۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

فاشیسم مذهبی در باتلاق زهر اتمی - گفتگو با محمدعلی توحیدی



مجری: این روزها موضوع بازرسی از سایت‌های اتمی و نظامی رژیم، مورد توجه محافل سیاسی و خبری است. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی هم گزارش سه ماهة‌ خود را درباره توافق اتمی با رژیم منتشر کرد. آسوشیتدپرس هم بر اساس آن، گزارش داد که «آژانس به صراحت نمی‌گوید که رژیم ایران توافق هسته‌یی را محترم شمرده است؛ اما هیچ انحرافی توسط رژیم را هم مطرح نکرده است». گفت‌وگوی دبیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی ـ آقای آمانو ـ‌ با رسانه‌ها را هم داشتیم که وی تأکید کرده بود «مطابق شرایط مانیتورینگ ـ که رژیم هم همه‌ آن را پذیرفته ـ آژانس بدون استثنا، به تمامی مراکز اتمی ـ نظامی و مدنی رژیم می‌تواند دسترسی داشته باشد».

سؤال: با توجه به گزارش آژانس که مشخص است دو وجه دارد و نیز با توجه به موضع آمریکا، در این نقطه‌یی که هستیم، وضعیت به کدام سمت پیش می‌رود؟ 

محمدعلی توحیدی: رژیم با چالش بازدید از مراکز نظامی‌اش مواجه است. البته قبلاً هم بر سر پارچین بود. آن موقع هم این جدل بالا گرفت. الآن گزارش بررسی سه ماهه آژانس منتشر شده است. آمریکا هم یک گزارش نوبه‌ییِ نود روز ـ نود روز دارد که در اکتبر وزارت‌خارجه یا کاخ سفید باید به کنگره بدهند که آیا رژیم تبعیت کرده است یا نه.
طبعاً این‌جا یک چالش و دعوایی بر سر این هست که آژانس بتواند از مراکز نظامی رژیم که مشکوک به فعالیتهای اتمی در جهت بمب‌سازی است، بازدید کند. مواردی مثل پارچین هم که گزارش و افشا‌ شده ـ که خیلی‌هایش را هم مقاومت افشا کرده است ـ تعیین تکلیف بشود.
رژیم مدعی است که اینها شامل برجام نمی‌شود، اینها حل و فصل شده و توافقهایی شده که از اینها عبور شود. از طرف دیگر شما هم اشاره کردید که آمانو هم‌چنین حرفی زده است. نماینده آمریکا ـ خانم هیلی ـ که به وین رفته بود، گفته بود اتفاقاً این‌طوری نیست؛ برجام تأکید دارد که این مراکز بازرسی و وضعیتش ارزیابی شود. یک چنین چالشی هست.
به هر حال این چالش برای رژیم یک شیب بحران و یک شیب نزولی را در پرونده‌ برجام و پرونده اتمی تشدید می‌کند. تلاش رژیم این است که شکافهایی پیدا کند. مثلاً به اتحادیه اروپا متوسل شود. چین و روسیه هم هستند. به هر حال یک کاری کند که مانع انتشار بعضی توافقهای محرمانه بشود تا جلو بازرسیهای جدی‌ را بگیرد. از آن طرف آمریکا که طرف اصلی هم هست، اصرار دارد این بازرسیها انجام شود؛ ولی اگر به همان سطح بازرسی‌هایی باشد که حتی خود اوباما صحبت می‌کرد، باز برای رژیم، تن‌دادن به این بازرسیها الزامی و در عین‌حال خطرناک است؛ به‌خاطر این‌که از روز اول که در برنامه اتمی وارد شد، رژیمی با کارنامه‌یی از پنهان‌کاری، حیله‌گری و تقلب در برنامه اتمی بوده است.
بدین وسیله رژیم می‌خواهد فرصت بخرد. منتها به نظر می‌رسد به‌شدت در منگنه گرفتار شده است. یعنی حتی اگر بر سر بازی با مماشاتگران و معاملات، همه‌ مانورهایش را هم بکند، حتی بر اساس همان چیزی که اوباما و جان کری هنگام توافق گفتند، این بازرسیها بسیار جدی و پایه برجام است. اصلاً بحثی به‌نام اعتماد به رژیم مطرح نیست. اتقاقاً پایه بر بی‌اعتمادی به رژیم است؛ به‌خاطر این‌که پنهان‌کاری کرده است. این را بارها مقامات آژانس از ده سال پیش گفته‌اند. رئیس‌جمهوری قبلی آمریکا هم گفته است. وزارت‌خارجه و مقامات شورای امنیت ملی آمریکا هم گفته‌اند که برنامه‌ اتمی این رژیم را مقاومت و اپوزیسیون افشا کرد و خودش نیامده گزارش کند. اصلاً خود آژانس قادر به کشف این پروژه نبود. بنابراین بی‌اعتمادی به رژیم، پایه کار است. اگر همین هم اجرا و جدی بشود، رژیم بر سر پرونده‌ برجام در یک تنگنا و منگنة‌ سختی قرار می‌گیرد؛ چه رسد به این‌که بازرسیهای سخت‌تر اعمال بشود ـ که البته حرفش هم هست.

مجری: به صحبتهای اوباما در ژوئیه 2015 اشاره کردید. صحبتی که بعد از توافق بود و روی بازرسی خیلی تأکید کرده بود. خوب است این قطعه را ببینیم.

باراک اوباما: «تأیید کنیم این توافق نه بر پایه اعتماد، بلکه بر پایه راستی‌آزمایی بنا شده است. بازرسان، دسترسی 24ساعته و 7روز هفته به تأسیسات هسته‌یی کلیدی رژیم ایران خواهند داشت. این تضمین می‌کند که رژیم ایران قادر نخواهد بود مواد تأسیسات را منحرف کند. برخی از این تدابیر شفاف‌سازی، به مدت 25سال برقرار خواهند بود. به یمن این توافق، بازرسان هم‌چنین قادر خواهند بود که به هر مکان مظنونی دسترسی داشته باشند. ساده‌تر بگویم: ارگان مسؤل بازرسیها و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به هر مکان لازم در هر زمان لازم دسترسی خواهند داشت. این توافق دائمی است. آژانس هم‌چنین با رژیم ایران توافق کرده که از دسترسی لازم برای تکمیل تحقیقاتش بر سر ابعاد نظامی احتمالی تحقیقات اتمی گذشته رژیم ایران، برخوردار شود. اگر در بدترین شق، رژیم ایران توافق را نقض کند، همان گزینه‌هایی که امروز در اختیار دارم، در اختیار هر رئیس‌جمهور آمریکا در آینده خواهد بود».

سؤال: وقتی از بحران برجام در درون رژیم صحبت می‌کنیم، با شرایطی مواجه هستیم که واقعیت سیاسی این است که آخوند روحانی در انتخابات برنده شده است. از طرفی این برجام هم دستاورد دولت روحانی بوده است. آیا این شرایط، باعث کاهش بحران در درون رژیم نمی‌شود تا یک موضع مناسب‌تری داشته باشند؟ 

محمدعلی توحیدی: خیر. این‌طور نیست. به‌خاطر این‌که پدیدة‌ روحانی در انتخابات 92 بر اساس پرونده‌ اتمی رژیم برنده شد. موضوع به جامعه هم کشیده شده بود. در درون رژیم هم، همه صدایشان درآمده بود که اوضاع خیلی خطرناک است. در واقع پروژه اتمی شکست خورده بود. خود خامنه‌ای هم سراغ مذاکره رفت. بعد هم باعث برآمدن پدیده‌یی به نام روحانی شد.
پدیده روحانی، مأموریتش این بود که با برجام، رژیم را از شکست بزرگی که پذیرفته و جرعة‌ زهرش را می‌خواهد سر بکشد، به نوعی بیرون بیاورد. این پدیده، یعنی تلاش برجام و بازی و نمایش آخوند شیاد در دور اول از نظر سیاسی، بین‌المللی و داخلی، در مقابل مقاومتی که بحث و خطش سرنگونی تمامیت این رژیم است، شکست خورد و به کارت سوخته‌یی تبدیل شده است.
در دور دوم اگر به صحنة‌ بین‌المللی نگاه کنید، اصلاً روحانی آن سوکسه آن موقع را ندارد. از نظر برجام هم اگر در دور اول وعده می‌داد که تحریمها چه می‌شود و مسائل این‌جوری حل می‌شود، می‌خواست در درون رژیم خیلیها را با خودش همراه کند. الآن در درون رژیم هم وضعیت مساعدی ندارد. در واقع نسبت به برجام، برخلاف آن موضع تهاجمی، موضع تدافعی دارد. در مصاحبه چند روز پیش در تلویزیون حرفش این بود که من قول می‌دهم و تأکید می‌کنم که به اوضاع قبل از برجام برنمی‌گردیم. یعنی در یک تدافع، سقف حرفش این است. یک شیب نزولی نسبت به پرونده‌ برجام است. در داخل باند خودش منزوی است. در باند خودش ریزش دارد. با باند رقیب هم دچار بحران شدیدی است.
روحانی برای نمایش تحلیفش، موگرینی را به ایران آورده بود که بگوید چنین کسی شرکت کرده است. در مقابلش نوشتند که این می‌آید با تو عکس سلفی می‌گیرد و شما هم با ذلت و خفت این کارها را می‌کنید، بعد می‌روند با آمریکاییها توافق می‌کنند، آخرش هم سر برجام کاری برای ما انجام نمی‌دهند. روحانی در چنین وضعیتی قرار گرفته است.
هفته پیش هم فکر کنم روزنامه‌ کیهان نوشته بود این وعده‌هایی که شما می‌دهید که یک نوری در انتهای تونل برجام است، اشتباه نکنید؛ اگر نوری هم هست، این نور، نور یک برجام دیگر است یا نور چراغ یک قطاری است که از آن طرف می‌آید که کل ما را زیر بگیرد! یعنی چنین خبری نیست.
بنابراین این‌که موقعیت روحانی، برجام را به یک جایی رسانده و اینها باعث می‌شود که بحران در درون رژیم کاهش پیدا کند، این‌طور نیست. بحران دارد تشدید می‌شود.

سؤال: بالاخره این دو باند منافع مشترکی دارند. همان‌طور که خودتان گفتید، خود خامنه‌ای شروع کننده مذاکرات بود. آیا الآن منافع مشترکشان باعث نمی‌شود که بحران در رژیم تخفیف پیدا کند؟ 

محمدعلی توحیدی: فکر نمی‌کنم چنین چیزی عمل بکند؛ به‌خاطر این‌که بالا رفتن و پایین رفتن بحران درون این‌ها تابع تعادل کل این دستگاه با بیرونش است. مگر فرض کنید شرایطی مثل جنگ کویت باشد که یک‌سری منافع باد آورده، ده سال تضمین برای حکومت آخوندی آورد. در آن شرایط یک مقداری بحران درون اینها فروکش کرد؛ یا چیزی مثل جنگ افغانستان، جنگ عراق و خلع‌سلاح مجاهدین. اتفاقات این‌جوری که رژیم را در تعادلش با بیرون خودش، در منطقه، در جامعه، با مقاومت، قوی کند، آن وقت است که این بحران فروکش کند. وقتی رژیم در کلیتش روی شیب شکست است، بحرانشان تشدید می‌شود؛ ولو این‌که منافع مشترک داشته باشند. به‌خاطر این‌که این شکستها در درون آنها می‌ریزد و بحرانشان را تشدید می‌کند.
باند روحانی را در نظر بگیرید؛ اینها کسانی نیستند که به‌اصطلاح راه‌حل برای رژیم باشند. این‌ها رفرمیست‌های اصیلی که نیستند. این‌ها آمده‌اند با حقه‌بازی و شیادی، دستگاه را به یک جایی برسانند. مهمترین برگی هم که روحانی و باندش می‌خواهند به خامنه‌ای بقبولانند این است که ما ـ از خاتمی تا روحانی ـ توانستیم مجاهدین را در لیست ببریم. در حالی که یک رفرمیست اصیل‌تر و جدی‌تر ـ مثل مهندس بازرگان ـ همه‌ تلاشش در فاز سیاسی این بود که بگذارید مجاهدین با انتخابات بیایند در مجلس تا این بحران در مجلس حل و فصل شود؛ شما چرا می‌خواهید این‌ها را حذف کنید؟ 
اینها از رفسنجانی تا خاتمی و تا روحانی اصلاً برگشان این است که ما بتوانیم مجاهدین را لیست‌گذاری کنیم، از دور خارج کنیم و حذف کنیم. الآن در این زمینه هم در مقابل مقاومت شکست خورده‌اند. مقاومتی که در مقابل خط تسلیم‌طلبیِ داخلی ـ نیروهای تسلیم‌طلب و آنهایی که می‌روند به رژیم می‌پیوندند ـ ، نیروهایی که راه‌حل را در درون رژیم جست‌وجو می‌کنند و در مقابل مماشات خارجی، خط سیاسی‌اش پیش رفته است.
بنابراین روحانی و این راه‌حلها بردی ندارند؛ برعکس، خامنه‌ای توی سرشان می‌زند. مثلاً در همین مراسم تنفیذ روحانی، خامنه‌ای روی همین نکته انگشت گذاشت. گفت فکر نکنی از این خبرها است؛ ما در خطر سرنگونی هستیم. اینها که شما به آنها اعتماد می‌کنید، می‌خواهند ما را بیاندازند. بعد به موضعگیری فرانسه، آلمان و انگلستان با آمریکا بر سر پرتاب موشک ماهواره اشاره کرد. گفت این‌ها بر سر یک کار علمی علیه ما متحد می‌شوند. این‌طوری نیست که تو ـ روحانی ـ روی این‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنی.
در نتیجه، چون این کارتها سوخته است و برجام شکست خورده است، طرفین در شیب شکست و در تنزل تمامیت رژیم در تعادل‌قوا هستند. در شرایط تغییر دوران در مقابل مقاومت، در مقابل جامعه، در مقابل جامعه‌ بین‌المللی و در شرایط منطقه‌یی، این تنزل باعث می‌شود که منافع مشترک عمل نکند و در عمل، بحران تشدید می‌شود. چون بر سر حفظ نظام، به جان هم می‌افتند.

مجری: به حرف‌های خامنه‌ای اشاره کردید. اجازه بدهید قسمتهایی از صحبتهای خامنه‌ای را که همین موضوعات را مطرح می‌کند، ببینیم و من سؤال بعدی را مطرح می‌کنم.

تلویزیون رژیم، خامنه‌ای: «در تصمیم‌گیریهای بین‌المللی به‌یاد داشته باشید که دشمن همه‌ توان خودش را به‌کار برده برای این‌که شما را نابود کند. بعضیها امروز این را صریحاً هم می‌گویند؛ از مسئولان دولتهایی که با ما مواجهند و مقابل‌اند. صریح می‌گویند درصدد نابودی نظام جمهوری اسلامی هستند. این را باید به‌یاد داشته باشید. بعضی هم این را پنهان می‌کنند و نمی‌گویند؛ اما واقعیت این است که هست. تعامل بین‌المللی نباید ما را از این نکته که دشمنانی هستند که به نابودی ما کمر بسته‌اند، غافل کند. از هر بهانه‌یی هم استفاده می‌کنند. شما موشک ماهواره‌بر به فضا پرتاب می‌کنید، می‌بینید که در دنیا جنجال درست کرده‌اند. اینها نشانه‌های این است که بایستی بیشتر مراقب باشید».

سؤال: وقتی روی شکست برجام تأکید می‌کنید، یعنی چه؟ شاید منظورتان این باشد که آمریکا می‌گوید باید باطل شود. در صورتی که خودتان می‌دانید که روسیه و چین مخالف هستند و از رژیم حمایت می‌کنند و رژیم هم روی همین مسأله دست می‌گذارد.

محمدعلی توحیدی: در این بحث حتی فکر نمی‌کنم اروپا هم موافق با نظر آقای ترامپ باشد که می‌گوید اصلاً برجام باید باطل شود. منظور من اصلاً این جنبه نیست. هر چند زیر سؤال رفتن تمامیت این برجام توسط آمریکا ـ که طرف اصلی این ماجرا است و اصلاً وزنش قابل مقایسه با طرفهای دیگر نیست ـ ، شکست بزرگی برای این توافق است. یعنی طرف اصلی اصلاً اعتبار برجام را به‌طور کلی زیر سؤال می‌برد. با این حال منظور من این نیست.
این شکستی که ما از آن صحبت می‌کنیم یا من دارم بر آن تأکید می‌کنم که رژیم در این برجام با شکست مواجه شده است، به نظر من یک شکست مضاعف استراتژیکی است؛ یعنی دو ضرب. این عبارت است از شکست پروژه بمب‌سازی اتمی رژیم. این یک شکست استراتژیک است. رژیم از رفسنجانی و خامنه‌ای تا موسوی و خاتمی و احمدی‌نژاد است. یک‌بار یکی از اینها رسماً گفت که ما همه‌مان نشستیم و تصمیم گرفتیم که این پروژه را ادامه بدهیم. حتی موسوی را هم به آن جلسه برده بودند. تمامیت رژیم تصمیم گرفته بود که بر سر این موضوع بروند شورای امنیت و بقای رژیم را با این بمب، تضمین کنند. این هم بعد از شکستی بوده است که خمینی می‌خواست در حفظ نظام از طریق جنگ پیش ببرد. آنجا هم استراتژی صلح مقاومت با ارتش صلح و آزادی، رژیم را با شکست مواجه کرد. آنها برای بقایشان دنبال چنین پروژه‌یی رفتند که رژیم را بر این اساس حفظ کنند.
از وقتی خامنه‌ای دنبال مذاکره بود و برجام را هم خودش امضا و تأیید کرد و بارها بازیهای خط قرمز را کنار گذاشت، این یک شکست استراتژیکی شد که مقاومت به رژیم تحمیل کرد.
این‌که می‌گویم «دو ضرب»، به‌خاطر این‌ است که مأموریت روحانی یا تلاش رژیم در دوره اوباما این بود که با برجام، خودش را حفظ کند. البته از آن‌طرف با برجام دنبال بند و بستها با آمریکا و طرفهای مربوطه بود و از طرفی هم حمله به مجاهدین و کشتار آنها، مثل کشتار در 10شهریور که امروز هم سالگرد آن است، آن دفعه هم که در مقابل استراتژی جنگی، خمینی با شکست مواجه شد، گفت زهر می‌خورم از مرگ هم برایم بدتر و تلخ‌تر است و باز با قتل‌عام زندانیان سیاسی خواست دستگاهش را بالانس کند. در عین‌حال دنبال تروریسم و سلمان رشدی رفت.
واقعیت این است که شکست برجام، نمایندة‌ یک شکست مضاعف استراتژیکی است. از هر طرف هم الآن بخواهد برود، به دام افتاده و در منگنه است.
اینها باعث می‌شود که قطب‌بندی سیاسی و اجتماعی تکامل پیدا کند و رژیم امروز با مسائلی مواجه شود که اتفاقاً می‌خواسته با این پروژه، آنها را پس بزند و کنار بگذارد. اینها الآن موضوع کف خیابان شده است. قتل‌عامها را با جلادها کرد. پروژه برجام و بازیهای بین‌المللی و لیست‌گذاری را هم با شیادان حکومت کرد.
شکست جلادها و شیادها و پیشرفت شعار «نه جلاد ـ نه شیاد» الآن موضوع روز کف خیابان شده است. الآن آن قتل‌عام تبدیل به دادخواهی شده است. الآن پروژه اتمی گریبان این رژیم را گرفته است. الآن رژیم در ارتباط با جامعه بین‌المللی ـ که در مقابلش مانور مدراسیون می‌کرد ـ گرفتار داستان زندانها و اعتصاب‌غذایی است که پی‌درپی دارد با محکومیت مواجه می‌شود. یک هفته قبل از آن یک نوجوان ـ علیرضا تاجیک ـ را اعدام کرد.
این رژیم هر هفته با چالشهایی مواجه است. موضوعات به کف خیابان آمده‌اند. الآن جوانان در کف خیابان می‌آیند و می‌پرسند داستان 67چه بود؟ اینها جوانانی هستند که بعد از 67 به دنیا آمده‌اند. می‌پرسند داستان جنگ بعد از خرمشهر چه بود؟ الآن همین جوانها می‌پرسند این اتمی چه بود؟ این تحریمها از کجا آمد و چرا تقصیر آن را به گردن این و آن می‌اندازید؟ شما باعث شدید. خودتان بتونش کردید. چرا این هزینه‌ها را بر جامعه‌ ایران تحمیل کردید؟ 
این‌ها چیزهایی هستند که باید روشن شوند. در مسائل انتخابات هم اینها را می‌پرسیدند. اینها یعنی تکامل قطب‌بندی سیاسی ـ اجتماعی. یعنی مطرح شدن موضوع سرنگونی که رژیم آخوندی با توسل به اتمی و جنگ و اعدام و قتل‌عام در اشرف، قتل‌عامها در اوین، در گوهردشت، در قزلحصار و در زندانهای سراسر ایران، می‌خواست خودش را از آنها در ببرد. الآن اینها شده است طناب «دار» خودش و به سمت حرکت جامعه دارد می‌رود. این یعنی نتایج شکست در برجام و سایر شکستهای استراتژیکیِ دیگر رژیم.

۱۳۹۶ شهریور ۱۲, یکشنبه

در حادثه دردناک اتوبوس، مقصر کیست؟

ایران یکی از پنج کشور اول دنیا در مرگ و میرهای ناشی از حوادث رانندگی



فاجعه واژگونی اتوبوس‌ها در جریان اعزام دانش‌آموزان به اردوگاههای مختلف که رسانه‌های رژیم بعضاً از آنها تحت عنوان ”اردوگاههای مرگ“ نام می‌برند، به فاجعه‌یی مکرر تبدیل شده است. در این وضعیت، حادثه واژگونی اتوبوس دختران اهل داراب هم اولین حادثه از این نوع نیست و آخرین حادثه هم نخواهد بود، بلکه تا زمانی که حاکمیت ننگین آخوندی در ایران بر قرار است، در آینده نیز باز هم شاهد حوادثی چنین غم‌بار و حتی افزایش این حوادث خواهیم بود.

در سالهای گذشته نیز شاهد تصادف یا واژگونی اتوبوس دانش آموزانی بودیم که تحت عنوان ”راهیان نور“ به جبهه‌های جنگ ضدمیهنی اعزام می‌شدند.

بنابراعلام مسئولان جنایت‌پیشه رژیم که با انواع فشارها مردم به‌ویژه جوانان و نو جوانان را برای بازدید از جبهه‌های جنگ خمینی به مناطق جنوب و غرب کشور اعزام می‌کنند، حداقل سالانه پنج میلیون نفر به این مناطق اعزام می‌شوند که قریب 70درصد این سفرها در اردوهای دانش آموزی جا می‌گیرد.

بنا بر آمارهای رسمی رژیم طی 5سال و از سال 86 تا سال 91 حداقل صد دانش‌آموزان در سفرهای ”راهیان نور“ کشته شده‌اند.

حوادث تأسف‌بار این‌چنینی تنها منجر به کشته و مجروح شدن دانش منجر آموزان نمی‌شود، بلکه اثرات به‌غایت زیانباری در میان خانواده‌ها و بازماندگان قربانیان باقی می‌گذارد و از هم گسیختگی و نابهنجاریهای جبران ناپذیری در میان خانواده‌های آنان منجر می‌شود.

در جریان حادثه دلخراش واژگون شدن اتوبوس دختران دارابی سران و مهره‌های رژیم با سرازیر کردن سیل پیامهای همدردی و تسلیت، تا آنجایی که می‌توانسته‌اند برای این دختران بیگناه اشک تمساح ریخته‌اند، اما دریغ از این‌که یک کلمه بر زبان بیاورند که علت چنین حوادثی در کشور چیست و مقصر کیست!

هم‌چنان که در حوادث مشابه پیشین رژیم مشاهده شده است سیاست رژیم دفع‌الوقت است، در ابتدای وقوع چنین حوادثی سیاست سران و مهره‌های رژیم این است که به ظاهر خود را همراه خانواده‌های قربانیان نشان داده و با دادن مشتی وعده پوشالی منتظر می‌مانند تا آبها از آسیاب بیفتد و اصل حادثه به بوته فراموشی سپرده شود.

البته هیچ کس تردید ندارد و با نگاهی به نظرات هموطنان در فضای مجازی هم می‌توان این واقعیت را به‌روشنی فهمید که از نظر مردم مقصر اصلی این‌گونه حوادث رژیم آخوندی است که در حاکمیت آن، ایران یکی از پنج کشور اول دنیا در مرگ و میرهای ناشی از حوادث رانندگی است.

این واقعیتی است که بسیاری از رسانه‌های حکومتی هم در بستر جنگ باندی به آن اعتراف می‌کنند.

به‌عنوان مثال فاطمه سعیدی که خبرگزاری حکومتی تسنیم او را عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس معرفی کرده، در مورد فاجعه اخیر گفته است: «سالهاست که شاهد حادثه و تلفات در اردوهای دانش‌آموزی هستیم و حادثه دیروز یک بار دیگر ایران را عزادار کرد... چندین سال است که در اردوهای تفریحی، علمی و زیارتی دانش‌آموزان حادثه رخ می‌دهد و فاجعه‌بارتر این است که هیچ تدبیری برای کم کردن حوادث و اصلاح آیین‌نامه اردوها اتخاذ نمی‌شود».

در یک نمونه دیگر سایت حکومتی هاژه در روز شنبه 11شهریور نوشته است:
«امروزه حوادث قابل کنترل که باعث مرگ و مصدومیت دانش‌آموزان کشورمان می‌شوند کم نیستند، حوادثی از قبیل حادثه آتش‌سوزی در مدرسه‌ای در روستای شین آباد پیرانشهر، تصادف مکرر سرویسهای رفت و آمد مدارس، واژگونی و تصادفات کاروانهای راهیان نور دانش آموزی... پدیده‌هایی که بار اول نیست که اتفاق می‌افتند و تکرار این فاجعه‌ها نشان از عدم تدبیر مسئولان در ارائه راه‌کار برای توقف و کنترل این دست حوادث دارد».
در این فاجعه کشته شدن ٩دانش آموز و قطع عضو دو نفر دیگر تأیید شده است که گفته می‌شود پیکرهای فوت شدگان به هرمزگان منتقل شده است.
در حال حاضر کشور ما یکی از بالاترین ارقام تلفات جانی ناشی از سوانح رانندگی را دارد.
بر اساس آمار رسمی، هر سال حدود 17هزار نفر قربانی تصادفات جاده‌یی در ایران می‌شوند... و برنامه‌ریزی نامناسب و بی‌توجهی مسئولان مربوطه در اعزام کاروانهای دانش آموزی از عوامل مؤثر بر تشدید این دست حوادث به‌شمار می‌آیند».

این گونه اعترافها نیز نشان می‌دهد مقصر این فاجعه‌ها حاکمیتی است که ایران را به یکی از فاجعه‌خیزترین مناطق جهان در زمینه رانندگی تبدیل کرده است.

گزینه یی از داستان «اُلدوز و کلاغها» نوشتۀ صمد بهرنگی



«بچه ها، سلام! اسم من اولدوز است. فارسیش می شود: ستاره. امسال ده سالم را تمام کردم. قصّه یی که می خوانید قسمتی از سرگذشت من است. آقای "بهرنگ" یک وقتی معلم ده ما بود. در خانۀ ما منزل داشت. روزی من سرگذشتم را برایش گفتم. آقای "بهرنگ" خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهی، سرگذشت تو و کلاغها را قصّه می کنم و تو کتاب می نویسم. 
 من قبول کردم به چند شرط: 
اوّلش این که، قصۀ مرا فقط برای بچه ها بنویسد، چون آدمهای بزرگ حواسشان آن قدر پرت است که قصۀ مرا نمی فهمند و لذّت نمی برند. 
 دوّمش این که، قصۀ مرا برای بچه هایی بنویسد که یا فقیر باشند و یا خیلی هم نازپرورده نباشند...
 ...من تا هفت سالگی پیش زن بابام بودم. این قصه هم مال آن وقتهاست. ننۀ خودم توی ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پیش دده اش به ده و زن دیگری گرفته بود. بابا در اداره یی کار می کرد. آن وقتها ما در شهر زندگی می کردیم. آنجا شهر کوچکی بود. مثلاً فقط یک تا خیابان داشت...»
 داستان «اولدوز و کلاغها» از زبان صمد بهرنگی:
 «اولدوز نشسته بود تو اتاق. تک و تنها بود. بیرون را نگاه می کرد. زن باباش رفته بود به حمام. در را قفل کرده بود. به اولدوز گفته بود که از جاش جنب نخورد. اگر نه، می آید پدرش را درمی آورد. 
 اولدوز نشسته بود تو اتاق. نگاه می کرد. فکر می کرد. مثل آدمهای بزرگ تو فکر بود. جنب نمی خورد. از زن باباش خیلی می ترسید...
دلش آنقدر گرفته بود که نگو. چند دفعه انگشتهایش را شمرد. بعد یواشکی آمد کنار پنجره. حوصله اش سر رفته بود. یکهو دید کلاغ سیاهی نشسته لب حوض، آب می خورد. تنهاییش فراموش شد. دلش باز شد. کلاغه سرش را بلند کرد. چشمش افتاد به اولدوز. خواست بپرد. وقتی دید اولدوز کاریش ندارد، نرفت. نوکش را کمی باز کرد. اولدوز فکر کرد که کلاغه دارد می خندد. شاد شد. گفتش: آقا کلاغه، آب حوض کثیف است، اگر بخوری مریض می شوی. کلاغه خندۀ دیگری کرد. بعد جَست زد و پیش آمد، گفت: نه جانم، برای ما کلاغها فرق نمی کند. از این بدترش را هم می خوریم و چیزی نمی شود. یکی هم این که به من نگو "آقا کلاغه"، من زنم. چهار تا هم بچه دارم. به اِم بگو "ننه کلاغه". 
 اولدوز نفهمید که کلاغه کجاش زن است. آنقدر هم مهربان بود که اولدوز می خواست بگیردش و ماچش کند... اگر کمی هم جلو می آمد، اولدوز می گرفتش و ماچش می کرد.
 ننه کلاغه باز هم جلو آمد و گفت: تو اسمت چیه؟ اولدوز اسمش را گفت. بعد ننه کلاغه پرسید: آن تو چکار می کنی؟ اولدوز گفت: هیچ چیز. زن بابام گذاشته اینجا و رفته حمام. گفته جنب نخورم. 
 ننه کلاغه گفت: تو که همه اش مثل آدمهای بزرگ فکر می کنی. چرا بازی نمی کنی؟ اولدوز ... گفت: آخر، ننه کلاغه، چیزی ندارم بازی کنم. یک عروسک گنده داشتم که گم و گور شد. عروسک سخنگو بود. 
 ننه کلاغه اشک چشمهاش را با نوک بالش پاک کرد، جست زد و نشست دم دریچۀ پنجره. اولدوز اوّل ترسید و کنار کشید. بعدش آنقدر شاد شد که نگو، و پیش آمد. 
 ننه کلاغه گفت: رفیق و همبازی هم نداری؟
 اولدوز گفت: “یاشار» هست. امّا او را هم دیگر خیلی کم می بینم. خیلی کم. به مدرسه می رود. 
 ننه کلاغه گفت: بیا با هم بازی کنیم. اولدوز ننه کلاغه را گرفت و بغل کرد. سرش را بوسید. روش را بوسید. پرهاش زِبر بود. ننه کلاغه پاهاش را جمع کرده بود که لباس اولدوز کثیف نشود. اولدوز منقارش را هم بوسید. منقارش بوی صابون می داد. گفت: ننه کلاغه، تو صابون خیلی دوست داری؟ ننه کلاغه گفت: می میرم برای صابون! اولدوز گفت: زن بابام بدش می آید. اگر نه، یکی به ات می آوردم می خوردی. 
 ننه کلاغه گفت: پنهانی بیار. زن بابات بو نمی برد. اولدوز گفت: تو نمی روی به اش بگویی؟ ننه کلاغه گفت: من؟ من چُغُلی کسی را نمی کنم. اولدوز گفت: آخر زن بابام می گوید: “تو هر کاری بکنی،‌ کلاغه می آید خبرم می کند». ننه کلاغه از ته دل خندید و گفت: دروغ می گوید جانم. قسم به این سر سیاهم، من چغلی کسی را نمی کنم. آب خوردن را بهانه می کنم،‌ می آیم لب حوض، بعدش صابون و ماهی می دزدم و درمی روم. 
 اولدوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد. 
 ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چیست؟ این، گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هام از گرسنگی بمیرند. این، گناه است جانم. این، گناه است که نتوانم شکمم را سیر کنم. این، گناه است که صابون بریزد زیر پا و من گرسنه بمانم. من دیگر آنقدر عمر کرده ام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحتهای خشک و خالی نمی شود جلو دزدی را گرفت. تا وقتی که هر کس برای خودش کار می کند دزدی هم خواهد بود.
 اولدوز خواست برود یک قالب صابون کِش برود و بیاورد برای ننه کلاغه. زن بابا خوردنی ها را تو گنجه می گذاشت و گنجه را قفل می کرد. اما صابون را قایم نمی کرد. ننه کلاغه را گذاشت لب دریچه و خودش رفت پستو. یک قالب صابون مراغه برداشت و آورد. 
 بچه ها،‌ چشمتان روز بد نبیند! اولدوز دید که ننه کلاغه در رفته و زن باباش هم دارد می آید طرف پنجره. بُقچۀ حمام زیر بغلش بود. صورتش هم مثل لبو سرخ بود. اولدوز بدجوری گیر افتاده بود. 
 زن بابا سرش را از دریچه تو آورد و داد زد: اولدوز، باز چه شده خانه را زیر و رو می کنی؟ مگر نگفته بودم جنب نخوری، ‌ها؟ اولدوز چیزی نگفت. 
 زن بابا رفت قفل در را باز کند و تو بیاید. اولدوز زودی صابون را زد زیر پیرهنش، گوشه یی کِز کرد. 
 زن بابا تو آمد و گفت: نگفتی دنبال چه می گشتی؟
 اولدوز بی هوا گفت: مامان ... مرا نزن! داشتم دنبال عروسک گنده ام می گشتم. 
 زن بابا از عروسک اولدوز بدش می آمد. گوش اولدوز را گرفت و پیچاند. گفت: صد دفعه گفته ام فکر عروسک نحس را از سرت در کن! می فهمی؟
 بعد از آن، زن بابا رفت پَستو برای خودش چایی دم کند. 
 اولدوز جیش را بهانه کرد، رفت به حیاط. اینور آنور نگاه کرد، دید ننه کلاغه نشسته لب بام، چشمهاش نگران است. صابون را برد و گذاشت زیر گل و بُته ها. چشمکی به ننه کلاغه زد که بیا صابونت را بردار. 
 ننه کلاغه خیلی آرام پایین آمد و رفت توی گل و بته ها قایم شد. اولدوز ازش پرسید: ننه کلاغه، یکی از بچه هات را می آری با من بازی کند؟ 
 ننه کلاغه پچ و پچ گفت: بعد از ناهار منتظرم باش. اگر شوهرم هم راضی بشود، می آرم. آنوقت صابونش را برداشت، پر کشید و رفت. 
 اولدوز چشمش را به آسمان دوخته بود. وقتی کلاغ دور شد،‌ از شادیش شروع کرد به جست و خیز. انگار که عروسک سخنگویش را پیدا کرده بود. 
 یکهو زن بابا سرش داد زد: دختر، برای چه داری رقّاصی می کنی؟ بیا تو. گرما می زندت. من حال و حوصله ندارم پرستاری ات بکنم. 
 وقت ناهار خوردن بود. اولدوز رفت نشست تو اتاق. چند دقیقه بعد باباش از اداره آمد. اَخم و تَخم کرده بود. جواب سلام اولدوز را هم نداد. دستهایش را نشسته، نشست سر سفره و شروع کرد به خوردن. مثل این که باز رئیس اداره اش حرفی به اش گفته بود. 
 کم مانده بود که بوی سیب زمینی سرخ شده، اولدوز را بیهوش کند. به خوردن باباش نگاه می کرد و آب دهنش را قورت می داد. نمی توانست چیزی بردارد بخورد. 
 زن بابا همیشه می گفت: بچه حق ندارد خودش برای خودش غذا بردارد. باید بزرگترها در ظرف بچه غذا بگذارند، بخورد.

***
ماه شهریور بود. ناهار می خوردند. بابا و زن بابا خوابشان می آمد، می خوابیدند. اولدوز هم مجبور بود بخوابد. اگرنه،‌ بابا سرش داد می زد، می گفت: بچه باید ناهارش را بخورد و بخوابد.
 اولدوز هیچوقت نمی فهمید که چرا باید حتماً بخوابد. پیش خود می گفت: امروز دیگر نمی توانم بخوابم. اگر بخوابم، ننه کلاغه می آید، مرا نمی بیند، بچه اش را دوباره می برد. 
 پایین اتاق دراز کشید، خود را به خواب زد. وقتی بابا و زن بابا خوابشان برد، پاورچین پاورچین گذاشت رفت به حیاط، نشست زیر سایۀ درخت توت. سه دفعه انگشتهایش را شمرده بود که کلاغه سر رسید. اوّل نشست لب بام، نگاه کرد به اولدوز. اولدوز اشاره کرد که می تواند پایین بیاید. 
 ننه کلاغه آمد نشست پهلوش. یک کلاغ کوچولوی مامانی هم با خودش آورده بود. گفت: می ترسیدم خوابیده باشی.
 اولدوز گفت: هر روز می خوابیدم. امروز بابا و زن بابا را به خواب دادم و خودم نخوابیدم.
 ننه کلاغه گفت: آفرین، خوب کاری کردی. برای خوابیدن خیلی وقت هست. اگر روزها بخوابی، پس شبها چکار خواهی کرد؟ 
 اولدوز گفت: این را به زن بابا بگو ... کلاغ کوچولو را برای من آوردی؟ چه مامانی! 
 ننه کلاغه بچه اش را داد به دست اولدوز. خیلی دوست داشتنی بود. ناگهان اولدوز آه کشید. 
 ننه کلاغه گفت: آه چرا کشیدی؟ اولدوز گفت: یاد عروسکم افتادم. کاشکی پهلوم بود، سه تایی بازی می کردیم.
 ننه کلاغه گفت: غصه اش را نخور. دختر بزرگ یکی از نوه هام چند روزه تخم می گذارد و بچه می آورد. یکی از آنها را برایت می آورم، می شوید سه تا. 
 اولدوز گفت: مگر تو خودت بچۀ دیگری نداری؟
 ننه کلاغه گفت: چرا، دارم. سه تای دیگر هم دارم. 
 اولدوز گفت: پس خودت بیار. 
 ننه کلاغه گفت: آنوقت خودم تنها می مانم. دده کلاغه هم هست. اجازه نمیدهد. این را هم که برایت آوردم، هنوز زبان باز نکرده. راه می رود، پرواز بلد نیست. تا یک هفته زبان باز می کند. تا دو هفته ی دیگر هم می تواند بپرد. مواظب باش که تا آخر دو هفته بتواند بپرد. اگر نه، دیگر هیچوقت نمی تواند پر بکشد. یادت باشد.
 اولدوز گفت: اگر نتواند پر بکشد، چه؟ 
 ننه کلاغه گفت: معلوم است دیگر، می میرد. غذا می دانی چه به اش بدهی؟
 اولدوز گفت: نه، نمی دانم. 
 ننه کلاغه گفت: روزانه یک تکه صابون. کمی گوشت و اینها. اگر هم شد، گاهی یک ماهی کوچولو. تو حوض ماهی خیلی دارید. کرم هم می خورد. پنیر هم می خورد. 
 اولدوز گفت: خیلی خوب.
 ننه کلاغه گفت: زن بابات اجازه می دهد نگهش داری؟
 اولدوز گفت: نه. زن بابام چشم دیدن این جور چیزها را ندارد. باید قایمش کنم. کلاغ کوچولو تو دامن اولدوز وَرجه وُرجه می کرد. منقارش را باز می کرد، یواشکی دستهای او را می گرفت و ول می کرد. چشمهای ریزش برق می زد. پاهاش نازک بود. درست مثل انگشت کوچک خود اولدوز. پرهاش چه نرم بود مثل پرهای ننه اش زبر نبود. از ننه اش قشنگتر هم بود. 
 ننه کلاغه گفت: خوب، می خواهی کجا قایمش کنی؟
 اولدوز فکر این را نکرده بود. رفت توی فکر. کجا را داشت؟ هیچ جا را. گفت: تو گل و بوته ها قایمش می کنم. 
 ننه کلاغه گفت: نمی شود. زن بابات می بیندش. از آن گذشته، وقتی به گلها آب می دهد، بچه ام خیس می شود و سرما می خورد. 
 اولدوز گفت: پس کجا قایمش کنم؟ ننه کلاغه نگاهی اینور آنور انداخت و گفت: زیر پلکان بهتر است... زیر پلکان لانه ی مرغ بود. توی لانه فقط پِهِن بود. کلاغ کوچولو را گذاشتند آنجا، درش را کیپ کردند که گربه نیاید بگیردش، زن بابا بو نبرد. یک سوراخ ریز پایین دریچه بود و کلاغ کوچولو می توانست نفس بکشد. 
 اولدوز به ننه کلاغه گفت: ننه کلاغه، اسمش چیست؟ ننه کلاغه گفت: به اش بگو "آقا کلاغه". 
 اولدوز گفت: مگر پسر است؟ ننه کلاغه گفت: آره. 
 اولدوز گفت: از کجاش معلوم که پسر است؟ کلاغها همه شان یک جورند. 
 ننه کلاغه گفت: شما اینطور فکر می کنید. کمی دقّت کنی می فهمی که پسر، دختر فرق می کنند. سر و روشان نشان می دهد. کمی هم از اینجا و آنجا حرف زدند و از هم جدا شدند. 
 اولدوز رفت به اتاق. دراز کشید، چشمهاش را بست. وقتی زن بابا بیدار شد، دید که اولدوز هنوز خوابیده است. امّا اولدوز راستی راستی نخوابیده بود. خوابش نمی آمد. تو فکر آقا کلاغه اش بود. زیر چشمی زن بابا را نگاه می کرد و تو دل می خندید.

***
چند روزی گذشت. اولدوز خیلی شنگول و سرحال شده بود. بابا و زن بابا تعجب می کردند. شبی زن بابا به بابا گفت: نمی دانم این بچه چه اش است. همه اش می خندد. همه اش می رقصد. اصلاً عین خیالش نیست. باید ته و توی کارش را دربیارم. 
 اولدوز این حرفها را شنید، پیش خودش گفت: باید بیشتر احتیاط کنم. هر روز دو سه بار به آقا کلاغه سر می زد. گاهی خانه خلوت می شد، آقا کلاغه را از لانه درمی آورد، بازی می کردند. اولدوز زبان یادش می داد. 
 ننه کلاغه هم گاهی می آمد، چیزی برای بچه اش می آورد: یک تکّه گوشت، صابون و این چیزها. یک دفعه دو تا عنکبوت آورده بود. عنکبوتها در منقار ننه کلاغه گیر کرده بودند، دست و پا می زدند، نمی توانستند در بروند. چه پاهای درازی هم داشتند. اولدوز ازشان ترسید. ننه کلاغه گفت: نترس جانم، نگاه کن ببین بچه ام چه جوری می خوردشان. راستی هم آقا کلاغه با اشتها قورتشان داد. بعد منقارش را چند دفعه از چپ و راست به زمین کشید و گفت: ننه جان، باز هم از اینها بیار. خیلی خوشمزه بودند. ننه اش گفت: خیلی خوب.
 اولدوز گفت: تو آشپزخانه، ما از اینها خیلی داریم. برایت می آورم. آقا کلاغه آب دهنش را قورت داد و تشکّر کرد.
 از آن روز به بعد اولدوز اینور آنور می گشت، عنکبوت شکار می کرد، می گذاشت تو جیب پیراهنش، دکمه اش را هم می انداخت که در نروند، بعد سر فرصت می برد می داد به آقا کلاغه. البته اینها برای او غذا حساب نمی شد. اینها جای خروسک قندی و نقل و شیرینی و این جور چیزها بود. 
 ننه کلاغه گفته بود که اگر موجود زنده غذا نخورد حتماً می میرد. هیچ چیز نمی تواند او را زنده نگه دارد. هیچ چیز، مگر غذا. 
 یک روز سر ناهار، زن بابا دید که چند عنکبوت دست و پا شکسته دارند توی سفره راه می روند. اولدوز فهمید که از جیب خودش در رفته اند. دلش تاپ تاپ شروع کرد به زدن. اوّل خواست جمعشان کند و بگذارد توی جیبش. بعد فکر کرد بهتر است به روی خودش نیاورد. زن بابا پاهاشان را گرفت و بیرون انداخت. و بلا به خیر گذشت.
 بعد از ناهار اولدوز به سراغ آقا کلاغه رفت که باقیمانده عنکبوتها را به اش بدهد. یکی دو تای عنکبوتهای قبلی را هم از گوشه و کنار حیاط باز پیدا کرده بود. یکیشان را با دو انگشت گرفت که توی دهن آقا کلاغه بگذارد. این را از ننه کلاغه یاد گرفته بود که چطوری با نوک خودش غذا توی دهن بچه اش می گذارد. 
 آقا کلاغه می خواست عنکبوت را بگیرد که یکهو چِندشش شد و سرش را عقب کشید و گفت: نمی خورم اولدوز جان. 
 اولدوز گفت: آخر چرا، کلاغ کوچولوی من؟
 آقا کلاغه گفت: ناخنهات را نگاه کن ببین چه ریختی اند؟ 
 اولدوز گفت: مگر چه ریختی اند؟ 
 آقا کلاغه گفت: دراز، کثیف، سیاه! خیلی ببخشید اولدوز خانم، فضولی می کنم. اما من نمی توانم غذایی را بخورم که ... می فهمید اولدوز خانم؟
 اولدوز گفت: فهمیدم. خیلی ازت تشکّر می کنم که عیب مرا تو صورتم گفتی. خود من دیگر بعد از این نخواهم توانست با این ناخنهای کثیف غذا بخورم. باور کن.

***
تو حوض چند تا ماهی سرخ و ریز بودند. روز ششم یا هفتم بود که اولدوز یکی را با کاسه گرفت و داد آقا کلاغه قورتش داد. اولین ماهی بود که می خورد. از ننه اش شنیده بود که شکار ماهی و قورت دادنش خیلی مزه دارد، اما ندیده بود که چطور. ننۀ او مثل زن بابای اولدوز نبود، خیلی چیز می دانست. می فهمید که چه چیز برای بچه اش خوب است، چه چیز بد است. اگر آقا کلاغه چیز بدی ازش می خواست سرش داد نمی زد. می گفت که: بچه جان، این را برایت نمی آرم، برای این که فلان ضرر را دارد؛ برای این که اگر فلان چیز را بخوری نمی توانی خوب قارقار بکنی؛ برای این که صدایت می گیرد؛‌ برای این که ... علت همه چیز را می گفت. 
 امّا زن بابا اینجوری نبود. همیشه با اوقات تلخی می گفت: اولدوز، فلان کار را نکن، بَهمان چیز را نخور، فلانجا نرو، اینجوری نکن، آنجوری نکن، راست بنشین، بلند حرف نزن، چرا پچ و پچ می کنی، و از این حرفها. زن بابا هیچوقت نمی گفت که مثلاً چرا باید بلند حرف نزنی، چرا باید ظهرها بخوابی. 
 اولدوز اوّل ها فکر می کرد که همۀ ننه ها مثل زن بابا می شوند. بعد که با ننه کلاغه آشنا و دوست شد، فکرش هم عوض شد. 
 زن بابا فرداش فهمید که یکی از ماهیها نیست. داد و فریادش رفت به آسمان. سر ناهار به شوهرش گفت: کار، کار کلاغه است. همان کلاغه که هی می آید لب حوض صابون دزدی. خیلی هم پرروست. اگر گیرش بیارم، دارش می زنم؛ اعدامش می کنم. فحش-های بدبد هم به ننه کلاغه داد. 
 اولدوز صداش درنیامد. اگر چیزی می گفت، زن بابا بو می برد که او با کلاغه سر و سرّی دارد. بخصوص که روز پیش نزدیک بود لب حوض مچش را بگیرد. 
 بابا گفت: اصلاً کلاغها حیوانهای کثیفی هستند، دَله دزدند. یک کلاغِ حسابی در همۀ عمرم ندیدم. خوب مواظبش باش. اگرنه، یک دانه ماهی توی حوض نمی گذارد بماند.
 زن بابا گفت: آره، باید مواظبش باشم. حالا که زیر دندانش مزه کرده، دلش می خواهد همه شان را بگیرد. 
 اولدوز تو دل به نادانی زن باباش خندید. برای این که کلاغها دندان ندارند. ننه کلاغه خودش می گفت.

***
ظهری ننه کلاغه آمد. همه خواب بودند. دو تایی نشستند زیر سایۀ درخت توت. اولدوز همه چیز را گفت. ننه کلاغه گفت: فکرش را هم نکن. اگر زن بابا بخواهد مرا بگیرد، چشمهاش را در می آرم. بعد آقا کلاغه را از لانه درآوردند. آقا کلاغه دیگر زبان باز کرده بود. مثل اولدوز و ننه کلاغه که البته نه، اما نسبت به خودش بد حرف نمی زد. کمی لای گل و بته ها جست و خیز کرد، اینور آنور رفت، پر زد و بعد آمد نشست پهلوی مادرش. 
 ننه کلاغه به اش یاد داد که چه جوری شِپِشهاش را با منقار بگیرد و بکشد. ننه کلاغه زخمی زیر بال چپش داشت. آن را به اولدوز و پسرش نشان داد، گفت: این را پنجاه شصت سال پیش برداشتم. رفته بودم صابون دزدی. مرد صابون پز با دَگنَک (=چُماق) زد و زخمی ام کرد. پنج سال تمام طول کشید تا زخمم خوب شد. از میوه های صحرایی پیداکردم و خوردم، آخرش خوب شدم. 
 
 اولدوز از سواد و دانش ننه کلاغه حیرت می کرد. آرزو می کرد که کاش مادری مثل او داشت. ننۀ خودش یادش نمی آمد. فقط یک دفعه از زن بابا شنیده بود که ننه یی هم دارد: یک روز بابا و زن بابا دعوا می کردند. زن بابا گفت: دخترت را هم ببر ده، ول کن پیش ننه اش،‌ من دیگر نمی توانم کلفتی او را هم بکنم، همین امروز و فردا خودم صاحب بچه می شوم.
 راستی راستی باز هم شکم زن بابا جلو آمده بود و وقت زاییدنش رسیده بود. یکی دو دفعه هم عموی اولدوز چیزهایی از مادرش گفته بود. عمو گاه گاهی از ده به شهر می آمد و سری به آنها می زد. اولدوز فقط می دانست که ننه اش در ده زندگی می کند و او را دوست دارد. چیز دیگری از او نمی دانست. 
 آن روز ننه کلاغه اولدوز را بوسید، بچه اش را بوسید و پر کشید نشست لب بام که برود به شهر کلاغها. 
 اولدوز گفت: سلام مرا به آن یکی بچه هات و "دده کلاغه" برسان. بعد یادش افتاد که تحفه یی چیزی هم به بچه ها بفرستد. پستانکی تو جیب پیرهنش داشت. زن بابا برایش خریده بود. آن را درآورد،‌ از پله ها رفت پشت بام، پستانک را داد به ننه کلاغه که بدهد به بچه هاش. آنوقت ننه کلاغه پرید و رفت نشست سر یک درخت تبریزی. روش را کرد به طرف اولدوز، قارقاری کرد و پرید و رفت از چشم دور شد.
***
 ... فردا صبح زود اولدوز از خواب پرید. ننه کلاغه داشت قارقار می کرد و کمک می خواست. مثل این که دارند کسی را می کشند و جیغ می کشد. 
 اولدوز با عجله دوید به حیاط. زن بابا را دید ایستاده زیر درخت توت، ننه کلاغه را آویزان کرده از درخت، حیوانکی قارقار می کند، زن بابا با چوب می زندش و فحش می دهد. 
 صورت زن بابا زخم شده بود و خون چکّه می کرد. کلاغه پرپر می زد و قارقار می کرد. از پاهاش آویزان بود. اولدوز خودش هم ندانست که چه وقت دوید طرف زن بابا، پاهاش را بغل کرد و گازش گرفت.
 زن بابا فریاد زد: آ...خ! و اولدوز را از خود دور کرد. سیلی محکمی خواباند بیخ گوشش. اولدوز افتاد، سرش خورد به سنگها، از هوش رفت و دیگر چیزی نفهمید.

***
اولدوز وقت ظهر چشمش را باز کرد. چند نفر از همسایه ها هم بودند. زن بابا نشسته بود بالای سرش. با قاشق دوا توی حلق اولدوز می ریخت. یک چشم و پیشانیش را با دستمال سفیدی بسته بود. چشمهای اولدوز تاریک روشن می دید. بعد یک یک آدمها را شناخت... زن بابا دید که اولدوز چشمهاش را باز کرد،‌ هولکی گفت: شکر! چشمهاش را باز کرد. دیگر نمی میرد. اولدوز!.. حرف بزن!.. اولدوز نمی توانست حرف بزند. سرش را برگرداند طرف زن بابا. ناگهان صدای قارقار ننه کلاغه از هر طرف برخاست. اولدوز مثل دیوانه ها موهای زن بابا را چنگ انداخت و جیغ کشید. امّا سرش چنان درد گرفت که بی اختیار دستهایش پایین آمد و صداش برید. آنوقت هق هق گریه اش بلند شد و گفت: ننه کلاغه ... کو؟ .. کو؟ .. ننه کلاغه ... کو؟ .. کلاغ کوچولو چه شد؟. ننه!. ننه!... هر کسی حرفی می گفت و می خواست او را آرام کند. امّا اولدوز های های گریه می کرد. 
 زن بابا مهربانی می کرد. نرم نرم حرف می زد. می گفت: گریه نکن اولدوز جان، دوات را بخوری زود خوب می شوی. آخرش اولدوز از گریه کردن خسته شد و به خواب رفت. خواب دید که ننه کلاغه از درخت توت آویزان است، دارد خفه می شود، می گوید: اولدوز، من رفتم، حرفهایم را فراموش نکن، نترس! اولدوز دوید طرف درخت. یکهو زن بابا از پشت درخت بیرون آمد، خواست با لگد بزندش. اولدوز جیغ کشید و ترسان از خواب پرید و هق هق گریه اش بلند شد.
 این دفعه فقط بابا و زن بابا در اتاق بودند. باز به خواب رفت. کمی بعد همان خواب را دید، جیغ کشید و از خواب پرید. تا شب همینجوری هی می پرید و می خوابید. یک دفعه هم چشم باز کرد، دید که شب است، دکتر دارد معاینه اش می کند. بعد شنید که دکتر به باباش می گوید: زخمش مهم نیست. زود خوب می شود. امّا بچه خیلی ترسیده. پرپر می زند. از چیزی خیلی سخت ترسیده. الآن سوزنی به اش می زنم، آرام می گیرد و می خوابد. 
 اولدوز گفت: من گرسنه ام. زن بابا برایش شیرآورد. اولدوز شیر را خورد. دکتر سوزنی به اش زد، کیفش را برداشت و رفت. اولدوز نگاه می کرد به سقف و چیزی نمی گفت. می خواست حرفهای بابا و زن بابا را بشنود. اما چیز زیادی نشنید. زود خوابش برد.

***
 فردا صبح، اولدوز یاد آقا کلاغه افتاد. دستش لرزید، چایی ریخت روی لحاف. زن بابا چشم غُرّه یی رفت امّا چیزی نگفت. بابا سر پا بود. شلوارش را می پوشید که به اداره برود. 
 اولدوز می خواست پا شود برود پیش آقا کلاغه. امّا کار عاقلانه یی نبود. هیچ نمی دانست چه بر سر آقا کلاغه آمده، نمی دانست ننه کلاغه چه جوری گیر زن بابا افتاده، آن هم صبح زود. 
 زن بابا دستمال روی چشمش را باز کرده بود. جای منقار ننه کلاغه روی ابرو و پیشانیش معلوم بود. بابا که رفت، زن بابا گفت: من می رم پیش ننۀ یاشار، زود برمی گردم. خیلی وقت است به حمام نرفته ام. این دفعه که نمی توانم ترا با خودم ببرم. می خواهم ببینم ننۀ یاشار می تواند با من به حمام برود. زن بابا راستی راستی مهربان شده بود. هیچوقت با اولدوز اینطور حرف نمی زد. اما اولدوز نمی خواست با او حرف بزند. ازش بدش می آمد. یک دفعه چیزی به خاطرش رسید و گفت: مامان، حالا که تو داری می روی به حمام، یاشار را هم بگو بیاید اینجا. من تنهایی حوصله ام سر می رود. زن بابا کمی اخم کرد و گفت: یاشار می رود به مدرسه اش. اولدوز چیزی نگفت.
 زن بابا رفت. اولدوز پا شد و رفت سراغ آقا کلاغه. حیوانکی آقا کلاغه توی پِهن کِز کرده بود و گریه می کرد. تا اولدوز را دید، گفت: اوه، بالاخره آمدی؟
 اولدوز گفت: مرا ببخش تنهات گذاشتم. آقا کلاغه گفت: حالا چیزی بیار بخورم، بعد صحبت می کنیم. خیلی گرسنه ام، خیلی تشنه ام. اولدوز رفت و آب و غذا آورد. آقا کلاغه چند لقمه خورد و گفت: من فکر کردم تو هم رفتی دنبال ننه ام. 
 اولدوز گفت: ننه ات کجا رفت؟ آقا کلاغه گفت: هیچ جا. زن بابا آنقدر زدش که مرد، بعد انداختش تو زباله دانی یا کجا. 
 اولدوز گریه اش را خورد و گفت: چه آخر و عاقبتی! حالا سگها بدنش را تکّه تکّه کرده اند و خورده اند.
 آقا کلاغه گفت: ممکن نیست، آخر ما کلاغها گوشتمان تلخ است. سگها حتی جرأت نمی کنند نیششان را به گوشت ما بزنند. مردۀ ما آنقدر روی زمین می ماند که بپوسد و پخش شود. الانه ننه ام تو زباله دانی یا یک جای دیگری افتاده و دارد می پوسد. 
اولدوز نتوانست جلو خودش را بگیرد. زد زیر گریه. آقا کلاغه هم گریست. آخر اولدوز گفت: حالا زن بابا می آید، ما را می بیند، من می روم. بعد که زن بابا رفت به حمام، باز پیشت می آیم. آنوقت در لانه را بست و رفت زیر لحافش دراز کشید. زن بابا آمد. بقچه اش را برداشت، رفت. اولدوز با خیال راحت آمد پیش کلاغه اش. آفتاب قشنگ پهن شده بود. آقا کلاغه را بیرون آورد. در را باز گذاشت که آفتاب توی لانه بتابد. آقا کلاغه بالهایش را تکان داد، منقارش را از چپ و راست به زمین کشید و گفت: راستی اولدوز جان، آزادی چیز خوبی است. 
 اولدوز آه کشید و گفت: تو فهمیدی ننه کلاغه صبح زود آمده بود چکار؟ آقا کلاغه گفت: فهمیدم. اولدوز گفت: می توانی به من هم بگویی؟ آقا کلاغه گفت: راستش، آمده بود مرا ببرد پرواز یادم بدهد. تیغِ آفتاب آمد پیش من، گفت: امروز روز پرواز است. برادرها و خواهرت را می برم پرواز یاد بدهم. تو هم باید بیایی. بعد برمی گردانمت. من به ننه ام گفتم: اولدوز چه؟ خبرش نمی کنی؟ ننه ام گفت: خبرش می کنم. ننه ام در لانه را بست، آمد ترا خبر کند، کمی گذشت تو بیرون نیامدی. من توی لانه بودم. یکهو صدای بگیر ببند شنیدم. ننه ام جیغ کشید: "قار!.. قا.. ر!" دلم ریخت. 
 ننه ام می گفت: "مگر ما توی این شهر حق زندگی نداریم؟ چرا نباید با هر که خواستیم آشکارا دوستی نکنیم؟"
 از سوراخ زیر دریچه نگاه کردم و دیدم زن بابا ننه ام را زیر غربال گیر انداخته. معلوم بود که چیزی از حرفهای ننه ام را نمی فهمید. اولدوز بی تاب شده بود. به عجله پرسید: بعد چه شد؟ آقا کلاغه گفت: بعد ننه ام را با طناب بست، از درخت توت آویزان کرد. ننه ام یکهو جست زد و با منقارش زد صورت زن بابا را زخم کرد. آنوقت زن بابا از کوره در رفت و شروع کرد با دگنک ننه ام را بزند.
 اولدوز گفت: ننه کلاغه حرف دیگری نگفت؟ آقا کلاغه گفت: چرا. گفت که "ای زن بابای نفهم، تو خیال می کنی که کلاغها از دزدی خوششان می آید؟ اگر من خورد و خوراک داشته باشم که بتوانم شکم خودم و بچه هایم را سیر کنم، مگر مرض دارم که باز هم دزدی کنم؟.. شکم خودتان را سیر می کنید، خیال می کنید همه مثل شما هستند!". 
 آقا کلاغه ساکت شد. اولدوز گریه اش را خورد و پرسید: بعد چه؟ آقا کلاغه گفت: بعد تو بیرون آمدی. با یک تا پیراهن ... باقیش را هم که خودت می دانی...»

۱۳۹۶ شهریور ۱۱, شنبه

زني از تبار درد !



پای صحبت صغری خانی شهرآباد, شهرستان مانه و سقلمان در استان خراسان شمالی .
خانم خانی شهرآباد، چند ساله هستید؟
تازه 61 ساله شده ام.
چند سال است که به این شغل مشغولید؟
الان دیگر 13-14 سالی میشود.
چطور شد این کار را انتخاب کردید؟
به خاطر شرایط اقتصادی ای که داشتیم مجبور بودم که کار کنم و درآمد داشته باشم، چون شوهرم از کار افتاده شده و درآمدی ندارد. بعد چون ما نه زمینی داریم نه سرمایه ای
شوهرتان چرا از کار افتاده شده؟
سکته کرده. تقریبا یک طرف بدنش فلج است.
شش تا پسر دارم. پسر کوچکم الان 23 سالش است.
پسرانم همگی ازدواج کرده اند، اما من خرج دو تا ازآنها را هم میدهم.
چرا؟
چون بیکارند . چون کار نیست. من هم بعنوان مادر وظیفه دارم کمک شان کنم.
سرپرست سه خانواده هستم . خرجی خانواده خودم و دوتا از پسرهایم را با همین حقوق میدهم.
چقدر حقوق می گیرید؟
من برای جارو کردن و کار در غسالخانه ماهی 800 هزارتومان حقوق میگیرم.
در غسالخانه چکار می کنید؟
مسئولیت نظافت با من است. اگر متوفی زن بود من هم در شستشویش کمک میکنم و اگر مرد بود، بعد از شستشو و کفن و دفن او ، من میروم داخل غسالخانه و همه جا را تمیز و مرتب میکنم.
از حقوق تان راضی هستید؟
همین که دستم جلوی کسی دراز نیست راضی ام؛ البته بیمه نیستم.
من از وقتی که یادم می آید کار میکردم. بچه هایم را با نان و نمک بزرگ کردم. یک بار رفته بودم سر ِزمین وقتی برگشتم دیدم پسر کوچکم آنقدر گریه کرده از گریه سیاه شده...زندگی ام راحت نبوده ؛ من 12 ساله بودم که با شوهرم ازدواج کردم، او چند سال از من بزرگتر بود. من خودم را شناختم خانه شوهر بودم.
چه آرزویی دارید؟
ما از دار دنیا همین خانه را داریم اما اینجا حمام ندارد.دوست داشتم در خانه مان یک حمام داشته باشیم.
از نظر کاری چطور؟
به من می گویند تو سن ات بالای شصت سال است نمی توانی بیمه بشوی. من از کار کردن خسته نمی شوم. تا وقتی که تنم سالم باشد کار می کنم اما می ترسم یک روزی دیگر نتوانم کار کنم آن موقع همین پول هم که تنها منبع درآمدمان است قطع می شود.

۱۳۹۶ شهریور ۱۰, جمعه

ناهید همت آبادی: دست یک انسان

 

توضیحی ضروری:
نوشته ی مستند زیر با همین عنوان و به همین قلم، بتاریخ دوم شهریورماه ۱۳۷۸، همراه با عکسی در رابطه با تیتر مقاله از کتاب قتل عام زندانیان سیاسی، در نشریه مجاهد چاپ شد که البته همان موقع هم ـ چنانکه در نوشته نیز خواناست ـ زمان وقوع آن قبل از قتل عام و نگارش آن نیز سالها پس از قتل عام بوده که اینک دوچندان زمان دیگر هم از آن گذشته است. با این وجود به علت مجموع شرایط جاری، تکرار عین همان نوشته را ـ بدون تغییر زمان متن ـ چندان بی مناسبت ندانستم بخصوص که با وجود گذشت سالهای بسیار از آن نوشته و زمان آن، اما ابعاد جنون و جنایت عاملان نیز از حدود تصور انسان فراتر رفته است.
دست یک انسان، از آرنج تا پنجه ها...
نگارش این سطور، مرور دردناکترین خاطره از هزاران داغ و خاطره ایست که بدون کمترین رنگ باختگی در ذهن و ضمیرم باقی مانده و حقیقت یک روز داغ چله ی مرداد و یک گورستان غریب است که دلیرترین و گمنام ترین اسطوره های تاریخ، خسته و خونین تن بر سینه ی داغدار آن سرنهاده اند تا روزی که «همه چیز را با نام شما آغاز خواهیم کرد، قهرمانان! سرودهایمان و ترانه های کودکانمان را ....» *1
طی شانزده سال گذشته، بارها سعی کرده ام این خاطره را یکبار دیگر و دقیقاً همانگونه که اتفاق افتاد، در ذهن و ضمیرم زنده و بر کاغذ ثبت کنم اما هربار قلم بدست گرفتم و در کوره راههای حافظه توقف کردم تا چگونگی عبور از آن گذرگاه هولناک را تصویر سازم، قبل از آنکه قلم، واژه ها را تحریر کند، قلب، قفس استخوانی سینه را شکافت و راه تنفس را بسته هوس کرد که بازگردد به همان بیابان که دوست میداشت آنجا دفن شود، شاید هم دفن شده است...!!
اما دیروز... همین دیروز، خواندن چندین سطر یک کتاب و دیدن عکسهای آن، عکس دستی که از گور سر برآورده بود، دوباره مرا به همان بیابان خونین برد که شانزده سال پیش، دست از گور بیرون مانده ای را ـ از آرنج تا پنجه ها ـ با چند مشت خاک بیابان پوشاندم و بر آن سجده کردم اما هرچه خواستم خاک سست را با اشک چشم بیامیزم تا گل شود و دست هراسان از گور رسته را در خود نگه دارد تا دوباره از خاک سر برنیاورد، نتوانستم گریه کنم، چشمه های اشک یکجا خشکیده و رشته های اعصابم از هم گسیخته بود. آن وقت ناچار دور آن دست با سنگریزه های بیابان تَجیر کشیدم و آنرا با بوته خارهای بیابان پوشاندم تا با خیال خود از دستبرد حیوانات گرسنه و هجوم جانوران هار دوپا مصون بماند. هیچ فکر هم نکردم اگر باران تند شبانه ببارد، تَجیر دست ساخت من و خاک بیابان خواهند شکافت و دوباره آن دست نازنین ـ دست یک انسان، از آرنج تا پنجه ها ـ به جای گونهای چند رنگ بیابان، شاید هم سراپای سرخرنگ یک انسان، همرنگ خون سیاووشان، از زمین بروید... 
حالا هم اما که این سطور را مرور می‌کنم، باز چشمانم تار می‌شود و سرم گیج می‌رود. شگفتا...! تصویر همان بیابان خونین و همان دست است... دستی که از خاک بیابان سوزان سبز شده است. همان بیابانی که در بعد از ظهر چله ی سوزان تابستان برایم قتلگاه بود و سپس خانقاه شد که می‌خواستم در آن معتکف شوم و بعد زیارتگاهی که گاهی در تاریک روشن غروب و بندرت قبل از طلوع صبح ـ اگر خطر تعقیب ـ نبود به آنجا می‌رفتیم. مادر به نماز می ایستاد و من نشسته روی زمین، دلم می‌خواست سر در خاک مجروح بیابان فروبرم تا به نجوای قلبهای هنوز تپنده ی بیدارخفتگان تازه از راه رسیده گوش فرادهم، از سینه ی پُر مهرشان مُهر بردارم و آن را به تاریخ و انسان هدیه کنم و امروز... امروز تصویر آن بیابان، همانند فراخ ترین سینه ی ِتاریخ در برابر چشمانم گسترده است. سینه ی فراخ یک بیابان که در جای جای آن بیشمار اسطوره های شگفت آور جهان، با چشمان باز و دستان به هم بسته خفته اند و حماسه ی مقاومت کم نظیر یک نسل قهرمان را در دل خود ثبت کرده اند.
اینک... تصویر ستاره ای که از آن قطره ای خون می‌چکد، بیابان و پیکرهای پاک شهیدان و دستها، دستهای سبز شده از گور با پنجه های باز، یک فاصله ی زمانی شانزده ساله را در من به صفر می‌رساند و مرا باز به بیابان سوزان مشرف به گورستان ارامنه ی ـ تهران ـ می‌برد. جایی که امروز من با مادرِ مجاهد خلق «ف.پ» بدنبال گور بی نام و نشان او گشتیم و دو زن سیاهپوش با مردی ساده و شهرستانی دنبال گور دخترشان که چریک فدایی بود اما هیچیک از ما نه آنروز و نه هیچوقت دیگر، مزار مجزای شهدا را نیافتیم. آخر سراسر آن بیابان خونین پرت افتاده*۲ پذیرای بسیار عزیزان بود و زیارتگاه خانواده ها. برای من اما عبور خطرناک پر درد و اضطرابی از گذرگاه انتخاب که... یک دست ـ دست یک انسان، از آرنج تا پنجه ها ـ را که از گور جدا مانده بود با چند مشت خاک بیابان بپوشانم و دور آن با خار و سنگریزه ها تَجیر بکشم تا به خیال خود... 
افسوس که اما درست نمی‌دانم حالا چند بیابان یا گوشه ی دور افتاده ی دیگر از خاک ایران پذیرای پیکرهای گرم به خون خفتگان است اما یک چیز را خوب می‌دانم و اینکه اگر هریک از درندگان و خونخواران عمامه دار یا بی عمامه ی خمینی تا روز دادخواهی نهایی در وطن، مانند «سر جلاد» یا «صیاد آدمخوار» صید دلاور کاوه های دوران نشده باشند اما در اولین لحظه های روز آزادی، مجازات بس سنگین تر را توسط دادگاههای مردم باید انتظار بکشند.
 ۱ (*محمد قرایی
 ۲ (*دیدار از این بیابان برهوت آن زمان، سال ۱۳۶۲ بوده که از کثرت جنایت ملایان بی شک حالا جای خالی در آن باقی نمانده است. 

بهرام مودت: ورزش در حیطه آخوندها



به یقین دیدگاه ارتجاعی و ضد ورزشی دیکتاتوری مذهبی آخوندها به مقوله ورزش و نظارت مستقیم حاکمیت بر کلیه دستگاه ها و ارگان های ورزشی، آنهم با حضور عوامل سرسپرده و مدیران سپاهی و بسیجی و در یک کلام دولتی کردن کل ورزش در ایران بحران زده، نتایج فاجعه آمیزی را از خود برجا گذاشته است.
اگرچه موضوع ورزش همه زندگی انسان نیست، ولی بدیهی است که بخش مهمی از آن میباشد، چراکه با مقوله هایی مانند تحرک، شادابی و سرزندگی جامعه و بویژه نسل جوان سرو کار دارد.
در این راستا باید به نقش اساسی و تاثیر گذار مقوله ورزش در ارتقا سلامت جامعه، کاهش مشکلات اجتماعی و فرهنگی، افزایش انگیزه برای رقابت سالم و دور شدن جوانان از آسیب های خانمان سوز و مصیبت باری همچون اعتیاد و بزهکاری توجه نمود.
براین سیاق به هر میزان سرمایه گذاری، برنامه ریزی کوتاه و طولانی مدت و مدیریت سالم و یا ایجاد زمینه های مناسب و مفید برای مشارکت مردم و بخصوص جوانان، می تواند راهشگا و حلال بسیاری از معضلات و آسیب های اجتماعی باشد که اکنون به یمن دیکتاتوی ولی فقیه در ایران ساری و جاری گردیده است.

اساسا نیمچه توجه آخوندها به ورزش در ایران، آنهم تنها در چند رشته ورزشی خاص تنها در راستای اهداف شوم و سرکوبگرانه حاکمیت و صرفا جهت سوء استفاده ابزاری از ورزش می باشد.
از آنجا که رژیم به انزجار و تنفر مردم ایران نسبت به نظام آخوندی و نیز نسبت به ابعاد گسترش و افزایش اعتراضات و مخالفت ها از سوی اقشار مختلف جامعه و استقبال آنان از توانمندی و اقتدار مقاومت و تنها آلترناتیو دموکراتیک یعنی شورای ملی مقاومت آگاه می باشد، براین منطق می توان هراس و کابوس دیکتاتوری از امر سرنگونی را بخوبی لمس نمود. دراین راستا یکی از گسل های مهم در جامعه جوان و پویای ایران، همان میادین ورزشی و تجمع هزاران جوان در سالن ها و اماکن ورزشی است که همواره تهدیدی جدی برای کل حاکمیت می باشد.
بر این منطق است که روزانه شاهد کنترل و نظارت دستگاه های سرکوبگر اطلاعاتی، بسیج، سپاه و خیل عظیم لباس شخصی ها بر تمامی امور ورزشی برای جلوگیری از گسترش اعتراضات و تبدیل شدن میادین به بمب های ساعتی می باشیم.

جدا از بررسی و تحلیل های کارشناسانه در مورد برنامه و اهداف وزارت ورزش، فدراسیون ها و دیگر ارگان های ذیربط، عملکرد مسئولین و مدیران حکومتی، نتایج و راندمان تیم های ورزشی و ورزشکاران در رشته های مختلف، چه در رقابت های داخلی و چه بین المللی که بایستی در فرصت های مناسب به آن پرداخت و با توجه به انبوهی از وقایع و رویداد ها در جامعه ورزشی ایران بویژه طی یکسال گذشته تا به امروز میتوان به وضعیت انفجاری و وخیم بودن کل دستگاه ورزش تحت حاکمیت ملا ها پی برد.
 برای نمونه فرار ورزشکاران به خارج، تهدید به محروم نمودن ورزشکاران، ورشکستگی مالی باشگاهای ورزشی حتی دو باشگاه بزرگ پایتخت پرسپولیس و استقلال با بیش از ۴۰ میلیون هوادار، اعتراضات دختران و زنان ورزشدوست علیه تبعیض و عدم اجازه به حضور در میادین ورزشی، افزایش عصبیت های ناشی از کنترل و محدودیت های حکومتی که عمدتا به درگیری های فیزیکی، افشاگری، فحاشی و شکایت ورزشکاران علیه یکدیگر می انجامد، تماما گوشه هایی از پازل بحران در دستگاه ورزش کشور را به نمایش می گذارند.

بیش از پرداختن و اشاره به اینگونه رفتار و حرکات غیر ورزشی و غیر اخلاقی باید به یک اصل و بحران واقعی در حیطه ورزش که البته جدا از بحران های دیگر درعرصه های مختلف کشورمان نیست، اشاره شود و آن موضوعی بنام سرکوب در میادین ورزشی و بویژه سرکوب علیه دختران و زنان ورزشدوست میهنمان می باشد.

در حالیکه بیش از نیمی از جمعیت ایران را زنان تشکیل میدهند و در حالیکه از زمان بروی کار آمدن دیکتاتوری ولی فقیه زنان همواره مورد آزار، تحقیر، سرکوب، محرومیت، تبعیض جنسیتی و محدودیت قرار میگیرند، باید بطور اجمال به کمبود واقعی امکانات، تاسیسات و سالن های ورزشی مختص به بانوان، عدم مهیا بودن شرایط و زمینه های امن و مساعد جهت شرکت و فعالیت زنان در ورزش، افزایش محدودیت و کنترل شدید و تحقیرآمیز در مورد انتخاب نوع پوشش و البسه، با توجه به نوع رشته ورزشی مورد علاقه زنان، گسترش محدودیت و حتی محرومیت دختران و زنان به سفرهای ورزشی داخلی و خارجی با توجه به قوانین ارتجاعی در مورد حق و حقوق زنان اشاره شود.

به موازت این واقعیات نیز باید به فساد مالی، رانت خواری، وجود باند های مافیایی و آقازاده ها در دستگاه ورزش، سوء مدیریت، فساد اخلاقی و خان و خان بازی در دستگاه ورزش کشور بعنوان عامل اصلی بروز بحران در دستگاه ورزش ایران اشاره نمود.
نگارنده ضمن آگاهی نسبی از وجود محرومیت و محدویت های گسترده علیه زنان و دختران ورزشکار میهن ام که متاسفانه تحت این حاکمیت ضد زن، ضد ورزش و ضد ایرانی نهادینه شده است، تلاش دارد تا با توجه به رشته تخصصی ام در فوتبال، به چند نمونه از رفتار و عملکرد غیر ورزشی که مجموعه ای از آن تا امروز عواقب و نتایج مخرب و فاجعه آمیزی بخصوص در حیطه ورزش دختران و پسران جوان وطنمان داشته است، اشاره کند.

بعنوان مثال مهرداد میناوند از بازیکنان پیشین تیم ملی ایران در یک برنامه زنده تلویزیونی "من و شما" بطور باور نکردنی به علیرضا منصوریان مربی تیم فوتبال استقلال با دادن لقب "ششعلی خان" و به مهدی رحمتی دروازه بان این تیم با دادن لقب "پنگوئن" توهین نمود. این توهین ضمن به خشم آوردن هواداران این تیم، خود دلیلی شد تا منصوریان و رحمتی در صدد شکایت بر علیه میناوند برآیند.
در نمونه ای دیگر که بیش از هرچیزی یک دجال گری شناخته شده میباشد، تهدید به محرومیت مسعود شجاعی و احسان حاج صفی از تیم ملی فوتبال ایران می باشد. این دو ورزشکار که عضو باشگاه پانیونیوس یونان هستند، در بازی برگشت در مقابل تیم مکابی اسرائیل به میدان رفتند، امری که باعث خشم و هراس مزدوران خامنه‌ای در فدراسیون فوتبال و وزارت ورزش ایران گردید و موضوع تا بدانجا پیش رفت که حتی رژیم این ورزشکاران را تهدید به محرومیت از حضور در تیم ملی نمود.
اما دیدیم که در مقابل پاسخ قاطع جامعه ورزشی بین المللی از سوی فیفا مبنی بر محرومیت رژیم از حضور در مسابقات جام جهانی روسیه، حکومت در اقدامی قابل پیش بینی و از موضع بسیار ضعیف و ذلیلانه ادعا کرد که محرومیتی در کار نیست!! و بدین سان از مواضع خود عقب نشینی نمود.

همچنین در ارتباط با ورزش زنان و عدم اجازه حضور دختران و زنان علاقند به ورزش باید به مقاومت و مقابله آنان علیه شیوه های سرکوبگرانه گزمگان حکومت در میادین و اماکن ورزشی اشاره نمود. مقاومتی که با آن زنان میهنمان با شیوه های مختلف، فریاد اعتراض و افشاگری های خود در پشت درب های بسته استادیوم ها و میادین ورزشی را علیه ستم مضاعف، سرکوب، زورگویی و محرومیت به جامعه منتقل می نمایند. دراین راستا اخیرا شاهد نمونه جدیدی از مقاومت و اعتراضات دختران در ارتباط با مانع شدن از حضور در استادیوم ها و تشویق بازیکن و تیم محبوب خود، با حمل پلاکارد های اعتراضی در مقابل استادیوم فوتبال در اصفهان بودیم که بسیار ارزشمند و قابل ستایش می باشد.

محمود گودرزی، وزیر اسبق وزارت ورزش در آذرماه ۹۳ به «چالش در ورزش» ایران که همانا نگاه غیر تخصصی به ورزش پس از انقلاب ضد سلطنتی می باشد، اعتراف نمود. وی اذعان می کند که مدیریت ورزش عموما در اختیار کسانی است که نگاه غیر فنی و غیر کارشناسی به ورزش دارند. 
ترجمان این جملات به معنای سپردن پست های تخصصی به مزدوران سپاهی و بسیجی میباشد.
در ادامه چنین سیاستی، شاهد نهادینه شدن فساد در دستگاه ورزش از سالها پیش و بخصوص طی یکسال گذشته در کل ورزش ایران بوده ایم. این واقعیت در نهایت به بروز بحران های مالی شدید در باشگاهها که اکثرا بعد از انقلاب مصادره شده اند و از نظر بودجه و مدیریت (یعنی اختیار کنترل و سرکوب) وابسته به دولت میباشند، راه برده است.
در این رابطه و بکرات طی یکسال گذشته شاهد اعتراض فوتبالیست ها بوده ایم، بطوریکه بدلیل ضعف و عقب افتادن تعهدات مالی باشگاهها، از حضور در تمرینات تیم امتناع کرده اند.
باید اشاره کرد که جدا از اعتقاد و یا تأیید یک ورزش حرفه‌ای، متاسفانه به دلیل وجود فساد نهادینه شده در ورزش کشور، اکنون شاهد پدیدار شدن بحرانی دیگر بنام پول کاذب در ابعاد غیر واقعی و نجومی در ورزش ایران هستیم، امری که هیچ همخوانی با آنچه که مثلا فوتبال حرفه ای نامیده میشود، ندارد و اصولا قابل مقایسه با استانداردهای شناخته شده بین المللی نیستند.
این سخن بدان معنا است که کیفیت و آنچه در زمین چمن بعنوان یک فوتبال حرفه ای و لیگ های معتبر می بایستی ارایه شود با آن میزان از ورود پول و داد و ستد انجام شده همخوانی ندارد.

در پایان باید بر این واقعیت تاکید شود که هراس حاکمیت و راه اندازی سیستم های کنترل و سرکوب در میادین ورزشی، بازتاب همان هراس رژیم از سرنگونی است. اخیرا مصاحبه ای از علی دایی در تلویزیون حکومتی مشاهده نمودم که این ذوب شده در دستگاه ورزش ولایت در ارتباط با کشته شدن پاسدار محسن حججی به پرسش گزارشگر تلویزیونی چنین توضیح و پاسخ میدهد: 
 "این شهیدان غیر مستقیم دارند از مملکت خودمون دفاع میکنند.............مطمئنا اون ها هستند که ما توی این آرامش مثلا امروز می تونیم یک فروشگاه دیگه افتتاح کنیم" !!.
آری سخن از واقعیت های ملموس و بحران های عظیمی است که تمامیت رژیم را به محاصره خود درآورده است. به یقین مقوله ورزش نیز جدا از این مجموعه نیست.
براین منطق است که معنا و مفهوم سرکوب و کشتار علیه آحاد مردم ایران و بویژه ورزشکاران و ورزشدوستان میهنمان رنگ و بوی واقعی خود را به نمایش می گذارد. همان عنصر اجتماعی که رژیم در وحشت از محبوبیت و نام ورزشکاران مردمی و متعهد به آرمان ها و اهداف انقلاب ضد سلطنتی و ایستادن در کنار مردم در مقابل ظلم وستم آخوندی، همواره مورد سرکوب قرار گرفته است. بهای این ایستادگی را ورزشکاران به مانند دیگر گسل های اجتماعی با دستگیری، اعدام، شکنجه و یا تبعید و مهاجرت به خارج پرداخته اند و تا زمانیکه این رژیم ضد ایرانی و ضد ورزش بر میهنمان حاکم هست، بازهم خواهند پرداخت.

یاد خاطره تمامی آن عزیزان گرامی باد.