپوشاند و این بهترین تصویرِ هنرى از اجتماع نقیضین یا ضدّین است. یا وقتى مىگوید:
"کرده ام توبه، به دستِ صَنَمِ باده فروش
که دگر مى نخورم بى رُخِ بزم آرایى"
که دگر مى نخورم بى رُخِ بزم آرایى"
در این بیانِ طنزآمیز و شگفت آور او، چندین نوع تناقض یا تضاد به یکدیگر گره خورده ... و به یارى بیان هنرىِ معجزه آساى او، حالتِ پذیرفتنى و قابل قبول یافته است: نخست آن که، توبه ـ با مفهومى که ما در ذهن داریم و در شریعت آمده است ـ امرى است که باید بر دستِ شخصى که از هر گونه خلاف شرعى برکنار است، انجام شود، درصورتى که صَنم باده فروش، هم به اعتبار صَنَمیت (در معنى لغوى کلمه، یادآورِ بت و بت پرستى است) و هم به اعتبارِ معنىِ استعارىِ آن (که زنى است زیبا) و هم به اعتبار این که باده فروش است (و کارى خلاف شرع انجام مىدهد) هیچ گونه مناسبتى با توبه دادن ندارد. توبه در حقیقت نقیض یا (اگر بخواهیم اصطلاح را درست تر به کار ببریم) متضادِ هویتِ صنمِ باده فروش است، ولى در بیانِ هنرىِ حافظ توبه بر دستِ همین صنمِ بادهفروش (اجتماع نقیضین یا ضدّین) که محال است، حاصل شده است و اگر بخواهیم صورتِ کامل طنز را در این شعر دریابیم باید به مصراع دوّم توجه کنیم و به رابطه یى که میان این دو مصراع وجود دارد. در حقیقت، تناقضِ اصلى در رابطۀ میان این دو مصرع نهفته است و توبه کردن، بر دستِ هر کس که باشد، به هر حال، معنایى دارد که با موضوعِ آن (حاصل معنى مصراع دوّم) کاملاً متناقض است:
ـ "که دگر مى نخورم بى رخ بزم آرایى"
مى بینید که تمام اجزاى این بیت از عناصر متناقض و متضاد شکل گرفته؛ عناصرى که فقط در بیانِ هنرىِ حافظ مى توان اجتماع آنها را پذیرفت و از تصوّر آن لذّت برد. به لحاظ ساخت شعرى، پیچیده ترین صورت بیانِ طنزآمیز در این بیت دیده مىشود. هر مصراع به طور جداگانه از دو سوى متناقض به حاصل آمدهاست:
ـ "کرده ام توبه/ به دست صَنَمِ باده فروش"
این خود یک تناقض که به تنهایى در کمال مهارت هنرى تصویر شده است و مصراع دوّم نیز به تنهایى همین تناقض را در ساختِ مستقلِّ خویش دارد:
ـ "که دگر مى نخورم / بى رخِ بزم آرایى"
حال، هر کدام از این دو ساختِ مستقّلِ متناقض را که در کنار دیگرى قراردهیم، ترکیب پیچیده یى از اُسلوبِ طنز و تصویر هنرىِ اجتماعِ نقیضین را در متعالى ترین شکل آن مشاهده مى کنیم.
یک بار دیگر از این چشم انداز به این ابیات توجه کنید:
"خدا را، محتسب، ما را به فریادِ دَف و نى بخش
که ساز شرع از ین افسانه بى قانون نخواهد شد"
که ساز شرع از ین افسانه بى قانون نخواهد شد"
***
"من که شبها رهِ تقوى زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد!"
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد!"
***
"خرقۀ زُهد و جام مى، گرچه نه درخورِ هم اند
این همه نقش مى زنم از جهتِ رضاى تو"
این همه نقش مى زنم از جهتِ رضاى تو"
***
"در مقامى که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه، از همه افزون باشى!"
چشم دارم که به جاه، از همه افزون باشى!"
...قلمرو طنزِ حافظ را در سراسر دیوان او، بى هیچ استثنایى، رفتارِ مذهبىِ ریاکارانِ عصر تشکیل مىدهد. شما مى توانید دیوان حافظ را یک بار از آغاز تا انجام، از این دیدگاه، به دقّت، مورد بررسى قرار دهید؛ حتى یک مورد بیان طنزآمیز نمى توانید پیداکنید که در ساختار معنایى آن، بخشى از عناصر مذهب وجود نداشته باشد:
"چنین که صومعه آلوده شد به خونِ دلم
گرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست
گرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست
آلوده شدن (نجس شدن) و به باده شستن (تطهیر نجس به نجس) و از همه مهمتر، حق به دست شماست، یعنى باده، حق است، همان باده یى که به دست شماست. تمام اجزاى این بیت از گره خوردگىِ تناقض ها ترکیب یافته است و یکى از دو سوى تناقض را در تمام اجزاى آن، مذهب و مبانىِ اعتقاداتِ مذهبى تشکیل مىدهد.
من در این باره هیچ گونه آمارى نگرفته ام، ولى تا آنجا که حافظۀ من ـ که انس بسیارى با شعرِ حافظ دارد ـ یارى مىکند، حتّى یک مورد استثنا نمىتوان یافت که در شعرِ حافظ بیان طنزآمیزى دیده شود و در ترکیب اجزاى متناقض آن، عنصرى از عناصر مذهب دیده نشود و این بزرگترین و مهمترین ویژگىِ شعر اوست که با هنر خویش و با طنز خویش، ساختارِ متناقض جامعه را تصویر مىکند؛ جامعه یى که ترکیب آن بر اساسِ "ریا" استوار شده است. مگر "ریا"، خود، چیزى جز "تناقض" مىتواند باشد؟ واقعاً هیچ اندیشیده اید که "ریا" از چیزى به وجود مىآید؟ از تناقض. تناقض میانِ "دل" و "رفتار": "رفتار" مطابق شریعت، "گفتار" مطابق شریعت، امّا "دل" متوجّهِ فریب مردم، براى جلب قدرت و استمرار حکومت.
حاکمیتِ امیر مبارزالدّین، با آن سوابق و رفتارهایش، چیزى جز ترکیبِ تناقضهاست؟ چه طنزى بالاتر از این که کسى با عالى ترین اُسلوبِ بیانِ هنرى خویش، این چنین تناقضى را تصویر کند:
مُحتسِب شیخ شد و فِسقِ خود از یاد ببرد
قصّۀ ماست که در هر سرِ بازار بماند
قصّۀ ماست که در هر سرِ بازار بماند
***
دوش ازین غصّه نخفتم که فقیهى مىگفت:
"حافظ ار مست بوَد جاى شکایت باشد"
"حافظ ار مست بوَد جاى شکایت باشد"
***
به آبِ دیده بشوییم خرقه ها از مى
که موسمِ وَرَع و روزگارِ پرهیز است
در آستینِ مُرَقّع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صُراحى زمانه خونریز است
که موسمِ وَرَع و روزگارِ پرهیز است
در آستینِ مُرَقّع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صُراحى زمانه خونریز است
***
فقیهِ مدرسه دى مست بود و فتوى داد
که مى حرام، ولى بِه ز مالِ اوقاف است
که مى حرام، ولى بِه ز مالِ اوقاف است
کوششِ حافظ براى تصویر هنرىِ اجتماعِ نقیضین در ساختِ جامعه، و نشان دادنِ این که یکى از دو سوى این تناقض را عنصرى از عناصرِ مذهب تشکیل مىدهد، بازگشتنش به جنبۀ سیاسىِ شعرِ اوست. شعرِ حافظ در تاریخ ادبیات ایران، ضمناً سیاسى ترین شعرهاست. حتماً خوانندگان مقام شعر را در حدِّ منظوماتِ سیاسىِ بعضى از گویندگان قدیم و جدید پایین نخواهند آورد.
امّا چرا این شعر سیاسى، طنز خویش را همواره به عنصرى از عناصر مذهب گره مىزند؟ زیرا حکومت عصر، قدرت خویش را به مذهب و عناصر اعتقادى مردم گره زده است و در عمل بیش از حکومتهاى دیگر از زبان مذهب و از نیروى اعتقاد مردم مىخواهد به نفعِ خویش استفاده کند. این یک واقعیت انکارناپذیر است که حاکمیت، در طولِ تاریخِ ایران، همواره حاکمیتِ مذهبى بوده است: "المُلک و الدّین توأمان"، از گفته هاى عصر ساسانى است، ولى شاید کهن تر از عهد ساسانى نیز سابقه داشته باشد. همواره حکومتها متّکى به روحانیت بوده اند؛ حتّى لامذهب ترین حکام، باز، براى ادامۀ قدرت خویش، به گونه یى به مذهب و روحانیت باج مى داده اند، امّا در سرزمینى که همواره حکومت و مذهب "توأمان" بوده اند، در بعضى از اَدوار، بنا بر دلایل مختلف، بعضى از حکام، تکیه و تأکید بیشترى بر مذهب داشته اند. تصور من بر آن است که عصرِ حافظ، به ویژه روزگارِ امیر مبارزالدّین، یکى از نمونه هاى برجستۀ این ویژگى در تاریخ ایران است: اوجِ بهره ورىِ حاکمیت از نیروى تعصّب مذهبى براى ایجاد فشار و سرکوبِ نیروهاى مخالف. طبیعى است که در چنین شرایط تاریخى، طنز شاعر، که ناظر بر تناقضهاى داخلِ نظام اجتماعى و سیاسى و ساختار حکومت است، متوجۀ اَهرمِ قدرتِ عصر، که همانا مذهب است، مىشود.
استفادۀ حافظ از سنّتِ شعرهاى مُغانه و ادبیاتِ ملامتىِ گویندگانِ قبل از خویش، و به ویژه سنایى، خود، از سرچشمه هاى اصلىِ توانایى او در خلقِ این فضاى هنرى است. شاید در این قلمرو، سنایى را بتوانیم مؤسّس و بنیادگذار به حساب آوریم؛ بیهوده نیست اگر او را "آدمِ" شعر فارسى خوانده اند.
این که مىگویند و گویا در اصل، سخنِ بودلر است ـ که "هر هنرى از گناه سرچشمه مىگیرد" به نظر من، معنایى جز این ندارد که توفیقِ هر اثر هنرى بستگى دارد به میزان تجاوزش به حریم تابوهاى یک جامعه. در مورد طنز هم، که گونه یى از هنر است، مىتوان گفت که عُمق آن و یا استمرار و ارزش آن، وابسته به میزان تجاوزى است که به حریم تابوها دارد. تابو را در معنىِ عامِ آن به کار مى برم که شامل هر نوع مفهوم "مسلّط" یا "مقدّس" در محیط اجتماعى باشد، به ویژه از این دیدگاه که مى تواند مورد سوء استفاده حاکمیت ها و قدرتها قرار گیرد و جامعه را از سیر تکاملى بازدارد. مثلاً "صومعه" یک مفهومِ مسلّط و مقدّس است. "خانقاه" در عصرِ حافظ یک مفهوم مسلّط و مقدّس است. سکس یک امر مسلّط است که در شرق حالت تابو دارد. هر قدر تجاوزِ طنز، به حریم این تابوها بیشتر باشد، نفوذش و استمرارش بیشتر است...».
(«تک درخت» ـ «مجموعۀ مقالات»، هدیۀ دوستان و دوستداران به دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن، تهران، آثار یزدان، 1380، خلاصۀ مقالۀ «طنز حافظ، نوشتۀ دکتر محمدرضا شفیعى کدکنى، ص 301 تا 311).
۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه
یادی از اولین انتخابات
سه چهار دهه است که هرازگاهی فضای کشور انتخاباتی میشود، حالا یا برای انتخاب یک نفر به اسم رئیسجمهور یا یک عده بهعنوان نماینده مجلس یا اعضای شوراهای شهر و روستا و...
برخی سالها، تنور انتخابات داغ میشود، بعضی سالها گرم و برخی اوقات هم داستان خیلی سرد و یخکرده، برگزار میشود اما به هر حال همیشه دو سه گروه مشخص و نسبتاً شناخته شده از جناحهای مختلف رژیم وارد کارزار انتخاباتی شده و گزیدهای از آنها، از خروجی انتخابات، وارد مجلس و... می شوند بیآنکه اوضاع تغییر کند!
دیرگاهیاست که مردم بهتر از هرکس دیگری میدانند انتخابات در این نظام شعبدهای بیش نیست، شعبدهای برای تقسیم نوبهای قدرت و ثروت بین باندهای رژیم.
و شاید تقریباً عموم مردم میدانند فردای انتخابات با دیروز آن هیچ تفاوتی نخواهد داشت، از همینروست که توقع چندانی هم ندارند و در فضایی آکنده از یاس و نومیدی و آمیخته با انتظار و چشم دوختن به افقی دوردست برای یک تغییر بزرگ (چه دیدی؟ شاید سرنگونی نظام!) سختیهای زندگی، زیر سایه شوم دیکتاتوری را تحمل میکنند!
قدیمیترها اما خوب یادشان میآید سال اولی که انقلاب 57 پیروز شده بود، فضا و صحنه سیاسی کشور چیز دیگری بود، همه گروهها و احزاب در میدان بودند، هرکس حرف خودش را میزد، روزنامه خودش را عرضه میکرد و فضا، فضای واقعی انتخاب و گزینش یکی از میان چند ایده و مرام مختلف و گاه متضاد بود.
مذهبی و غیرمذهبی کمااینکه مسلمان و غیرمسلمان همگی مانند یکدیگر وارد انتخابات شده بودند و هر کس تلاش میکرد با تبلیغ مرام و مسلک یا هدف خود، ادامه حیات سیاسی خود را تضمین و آرمان اجتماعی خود را محقق کند. حرکتی که البته از نظر خمینی بسیار خطرناک مینمود و به همین علت به سرعت و با شدتی غیرقابل باور، جلوی آن ایستاد و براحتی آن را به خون کشید.
اما نسل جدید که آن روزها را ندیده، تنها اطلاعاتی که از آن ایام دارد همین چیزهایی است که از رادیو تلویزیون دولتی دیده و شنیده و شاید در برخی موارد ازکتابهای تاریخی دستساز رژیم هم چیزکی خوانده باشد.
بهعنوان مثال شایدکمتر کسی بداند در دوران فعالیتهای سیاسی مسالمت آمیز، تعداد کثیری از مجاهدین توسط عوامل خمینی به قتل رسیدند. و شاید تعداد اندکی بدانند که 60-70نفر از کاندیداهای مجاهدین در انتخابات اولین دوره مجلس شورای پس از 22بهمن، به مرور و در سالهای پس از 60 توسط رژیم بهشهادت رسیدند و خلاصه همه چیز تغییر کرد، فضای مسالمت از بین رفت و کار سیاست در این مملکت به قهر و خشونت کشیده شد تا امروز که یک فضای سیاسی مرده و بیخاصیت با چند چهره بیهویت از باندهای درونی رژیم تلاش میکنند با پا گذاشتن روی سر و گردن یکدیگر، خود را بالا کشیده و سهم خود از قدرت را افزایش داده تا بتوانند با دست باز تری به غارت ثروتهای ملی و منابع طبیعی کشور ادامه دهند!
از همینروست که بسیاری سوالها در ذهن جوانان هست که لازمست شنیده و پاسخ داده شوند، سوالهایی از این دست:
چه شد که کار مجاهدین و خمینی به قهر و خشونت کشید؟
آیا این بصیرت در هیچیک از طرفین وجود نداشت که فضای سیاسی فیمابین را کنترل کنند تا کار به اینجا نکشد؟
آیا از سیر وقایع آن روز، پیشبینی روزگار خشونتبار امروز برایشان قابل پیشبینی نبود؟
مگر بازی دموکراتیک و رقابت سیاسی مسالمتآمیز چه عیبی داشت که کار به مبارزه مسلحانه کشیده شد؟
و بسیاری سوالهای دیگر از این قبیل
این نوشته جوابی است به اینگونه سوالها.
ابتدا و قبل از هر چیز به این اسامی نگاه کنید
اینان همگی کاندید مجاهدین خلق در انتخابات اولین دوره مجلس شورا بودند
خمینی همه اینها را به قتل رساند.
ادامه یادداشت را در انتهای لیست، بخوانید
1معصومه شادمانی (مادر کبیری) کاندید تهران.
حسین ایمانی. کاندید جاجرم.
ابوالحسن تقی آبادی. نیشابور.
جواد زنجیره فروش. تبریز.
محمد حسین جنتی. اصفهان.
عالیة بازرگان. مشهد.
فرج الله ارغوانی. زنجان.
محمدعلی جباری. قزوین.
فتانه زارعی. گچساران.
علی اصغر محکمی. کنگاور.
معصومه افشار. خرمشهر.
محمدرضا اشراقی. قم.
علی وشاق. نطنز.
غلامرضا خاکسار. قصر شیرین.
عبدالنبی معظمی. جهرم.
منصور امیر کافی. شهربابک.
حسن جعفرزاده مرندی. خوی.
احمد رضا شادبختی. اراک.
حمید خادمی. گلپایگان.
فضلالله تدین چارسوقی. اصفهان
حسین مشارزاده. کرمان.
موسی خیابانی. تبریز.
اشرف رجوی. تهران.
منصور بازرگان
محمد منصوری. تربت حیدریه.
محمد ملک مرزبان. نوشهر.
نجف بنی مهدی. شهرکرد.
نصرالله مظهری. کرمانشاه.
حسن بوشی. ابهر.
ابوالفضل دلنواز. اسلامآباد غرب.
رحیم آقاپورِ بناب. بناب.
سید علی گنجی. اقلید فارس.
محمود غلامیان. درگز.
محمد باقر بیگدلی. اهواز.
مهدی ا بویی راد. ما زندران.
عباس آگاه اسماعیلزاده. تهران.
عبدالمهدی اکبری. محلات.
علی خوراشادی. بیرجند.
حسین مدنی کاشانی. کاشان.
سعید منبری. تفرش.
مهندس محمدعلی متقی، مدیرکل ذوب آهن ا صفهان. لنجان.
سید ناصر موسوی. اردبیل.
غلامرضا نهایی. بهبهان.
عزیز نجفی زارعی. اردبیل.
زهره هادیان جهرمی. تبریز.
علیرضا کرمعلی. نهاوند.
حسین جلیلی پروانه. گناباد.
سیف الله کاظمیان. شهرستان نور.
محمد حسین پیشبین. خمین.
خلیل عزیزثالث. ارومیه.
حسین بارانی. بوشهر.
سید محمد مصباح. یزد.
عباس سَنَدی. اردبیل.
جعفر صمدی تکالو. ارومیه.
حمیدرضا رابونیک. بجنورد.
حبیبالله مبشری. نیریز.
محمدرضا نرجسی جزی. اصفهان.
مصطفی نیک کار. تنکابن.
محمد نوروزی. ساوه.
بختیار نورزاده. آستارا.
محمدعلیپور مسأله گو. رشت.
علی اصغر رفیعی فر. مرند.
سید ابراهیم سادات محسنیان. صومعه سرا.
کریم صالح شوشتری. اهواز.
علاءالدین عترتی کوشالی. لاهیجان.
ابوذر ورداسبی قایم شهر.
جلیل سوادی نژاد. آبادان.
فاطمه زارعی. شیراز.
محمد یحیوی آزاد. سراب.
ناصر والی. دماوند.
مهدی زارع زاده. شهسوار.
ابوالفضل فاضل کبیر. گرگان.
***
دوباره آن سوالها را مرور کنیم:
چه شد که کار مجاهدین و خمینی به قهر و خشونت کشید؟
آیا این بصیرت در هیچیک از طرفین وجود نداشت که فضای سیاسی فیمابین را کنترل کنند؟
آیا از سیر وقایع آن روز، پیشبینی روزگار خشونتبار امروز برایشان قابل پیشبینی نبود؟ یا تعمداً دنبال خون و خونریزی و حذف یکدیگر بودند؟
این سوالی است که امروزه بسیاری جوانان ایرانی مطرح میکنند. بویژهاین روزها که دوباره فضای انتخابات و رأیگیری بهراه افتاده و تنور انتخابات گرم شده.
به این سوالها میتوان از زوایای گوناگون جواب داد.
از سویی میتوان جواب سران حکومت را شنید یا حرفهای خمینی را خواند و شنید.
و از سوی دگر میتوان پای صحبت مجاهدین نشست و نکات آنها را گوش کرد.
اما ورای هر بحث و هر نظری که میتوان در آن شک کرد، یک واقعیت را هرگز نمیتوان انکار کرد و آن اینکه: مجاهدین دو سال و 4ماه تمام، با خمینی و تیغ کشیهایش مدارا کردند.
تمامی حمله و هجومهای او به دفاتر، مراکز و حتی خانههایشان را به دیده اغماض نادیده گرفتند. و سختتر از هر گذشتی، از خون کشتههایشان گذشتند تا شاید بتوانند کار سیاسی در این مملکت را در دایره مسالمت نگهدارند.
شاید کسی بگوید: همین حرف هم ادعاست!
در جواب باید درخواست کرد که اگر نظاره لیست کاندیداهای شهید مجاهدین را دیدی و قانع نشدی که مجاهدین دنبال مسالمت بودند این بار به لیست اسامی شهدای مجاهدین که در فاصله سالهای 1358 تا 30خرداد 1360 توسط پاسداران و حزباللهیها به قتل رسیدند نگاه کن. لطفاً این اسامی را ببینید و ادامه مطلب را بخوانید
***
برخی سالها، تنور انتخابات داغ میشود، بعضی سالها گرم و برخی اوقات هم داستان خیلی سرد و یخکرده، برگزار میشود اما به هر حال همیشه دو سه گروه مشخص و نسبتاً شناخته شده از جناحهای مختلف رژیم وارد کارزار انتخاباتی شده و گزیدهای از آنها، از خروجی انتخابات، وارد مجلس و... می شوند بیآنکه اوضاع تغییر کند!
دیرگاهیاست که مردم بهتر از هرکس دیگری میدانند انتخابات در این نظام شعبدهای بیش نیست، شعبدهای برای تقسیم نوبهای قدرت و ثروت بین باندهای رژیم.
و شاید تقریباً عموم مردم میدانند فردای انتخابات با دیروز آن هیچ تفاوتی نخواهد داشت، از همینروست که توقع چندانی هم ندارند و در فضایی آکنده از یاس و نومیدی و آمیخته با انتظار و چشم دوختن به افقی دوردست برای یک تغییر بزرگ (چه دیدی؟ شاید سرنگونی نظام!) سختیهای زندگی، زیر سایه شوم دیکتاتوری را تحمل میکنند!
قدیمیترها اما خوب یادشان میآید سال اولی که انقلاب 57 پیروز شده بود، فضا و صحنه سیاسی کشور چیز دیگری بود، همه گروهها و احزاب در میدان بودند، هرکس حرف خودش را میزد، روزنامه خودش را عرضه میکرد و فضا، فضای واقعی انتخاب و گزینش یکی از میان چند ایده و مرام مختلف و گاه متضاد بود.
مذهبی و غیرمذهبی کمااینکه مسلمان و غیرمسلمان همگی مانند یکدیگر وارد انتخابات شده بودند و هر کس تلاش میکرد با تبلیغ مرام و مسلک یا هدف خود، ادامه حیات سیاسی خود را تضمین و آرمان اجتماعی خود را محقق کند. حرکتی که البته از نظر خمینی بسیار خطرناک مینمود و به همین علت به سرعت و با شدتی غیرقابل باور، جلوی آن ایستاد و براحتی آن را به خون کشید.
اما نسل جدید که آن روزها را ندیده، تنها اطلاعاتی که از آن ایام دارد همین چیزهایی است که از رادیو تلویزیون دولتی دیده و شنیده و شاید در برخی موارد ازکتابهای تاریخی دستساز رژیم هم چیزکی خوانده باشد.
بهعنوان مثال شایدکمتر کسی بداند در دوران فعالیتهای سیاسی مسالمت آمیز، تعداد کثیری از مجاهدین توسط عوامل خمینی به قتل رسیدند. و شاید تعداد اندکی بدانند که 60-70نفر از کاندیداهای مجاهدین در انتخابات اولین دوره مجلس شورای پس از 22بهمن، به مرور و در سالهای پس از 60 توسط رژیم بهشهادت رسیدند و خلاصه همه چیز تغییر کرد، فضای مسالمت از بین رفت و کار سیاست در این مملکت به قهر و خشونت کشیده شد تا امروز که یک فضای سیاسی مرده و بیخاصیت با چند چهره بیهویت از باندهای درونی رژیم تلاش میکنند با پا گذاشتن روی سر و گردن یکدیگر، خود را بالا کشیده و سهم خود از قدرت را افزایش داده تا بتوانند با دست باز تری به غارت ثروتهای ملی و منابع طبیعی کشور ادامه دهند!
از همینروست که بسیاری سوالها در ذهن جوانان هست که لازمست شنیده و پاسخ داده شوند، سوالهایی از این دست:
چه شد که کار مجاهدین و خمینی به قهر و خشونت کشید؟
آیا این بصیرت در هیچیک از طرفین وجود نداشت که فضای سیاسی فیمابین را کنترل کنند تا کار به اینجا نکشد؟
آیا از سیر وقایع آن روز، پیشبینی روزگار خشونتبار امروز برایشان قابل پیشبینی نبود؟
مگر بازی دموکراتیک و رقابت سیاسی مسالمتآمیز چه عیبی داشت که کار به مبارزه مسلحانه کشیده شد؟
و بسیاری سوالهای دیگر از این قبیل
این نوشته جوابی است به اینگونه سوالها.
ابتدا و قبل از هر چیز به این اسامی نگاه کنید
اینان همگی کاندید مجاهدین خلق در انتخابات اولین دوره مجلس شورا بودند
خمینی همه اینها را به قتل رساند.
ادامه یادداشت را در انتهای لیست، بخوانید
1معصومه شادمانی (مادر کبیری) کاندید تهران.
حسین ایمانی. کاندید جاجرم.
ابوالحسن تقی آبادی. نیشابور.
جواد زنجیره فروش. تبریز.
محمد حسین جنتی. اصفهان.
عالیة بازرگان. مشهد.
فرج الله ارغوانی. زنجان.
محمدعلی جباری. قزوین.
فتانه زارعی. گچساران.
علی اصغر محکمی. کنگاور.
معصومه افشار. خرمشهر.
محمدرضا اشراقی. قم.
علی وشاق. نطنز.
غلامرضا خاکسار. قصر شیرین.
عبدالنبی معظمی. جهرم.
منصور امیر کافی. شهربابک.
حسن جعفرزاده مرندی. خوی.
احمد رضا شادبختی. اراک.
حمید خادمی. گلپایگان.
فضلالله تدین چارسوقی. اصفهان
حسین مشارزاده. کرمان.
موسی خیابانی. تبریز.
اشرف رجوی. تهران.
منصور بازرگان
محمد منصوری. تربت حیدریه.
محمد ملک مرزبان. نوشهر.
نجف بنی مهدی. شهرکرد.
نصرالله مظهری. کرمانشاه.
حسن بوشی. ابهر.
ابوالفضل دلنواز. اسلامآباد غرب.
رحیم آقاپورِ بناب. بناب.
سید علی گنجی. اقلید فارس.
محمود غلامیان. درگز.
محمد باقر بیگدلی. اهواز.
مهدی ا بویی راد. ما زندران.
عباس آگاه اسماعیلزاده. تهران.
عبدالمهدی اکبری. محلات.
علی خوراشادی. بیرجند.
حسین مدنی کاشانی. کاشان.
سعید منبری. تفرش.
مهندس محمدعلی متقی، مدیرکل ذوب آهن ا صفهان. لنجان.
سید ناصر موسوی. اردبیل.
غلامرضا نهایی. بهبهان.
عزیز نجفی زارعی. اردبیل.
زهره هادیان جهرمی. تبریز.
علیرضا کرمعلی. نهاوند.
حسین جلیلی پروانه. گناباد.
سیف الله کاظمیان. شهرستان نور.
محمد حسین پیشبین. خمین.
خلیل عزیزثالث. ارومیه.
حسین بارانی. بوشهر.
سید محمد مصباح. یزد.
عباس سَنَدی. اردبیل.
جعفر صمدی تکالو. ارومیه.
حمیدرضا رابونیک. بجنورد.
حبیبالله مبشری. نیریز.
محمدرضا نرجسی جزی. اصفهان.
مصطفی نیک کار. تنکابن.
محمد نوروزی. ساوه.
بختیار نورزاده. آستارا.
محمدعلیپور مسأله گو. رشت.
علی اصغر رفیعی فر. مرند.
سید ابراهیم سادات محسنیان. صومعه سرا.
کریم صالح شوشتری. اهواز.
علاءالدین عترتی کوشالی. لاهیجان.
ابوذر ورداسبی قایم شهر.
جلیل سوادی نژاد. آبادان.
فاطمه زارعی. شیراز.
محمد یحیوی آزاد. سراب.
ناصر والی. دماوند.
مهدی زارع زاده. شهسوار.
ابوالفضل فاضل کبیر. گرگان.
***
دوباره آن سوالها را مرور کنیم:
چه شد که کار مجاهدین و خمینی به قهر و خشونت کشید؟
آیا این بصیرت در هیچیک از طرفین وجود نداشت که فضای سیاسی فیمابین را کنترل کنند؟
آیا از سیر وقایع آن روز، پیشبینی روزگار خشونتبار امروز برایشان قابل پیشبینی نبود؟ یا تعمداً دنبال خون و خونریزی و حذف یکدیگر بودند؟
این سوالی است که امروزه بسیاری جوانان ایرانی مطرح میکنند. بویژهاین روزها که دوباره فضای انتخابات و رأیگیری بهراه افتاده و تنور انتخابات گرم شده.
به این سوالها میتوان از زوایای گوناگون جواب داد.
از سویی میتوان جواب سران حکومت را شنید یا حرفهای خمینی را خواند و شنید.
و از سوی دگر میتوان پای صحبت مجاهدین نشست و نکات آنها را گوش کرد.
اما ورای هر بحث و هر نظری که میتوان در آن شک کرد، یک واقعیت را هرگز نمیتوان انکار کرد و آن اینکه: مجاهدین دو سال و 4ماه تمام، با خمینی و تیغ کشیهایش مدارا کردند.
تمامی حمله و هجومهای او به دفاتر، مراکز و حتی خانههایشان را به دیده اغماض نادیده گرفتند. و سختتر از هر گذشتی، از خون کشتههایشان گذشتند تا شاید بتوانند کار سیاسی در این مملکت را در دایره مسالمت نگهدارند.
شاید کسی بگوید: همین حرف هم ادعاست!
در جواب باید درخواست کرد که اگر نظاره لیست کاندیداهای شهید مجاهدین را دیدی و قانع نشدی که مجاهدین دنبال مسالمت بودند این بار به لیست اسامی شهدای مجاهدین که در فاصله سالهای 1358 تا 30خرداد 1360 توسط پاسداران و حزباللهیها به قتل رسیدند نگاه کن. لطفاً این اسامی را ببینید و ادامه مطلب را بخوانید
***

اولین ترور، اولین شهید. زمستان 1358
روز جمعه 28 دی 1358 عباس عمانی کارگر زحمتکشی که مشغول چسباندن پوسترهای تبلیغات انتخاباتی مجاهدین در تهران بود را با ضربههای چماق کشتند. در این ایام هر کتابفروشی و کیوسکی را که نشانی از مجاهدین داشت به آتش کشیدند. هیچ رحمی در کار نبود.
در همان ایام در قائم شهر حتی به بیماران و بیمارستانها حمله کردند. دوم اسفند 58 کارکنان بیمارستان نوشتند:
روز جمعه 28 دی 1358 عباس عمانی کارگر زحمتکشی که مشغول چسباندن پوسترهای تبلیغات انتخاباتی مجاهدین در تهران بود را با ضربههای چماق کشتند. در این ایام هر کتابفروشی و کیوسکی را که نشانی از مجاهدین داشت به آتش کشیدند. هیچ رحمی در کار نبود.
در همان ایام در قائم شهر حتی به بیماران و بیمارستانها حمله کردند. دوم اسفند 58 کارکنان بیمارستان نوشتند:
«ما کارکنان بیمارستان شیر وخورشید قائمشهر به علت تجاوز پاسداران به حریم بیمارستان و انداختن گاز اشکآور به داخل بیمارستان و تیراندازیهای ممتد در اطراف نردههای بیمارستان که باعث ناراحتی بیماران بستری در بخشهای مختلف حتی بخش کودکان و نوزادان که نزدیک به خفه شدن عدهیی از کودکان و نوزادان شده بود، تا رسیدگی کامل از طرف مسئولان شهری و تأمین مصونیت بیماران از وقایع فوق به کمکاری خود ادامه میدهیم» همین روز در جریان حمله پاسداران و چماقداران به مردم، عین الله پورعلی (معلم روستای مشکآباد) در اثر ضربات چماقداران و پاسداران جان باخت.
در فروردین 59 چشم پروین صادقی دختر نشریه فروش را در ترمینال خزانه تهران کور کردند
30فروردین 59 نسرین رستمی را در شیراز با شلیک گلوله از پای انداختند و
در 9اردیبهشت 59 نوجوانی به اسم جلیل مرادپور را در درگز در حالی کشتند که مشغول فروش نشریه مجاهد، ارگان رسمی سازمان مجاهدین خلق ایران بود. جلیل تنها داشت عقیده و آرمانش را به مردم معرفی میکرد.
در همین ایام احمد گنجهای را در خیابان تختی رشت به جرم دفاع از آزادی کشتند.
همزمان بیش از 60 مورد حمله و هجوم و تخریب و آتشسوزی علیه فروشندگان نشریه مجاهد و افراد و کتابفروشیهای هوادار سازمان مجاهدین در اصفهان انجام شد. این حملات تماماً توسط پاسداران و کمیتهچیها و فالانژهای اصفهان طراحی و اجرا شد.
روز 14اردیبهشت 59 یک درجهدار ارتشی به نام سیاوش شمس را در اصفهان به جرم هواداری از مجاهدین از پای درآوردند و روز بعد یکی از روزنامههای محلی به نام حرکت (15اردیبهشت 59) خطاب به مقامات شهر و آخوندهای مسؤل اصفهان نوشت: «هر روز مراسم جشن کتابسوزان در شهر شما برقرار است. هر روز به یک گروه و دستهیی در روز روشن حمله میشود و با چاقو کشی قانون اساسی جمهوری اسلامی را به هیچ میگیرند. تاکنون چندین قتل در اصفهان انجام شده اما... . و شما تاکنون حتی اعلامیهیی مبنی بر تقبیح چنین اعمالی ندادهاید...».
در این ایام مجاهدین که در کانون تهاجمات وحشیانه باندهای حکومتی قرار داشتند در منتهای بردباری به روشنگری و مسئولیت تاریخی خود در افشای ارتجاع حاکم پرداختند. نه عقب نشستند، نه وارد زد و بند با هیولا شدند و نه عکسالعمل و مقابله به مثل کردند.
هفتم خرداد 59 احد عزیزی معلم روستا در جریان حمله چماقداران در اربیل به ضرب گلوله ژ3مجروح شد و دو روز بعد درگذشت.
سحرگاه 19خرداد 59 در خیابان شیرو خورشید تهران گروهی از افراد مسلح، ناصر محمدی دانشآموز 18ساله را با ضرب گلوله (به چشم و سرش) از پای درآوردند.
هنوز 3روز از شهادت مظلومانه ناصر نگذشته بود که
روز پنجشنبه ۲۲/۳/۵۹ در پایان مراسم بزرگداشت شهادت قاصدان آزادی؛ ناصر محمدی، احد عزیزی، سیاوش شمس، جلیل رادپور، احمد گنجی، شکرالله مشکین فام، رضا حامدی و عین الله پورعلی، قاصدی دیگر به نام ”مصطفی ذاکری“ در تهران در خون پاکش غلطید و به کاروان شهیدان مجاهدین خلق ایران پیوست.
ماجرای تاختن بر اندیشهها و تلاش برای حفظ آخرین قطرههای آزادی با تحمل دشنه و چماق و گلوله همچنان ادامه دارد.
در فروردین 59 چشم پروین صادقی دختر نشریه فروش را در ترمینال خزانه تهران کور کردند
30فروردین 59 نسرین رستمی را در شیراز با شلیک گلوله از پای انداختند و
در 9اردیبهشت 59 نوجوانی به اسم جلیل مرادپور را در درگز در حالی کشتند که مشغول فروش نشریه مجاهد، ارگان رسمی سازمان مجاهدین خلق ایران بود. جلیل تنها داشت عقیده و آرمانش را به مردم معرفی میکرد.
در همین ایام احمد گنجهای را در خیابان تختی رشت به جرم دفاع از آزادی کشتند.
همزمان بیش از 60 مورد حمله و هجوم و تخریب و آتشسوزی علیه فروشندگان نشریه مجاهد و افراد و کتابفروشیهای هوادار سازمان مجاهدین در اصفهان انجام شد. این حملات تماماً توسط پاسداران و کمیتهچیها و فالانژهای اصفهان طراحی و اجرا شد.
روز 14اردیبهشت 59 یک درجهدار ارتشی به نام سیاوش شمس را در اصفهان به جرم هواداری از مجاهدین از پای درآوردند و روز بعد یکی از روزنامههای محلی به نام حرکت (15اردیبهشت 59) خطاب به مقامات شهر و آخوندهای مسؤل اصفهان نوشت: «هر روز مراسم جشن کتابسوزان در شهر شما برقرار است. هر روز به یک گروه و دستهیی در روز روشن حمله میشود و با چاقو کشی قانون اساسی جمهوری اسلامی را به هیچ میگیرند. تاکنون چندین قتل در اصفهان انجام شده اما... . و شما تاکنون حتی اعلامیهیی مبنی بر تقبیح چنین اعمالی ندادهاید...».
در این ایام مجاهدین که در کانون تهاجمات وحشیانه باندهای حکومتی قرار داشتند در منتهای بردباری به روشنگری و مسئولیت تاریخی خود در افشای ارتجاع حاکم پرداختند. نه عقب نشستند، نه وارد زد و بند با هیولا شدند و نه عکسالعمل و مقابله به مثل کردند.
هفتم خرداد 59 احد عزیزی معلم روستا در جریان حمله چماقداران در اربیل به ضرب گلوله ژ3مجروح شد و دو روز بعد درگذشت.
سحرگاه 19خرداد 59 در خیابان شیرو خورشید تهران گروهی از افراد مسلح، ناصر محمدی دانشآموز 18ساله را با ضرب گلوله (به چشم و سرش) از پای درآوردند.
هنوز 3روز از شهادت مظلومانه ناصر نگذشته بود که
روز پنجشنبه ۲۲/۳/۵۹ در پایان مراسم بزرگداشت شهادت قاصدان آزادی؛ ناصر محمدی، احد عزیزی، سیاوش شمس، جلیل رادپور، احمد گنجی، شکرالله مشکین فام، رضا حامدی و عین الله پورعلی، قاصدی دیگر به نام ”مصطفی ذاکری“ در تهران در خون پاکش غلطید و به کاروان شهیدان مجاهدین خلق ایران پیوست.
ماجرای تاختن بر اندیشهها و تلاش برای حفظ آخرین قطرههای آزادی با تحمل دشنه و چماق و گلوله همچنان ادامه دارد.
دو روز بعد 24خرداد 59 حسین سالارمحمدی در آمل و اردشیر خانی در رودسر در بیمارستان جان باختند.
پس از آنها نوبت دو مجاهد دیگر بود: دشنه پاسداران قلب داود سلیمانی را در ساری شکافت و حمیدرضا رضایی در حالی که شعار زنده باد آزادی سر میداد در خاک و خون غلتید.
آری! سال 59سال هزاران مجروح و دهها شهید به جرم مخالفت با انحصارطلبی و بیان عقیده بود.
سیما صباغ خوشکار دانشآموز 15ساله از آخرین شهیدان این سال در دفاع از آزادی بود که اسفند ماه در لاهیجان به خاک افتاد.
سال 1360 را خمینی سال قانون نام نهاد! سال 60 به نام قانون و حکومت قانون نامگذاری شد. اما باز هم بهار قانون با لالههای سرخ آزادی گلگون شد. روز 6فروردین 60 اصغر اخوان قدس که در اسارت سپاه پاسداران قزوین بود به ضرب گلوله در سلول به خاک افتاد.
صنم قریشی در بندرعباس به ضرب گلوله ایادی رسمی و مسلح رژیم در روز روشن در خونش غلطید و کارگر زحمتکش خیرالله اقبالینژاد در رامسر به ضرب گلولههای مسلسل دو پاسدار که به قلب و کمرش شلیک کردند جان باخت. این آغاز حکومت «قانون» خمینی بود.
چند روز بعد اصغر فلاحی توسط قمهکشان شناخته شده بسیج و پاسداران شرحه شرحه شد
و تیمور طالش شریفی را که مشغول نصب تراکت و اعلامیه شهادت خیرالله اقبالینژاد بود به گلوله بستند.
6اردیبهشت 60 امیر ارگنجی را در رشت ربودند و پس از شکنجههای فراوان، سنگی به پای او بستند، و او را داخل نایلون گذاشته و به دریا انداختند . ده روز بعد کارگران هنگام لایروبی دریچه سد باریک او را کشف کردند.
هفتم اردیبهشت 60 در جریان تظاهرات مسالمتآمیز مادران در تهران که در اعتراض به موج جدید چماقداری که به مرگ دو قاصد نوجوان آزادی فاطمه رحیمی و سمیه نقره خواجا در قائم شهر و ترور شهرام اسماعیلی در آمل و سایر شهرها انجام شد ودود پیراهنی دانشآموز 16ساله و خلیل اجاقی کارگر زحمتکش به ضرب گلوله به خاک افتادند.
روز بعد فاطمه کریمی دانشآموز 17ساله را در کرج شرحه شرحه کردند.
همچنین عباس فرمانبردار را در قائم شهر به قتل رساندند.
حسن فرحناک در خیابان لاکانی رشت به ضرب دشنه پاسداران به قتل رسید
مریم واحدی، رسول نجمی و مسعود حریری از دیگر شهدای آن روزها هستند.
منصور سایانی را بر مزار صنم قریشی
و علی فتح کریمی را در شهرکرد بهخاطر فریادشان در دفاع از آزادی کشتند.
سکینه چاقوساز، مادری که در تبریز از آزادی میگفت و بر اثر حمله چماقداران بهشدت زخمی شده بود در 30اردیبهشت 60 جان باخت...
30خرداد 1360
ماه خرداد ماه خون بود و در پایان این ماه، تظاهرات مسالمتآمیز مردم که بدون اطلاع و اعلان قبلی 500هزار تن شرکت کردند در میدان فردوسی تهران با رگبار پاسداران به فرمان خمینی به خون کشیده شد.
دهها تن به تیر مستقیم پاسداران جان باختند
و فردای آن روز هم دهها بازداشت شده تظاهرات تیرباران شدند.
و از آن روزبه بعد، هر بامداد اخبار صبحگاهی رادیوی تهران و عصر خبرهای استانی رادیوهای شهرستانها اسامیدهها مجاهد اسیری را اعلام میکرد که اعدام شده بودند!

پس از آنها نوبت دو مجاهد دیگر بود: دشنه پاسداران قلب داود سلیمانی را در ساری شکافت و حمیدرضا رضایی در حالی که شعار زنده باد آزادی سر میداد در خاک و خون غلتید.
آری! سال 59سال هزاران مجروح و دهها شهید به جرم مخالفت با انحصارطلبی و بیان عقیده بود.
سیما صباغ خوشکار دانشآموز 15ساله از آخرین شهیدان این سال در دفاع از آزادی بود که اسفند ماه در لاهیجان به خاک افتاد.
سال 1360 را خمینی سال قانون نام نهاد! سال 60 به نام قانون و حکومت قانون نامگذاری شد. اما باز هم بهار قانون با لالههای سرخ آزادی گلگون شد. روز 6فروردین 60 اصغر اخوان قدس که در اسارت سپاه پاسداران قزوین بود به ضرب گلوله در سلول به خاک افتاد.
صنم قریشی در بندرعباس به ضرب گلوله ایادی رسمی و مسلح رژیم در روز روشن در خونش غلطید و کارگر زحمتکش خیرالله اقبالینژاد در رامسر به ضرب گلولههای مسلسل دو پاسدار که به قلب و کمرش شلیک کردند جان باخت. این آغاز حکومت «قانون» خمینی بود.
چند روز بعد اصغر فلاحی توسط قمهکشان شناخته شده بسیج و پاسداران شرحه شرحه شد
و تیمور طالش شریفی را که مشغول نصب تراکت و اعلامیه شهادت خیرالله اقبالینژاد بود به گلوله بستند.
6اردیبهشت 60 امیر ارگنجی را در رشت ربودند و پس از شکنجههای فراوان، سنگی به پای او بستند، و او را داخل نایلون گذاشته و به دریا انداختند . ده روز بعد کارگران هنگام لایروبی دریچه سد باریک او را کشف کردند.
هفتم اردیبهشت 60 در جریان تظاهرات مسالمتآمیز مادران در تهران که در اعتراض به موج جدید چماقداری که به مرگ دو قاصد نوجوان آزادی فاطمه رحیمی و سمیه نقره خواجا در قائم شهر و ترور شهرام اسماعیلی در آمل و سایر شهرها انجام شد ودود پیراهنی دانشآموز 16ساله و خلیل اجاقی کارگر زحمتکش به ضرب گلوله به خاک افتادند.
روز بعد فاطمه کریمی دانشآموز 17ساله را در کرج شرحه شرحه کردند.
همچنین عباس فرمانبردار را در قائم شهر به قتل رساندند.
حسن فرحناک در خیابان لاکانی رشت به ضرب دشنه پاسداران به قتل رسید
مریم واحدی، رسول نجمی و مسعود حریری از دیگر شهدای آن روزها هستند.
منصور سایانی را بر مزار صنم قریشی
و علی فتح کریمی را در شهرکرد بهخاطر فریادشان در دفاع از آزادی کشتند.
سکینه چاقوساز، مادری که در تبریز از آزادی میگفت و بر اثر حمله چماقداران بهشدت زخمی شده بود در 30اردیبهشت 60 جان باخت...
30خرداد 1360
ماه خرداد ماه خون بود و در پایان این ماه، تظاهرات مسالمتآمیز مردم که بدون اطلاع و اعلان قبلی 500هزار تن شرکت کردند در میدان فردوسی تهران با رگبار پاسداران به فرمان خمینی به خون کشیده شد.
دهها تن به تیر مستقیم پاسداران جان باختند
و فردای آن روز هم دهها بازداشت شده تظاهرات تیرباران شدند.
و از آن روزبه بعد، هر بامداد اخبار صبحگاهی رادیوی تهران و عصر خبرهای استانی رادیوهای شهرستانها اسامیدهها مجاهد اسیری را اعلام میکرد که اعدام شده بودند!

همانطور که میبینید این لیست، در بر گیرنده نام انسانهایی است که فقط و فقط در جریان فروش نشریه یا پخش اعلامیه مجاهدین یا در گردهمآییهای مجاهدین در آن سالها، توسط افراد شناخته شده طرفدار خمینی یا مأموران ارگانهایی مانند سپاه پاسداران و کمیتههای انقلاب اسلامیترور شدهاند!
همه اینان، اشخاص حقیقی دارای اسم و رسم و شناسنامهایرانی و ساکن همین شهر و روستاهایی هستند که احتمالاً برخی یا چندتایشان را میشناسیم.
یا میتوانیم با یک مراجعه به شهر و روستا یا محلهاشان درباره آنها از در و همسایگان سابقشان درباره آنها بسیاری اطلاعات دیگر به دست آورد.
هیچ یک از اینان هنگامی که به قتل رسیدند، مسلح نبودند، هیچکدامشان در حال توطئه یا انجام یک عمل خلاف قانون نبودند، آنها همگی در حال فعالیت مسالمتآمیز سیاسی بودند، همین و بس!
شگفتانگیز آنکه هرگز و حتی در یک مورد (برای نمونه حتی در یک مورد) قاتل اینان قصاص نشد! قاتل و قاتلان حتی بازداشت هم نشدند! هیچ قرار تعقیبی برای قاتلان صادر نشد! حتی به شکایت اولیای دمشان رسیدگی هم نشد!
دختران و پسران جوان و گاه نوجوانی که برخیهایشان حتی توان حمل سلاح هم (اگر میخواستند) نداشتند! کما اینکه هرگز هم ابتدا به ساکن، هیچ قصدی برای حمل سلاح نداشتند.
دختران و پسران جوان و نوجوانی که تنها جرمشان فروش روزنامه مجاهد (ارگان سازمان مجاهدین خلق ایران) یا پخش اطلاعیههای سازمان بود، یا حداکثر کاری که کرده بودند شرکت در یک میتینگ عمومی مجاهدین بود.
در برخی موارد، داستان فرد ترور شده حتی از این هم سادهتر بود! مانند ماجرای قتل سرباز شهید سیاووش شمس که در اصفهان تنها به علت دفاع از یک دختر نوجوان مجاهد که مورد هجوم پاسداران قرار گرفته بود، درجا به قتل رسید! سرباز رهگذری که حمله و هجوم حزباللهیها به یک دختر نوجوان روزنامه فروش را نتوانست ندیده بگیرد و در دفاع از او کشته شد!
خمینی در همان اولین سالهای پیروزی انقلاب یعنی اوایل سال 59 بیهیچ علتی، فتوای قتل و کشتار مجاهدین را داده بود چرا که آنها را رقبای سیاسی اصلی خود میدانست
این، سند فتوای خمینی است که به خط آخوندی به اسم ”علامه“ از آخوندهای نزدیک به وی نوشته شده تا ارگانهای مربوطه در شهرستان ”بم“ به شکایتهای مجاهدین رسیدگی نکنند! اهمیت سند در آن است که تاریخ صدور فتوا سال 59 است. یعنی وقتی که هنوز مجاهدین در حال فعالیت سیاسی هستند و کار به مقاومت و دفاع از خود و آنچه که ”مبارزه مسلحانه“ تعبیر میشود، نکشیده بود.
”مجاهدین خلق به فتوای امام خمینی مرتدین و از کفار بدترند! و حتی حق زندگی هم ندارند “ !
کسانی که آن روزگار را دیدهاند، به نیکی در خاطرشان هست مجاهدین و هوادارانشان در جریان فعالیت سیاسی مسالمتآمیز خود، هر روز از حزباللهیها کتک میخوردند اما در نهایت انضباط تشکیلاتی و بنا به رهنمود سازمانشان دم بر نمیآوردند!
برای اطمینان بیشتر میتوان به آرشیو روزنامههای آن روزگار هم سری زد و دید که حتی یک نفر طرفدار خمینی، یک نفر حزباللهی را نمیتوان یافت که توسط مجاهدین خلق یا هوادارانشان در دفاع از خود یا در مقابله به مثل، به قتل رسیده باشد! و این از شگفتیهای آن روزگار است!
گرچه خمینی گاه و بیگاه به تلویزیون حکومتی میآمد و با گفتن اینکه: مجاهدین (او میگفت منافقین) مزارع را آتش میزنند و کودکان را میکشند و از اینگونه تبلیغات بیاساس که برای حتی یک نمونهاش هم، هرگز نه سندی رو کرد و نه مدرکی! چون اصلاً چنین اتفاقی هرگز توسط مجاهدین خلق نیفتاده بود و او تنها برای تحریک مردم بر ضد مجاهدین به این تبلیغات مبتذل دست میزد تا رقیب خود را از دور خارج کند!
شاید این سؤال مطرح شود که: پس اینهمه عکس و فیلم که روزانه و پس از گذشت دههها از جنازه حزباللهیهای کشته شده به دست ”منافقین! “ در رسانه ملی!؟ و دیگر رسانههای حکومتی پخش میشود، چیست؟ آیا همه اینها دروغ است؟ اینکه امکان ندارد!
طبعا مجاهدین از فردای سی خرداد 60 و در برابر حمله و هجوم پاسداران، برای دستگیری و اعدام خود، مجبور به دفاع شدند. چرا که خمینی با دستگیری فلهای جوانان و حتی بدون احراز هویتشان، آنها را میکشت و بعد هم عکسشان را در روزنامهها چاپ میکرد تا والدینشان آنها را شناخته و بروند جسد فرزندانشان را تحویل بگیرند! “دفاع از خودٍ“ مجاهدین در این کادر و تنها از فردای سی خرداد 60 بود و این دیگر اسمش هرچه باشد تروریسم نیست. کاری که نه تنها در محاکم بینالمللی و توسط دادگاههای فرانسه و انگلیس و آمریکا مورد رسیدگی قرار گرفت و بهعنوان ” مقاومت “ و نه ”ترور“ حکم برائت گرفت. بلکه در همین شرع آخوندی نیز جرم محسوب نمیشود.
سند زیر، تصویر دختران جوان و نوجوانی است که در جریان تظاهرات مسالمتآمیز سی خرداد دستگیر شدند و فردای همان روز بدون اینکه اسم و مشخصاتشان روشن شود اعدام شدند.
حکم قضاییه کشور فرانسه پس از سالها رسیدگی و حتی بازداشت گسترده و خشونتبار مجاهدین پس از 17ژوئن 2003 (27خرداد 1382) و 13-12سال تحقیق مفصل و گسترده و ختم پرونده به نفع مجاهدین، گواه صادق حقانیت ”دفاع از خود مجاهدین“ در آن سالهاست.
تصویر سربرگ حکم برائت مجاهدین از تروریسم
امضای قاضی تحقیق که پرونده را مختومه و اتهامات وارده به مجاهدین را بیاساس دانست
اهمیت این حکم در آن است که در تمامی این سالها و حتی هم اینک، فرانسه یکی از طرفهای تجاری خوب رژیم بوده و حکومت آن کشور هرچه در توان داشته، در همراهی و معاضدت به رژیم و بر ضد مجاهدین خلق انجام داده. در این مورد میتوان به افشاگریهای سردبیر روزنامه معروف فرانسوی ژورنال دو دیمانژ اشاره کرد که چگونه از همکاری اطلاعاتی تجاری (مانند قراردادهای بزرگ با توتال، آلکاتل و رنو در برابر بازداشت مجاهدین ساکن فرانسه) بین دو حکومت ایران و فرانسه برای دستگیری و کوبیدن مجاهدین پرده برداشت!
به هر حال،
این دو لیست (لیست اسامی کاندیداهای سازمان مجاهدین خلق برای انتخابات اولین دوره مجلس شورای ملی و لیست اسامی هواداران ترور شده مجاهدین در جریان فعالیت سیاسی مسالمتآمیز در سالهای 58 تا 60) دو سند ارزشمند و انکار ناپذیر تلاش مجاهدین و مایهگذاری آنها برای تضمین فعالیت سیاسی مسالمتآمیز در صحنه سیاسی ایران است. تلاشی که متأسفانه خمینی آن را بر نتافت و بخون کشید.
خلاصه مطلب:
مجاهدین در یک فاصله دو سال و چهار ماهه تلاش کردند به قیمت کشته شدن اعضا و هوادارانشان، فضای سیاسی مسالمتآمیز را در رابطه با خمینی (که به همه وعدههایش برای آزادی و عدالت اجتماعی پشت کرده بود) حفظ کنند. اسامی پیوست این نوشته، شهود انکار ناپذیر این مدعا هستند.
داستان فردای سی خرداد 60 (تأکید میشود فردای سی خرداد و نه روز سی خرداد که باز هم مجاهدین بهطور مسالمتآمیز وارد خیابانها شده بودند و تظاهرات تماماً مسالمتآمیز بود و نه آنگونه که آخوندها و رسانههایشان میگویند: مسلحانه!) باری! داستان فردای سی خرداد 60، با دو سال و 4ماهی که قبل از آن طی شد، البته متفاوت است و در کادر مقاومت در برابر هجوم برای دستگیری، شکنجه و اعدام مجاهدین میگنجد و نه آنچنان که رسانههای حکومتی میگویند و تلاش میکنند با انگ ”تروریسم“ همه چیز را مخدوش کنند.
این دو لیست اسامی، داستان روزگاری است که بر مردم ایران و مجاهدین خلق گذشت تا امروز که رژیم خمینی و جانشینش خامنهای تلاش میکنند دیکتاتوری مادام العمر خود را به هر قیمت که شده حفظ کنند و مجاهدین کماکان قدرتمندترین هماورد سیاسی دیکتاتوری فاشیستی حاکم بر ایران محسوب میشوند.
اشتراک در:
پستها (Atom)






