۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

جمشید پیمان:‌ سفره ی یلدا انار ندارد امسال!



یلدا سیاه نیست امسال
سرخ است با اشک بچهّ های حلب
یلدای امسال خورشید نمی زاید
انسانیت را سِقط می کند،
در انتهای نُه ماهگی اش.
سفره ی یلدا انار ندارد امسال
پکیده های دل مادران حلب 
به آذین نشسته اند.
آی محبوبِ من!
مرا به خلوت مهتابی چشمت فرا مخوان
از حافظِ لبت امشب،
غزل باده نمی نوشم .
امشب
مهمان عاطفه های از هم گسیخته ام 
در کوچه های گریبان چاکِ حلب!

۱۳۹۵ آذر ۲۶, جمعه

اريش فروم : هنر عشق ورزيدن



اريش فروم نويسنده آلماني : ” معمول ترين اشتباه مردم اينست كه ” نثاركردن ” را با ” ترك ” چيزها ، محروم شدن و قرباني گشتن ، يكي مي دانند. كساني كه هنوز منش هاي آنان به اندازه كافي رشد نيافته واز مرحله ” گرفتن” ،  ”  سود بردن ” و ” اندوختن” فراتر نرفته اند  ،  اينان از كلمه نثار كردن ،  دركي همانند مفهوم فوق دارند . شخص تاجر مسلك ، هميشه حاضر است چيزي بدهد ،  ولي فقط در صورتيكه بتواند متقابلا چيزي بگيرد . دادن بدون گرفتن ، به منزله فريب خوردن اوست ! مردمي كه جهت گيري اصلي آنان  بارور نيست ، احساس ميكنند كه نثار كردن ،   فقر مي آورد . به همين دليل اكثراين افراد از نثار كردن پرهيز مي كنند .براي كسي كه داراي منشي بار آور وسازنده است ، اما  نثار كردن مفهوم كاملا متفاوتي دارد . نثار كردن عاليترين مظهر توان انساني است . در حين نثار كردن است كه من قدرت ، ثروت و توانايي خويش را احساس مي كنم . درك نيروي حياتي و قدرت دروني ، كه بدينوسيله ، به حد اعلاي خود مي رسد ، مرا غرق شادي ميكند ، لبريز مي كند ، و زنده و در نتيجه  احساس شادي مي كنم . نثار كردن از دريافت كردن شيرين تر است ، نه به سبب آنكه ما  به محروميتي تن مي دهيم ، بلكه  به اين دليل كه شخص در عمل نثار كردن ، زنده بودن خود را احساس ميكند. اما بخشيدن چيزهاي مادي ، چندان اهميتي ندارد . بخشيدني  كه واقعا ارزنده است ، اختصاصا  در قلمرو حيات انسان است .يك انسان  چه چيز را به ديگري نثار ميكند . او از خودش ، يعني گرانبهاترين چيزي كه دارد و ازحياتش نثار ميكند . او ، با چنين بخششي  از زندگي و حيات خويش ، فرد ديگري را احيا ميكند و در ضمن افزودن ، احساس زندگي در خويش ، احساس زنده بودن در ديگري را بارورتر مي سازد . ” اريش فروم ـ هنر عشق ورزيدن ”

” ساموئل جردن ” معلم آمريكايي در ايران

«جُردَن»، «طبیب درد نادانی»!



این «جُردَن» کیست که ملک الشعرای بهار در وصفش سرود:
 «گفتم که "طبیب درد نادانی" کیست؟
 پیر خِردَم گفت که: جُردَن، جُردَن!»
خیابانی هم به نام «جردن» در تهران وجودداشت که پس از انقلاب 1357 «بزرگراه آفریقا» خوانده شد. اما مردمی که در حوالی آن خیابان ساکن اند، هنوز هم آن را به نام «جردن» می شناسند بی آن که بسیاری از آنها بدانند که جردن که بود.
 ساموئل جردن (زادۀ 1871 میلادی در پنسیلوانیای آمریکا) در سال 1898 «درجۀ کارشناسی ارشد علوم الهی را از دانشگاه پرینستون دریافت کرد» و در همان سال به عنوان معلم و مبلّغ به ایران آمد. «او از سال 1899 تا سال 1940 ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران بود. خیابان جردن تهران (بعدها بزرگراه آفریقا) به افتخار وی نامگذاری شد». در سال 1319هجری خورشیدی او و خانمش به دریافت نشان درجه یک علمی مفتخرشدند» و در همان سال از ایران به آمریکا بازگشت.
(ساموئل جردن و همسر و همکارانش به همراه فارغ التحصیلان ششمین دورۀ کلاس تجاری دبیرستان البرز در سال 1938میلادی)
 
«4سال بعد دوباره به ایران برگشت و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرارگرفت. او ایران را وطن دوم خود می نامید و همواره از آن به نیکی یاد می کرد. وی در سال 1333هجری خورشیدی در 81 سالگی در آمریکا درگذشت».
 «در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعداً به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید».


۱۳۹۵ آذر ۲۵, پنجشنبه

رحمان کریمی: پایان دوران و بهترین موقعیت برای برخاستن مردم ایران


دوران مماشاتگران ایران گیتی به یقین بپایان رسیده است و آخرین تشبثات مذبوحانه آنان برای کارشکنی در راه دوران جدید، بیهوده و عبث است.
ایران گیت نه از زمان ریگان چهره نمود بلکه از هموار کردن راه برای رسیدن به قدرت خمینی آغاز شد. جامعه تشنه آزادی و عدالت اجتماعی ایران نادیده گرفته شد. مخوف بیرحمی را کاندید کرده بودند که هم جنبش های ترقیخواهانه را قلع و قمع کند و هم متکی بر بستره سنتی تاریخی ایران، منطقه را به فرقه گرایی مذهبی و جنگ های محلی سوق دهد. او و همگنانش شعار ضد استکباری را هم وسیله تثبیت موقعیت داخلی خود کردند و هم با این ترفند بی عمق و ریشه، در کشورهای اسلامی به عضوگیری پرداختند. اوضاعی را که امروز در خاورمیانه شاهد آن هستیم، خمینی دجال و قتال اولین کلنگ آن را به زمین کوبید. کلنگی که آن ملعون نابکار بلند کرد در حقیقت شروع یک استراتژی بنام «کمربند سبز» بود که برژنسکی طراح آن قلمداد می شود. این استراتژی سراسر فاجعه و ضد مردمی را ایران گیتی ها اعم از دموکرات ها، لیبرال ها، محافظه کاران تا برسد به نئولیبرال ها و چپ های مدرنیزه شده، همه و همه دنبال کردند و به نوعی هوای حاکمیت خونبار و فاسد ملا – پاسدار فاشیستی را داشتند، گیرم با تبلیغات و الفاظ گمراه کننده و سیاست یکی به نعل و یکی به میخ. طبق آمار رسمی، دولت اوباما از زمان جنگ دوم بدینسو بیشترین فروش تسلیحاتی داشته است. و بنا بر همین آمار فروش اسلحه اوباما دو برابر فروش بوش ها (پدر و پسر) بوده است. چه کسی این خدمت بزرگ را به امپراتوران اسلحه کرده، همانکه هنوز کاری نکرده به دریافت جایزه صلح نوبل مفتخر شد یعنی آقای اوباما! یعنی همان کسی که اخیرا پز داد که «من بدون شلیک یک گلوله قرار داد اتمی را بستم». یکی باید به این بابای راه حل دیپلوماسی بگوید که تو لولوی سر خرمن خاور میانه را پاسداری کردی تا بتوانی میان دعواهای خونین و ضد بشری، آن میزان از اسلحه را بفروش برسانی. آقای ترامپ هر چند یک تاجر میلیاردر است اما بیرون از سیستم و قواعد معمول بازی نو استعماریان به پیروزی رسیده است. اعضای کابینه ایشان همه ضد سیاست ایران گیتی هستند و رژیم ددمنش تفرقه افکن و توسعه طلب وغاصب حق حاکمیت ملی ایران را برنمی تابند. این بی تردید بهترین و مناسب ترین موقعیتی ست که مردم ستمدیده و بستوه آمده ایران از آن استفاده کنند. در سال ۸۸ جمعیت عظیم مردم در خیابان های تهران می گفتند «اوباما با مایی یا با اونا» و آقای نئولیبرال اوباما، مردم ما را بی جواب گذاشت که هیچ، نامه محرمانه هم به خامنه یی فاسد جلاد نوشت که «با اونا» یعنی تو و رژیمت هستم. حاصل این سیاست کثیف ایران گیتی منجر به سرکوب آزادیخواهان و «کهریزک» شد.
امروز دیگر عقربه زمان و شرایط آن چرخیده است. امروز مردم ایران مسئولیتی بردوش دارند که موقعیت جهانی و منطقه یی آن مساعد و فراهم شده است. باید اعتراضات پراکنده را بهم پیوست. باید اعتصابات را همچون حلقه زنجیری با هم کرد و نپنداشت که به قول بوشهری ها «هرکی سی خودش». ایران زمین انبار باروتی ست سرشار از زخم ها و دردها. باید بر این همه درد و مصیبت، کبریتی زد. باید موقعیت تدافعی نابکاران را فهمید و بپا خاست. مقاومت سرفراز ایران طی سی و هفت سال تمامی سرمایه های خود را برای رهایی مردم ایران با دادن قربانی ها و دیدن صدمات باور ناکردنی در نهایت صفا و فدا مصروف این هدف مقدس کرده است. مردم ایران باید مطمئن باشند که مجاهدین خلق و مبارزان راستین هرگز حاشیه گرد نخواهند بود و خود را سپر بلای خلق محروم شان خواهند کرد. «شیاخین» (ابتکار لغوی آقای حسین پویا) و پاسداران و بسیجی هایشان همه به نوعی مثل خودشان فاسد و ایمان و عقیده از دست داده اند. آنان هستند که از خشم ملت در هراسند. باید بر ترس و محافظه کاری غالب آمد و کار را یکسره کرد. به قول ضرب المثل فارسی خودمان: «مرگ یکبار، شیون یکبار».

فردوسي ، عاشق عظمت و سربلندي ايران



فردوسي
فردوسي از گويندگان مشهور عالم و از ستارگان درخشنده آسمان ادب پارسي و از مفاخر نامبردار ملت ايران است . اين مرد بزرگ در حدود چهل سالگي رسالت بزرگ ملي خود را آگاهانه و با عشق به ايران و با عزمي  استوار و نيتي صادق آغاز كرد و سي تا سي پنج سال ازعمر شريف خود را صرف منظوم ساختن ” شاهنامه ” يعني تاريخ ايران  ، از قديمي ترين زمانها تا حمله تازيان مسلمان به ايران كرد . منظومه اي عظيم كه خود وي آنرا به ” كاخي بلند ” مانند كرده است  . كاخي كه حوادث روزگاران و باد و باران نيز، آسيبي بدان نتوانند رساند .حكيم ابوالقاسم فردوسي جواني و دار و ندار خود را دركمال هوشياري در راه ايران و بر سر سرودن  ”شاهنامه ” نهاد كه بي ترديد قباله و پشتوانه هويت همه ما ايرانيان است . او عاشق عظمت و سربلندي ايران بود و همه چيز خو د را در راه ايران فدا كرد.  ويل دورانت تاريخنگار مشهور امريكايي  در كتاب ” تاريخ تمدن ” خود نوشته است : ” وطن پرست تر از فردوسي تاريخ به خود نديده است .”

چه گوارا ، تعهد هنرمند







چه گوارا  در نامه ای به شاعران بی درد وقلم به مزدان رنگارنگ دیکتاتوری عصر خود نوشته بود :‌« می توانستم شاعری باشم ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرس، مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُاعتياد. نوحه سرايِ گذشته های مُرده گذشته های دور گذشته های گيج. اما تا کی... ؟ از امروز گفتن وُ برای مردم سرودن دشوار است، و ما میخواهيم از امروز و از اندوهِ آدمی بگوييم و غفلتی عظيم که آزادی را از شما ربوده است. می توانستم شاعری باشم بی درد، پُرافاده، خودپسند، پرده بردارِ پتيارگانی که برستمديدگانِ ترس خورده حکومت می کنند. می دانم! گلوله را با کلمه می نويسند، اما وقتی که از کلمات شَقی ترين گلوله ها را می سازند، چاره چريکی چون من چيست؟ کلمات راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست و ما نيز سرانجام برسر معنایِ زندگی متحد خواهيم شد: کلمه، کلمه نجات! مردم ترانه ای از اين دست می طلبند ....»این چنین چگورا به اسطوره ی مقاومت و پایداری برای خلقها تبدیل میشود. زیرا که او از آرمان و ارزشهای نوینی از انسانیت دفاع میکند که شاید از نظر آنهایی که مشغول یک زندگی معمولی هستند ، دیوانگی بحساب بیاید . ولی تاریخ برای همیشه بر سینه چگورا مدال افتخار انسانیت را نصب میکند.

پیامی از کودکان حلب پایدار ( تصویر)

کودکان حلب با پیکرهای بی‌جانشان که در خیابانهای حلب پراکنده شده، قلب هر انسانی را به آتش می‌کشند. این بار با صدای خودشان برای تمامی سازمانهای حقوق‌بشری و مدافعان حقوق کودکان پیام می‌دهند. پیامی از قلب حلب خونفشان، در زیر توپ‌باران وحشیانه 
پاسداران جهل و جنایت و هواپیماهای متجاوز روسی.

یک کودک سوری:
با سلام
ممکنه این آخرین روزی باشه که شما صدای مرا می‌شنوید و مرا می‌بینید. من یاسین قموز هستم 10سالمه.. من دو ساله که در یتیم‌خانه به‌سر می‌برم چون دو سال پیش بابا و ماما را در بمباران هواپیماها از دست دادم.


من به سازمانهای حقوق‌بشری و حقوق کودکان در سراسر دنیا پیام میدم که امیدوارم ما رو از حلب بیرون ببرید. این‌جا 40 کودک هستیم ما آرزو داریم از حلب خارج شیم و غذا بخوریم و بنوشیم. ما دوستداران صلح هستیم. ما نمی‌توانیم بیرون بریم چون توپ‌باران و بمباران و هواپیماها هستند. من از بمباران هواپیماها میترسم.. امیدوارم ما رو از حلب بیرون ببرند تا ما هم مانند مردم دنیا زندگی کنیم.