۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

ناصرالدّین شاه در حمّام پاریس


ناصرالدّین شاه در حمّام پاریس
«یک‌شنبه نهم رَجَب‌المُرَجّب (= ماه رجب باشکوه) از سال جاری، یعنی سیچقان ‌ئیل (=سال موش) ترکی، امروز با استاد حسین مشتمالچی ‌باشی و دیگر عَملۀ حمّام همایونی در پاریس مُعظَم بلاد (=بزرگترین شهر) و عاصِمه (=پایتخت) فرانس، پیش از ظهر به حمّام رفتیم.
از حمّام‌‌های اینجا تعریف‌ها شنیده بودیم. مع‌ التعجّب (=با تعجّب)، نه در سرِ بینه (=رختکن سرِ حمّام) و نه در نمبرۀ خصوصیِ ما، که خلوت خلوت بود، از اهالی پاریس احدی دیده نشد. چون می‌خواستیم با اهالی محل و بومیان فرانس قدری فرانسه صحبت کنیم جز مترجم همایون، هم‌صحبتی نبود که ناچار چند کلمه با او به فرانسه صحبت کردیم.
مردکه با این همه پول که از این بابت می‌گیرد گذشته از تُیول و سُیورغال (=زمینی که شاه به کسی واگذار می کرد که از درآمدش گذران کند) نمی‌داند واجبی و سنگ‌پا و لُنگ زیر سر و حتی مشتمال را به فرانسه چه می‌گویند. غرض، شنیده بودیم اینجا زن و مرد با هم به حمام می‌روند و از طرف امپراتور و دولت و علماء اعلام هیچ ممانعتی نیست و همچنین، شنیده بودیم که حتی بچه‌های هشت نه سالۀ فرانس هم مثل بلبل فرانسه حرف می‌زنند، بودن لُکنت و لهجۀ مخلوط اجنبی که می‌گویند ما کمی داریم، باری می‌خواستیم امتحان کنیم ببینیم آیا این امور صحّت دارد یا مترجم همایون مثل بیشتر حرف‌هایی که می‌زند از خودش درآورده، دروغ عرض کرده و فی‌الواقع افسانۀ واهیِ اَفواهی است. غرض، در نُمبرۀ ما که احدی از اهالی خُرد یا بزرگ، زن یا مرد، دیده نشد گویا قبلاً نوکر‌های ما از قبیل صدر‌اعظم و رئیس الممالک و سپهسالار و حاجی امام‌ جمعه و غیر‌ هم، که جزء ملتزمین رکابِ (=همراهانِ) آفتاب اِنتساب (=خورشیدشوکت) ما به فرانس آمده ‌اند، حمام را قُرُق کرده‌اند که خدای نکرده چشم زخمی به‌ وجود مبارک و میمون (=مبارک) ما نخورد.
استاد حسین مُشتمالچی باشی، که با او هم در ضمن مُشتمال به فرانسه اوامری صادر می ‌فرمودیم و بیچاره حیران و هاج واج می‌شد و همین اسباب انبساط خاطر همایون ما بود، الحق مشتمال مبسوط و مضبوطی عرض کرد. بعداً قدری هم دراز کشیدیم یعنی به عِزّ عرض سَمع مبارک ما رسانیدند که گویا علی‌العادة مختصر چرتی هم زده باشیم از قرار در حدود سه چهار ساعت، اگر چه خود ما ملتفت این فَقره چرت مختصر نشده ‌ایم.
مترجم همایون چُرت قیلولۀ توی حمّام را نمی‌دانست به فرانسه چه می‌گویند. مرده شورش ببرد که حرام می‌‌کند نانی را که از این راه می‌خورد، مردکۀ بی‌شعور نفهم. از این بابت به او مختصری اوقات تلخی کردیم و قدری حرف‌های نامربوط زدیم مخصوصاً سر بینه نمبرۀ مخصوص جلوِ عده‌ یی از عَمَلۀ حمام به فارسی و فرانسه به او فرمودیم: مردکۀ قُرمدَنگ هیچمَدانِ پفیوز، که شاید تأدیب شود. بیچاره خیلی ناراحت و خَجِل (=شرمگین)شد و با شفیع آوردن مترجمِ حضور، اَعنی (=یعنی) مؤدّب الدّوله موسیو ریشارخان، مترجم همایون با قسم و آیه به پیر و پیغمبر و به جِغّه (=نیمتاج که به کلاه یا جلو سر می زدند)و سر مبارک ما می‌گفت اصلاً و ابداً، مطلقاً چنین لفظ و معنایی در لِسان (=زبان) فرانس وجود خارجی ندارد.
با حیرت بسیار و تأکید موسیو ریشارخان، که از بومیان فرانس است، کمی باورکردیم امّا چطور ممکن است با این همه اختراعات و ترقّیات و قطار ماشین‌ دودی و آیروپلان (=هواپیما) و غیره، برای چرت قیلولۀ توی حمام در لسان فرانس لفظی و کلمه‌ یی نباشد؟ اگر اینطور باشد که مترجم همایون می‌گوید، معِ (=با) تأیید مترجمِ حضور، که اهل فرنگ است و "اهلُ‌ البیت اَدری بِما فی ‌البیت"، فی‌الواقع، لسانِ ناقصی است این لسان. غرض، استحمام مفیدِ میمنت تأییدی بود. وقتی از حمام درآمدیم سرِ بینه خودمان را در آیینه قدری تماشا کردیم، خودمان، از خودمان، فی‌الواقع، خوشمان آمد...»!
(مقالۀ «سفر‌نامۀ قبلۀ عالم»، «خاطرات سفر به فرنگ، به خامۀ مرحوم ملّانصر‌الدّین‌شاه قاجار»، به نقل از کتاب «بهترین امید»، مهدی اخوان ثالث، انتشارات روزن، تهران، ۱۳۴۸، صفحۀ ۸۴)

اما آزادي را ... شير كوه بيكس


گل را بگيرند
يک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگيرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادي را
اگر از ترانه هاي من،
آزادي را بگيرند
سال، تمام سال خواهد مرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شيركوه بيكس شاعرمبارزكرد

” بر لهيب خنجر و خاطره ”



” بر لهيب خنجر و خاطره ”
                                                در شهادت اشرف و موسي
                                                                                     م . وحيدي ( م .صبح)
       
در شبگير يخزده بهمن
كلاغان مفلوك پير
بر شاخه هاي خشكيده شب
سكوت چركين مرداب را
                                       قار قار ميكنند
چشم اندازهاي بي نام
تكه هاي پاشيده زمان بودند
كه در لهيب  شعله بنفشه هاي شوق
توتم بهشت مرا
در قصيده غربت
                                مي سرودند
فانوس هاي خون
 در لوح خاطر كهكشان هايي
كه گرمي و نور را
                            بر زمين
هويتي بودند
و رقص برگ و شاخساران را
در باد
                             ترجمه ميكردند
در وعده گاه عشق
آه!
اين كدامين آوا بود
كه با ساز تندر جنگل
                          در آميخت
و بامدادان را به نطفه نشست
       
در زيباترين طلوع
بر پلك خواب زمين
رستند
خورشيدهاي بيداري
تا بيكرانه هاي زلال ماندگاري
اي رهروان جاده رهايي و آفتاب!
كه صداي هميشه اتان
دركوچه هاي سرخ شهر
                               جاريست
ما
صبوري خاك را
 در افق نقره گون بالهاي پرواز
به فراق گذشتيم
تا فردا را
از كندوهاي شعر و اميد و نجابت
                                        بارور كنيم
صخره هاي استوار
نام خوب شماست
آنجا
كه ” پرچم پاره پاره اتان به پيش مي رود
           چون سينه اتان
                            بر فراز زخم هاي زمان و زمين ” *

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پابلو نرودا

۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

«کدام ملاحظات، دوستان؟



«کدام ملاحظات، دوستان؟ ـ احمد شاملو
«برای کسی چون من که به دلیل ناراحتی جسمی نمی‌تواند برای دفاع از حق خود سلاح بردارد و ناگزیر است تنها به قلم زدن اکتفا کند، ادامۀ مبارزه از خارج کشور فقط در صورتی قابل توجیه است که سرپوش اختناق پلیسی مجالی برای تنفّس آزاد، برای نوشتن و گفتن، باقی نگذارد. امیدوارم دیگر چنان وضعی پیش نیاید، هر چند که همین حالا هم شرایط بدبینانه کم نیست و می توانم بگویم که چهار دقیقه مجال سخن گفتن (که آن را باید، آزادی صادق خانی، نامید) غنیمت مغتنمی‌ نیست؛ عطایی است که بدون گشاددستی می‌توان به لقای آقایان بخشیدش.
 ـ البته در این مورد خاص باید این را هم بگویم که من استفاده از وسایل ارتباطی دولتی را اصولاً در هیچ شرایطی برای روشنفکران تجویز نمی‌کنم. وسایل ارتباط جمعی دولتی، مفتِ چنگ روشنفکران دولتی!
 هیچ دولتی آن قدر آزاده نیست که سخن منتقدان خود را تحمّل کند. پس اگر کرد حتماً کلکی در کار است…
 برنامه اجتماع زنان را در تلویزیون تماشا کردید؟
خوب، این یک چشمه اش!… اجتماع زنان را (ظاهراً بدون سانسور!) در تلویزیون نمایش دادند فقط برای آن که در نظرگاه متعصّبان طومار امضاکن متّهمش کنند که به تحریک عوامل ضدّ انقلاب صورت گرفته است و ادّعای حضور فلان هنرپیشه و خواهر شریف امامی را هم دلیل آن شمردند.
 گفتند خواهر شریف امامی، امّا دیگر به روی خود نیاوردند که آن خانم، اگر خواهر شریف امامی است همسر احمد آرامش نیز بوده است، یعنی همسر مرد مبارزی که دستگاه مورد حمایت شریف امامی ها از سرسختی او به تنگ آمده بود و به دست عمّال ساواک در پارک فرح به خون کشیده شد و به قتل رسید…
 خوب، به این ترتیب بعید نیست که عرایض بنده هم "زهرپاشی عوامل ارتش شاه، تلقّی بشود، زیرا متأسفانه پدر من هم سرهنگ ارتش بوده است» (بخشی از مصاحبۀ احمد شاملو با خبرنگار کیهان، که به چاپ نرسید).
«دوستان عزیر و پایمرادان سنگر آیندگان،
مرا یاری کنید تا از طریق روزنامۀ شما به هموطنان بیداردلمان اعلام خطرکنم که دست سانسور، بار دیگر، و این بار از آستین دیگری بر گلوی مطبوعات پنجه افکنده است و خفقان رژیم شاه که بر سرنیزۀ ارتش و خشونت ساواک او استوار بود، این بار در شرایطی تجدید مَطلَع می کند که بر پایگاههای تعصّب تکیه کرده، به سلاحهای تکفیر و نفریر مسلّح شده است. مهرهای لاستیکی مورد استفاده شاه و ساواک (از قبیل عوامل بیگانه، اخلالگران، ضدّانقلابی، تجزیه طلب، و …) باردیگر از سطلهای آشغال بیرون آمده گردگیری شده است و اکنون بی دریغ بر پروندۀ تمام کسانی زده می شود که مرغ عزا و سورند، و (تا هنگامی که تودۀ مردم آگاهی سیاسی نیافته به تمیز دشمن از دوست قادر نیست و میان کودتا و انقلاب فرقی نمی‌گذارد) ناچار باید این سرنوشت غم انگیز را بپذیرند که زیر چشم شکمچرانان این هر دو سفره، به یک بیان قربانی شوند.
 گفت وگوهایی که خبرنگاران کیهان و اطلاعات، حدود بیست روز پیش با من انجام داده بودند، خیلی ساده، ”به چاپ نرسید”!
 کیهان در نهایت امر چاپ آن را مشروط کرد به "پس گرفتن یکی از سؤالهای خبرنگار خود" و در نتیجه، خذف پاسخ مربوطه، و اطلاعات صریحاً اعلام کرد که مصاحبه از طرف یکی از آیات عظام که به "سرپرستی اطلاعات" منصوب شده است مورد سانسور کامل قرار گرفته و چاپ نمی‌شود!
 دوستان اطلاعاتی با شکایت از موضعی، که در آن دستگاه مطبوعاتی پیش آورده اند، چیزهایی در حدود این معنی می گفتند که "فشار، جان ما را به خرخره مان رسانده است و اگر ملاحظاتی در میان نبود تا کنون این سنگر را رها کرده بودیم".
 کدام ملاحظات، دوستان؟ آیا تاریخ مبارزه یی بیست و پنجساله، در آستانه نخستین پیروزی می تواند به همین سادگی فدای تعصّبات مشتی خام اندیش شود که توانسته اند به تحریک میراثخواران رژیم گذشته دست و پای شما را از هم اکنون در پوست گردو بگذارند؟
نه، شما بودید که زیر فشار نظامیان شاه خم به ابرو نیاوردید و چنان به استقامت دست به بزرگترین اعتصاب مطبوعاتی سراسر تاریخ زدید؟
 ما را گرفتار "پاره یی ملاحظات" کرده اند و هنوز هیچی نشده کار "عدل" مورد ادّعا را چنین به اختناق کشیده اند. پس باش تا صبح دولتش بدمد!
اسبات تأسّف است. منی که در شرایط اختناق سال ۵۰ آن قدر آزادی داشته ‌ام که در همین روزنامۀ کیهان بنویسم که "لیس خور چکمۀ ظالم به پنهانی زبان چکمه لیس ها است و قدرت ظلم آنها با طاقت تحمّل مظلومان برآورده می شود"، اکنون فقط در فاصله چند روز که از "نخستین مرحلۀ انقلاب" می‌گذرد آن قدر آزادی ندارم که از مفهوم این انقلاب برداشتی به دست بدهم. آیا این بوته خاری نیست که مستقیماً از "پاره‌یی ملاحظات" شما آب خورده است؟
 مقدمه را کوتاه می کنم و خلاصه ‌یی از متن مصاحبه با خبرنگار اطلاعات را با یک "توضیح اضافی برای چاپ در اختیار شما می گذارم، با ذکر این نکته که شکایت خود را از "تجدید سانسور در مطبوعات به عنوان نخستین قدم برای اعمال دیکتاتوری قشری تازه یی به جای دیکتاتوری ظاهراً سرنگون شده، همراه با تقاضا از سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات برای تشکیل جلسه مشترکی با کانون نویسندگان ایران و کانون حقوقدانان و انجمن دفاع از آزادی مطبوعات و گروه دفاع از حقوق بشر به منظور بررسی موضعی" که به قول دوستان اطلاعاتی در مؤسسّات اطلاعات و کیهان پیش آورده‌اند، با پیگیری کامل تعقیب خواهم کرد.
به ضد انقلاب فرصت شکل گیری ندهیم!»
 («یادداشتها» ـ سایت رسمی احمد شاملو.
ـ این مقاله در نخستین ماههای پس از انقلاب1357 و قبل از توقیف روزنامۀ «آیندگان» در 16مرداد1358، نوشته شده است).
از سايت همبستگي

کتابی که جوانان ایران باید بخوانند



گفتگویی درباره‌ی انقلاب 57 که نه مرده و نه خاکستر شده.

دیروز داشتم به یک دوست جوان تمنا می‌کردم که کتاب مشروطه‌ی احمد کسروی را بخوان!. بعد گفتم اگر این کتاب را بخوانی، تقریباً بیست بار به گریه خواهی افتاد.

او پرسید تو خودت چند بار به گریه افتادی؟، گفتم از بیست بار خیلی بیشتر، و بسا بیشتر در درون خودم گریسته‌ام برای آن انقلاب. برای میرزا رضا، برای میرزا جهانگیرخان، برای ستارخان، برای حسین خان تبریزی، برای ثقه الاسلام. و برای همه مردمی که در خیابانها و در میدانهایی مثل توپخانه قطعه قطعه شدند و برای مجاهدانی که یازده ماه در تبریز ریشه‌ی گیاهان خوردند و بخاک افتادند. تا انقلابی را که راه افتاده برای پایان دادن به سلسله‌ی خونریز قاجار، به نتیجه برسانند.

هم‌چنان می‌گفتم و می‌گفتم که خون مردم ریخته!... اگر بخوانی دلت می‌سوزد برای ایران برای محرومیت زحمتکشان ایران، برای ستارخانی که دانه دانه با خون دل تفنگ گیر می‌آورد و خودش هم در صف اول مجاهدان تبریز، پیش می‌تاخت.

هم‌چنان می‌گفتم و می‌گفتم که آخر بحث، بحث انقلاب است... تا راه بیفتد، خودش خیلی رنج دارد، خودش خیلی خون دل می‌خواهد، بعد که راه افتاد، بحث خون مردم و کف خیابانهاست. بعد هم چه خون دلها باید بخوری، برای این‌که به نتیجه برسد... ... 

نمی‌دانم آن جوان ترغیب شد که تاریخ انقلاب مشروطه را بخواند یا نه، ... اما این گپ زدنهایم خودم را ترغیب کرد که به  همین انقلابی که الآن داریم فکر کنم. دیدم ای دل غافل، همین الآن هم یک انقلاب هست و همان رنجها ادامه دارد تا انقلابی که هفتاد سال پس از مشروطه راه افتاد به نتیجه برسد. .. سی و هشت سال از انقلاب ضدسلطنتی  ایران می‌گذرد. تازه اگر از مقدماتش یعنی سالهای شروع مبارزه‌ی مسلحانه حساب کنی می‌شود 500سال. این ماجراها را کی می‌خواند؟ آیا جوانان ایران از این خون دل خبر دارند؟ 

بعد یک جوان خیالی را گذاشتم جلوی خودم، با او گفتگو کردم.

گفتم خبر داری مردم ایران یک تجربه‌ی بزرگ تاریخی را پشت سر گذاشتند.

گفت نتیجه‌اش چه بوده؟ به نتیجه که نرسیده، تازه‌ ایران ما هم خراب شده. مردم محروم گورخواب شده‌اند. رودخانه‌ها خشک شده‌اند، دریاچه‌ها همینطور. مردم کلیه می‌فروشند بچه می‌فروشند... 

گفتم: بله خیلی سوزناک است. خیلی، ولی اولاً تاریخ همین‌طور پیش می‌رود. یعنی از دل رنجها. ولی علاوه بر دستاوردهای هر مبارزه و انقلابی، یک دستاورد بسیار بزرگ هست، که می‌توان برایش خیلی شادی کرد. و این دستاورد مقاومت است که در این سی وهشت سال، مقاومتی در برابر این آخوندهای حاکم ایستاده، و این دستاورد، ایران و ایرانی را یک گام بزرگ در تاریخ جلو برده است. دستاورد خیلی بزرگی که در میان خلقهای منطقه هنوز هیچ خلقی آن را ندارد. شاید در جهان هم هیچ ملتی ندارد.

گفت: چه دستاوردی؟ 
گفتم: شناخت ارتجاع یعنی دین آخوندهای مرتجع مدعی اسلام.

بعد، از آنجا که خودم از این دستاورد خیلی شاد و شکرگزار هستم و همیشه جریحه‌های قلبم را با آن تسکین می‌دهم، سر درد دلم برای این جوان که جلویم نشسته بود همان‌طور که برایش حرف می‌زدم، باز شد. خودم هم علاقه داشتم تصور کنم در همة ایران همسن و سالان او نشسته‌اند جلویم و به من نگاه می‌کنند. بنابر این‌ گفتم و گفتم: کاش این آخوندها از همان اول می‌فهمیدند که چقدر می‌توانند درست عمل کنند و اگر عمل می‌کردند واقعاً جایگاهشان در تاریخ به نیکی ثبت می‌شد و کسی هم حسود نیست، هر کس کار خوبی بکند، خیرش را باید ببیند. اما حیف که نفهمیدند و شاید هم نمی‌توانستند بفهمند، علتش بماند که خودش جای بحثهای زیاد هست، اما اگر می‌فهمیدند این همه خون هم از ملت ایران و جوانان ایران و انقلابیون ایران نمی‌ریخت. و این همه مصیبت از جنگ نداشتیم و این همه‌ دار و فقر و گرسنگی هم نداشتیم.

آخر در این تجربه واقعاً خمینی که رهبری انقلاب را به هر علت به دست آورد، همه چیز داشت. مردم هم برایش فرش سرخ پهن کردند. انقلابیون و آنها که خودشان طلسم قدرقدرتی شاه را شکسته بودند، با فروتنی بسیار، به خمینی خوشآمد گفتند. آخوندها هم همه چیز برای یک امتحان خوب را داشتند. سرمایه‌های کشور، اعتماد مردم، اعتقادات مذهبی مردم، به‌علاوه مشروعیت سیاسی.

گفت: تو خودت آن‌روز جوان بودی؟ 
گفتم: بله! و سالها به‌خاطر حضور ساواک و اختناق حاکم، بغض گلویم را گرفته بود تا به آن انقلاب رسیدیم.

گفت: از پیروزی آن انقلاب شاد شدی؟ 
گفتم: بله، همه شاد شدند، مگر می‌شد شاد نباشی که یک سلطنت دیکتاتوری سلطنتی با آن ساواک و آن شکنجه‌هایش سرنگون شده؟ دیکتاتوری‌ای که علیه حکومت مردمی مصدق کودتا کرد و بعد هم انقلابیون را تیرباران می‌کرد، سرنگون شده بود. آن روزها یک امید بزرگ در همه جا موج می‌زد، امید به همدلی و همبستگی. امید به رفع اختناق و برقراری آزادی و مرهم یافتن زخمهای مردم. اما... .

گفت: امید هم داشتید که خمینی درست عمل کند؟ 
گفتم بله! ولی من یکی درست و کامل نمی‌دانستم که خمینی از اساس نه توانش را دارد نه ماهیتش با رهبری انقلاب می‌خواند. به همین دلیل امید داشتیم، اما یک به یک امیدها را پرپر کرد، روز به روز ماهیتش را رو کرد. و بعد آمد آنچه بر سر مردم ایران آمد، فهرستش خیلی بلند است. آنهمه کشته در جنگ، آنهمه شهر ویران، آنهمه جوان که کشت، آن قتل‌عام سی هزار زندانی، و قتلهای زنجیره‌یی و بعد دست اندازی به کشورهای دیگر و ترور و انفجار این‌جا و آنجا، و بیا تا حالا که طبل فسادها و جنایتهایشان را بر سر بام عالم هر روز هم خودشان هم دیگران دارند می‌زنند.

گفت: حالا هم خود آخوندهای این رژیم اعتراف می‌کنند که افتضاح کرده‌اند. یک نمونه‌اش را خودم شنیدم که ناطق نوری می‌گفت: «می گوییم که اسلام دین کامل است، چه بلایی سر دین کامل آورده‌ایم که مقام ما در دنیا از رتبه 87 به 136 رسیده است؟». 

گفتم: آی گفتی! همین دیروز هم یکی دیگرشان به اسم آخوند ماندگاری توی تلویزیون‌شان داشت می‌گفت: «همراهی مردم برای نظام جمهوری اسلامی 98 و دو دهم درصد بوده ‌امروز همراهی مردم، یه 10-20 درصد کم شده». 

حالا من همین را می‌خواستم بگویم که دستاورد بسیار بزرگی برای مردم ایران است.

گفت: یعنی محصول این همه رنج و خون و فدا برای این انقلاب این است که مردم آخوندها را بشناسند؟ 

گفتم: یکی‌اش این است ولی از آن یکی‌های خیلی مهم است. آخر تو نمی‌دانی شناخت چقدر مهم است. شناخت ملت، نتیجه حرکت تاریخ از میان رنجهاست. شناخت چیزی نیست که توی یک کتاب بنویسند و یک عده بخوانند و شناخت پیدا کنند. شناخت یعنی همین تاثیر خون. تاثیر رنج. انقلابهای دیگر را نگاه کن، تا افراد یک ملتی شناخت پیدا کنند که باید خودشان حق داشته باشند برای زندگی خودشان تصمیم بگیرند، میلیونها میلیون خون ریخته شده است. انقلاب یعنی همین تثبیت و تحقق یک شناخت در مردم. اول یک متفکر و انقلابی پیشتازی فکر و حقی را مطرح می‌کند، بعد سالها رنج و خون و جنگ و دعوا، تا آن حاکمیت مانع از سر راه برداشته شود. تاریخ یعنی این.

گفت: پس این‌طور که تو می‌گویی نسبت به انقلابهای دیگر، ما در ایران چندان بهایی برای انقلاب نداده‌ایم.

گفتم: خودت جلوجلو داری نتیجه‌ها را می‌گیری. واقعاً برای این شناختی که ملت ایران پیدا کرده‌اند که ارتجاع دینی را شناخته‌اند، اگر میلیونها خون هم ریخته می‌شد، باز ارزشش را داشت.

گفت: پس چه شده که با این بهای کم، ملت ما این را به دست آورده؟ 

گفتم: بهایش را من جرأت نمی‌کنم مثل تو بگویم کم بوده. چون خون صدها هزار از شریفترین فرزندان ایران ریخته شده. آن هم با چه رنجها و شکنجه‌هایی. ولی نسبت به انقلابهای دیگر که چند میلیون شهید داده‌اند، راست می‌گویی، کمرشکن کردن یک فکر ارتجاعی دینی که در مغز و روح مردم چنگ انداخته بوده، و جدا کردن آن از اصل دین و روکردن ماهیت ضدبشری و خونریز و غارتگر آن، با بهایی نسبتاً کمتر از آنچه تصور می‌توان کرد محقق شده.

گفت: خوب این چطور محقق شده، معجزه شده؟ 
گفتم: این همان شگفتی است که نتیجه‌ی کار یک مقاومت و یک نسل مجاهد در قلب آن است. اگر این مقاومت نمی‌بود. اگر این نسل مجاهد نمی‌بود شاید این خلافت ارتجاعی خمینی و آخوندهایش تا چند قرن ادامه می‌یافت. ولی این‌که کار رسوا کردن یک ارتجاع قهار ریشه‌دار در تاریخ، به این زودی به آخرش برسد، شاید بتوان گفت به این دلیل است که آنها که مقاومت کردند و جلوی این ارتجاع ایستادند، خودشان اول از خودشان فدا کردند. از سرها و بالای جنبش خودشان فدا کردند، و نگذاشتند یک قطره خون بی‌تاثیر بماند، با هر قدم این حکومت را افشا کردند، و در جایی که باید بایستند و حرف حق را بزنند، واقعاً ایستادند و زدند. نترسیدند. عقب‌نشینی نکردند، از فدا و از هزینه ‌کردن از خودشان، و از بالاترین اعضایشان نترسیدند.

یکی دیگرش هم این است که تمام تجربه‌های گذشته را به‌کار بستند. اصل اصلش هم این بود که سرلوحه‌ی کارشان را فدا و صداقت گذاشتند. بعد پای حرفشان ایستادند.

در تمام این سی و هشت سال، همین را می‌گویم که باید خواند. به‌خصوص جوانان ایران باید بخوانند. مثل همان مشروطه.

گفت: لابد کتابش بزرگتر از کتاب مشروطه می‌شود.
گفتم: البته کتاب بزرگی خواهد شد. با صدهاهزار صفحه شرح فداها و رنجها برای آزادی. اما یک صفحه‌ی درخشانش مال رهبری این مقاومت است. یعنی سخت‌ترین بخش کار و حساسترین آن.

گفت: حساسیتش چیست؟ 
گفتم: حساسیتش این است که اگر رهبری صادق و پاکباز نباشد، هیچ‌کس در یک مقاومت نمی‌ماند. آن هم سی و هشت سال، آن هم با این همه دجالیت آخوندی، این همه حمله و هجوم. این همه تهمت و فحش و دروغ. و این همه توطئه با همدستی یک دوجین دولت تاراجگر دنیا. چطور می‌توانی یک جمعی به این عظمت را سی وهشت سال هدایت کنی، از میان این همه خطرات و فتنه‌ها عبور بدهی. جمعشان را حفظ کنی. عزمشان را صیقل بزنی، همه تهمت ها را به جان بخری. و پرچم را همیشه در دست این نسل برافراشته نگاه داری؟ جادو و جمبل که نمی‌شود کرد. با پول هم که نمی‌شود کسی را به مبارزه کشاند و یک مقاومت را پیش برد. باید انقلاب کنی! 

گفت: یعنی چه انقلاب کنی. یعنی انقلاب به پاکنی؟ 
گفتم: نه! باید در درون خودت و در درون این نسل یک تحول بزرگ ایجاد کنی که تمام وجودشان صدق و فدا باشد.

گفت: چطوری؟ 
گفتم: این بحثش خیلی زیاد است. اسمش انقلاب آرمانی است. داستان پاکبازی کامل با تمام وجود است. فدای همه چیز است. کندن از خانمان است. کندن از نام و نشان است. کندن از آبروی خود به‌خاطر دیگران است. پاکبازی تا حد خدمتگزار ملت شدن است. همه را نمی‌شود در یک بحث گفت. باید خواند باید قصه‌اش را پیدا کرد و خواند. این همان چیزی‌ست که علت ماندگار ماندن این نسل در مقابل همه حمله‌ها و هجومها و توطئه‌ها بوده.

گفت: بخشهای دیگر این کتاب چیست؟ 
گفتم: فصلهای دیگر این کتاب سی و هشت ساله بسیار است. تاریخ البته خواهد نوشت، و آن که فرزند دردمند ایران است، تاریخ را خواهد خواند و درست را تشخیص خواهد داد و به راه خواهد افتاد. اما برای ساده‌تر کردن کار تاریخ و کمک، به‌ویژه کمک به شما جوانانی که بخواهید حجم این رنج و فدا را بشناسید، می‌گویم:
فصل اول این کتاب است. فصلی پر از تلاش برای اصلاح رفتارهای خمینی و آخوندها. فریادهای چه باید کرد. هشدارها و افشاگریها و حتی تقاضاها تمناهای دردآلود، و دست دراز کردنها، برای نشستن و همبستگی کردن برای راه درست.

فصلهای بعدی اما پر از خون است. پر از گلوهای بردار کشیده؛ پر از شکنجه و عذاب، خون در زندانها، در میدانها. 

فصل بعدی، دویدن در میدانهای انقلاب در خویش برای استمرار راه است. فصل از خود و از وابستگیها و علایق خود گذشتنها.

و فصل بعدی، به دست گرفتن پرچم آزادی این مردم و دویدن در دشت و دمن و کوه و کمر است. به خاک افتادن راههای نبرد و بخون غلتیدن بر صخره ها.

و هم‌چنان که ادامه بدهیم، این پرچم را در دست مقاومت کنندگان می‌بینیم در سراسر جهان و در خاکهای همجوار ایران. سالهای بمباران شدنها، سنگرنشینی‌ها، محاصره شدنها، با دست خالی در برابر گلوله ایستادنها، موشک خوردنها و ایستادنها. و این راه ادامه دارد و باز هم در مسیر، فدا خواهد بود و خون و تلاش.

اما بزرگی این کتاب نباید مانع شود که به آن بیاندیشیم. و این، هم حق انقلابیون و مقاومت کنندگان، هم حق مردم ایران است. زیرا پیشتازان و مردم ایران، پس از 57سال تحمل ستم حکومت سلطنتی، و پس از خیانت به انقلاب مشروطه و در خون نشستن جنبشهای گوناگون و کودتا علیه دولت ملی مصدق، باز هم به‌پاخاسته بودند و برای آزادی به خون غلتیده بودند. بنابراین حقشان بود که آزادی و مردم‌سالاری در ایران مستقر شود. اما خمینی بعد از مستقر شدن بر کرسی حکومت، کرد آنچه کرد. می شد مأیوس شد، می‌شد کنار کشید، می‌شد ساحل امن گزید، و چشم بر حق مردم ایران بست. اما خوشبختی مردم ایران این بود که کسانی بودند که در این سی و هشت سال، بی‌آرام، تلاش کردند. و این داستانی است سخت و شیرین. سختی‌اش در تمامی طول این راه، مال همه بوده. شیرینی‌اش هم مال ملت ایران خواهد بود.

ازسايت مجاهد

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

بدترین روز برای زن ایرانی






تقریبا تمامی روزهای سال در ایران آخوندی، برای زنان، خاطرات بدی دارند، اما سرآغاز این‌ روزهای بد، یک روز است: 12بهمن57! 

آن روز کسی به خاک ایران قدم گذاشت که هر قدمش، فرود ضربه‌ای بر پیکر زن ایرانی بود: یا روسری یا توسری، سنگسار، تفتیش خیابانی، دار، اسیدپاشی ، ... بقیه‌ی ضربه‌ها را خودتان می‌توانید در نظر بیاورید.

حالا ببینیم این کسی که رهبری انقلاب را در حقیقت دزدید، چه دیدگاهی در مورد زنان داشت:
از تلگراف خمینی به علم، نخست‌وزیر وقت، در 28مهرماه 1341: «ورود زن‌ها به مجلسین و انجمنهای ایالتی و ولایتی و شهرداری مخالف است با قوانین محکم اسلام که تشخیص آن به نص قانون اساسی محول به علمای اعلام و مراجع فتواست».

این دیدگاه در عمل چطوری پیاده شد؟ شاید فکر کنید که خمینی صبر کرد چند سالی بگذرد و بعد سرکوبی زنان را شروع کرد؟ اما یک نگاه به همان روزهای اول نشان می‌دهد که خمینی خیلی عجله داشت. اولین اقدام خمینی علیه زنان 15روز بعد از پیروزی انقلاب است. خوب است به فهرستی از عملکردهای خمینی در یک‌سال و نیم اول انقلاب نگاه کنید:
7اسفند 57: اعلامیه‌ی دفتر خمینی «قانون حمایت خانواده» ملغی شده است. این قانون که در زمان شاه تصویب شده بود، امتیازات اندکی برای زنان در سطح خانواده در نظر گرفته بود.

8اسفند57: لغو قانون خدمات اجتماعی زنان.
9اسفند57: اعمال تبعیض جنسی علیه زنان در امر ورزش.
11اسفند57: جلوگیری از قضاوت توسط زنان و اخراج صدها زن قاضی

16اسفند57: صدور فتوای حجاب اجباری زنان شاغل در اداره‌های دولتی. (صفحه 3 کیهان 16اسفند) 

1خرداد58: اولین زن را در ملأعام شلاق زدند.
21تیر58: برای اولین بار 3زن را به اتهام منکرات اعدام کر‌دند.

8مهر58: قانون جدیدی جایگزین قانون حمایت خانواده شد که همان امتیازات اندک زمان شاه را هم از زنان سلب می‌کرد.

14بهمن 58: اولین بخشنامه دولتی درباره حجاب اجباری پرستاران و زنان پزشک صادر شد.

30فرودین59: خوانندگان زن را به دادگاه فراخواندند و پس از تحقیر و تهدید، آنان را برای همیشه از خواندن محروم کردند.

8تیر59: برای اولین بار، مجازات سنگسار را درباره دو زن نگونبخت درکرمان به اجرا درآوردند. اجرای این حکم، دو سال قبل از تصویب قانون خمینی ساخته قصاص، در مجلس ارتجاع بود.

پابه‌پای صدور این احکام، دسته‌های چماقدار در خیابانها به اهانت و آزار زنان، پرداختند.

بقیه‌ی داستان این سی و هشت سال را خودتان بهتر می‌دانید. اوراق زندگی زن ایرانی تماما، توسط آخوندها لگدکوب شده. به‌طوری‌که دیدن آنها، طاقت انسان را به انتها می‌رساند.

بنابراین بگذارید فقط به چند نمونه از رهاوردهای شوم این رژیم برای زنان اشاره کنیم:
ـ از شروع عصر تیربارانها، تاکنون، هزاران زن تیرباران شدند، بالای دار رفتند و زیر شکنجه جان باختند.

ـ در دوره اول ریاست‌جمهوری خاتمی 10 زن و از دیماه 78 تا اردیبهشت79 شش زن یا به‌ سنگسار محکوم شده یا سنگسار شدند.

ـ مطابق گزارشهای رسمی، مأموران رژیم تنها در عرض یک سال از 93 تا 94 با سه میلیون و ۶۰۰ هزار به‌اصطلاح «بدحجاب» در خیابانها برخورد کرده‌ و ۱۸هزار نفر را به دادگاه کشانده‌اند.

ـ اسیدپاشی مکرر عوامل رژیم، به‌صورت شماری از زنان در شهرهای مختلف.

ـ در سالهای اخیر، شمار زیادی از زنان به ‌اتهام جرم‌های معمولی و بعضاً به‌خاطر اتهام‌های اثبات نشده اعدام شدند. و تا پایان سال 94 در زمان آخوند روحانی دست‌کم ۶۴ زن در ایران حلق‌آویز شدند.

ـ ۸۷ درصد از جمعیت غیرفعال کشور را زنان تشکیل می‌دهند، 
ـ زنان فارغ‌التحصیل بیکار به بیش از چهار میلیون نفر رسیده‌اند، 
ـ در یک دهه اخیر، سالانه بیش از صدهزار زن از بازار کار ایران کنار گذاشته شده‌اند.

ـ 13شهریور 95، خامنه‌ای، سیاستهای کلی «خانواده» را به‌عنوان بخشی از قانون اساسی کشور ابلاغ کرد که در بندهای 12 و 16 آن نقش زنان را این‌گونه بر شمرد: 
«حمایت از عزت و کرامت نقش مادری و خانه‌داری زنان.
۱۶۶. ایجاد ساز و کارهای لازم برای ارتقاء سلامت همه‌جانبه خانواده‌ها به‌ویژه سلامت باروری و افزایش فرزندآوری».

ـ 1اردیبهشت 94: بجنورد – خبرگزاری حکومتی ایرنا: مشاور وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در امور بانوان گفت: برخی از زنان کارگر اکنون تنها با یک سوم حقوق واقعی کار می‌کنند.

اینها فقط مشتی از خروار رنجهای زنان ایران در عصر آخوندهاست. اما روی دیگر واقعیت زن ایرانی چیست؟ 

شاعر بلندآوازه زن در میهن ما کلامی دارد که خبر از آمدن کسی می‌دهد، و این امید در دل زنان ایران، نه تنها خاموش نشده بلکه روز به روز بیشتر شعله کشیده. اگر به مقاومت زنان ایران در برابر حکومت ولایت‌فقیه نگاه کنیم می‌بینیم که یک روی درخشان مبارزه‌ی ملت ایران علیه استبداد ولایت‌فقیه، مبارزه‌ی زنان برای آزادی‌ست. این مبارزه، به‌خصوص با نقش درخشانی که زنان در مقاومت ایران برعهده گرفتند، رژیم را به سراشیب سرنگونی انداخته و امروز ما صدای امیدبخش زنان را در کلام مریم رجویداریم.



مریم رجوی در کنفرانس زنان متحد علیه بنیادگرایی به‌مناسبت روز جهانی زن در ۸اسفند ۹۴ گفت:
«خواهران عزیز! 
برای ایران پس از سرنگونی ولایت‌فقیه، برنامه ما برقراری یک دموکراسی بر اساس آزادی، برابری و جدایی دین از دولت و لغو حکم اعدام است. ما برآنیم که زنان باید در همه زمینه‌ها حقوق برابر داشته باشند. از جمله برابری در آزادیها و حقوق اساسی برابری در مقابل قانون، برابری اقتصادی، برابری در خانواده و آزادی انتخاب پوشش و مشارکت فعال و برابر در رهبری سیاسی... ... ... ... ما بر حداکثر دخالت زنان یعنی مشارکت برابر آنها در رهبری سیاسی تأکید داریم. اما این خواست، فقط شعار و برنامه‌یی برای آینده ایران نیست، بلکه مبنای عمل این مقاومت است. مقاومتی که طی ۵۰سال نبرد با دو دیکتاتوری، و با برخورداری از راهبری با یک اندیشه عمیقاً ضدبهره‌کشانه و توحیدی، راه پیشروی جنبش برابری را باز کرده است.».
از سايت مجاهد

آن یار کزو گشت سر دار بلند


مجاهد شهید حجت زمانی





درنگی در ژرفا و جایگاه خون حجت زمانی‌ ، زنجیرشکاف دلاوری از فرزندان «هفت‌چشمه» ی ایلام

«اگر می‌گویی‌ ، بگو
آن دلاور در قتلگاه
آخرین تیر عدالت را
آیا چگونه؟
با نفسهای آخر خود
بر آخرین ماشه‌های فردا گذاشت‌ ، غران
آنگاه که
مذبوحانه
بر قامت عزیز او
خیمه گذارد
آنگاه که مرگ در هیأتی ناگزیر
بیم هول‌آور جلاد را پایان داد
اگر می‌گویی
آن نام دلاور را...
آن دستهای قادر عشق را...»
 
پس از تحمل چهار سال و اندی‌ حبس همراه با طاقت‌شکن‌ترین شکنجه‌ها و موهن‌ترین رذالتها‌ ، حتی همبند شدن با زندانیان عادی خطرناک‌ ، سرانجام‌ ، مجاهد خلق‌ ، حجت زمانی‌ ، «دندان کینه بر جگر خسته بست و رفت». چه شهادت مبارکی! درست در روزهای به نیزه بر شدن سر آموزگار جادوان آزادی‌ ، امام حسین.
جرم او چیزی نبود‌ ، به جز پایبندی به شعاری عزتمندی که در متن پرچم گلگونه هماره در اهتزاز پیکار نوشته شده است: «هیهات مناالذله!».
در نوشته موجز و پر معنی او در پای حکم اعدام خود‌ ، بسا حرفهای ناگفته‌ ، نهفته است:
«به حکم صادره هیچ‌گونه اعتراضی ندارم».
این همه اعتراض است. این جمله چقدر مشابة جمله‌یی است که خسرو گلسرخی در بیدادگاه شاه بر زبان راند:
«من برای جانم چانه نمی‌زنم».
چهار بار حکم اعدام برای یک مجاهد در بند. آن روی سکة مقاومت جانانه‌یی است که دیوارهای قطور بتونی گوهردشت ، تلاش کردند‌ ، خفه‌اش کنند. اما آن صدا دیوارها را شکافت. این آخوندها و جلادان نقابدار بیمزده از انتقام خلق نبودند که طناب را بر گردن یک مجاهد مقاوم انداختند ، این قهرمان ما بود که با مقاومت خیره کننده‌اش‌ ، عرصه را بر دژخیمان تنگ کرد. او خود- بارها با اعتصاب‌غذای شجاعانه‌اش- فرمان مرگ شرافتمندانه خود را صادر کرد؛ تا هم‌چنان این قانون طلایی را حفظ کند که زندانی سیاسی در اسارت جلادان یک حرف بیش ندارد: «نه!».
تصویر شکوفان حجت‌ ، در پیراهن سپید‌ ، با آن چهره پر صلابت جوان - که یادآور سیمای برادرش‌ ، پهلوان خزعل زمانی است- بیانگر شادابی مقاومتی است که پیوسته مرگ را به سخره می‌گیرد و زندگی را فریاد می‌زند. چشمان سوزان و پر اشتیاق او‌ ، گویی باز با کوههای ایستاده ایلام و نسیم دشتهای «هفت چشمه» زمزمه می‌کند:
«فریادها این بار شلیک خواهد گشت
دهکده‌های بی‌نام
نامهای عاصی ما را
پاس خواهند داد
مگو بمانیم
این دستهامان را بنگر
ما همانیم
همان رسولان عریان رنج.
ما فتح می‌کنیم
باغهای بزرگ بشارت را
با آیین گوشت و گلوله و مرگ
با خون و خنجر خفته در خونمان»
این شهادت‌ ، از هر حیث که به آن بنگریم‌ ، حاوی بسا نکته‌هاست. حجت از زندانیان مقاومی بود که با ترسیم خط سرخ مقاومت در زندان‌ ، هویت زندانی سیاسی را در برابر جلاد‌ ، مهر کرد. همچنین او از پیشتازان اعتصاب‌غذا و رساندن صدای زندانیان به خارج زندان و مراجع بین‌المللی به‌شمار می‌رود؛ امری که در زندانها یک خرق عادت محسوب می‌گردد. در جریان فتنه شبهه برانگیز خاتمی و تلاش شیادانه او برای برای مخدوش کردن بسیاری مرزها‌ ، حجت‌ ، هم‌چنان بر مواضع اصولی و افشاگرانه خود پای فشرد و مزدوران را - در صحنه‌های مختلف- بور کرد.

در جایی آمده است که پس از تشکیل انجمن وزارت اطلاعات ساخته رژیم موسوم به «نجات»، رژیم اغلب خانواده‌ها‌ ، از جمله خانواده حجت را برای درهم شکستن زندانیان به زندان می‌برد؛ این اقدام‌ ، همسنگ اقداماتی بود که رژیم با گسیل داشتن اجباری خانواده‌ها به اشرف مرتکب شد. فریبکاریها و تمهیدات نیز همان بود. یعنی سوء‌استفاده از عواطف خانواده‌ها و فشار روی آنان برای براندن و به انفعال کشاندن فرزندان مقاوم خود. حجت قهرمان با دیدن این دامچالة آخوند‌ساخته و طعمه پرداخته‌ ، سخت برمی‌آشوبد‌ ، بر سر مزدوران داد می‌کشد و می‌گوید:
«اگر همین امروز مرا آزاد کنید‌ ، پیش مجاهدین می‌روم. مرا به زندان برگردانید‌ ، فکر نکنید که از اعدام می‌ترسم».

او سپس به خانواده خود دلداری می‌دهد و می‌گوید که نگران من نباشید‌ ، من تصمیمم را گرفته‌ام. همین شجاعت دشمن‌شکن باعث می‌شود که شکنجه‌گران کینه او را به دل بگیرند و در یک بیدادگان فرمایشی به چهار بار اعدام محکومش کنند. در جای دیگر به زندانبانان می‌گوید:
«فکر نکنید که با اعدام من‌ ، مقاومت تمام می‌شود. من حداقل 200نفر از جوانان ایلام را می‌شناسم که مطمئنم راهم را ادامه خواهند داد.»

پشت سر گذاشتن دوران پرابتلای دیگری که مجاهدین به آن «پایداری پرشکوه برای پیروزی» می‌گویند‌ ، چشمه‌یی دیگر از شاهکارهای این قهرمان هفت چشمه‌یی است. در این دوران دشمن با تمام ظرفیتهای اهریمنی‌اش می‌کوشید خط بریدگی از مبارزه را ترویج کند. مجاهدین را خلع‌سلاح شده‌ ، منزوی گشته‌ ، بی‌سازمان و سامان‌ ، تمام کرده و فاقد آینده وانمود کند. حال چقدر موفق شد‌ ، عاقلان دانند. اما در این شرایط‌ ، باز حجت - مانند مجاهدان اشرف- سرفراز است. این در حالی است که در شرایط زندان‌ ، پیشانی زندانی‌ ، در تماس مستقیم با تیغه عریان سرکوب قرار دارد و دیوارها‌ ، مانع رسیدن اطلاعات مکفی و درست به وی می‌شوند.

این میزان از پایمردی‌ ، وفاداری و سینه سپر کردن در برابر دژخیم‌ ، براستی درجه بالایی از مجاهدت و یگانگی و نیز بذل همه چیز در راه خدا و خلق را می‌طلبد. این خون پربرکت مانند سایر خونهای ریخته شده از تن مجاهدین، بال درآورد. تکثیر شد و قلبهای بیشتری را به آرمان مجاهدین پیوند زد.

امروز با گذشت 11سال از آن شهادت حماسی می‌توان به‌خوبی دریافت که خون حجت، نقشی پیشتاز و بن‌بست شکن داشت. تعادل موجود در زندانهای رژیم را به هم زد. ایستادگی در برابر منویات جلادان را به یک رسم ماندگار و به یک سنت پایدار تبدیل کرد؛ سنتی که با مقاومت قهرمانانی مانند ولی‌الله فیض، عبدالرضا رجبی، علی صارمی، جعفر کاظمی، محمدعلی آقایی، محسن دگمه‌چی و غلامرضا خسروی  دوام و قوام پیدا کرد و سیاه‌چالها را فتح نمود تا آنجا که زندانی سیاسی را دوباره تعریف کرد و امروز ما  شاهدیم که چگونه نسل جدید زندانیان سیاسی، بی‌خوف از دار و دشنه و انتقام، بی‌هراس از وحشت سربی اختناق، مرگ خود را بر سر دست گرفته و به دفاع از آرمان آزادی می‌پردازند و با نامه‌هایشان در فضای خون‌گرفته میهن، جرأت ایستادگی می‌پراکنند.

آری، سنت اعتراض و ایستادگی به قیمت پرداخت تمام قامت از نقد جان، پا درآورده است و زودا که تمام پهنه فلات منتظر ایران را در نوردد.

***
آیا این همان اسراری بود که حجت آن را بر سر دار هویدا می‌کرد و به جرم آن... .

از سايت مجاهد