۱۳۹۵ دی ۳۰, پنجشنبه

فرار پزشکان از ایران




فرارمغزها به یقین یکی از تبعات سیاست سرکوب، اختناق و فشار علیه اقشار مختلف مردم بویژه فارغ التحصیلان در حاکمیت ولی فقیه است. ابعاد این بحران که در نوع خود بی نظیر می باشد، بحدی است که وزیر پیشین بهداشت رژیم با اشاره به آمارهای اعلام شده از سوی رئیس سازمان نظام پزشکی حکومت «مبنی بر خروج ١۹۸۰ پزشک از کشور، طی ٢ سال اخیر» گفت: «مهاجرت پزشکان به شدت نگران کننده شده است زیرا در آینده نزدیک، کشور با کمبود پزشک روبرو می‌شود». (سایت خبرآنلاین ۲۶ دیماه ۱۳۹۵)
به موازات این واقعیات باید به بحران مالی و عدم پرداخت حقوق و معوقات پزشکان بویژه در بخش های دولتی اشاره نمود که بسیاری از این قشر تحصیل کرده را نه تنها به حاشیه جامعه و رفتن بسوی کارهای کاذب کشانده است، بلکه به عاملی برای فرار آنها به خارج از کشور نیز تبدیل گردیده است. این کارگزار حکومتی ضمن اشاره به این واقعیات می افزاید: «بسیاری از پزشکان بخش دولتی حدود یکسال است که کارانه خود را دریافت نکرده‌ اند پس باید به پزشکان حق داد که برای داشتن امنیت اجتماعی و اقتصادی از کشور مهاجرت کنند».

بهرحال موضوعی بنام فرار مغزها تنها به کادرهای درمانی و پزشکی مانند اطباء، پرستاران و یا متخصصان درمان و بهداشت بسنده نمی کند، بلکه اکنون به نوعی واکنش در میان اقشار عصیان و ستم زده ایران در مقابل حاکمیت سرکوبگر خامنه ای تبدیل شده است. علاوه براین نیز باید به وجود بحران های متعدد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در رژیم آخوندی اشاره نمود که هرکدام به تنهایی از دیگر عومل مهم برای مهاجرت در بین فرهیختگان کشور می باشد.
بحران فرار پزشکان اکنون بحدی روبه رشد گذاشته است که پیشتر یک سایت حکومتی دراین رابطه نوشته است: «کمبود پزشک در کشور واقعیت پنهانی است که کمتر کسی به آن اشاره می‌کند. این در حالی است که به گفته ایرج حریرچی، قائم مقام وزیر بهداشت اکنون به ازای هزار نفر جمعیت ۰/۸۹ نفر پزشک داریم و در این زمینه در بین کشورهای منطقه جزو رتبه‌های آخر محسوب می‌شویم. ین در حالی است که مطابق استانداردهای جهانی باید به ازای هر هزار نفر جمعیت ۳.۵ پزشک در کشور وجود داشته باشد». (سایت حکومتی شفاف آنلاین ۱۶ خرداد ۱۳۹۵)

همچنین نبود چشم اندازبرای زندگی بهتر در سیستم خان خان بازی ولایت فقیه و برقرار شدن رابطه در بسیاری از نهاد های فاسد رژیم بجای اعمال قانون و ضابطه که اکنون بسیاری از اساتید و متخصصان را خانه نشین کرده، در منطق خود راه بدانجا برده است که بسیاری ازپزشکان و متخصصان مجرب عطای این رژیم را به لقای آن بخشیده و راهی خارج از کشور می شوند.

دراین رابطه معاون سابق پژوهشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری در رژیم آخوندی ضمن اعتراف به انگیزه های نخبگان برای مهاجرت گفت: «این انگیزه ها را می توان در سه دسته عمده تقسیم کرد، ابتدا شکوفایی و رسیدن به قله های علمی است، دوم. اشتغال و منزلت اجتماعی و سوم. دافعه های داخلی و نداشتن چشم انداز روشن در داخل کشور».(رادیوحکومتی گفتگو ۲۵ دیماه ۱۳۹۵)

بیچاره سنگ پای قزوین!





حافظة تاریخی مردم ایران و جهان به‌خوبی به یاد دارد که در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۸۶ خبر بمبگذاری و انفجار دوم در حرم مطهر سامرا، مرقد شریف امام علی النقی، امام حسن عسکری، نرگس خاتون مادر گرامی امام زمان و حکمیه خاتون دختر بزرگوار امام جواد علیهم السلام، قلب‌های تمامی مسلمانان و به‌خصوص مردم عراق و ایران را جریحه‌دار کرد. وقوع این انفجار آن‌قدر شوک‌آور و غیر منتظره بود که بان کی‌مون، دبیرکل وقت سازمان ملل آن را بگونه‌ای قوی محکوم نمود. شورای ملل‌متحد در این رابطه تشکیل جلسه داد، و کشورهای مسلمان به شدید‌ترین وجه آن را تقبیح کردند.

در همان زمان ژنرال جرج کیسی، فرمانده وقت نیروها آمریکا در عراق، با صراحت و آشکارا گفت، وقتی که انفجار رخ داد و آمریکا تحقیق انجام داد به این نتیجه رسیدیم که (رژیم) ایران اینکار را انجام داده است.

بتازگی نیز دکتر طارق الهاشمی، معاون سابق رئیس‌جمهور عراق طی مصاحبه‌یی با تلویزیون العربیه، رژیم آخوندی را عامل جنایت تاریخی انفجار مراقد امام علی النقی و امام حسن العسکری در سامرا دانست.

در حالی که تشت رسوایی این رژیم با صدای بلند از بام دنیا به زمین افتاده و 8سال بعد از آن جنایت ننگین، کمتر کسی است که در این واقعیت مسلم شک کند، رژیم، به‌نقل از یک مهره صادراتی خود به عراق به نام «حسن پلارک»، تحت عنوان «رئیس ستاد بازسازی عتبات عالیات» اعلام کرد:
«کار ساخت ضریح جدید حرم امامین عسکریین (ع) در قم به پایان رسیده و به‌دنبال انتقال آن به سامرا تا پایان سال جاری و نصب آن هستیم». [خبرگزاری حکومتی ایرنا 28 دی95] .

جل‌الخالق! این چه رژیمی است که برای برافروختن آتش فتنه جنگ فرقه‌یی و صدور بنیادگرایی، در آن واحد، هم خودش بمب‌گذاری می‌کند، دست به انفجار مراقد امامان می‌زند و هم پول «10 و نیم تن چوب ساج، 4 و نیم تن نقره، 700 کیلوگرم روکش طلا و 3تن مس» برای بازسازی حرمین را از جیب مردم ایران و عراق می‌چاپد! 

البته زیاد تعجب‌آور نیست. وقتی این رژیم در 30خرداد سال 73 درست در روز عاشورا، اقدام به انفجار در حرم امام رضا کرد. می‌خواست همزمان با روی هم انداختن روز 300خرداد و عاشورا، مجاهدین را مسبب انفجار معرفی کند و پرواضح بود که تیر توطئه او به سنگ خواهد خورد و عاقلان به ریشش خواهند خندید. هزینه آن اقدام جنایتکارانه برای رژیم، مصرف 40 پوند تی.ان.تی بود اما قیمت آن را مردم ایران با 26 قربانی مظلوم و بیش از 300 زخمی پرداختند.

براستی این میزان از وقاحت، دجالیت و پررویی، در فرهنگ فولکلور مردم ایران، سنگ پای قزوین را نیز از رو می‌برد و شرمگین می‌کند.    از سايت مجاهد

۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

غوغای گل ریزان و همیاری

    

          






  نمی دانم چرا می دانم! از بوی خوشی که به مشام می رسد در این غوغای گل ریزان و همیاری شعله ها رقصیدند، پرنده گان نغمه سُرایدند، پهلوانان میدان داری کردند، نرم نرمک بهاران عشوه نمود و شکوفه های سپیدِ بادامش را با شرمی دلنواز در برابر خورشید از دامن خود رها کرد و هُری دلم را ریخت.

در این میانه میدانِ عشق و گذشت، مهر و صلابت، نگاه های گرم و دل نشین، قلبهای آتشین و تپنده و شور و شعور که به جانت می نشیند، اگر هُری دلت نریزد که دل نیست؛ اگر قلبت تاپ و توپ نکند و به ضربانِ خدا نرسد که قلب نیست؛ اگر نفُست عمیق ترین آهش را از سینه بیرون نکشد که نفس نیست و باید بریده شود. اگر دانه های مُروارید به جای اَشگ از چشمهایت نیفتد و نگاهت را به دور ترین افقهای عدالت، برابری و زیست سوسیالیستی نکشاند که چشم نیست.
در این غوغای گل ریزان و همیاری به عینه دیدم که بیرقِ آزادی قدش چقدر بلند وقا متش چقدر رشید است؛ و باید گفت: آغوشها را باز نگهداریم که به زودی، بغل بغل در بر کشیدنِ عشاق، گرفتنی است و لبهای مان را غنچه نگهداریم که بوسه های فردای آزادی، چشیدنی است.
در کنار دیوارِ بلند سیمای آزادی نشسته بودم و از قد و قامت و سینۀ فراخ و ستبر این مقاومتِ سرخ شعر و قصه و خرمن خرمن واژه بر سرم آوار شد و پهنِ زمینم کرد. هن وهن کنان دوباره خود را به پای این دیوارِ بلند کشانده، تکیه کردم و هی برای خودم پیر شدم؛ آنقدر پیر شدم تا کوچولو شدم و هم قد و سنِ رویای ۹ ساله شدم که ساعت ۱/۵۰ دقیقه نیمه شب به وقت اروپا با سیمای آزادی تماس گرفت و به هوای برنامه آقای موشکاف قلک خود را شکست و رویاهای کودکانه اش را با پیریِ کودکانۀ من در هم آمیخت و من را از قُلکِ جادوی اش جوان و تر و تازه بیرون کشید؛ و دوباره پَر کشیدم و برای دلم ترانه خواندم و با آوازِ ناز گفتم:
کجاست فرمانده چگوارا بر خیزد و فرمانده سارا را ببیند که رخش رویای آزادی را زین کرده بود و برای آزادی میهنِ اسیرش ایران در سفیر گلوله، زیبا ترین آهنگ حنجرۀ طلایی اش را نغمه کند و آویزان از یالِ کوه چار زبَررقص آتش کند و جاودانه شود.
در رویاهای ناز و مخملینم با خود گفتم که رفیق فرمانده سارا در میانۀ آتش و خون و گلوله حتما زمزمه کرده بود:
(سارا سارا، ای سه وقتِ جنگه، همه مَردم غم دِ بارَن، جو باخته الان قشنگه…)*
این شب یلدای گل ریزان هر چه بلند تر می شود هی بیشتر خواب از کله ات می پَراند و این قطار آزادی آنقدر مسافران خوش خوان دارد که آدمی را در پیچ و خَم تاریخ می برد، برایت نرم نرم لالایی سر می کند و گرم گرم آگاهی می دهد. ساعت از ۲ نیمه شب گذشته است و من هم چنان با این قطارِ عشق از دهۀ ۴۰ تا دهۀ ۹۰ و از زندانهای شاه و شیخ، از تپه های اوین و گروه ۹ نفره فدایی مجاهد تا سالِ ۶۰ و ۶۷ و لشگر آزادیِ ۳۰ هزار نفرۀ اعدامیان و سربداران توسط خمینی پلید تا جنگ و گریز در شهر و روستاهای ایران، از اشرف و لیبرتی تا آلبانی، از امیرخیز و سیاهکل تا تنگۀ چارزِبَر، به سرعت به تاخت رفتم و نفس زنان به سایۀ دیوارِ بلندِ سیمای آزادی نشستم و با خود گفتم:
وقت سحر است، خروسِ جنگی ام سینه ستبر می کند، بانگ سر می دهد، قوقولی قو، قوقولی قو، برخیزید؛ سیمای آزادی چه دیدنی است.
۲۰۱۷ ـ۱ ـ۱۶ ساعت سه و نیم نیمه شب
*سارا سارا بر وزن دایه دایه و به گویشِ لری است.
منبع : سايت همبستگي . هوشنگ اسديان

«رستم» شاهنامه

    



                                      «رستم» شاهنامه












   زمانی که فردوسی سرودن شاهنامه را آغاز کرد, ایران زمین در زیر سُم سُتوران مهاجمان بیگانه و دست پروردگانشان درهمشکسته و ناتوان بود و برای حفظ کیان ملی و فرهنگی خود بیش از هر زمان دیگر به یاریگری نیاز داشت. شاهنامۀ فردوسی پاسخی درخور، به چنین نیازی است.
«هنگامی که قیامهای ایرانیان برضدّ ترکان اشغالگرِ خونریز و خلفای عرب خونریزپرور به جایی نرسیده است؛ زمانی که دانشمندان و فلاسفه از دارها آویخته اند و کالبدِ سردشان را آتش کتابهایشان گرم میکند؛ 
وقتی که سبکتکین و بعد محمود غزنوی خاندانهای کهن ایرانی را چون صفّاریان... دیلمانِ آل بویه... بقایای سامانیان... که غالباً مشوّق علم و ادب بودند, برانداخته اند و شعرفروشان درباری همۀ این سیاهکاریها را با مدایح خود روپوش میگذارند و دگرگون جلوه میدهند, از میانِ گرد، سواری پدید میشود؛ مردی چون کوه, با دلی چون آتشفشان و طبعی چون آب روان. 
او درمی یابد که باید روحیۀ ازدست رفتۀ ایرانیان را به آنان بازگرداند؛ باید به آنان گفت که فرزندان کیانند و از نژاد بزرگان؛ باید به آنان نشان داد که ترکان [نژادِ اورال آلتایی که از سوی سُغد به ایران هجوم آورده بودند] همواره بندۀ نیاکان آنان بوده اند و ننگ است که اکنون فرزندانشان بنده و ستایشگر ترکان باشند؛ باید به آنان گفت که مردن به از آن است که زنده و زیردست دشمنان بمانند و آن ایرانی که فروزندۀ افتخارات میهن خویش نیست, خاک بر او خوشتر است... 
 او با خویشتن پیمان کرد هر سخنی دربارۀ عظمت ایران و قهرمانیهای مردم آن یافته شود ـ افسانه یا حقیقت ـ به شعر درآورد و در میان مردم بپراکند تا کشش شعر و موسیقی آن, با جلوۀ پهلوانیها و دلیریها درآمیزد و در جان شنونده جای گیرد و او را به جنبش و هیجان درآورد و به استقلال طلبی و مقاومت و فداکاری رهنمون گردد.
 فردوسی با اراده یی استوار روی به کار آورد... شبان و روزان, هفته ها و ماهها, از پی هم, میگذشتند, کوهِ سبزپوش جامۀ سپید بر تن میکرد و با ز فرودین بر جای اسفند مینشست, امّا, فردوسی, هم چنان, به سرودن مشغول بود... او دیگر به کارهای مِلکی خود نمی رسید, به زندگی و آسایش خویش اعتنایی نداشت, زیرا, اِحیای افتخارات ایران همۀ حیات او را دربرگرفته و در خود غرق کرده بود.
اندک اندک, چینها آیینۀ رخسارش را فروگرفتند. موی سیاه رو به سپیدی نهاد, دست و پای از کار فروماند و گوش ناشنوایی آغاز نهاد. مِلک ویران و مال تباه و حال پریشان شد, امّا, او همچنان بر عهد خویش استواربود. 
 دو سال و پنج سال و ده سال, نه، سی سال... و بدین گونه بود که داستان قهرمانیهای ملت ایران و بزرگترین و ارجمندترین اثر حماسی جهان به وجودآمد؛ در زمانی که نامی از سلطان محمود غزنوی درمیان نبود» (یادنامۀ فردوسی, تهران, آبان 1349, مقاله دکتر احمدعلی رجایی, ص3).
به‌ نوشتۀ تاریخ سیستان، که در سال 445 تألیف شد، ‌«فردوسی شاهنامه را نزد محمود برد و چندین روز بر او خواند. محمود گفت: همه شاهنامه حدیثِ رستم است و در لشکر من هزار مرد چون رستم هست. فردوسی گفت: ندانم در لشکر شاه چند مرد چون رستم هست، امّا، این قدر دانم که خدای تعالی هیچ بنده ‌یی مانند رستم نیافریده است. ‌این بگفت و از مجلس بیرون رفت. سلطان به وزیر گفت: این مردک به طعنه مرا دروغزن خواند. وزیر گفت: ببایدش کشت. هر‌چند طلب کردند نیافتند».
به راستی که «همه شاهنامه حدیث رستم است».
 «جهان آفرین تا جهان آفرید/ سواری چو رستم نیامد پدید
 شگفتی ز رستم به گیتی بسی است/ کز و داستان در دل هر کسی است
 سرِ مایۀ مردی و جنگ ازوست/ خردمندی و دانش و سنگ ازوست
 یکی مرد بینی چو سروِ سَهی/ به دیدار, با زیب و با فَرّهی
 به خشکی چو پیل و, به دریا نهنگ/ خردمند و بینادل و مردِ جنگ
 از او دیو سیر آید اندر نبرد/ چه یک مرد پیشش, چه یک دشت, مرد»
فردوسی، در روزگاری که از ایران جز نامی به جا نمانده بود، ‌رستم را آفرید تا در زمانۀ نامرد، مردی را جلوه گر سازد که در وجودش جز عشق به ایران و مردمش اشتیاقی نبود و در زندگی «ششصد ساله»‌ اش گامی جز در این راه نزد و سخنی جز در این باره نگفت. 
رستم نمونۀ یک ایرانی دلیر و پاکباز و معیار تشخیص سَره از ناسره شد.
رستم از سالهای نوجوانی تا 600 سالگی که به دست برادرش شَغاد، به نیرنگ، کشته شد، لحظه ‌یی آرام و آسایش نداشت. از این ‌سو به آن ‌سو، از این میدان به آن میدان می‌شتافت و با بدخواهان و دشمنان ایران ‌زمین می ‌جنگید و به یاری شاهان و پهلوانان و رنجدیدگان این بر‌ و‌ بوم می‌شتافت .
 در همۀ این جنگها و سفرها تنها یک همزاد و همراه و همسفر وفادار و همیشگی رستم را همراهی می‌کرد: رَخش. رخش و رستم یکدیگر را تکمیل میکنند. رستم بدون رخش نمی توانست کارساز باشد. 
رخش اسبی یگانه بود؛ دارای «فرّۀ ایزدی» و توان شگفتی که هیچ اسب دیگری از چنان «فرّه» و توانی برخوردار نبود؛ اسبی چنان تیزبین که,
 «ردِ مورچه بر پلاسِ سیاه/ شب تیره بیند, دو فرسنگ راه»
(رخش در شب تاریک، رد پای مورچه را بر فرش سیاه، از فاصلۀ دو فرسنگی می دید) 
رستم در این 600 سال، یعنی در سراسر دوران پهلوانی و حماسی ایران‌ کهن، جهان‌ پهلوان پادشاهان کیانی است: از نوذر، فرزند منوچهر شاه، که به دست افراسیاب کشته شد و با مرگ او جنگهای ایران و توران شدّت گرفت، تا پادشاهی گشتاسب که فرزندش اسفندیار به دست رستم کشته شد و این مرگ نگون بختی و مرگ رستم را هم در ‌پی داشت. 
در تمام این سالها تنها نام رستم بود که بر زبان دوست و دشمن جاری بود و لرزه بر اندام دشمنان می‌ انداخت. 
وصف رستم را از زبان افراسیاب, پادشاه توران و چین و تواناترین و دیرپاترین دشمن رستم و ایران زمین بشنوید؛ همان افراسیابی که فردوسی در باره اش سرود: 
 «شود کوه آهن، چو دریای آب/ اگر بشنود نام افراسیاب»
 این پهلوان دلاور تورانی, که در جنگ با رستم، به ‌ناگزیر، از میدان نبرد، پای بهگریز نهاد, در وصف هَماورد بیمانندش، جهانپهلوان رستم، چنین گفت:
«بیامد، بسان نهنگ دُژم/ که گفتی زمین را بسوزد به دَم
 همی تاخت اندر فراز و نشیب/ همی زد به گرز و به تیغ و رِکیب
 نیرزید جانم به یک مشت خاک/ ز گرزش هواشد پر از چاک چاک
 همه لشکر ما ز هم بردرید/ کس اندر جهان آن شگفتی ندید
بیامد گرفتش کمربند من/ تو گفتی که بگسست پیوند من
 چنان برگرفتم ز زینِ خَدنگ/ که گفتی ندارم به یک پشّه سنگ
(=مرا از روی زین چوبی سخت و محکم، آن چنان با چالاکی ربود که گویی به اندازه یک پشه وزن ندارم)
 کمربند بگسست و بند قبای/ ز چنگش فتادم نگون زیر پای
 بدان زور هرگز نباشد هِزَبر (=شیر درّنده)/ دوپایش به خاک اندرون, سر به ابر
سواران جنگی, همه همگروه/ کشیدندم از چنگ آن لخت کوه
دلیران و شیران بسی دیده ام/ عِنان پیچ از آن گونه نشنیده ام
همانا که کوپال(=گرز) سیصد هزار/ زدندش بر آن تارک (=سر)نامدار
تو گفتی که از آهنش کرده‌اند/ به روی و به سنگش برآورده‌اند
 چه دریاش پیش و چه ببرِ بیان/ چه درّنده شیر و، چه پیل ژیان
رستم سرانجام به نیرنگ برادرش، شَغاد, در چاهی که پر از تیر و شمشیر بود، افتاد و جان داد، امّا، پیش از آن که دیده بربندد, انتقامش را از «نابرادر» گرفت و او را با تیر به درختی دوخت. 
وقتی رستم از شاهنامه رفت، شاهنامه نیز روح و جان خود را از دست داد. از آن پس دوران اساطیری شاهنامه به دوران تاریخی جای سپرد: یورش اسکندر به ایران، ‌پادشاهی اشکانیان و ساسانیان. 
شاهنامه با شکست ساسانیان و نامۀ رستم فرخزاد پایان ‌یافت؛ شکستی که نگون‌بختی ایران را رقم زد و خاک اهورایی را پابکوب ستوران «اهریمنان» کرد. 
ایرانزمین، از آ ن روزگار تا اکنون, بارها, میدان یغماگری مهاجمان ویرانگر قرار گرفت و به تلّی از خاک و خاکستر بدل شد, امّا, قُقنوس وار, از خاکستر خود سربرکرد و دوباره جان گرفت و بهاران و آبادان شد.
در سراسر این دوران ویرانگریها و کشتارگریها، باز این «حدیث رستم» بود که در قهوه‌ خانه ‌ها، گودهای زورخانه، و خراباتها گرمی امید را در دل مردم ایران ‌زمین شعله ور نگه داشت و این بر و بوم اهورایی توانست همۀ این قدرت‌نماییهای پوشالی را از سر بگذراند و خود، هم‌چون مهر،‌ گرم و روشن باقی بماند.منبع : سايت همبستگي 






۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه


نحوه انعکاس خبر مانند روی آنتن بردن یک خبر جنایی یا افشای یک توطئه امنیتی- سیاسی جنجالی است! اول قسمتهایی از خبر را ببینید:
سرهنگ علی الهامی که یکی از سرپاسدارهای سرکوبگر دزفول است چهارشنبه شب22 دی95 در گفتگو با ایرنا گفت: «نیروهایش در راستای اجرای طرح ارتقای امنیت اخلاقی و مقابله با بی‌نظمی و ناهنجاریهای اجتماعی دو دختر را دستگیر کردند.» 

سرپاسدار مزبور اضافه کرد: «دو دختر هنجار شکن! از نبود نیروهای انتظامی در بوستان جنگلی دزفول سوء‌استفاده کرده و در اقدامی ناپسند و مخالف با ارزش‌ها و هنجارهای جامعه و انقلاب، اقدام به موتورسواری کردند! وی اضافه کرد: انتشار تصاویر و فیلم این حرکت زشت و قبیح در فضای مجازی، موجب نگرانی و تأسف بسیار زیاد مردم دیندار و ولایتمدار شهرستان و البته مسئولان و متولیان فرهنگی شهرستان شد!» 

بعد هم پاسدار مربوطه گفت: «نیروی انتظامی اقدامات گسترده‌یی برای دستگیری این دو دختر انجام داد و سرانجام امروز با همکاری بسیج و منابع مختلف خبری و مردمی، شناسایی، دستگیر و تحویل مراجع قضایی شدند!» 

خدا به خیر کنه! اینطوری که این نوشته، آدم یاد لاجوردی جلاد اوین می‌افته که هر وقت نیاز به قدرت‌نمایی داشت اینطوری حرف می‌زد و می‌گفت: فلان تعداد عنصر مسلح و چریک و نیروی نظامی دشمن را دستگیر کردیم! 

اگر عکس دو دختر بیچاره را دیده باشید، شگفت‌زده می‌شوید و ناباورانه با خود می‌گویید اینها که بیچاره تمامی سر و وضعشان هم مطابق الگوهای حکومتی است! با مقنعه و مانتوی گشاد و... بیچاره‌ها به جز دایره صورت و مچ دستهایشان هم که تمامی بدنشان پوشیده و محفوظ است! پس دیگر مشکل چیست؟ نکند این‌جا پایتخت داعش است؟! 

امروزه این‌گونه ممنوعیتها حتی در شیخ نشینهای حاشیه خلیج‌فارس هم برطرف شده‌اند! پس این همه بگیر و ببند برای دستگیری دو دختر محجبة موتور سوار، آنهم با این همه آب و تاب!.

حتی موتورشان را اگر دقت کنید، یک موتور سیکلت ”کار “ است، از همان موتورهایی که شاطر نانوای سرکوچه من و شما هم استفاده می‌کند، نه از آن موتورهای جفت سیلندر پرشی اگزوز شکسته که صدایشان تا دو کیلومتر دور‌تر، گوش همه را کر می‌کند.

طبعا این حرفها، چیزی از مصیبت‌های آن دو دختر و مردم ما کم نمی‌کند اما به‌صورت حساب آخوندها، با این فضاحت‌هایشان، می‌افزاید.

آخوندهایی که در همه جرم و جنایت‌هایشان پیشتاز داعش بوده و هستند.

چه در قطع اعضای بدن محکومان
چه در کشتار مخالفان
و چه در سرکوب تمام‌عیار جامعه، به‌ویژه زنان! 
راستی خدا وکیلی اگر داعش در ایران حاکم بود، چه‌کار می‌کرد که آخوندها نکرده‌اند؟.

۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

موجی در موجی می بندد، برافسون شب می خندد…

من برای عنوان یادداشت کوتاه هفته اول سال نو بین الملل، یعنی سال ۲۰۱۷، یک تکه از شعر یکی از شهدای نامدار جنبش آزادیخواهی مردم ایران، سعید سلطانپور را انتخاب کردم.
سالها است که هر بار بیاد این شهید می افتم، صحنه ای جانفرسا و روح و روان و ودلخراش را آویزه گوش و روح و روان دارم. روزی که جاهلان دژخیم خمینی-…. او را، در نارمک، از پای سفره عقد و عروسی برداشته و مدت کوتاهی بعد او را در اوین تیر باران کردند. آری صدای گلنگدن های دسته تیرانداز آدمکش خمینی، جای صدای سابیدن کله قند برپرده سرپناه عروس و داماد را گرفت. بجای تاخیر در ”بله“ گویان سنتی که ”عروس رفته بود گل بچیند“، این سعید بود که رفته بود، با دامن تن، خود گلوله های پاسداران جهل و جنایت داعش خمینی را بچیند….. آری در آن عصر غمگین، عروس هرچه ”بله“ گفت، از آنسو سعیدی نبود که انگشتر را در انگشت او کند و انگشتی عسل در دهان او بگذارد…
بیایید در آغاز سال نو جهانی، این تکه از شعر بلند او را چراغ راهنما کنیم. بیایید که موجهای مبارزه و عزم جزم نبرد برای رهایی ایران- این زیبا وطن- را بر هم- آنچنان که او گفت- ببندیم، (معنی صریح آن یعنی بهم پیوستگی و حفظ تشکیلات)، و بر افسون شب و شب پرستان و تاریک اندیشان- و انصار ریشو و چهار تیغه، نعلین و کفش پوش، عبایی و کت شلواری، یقه سیدی و کراواتی شان- قاه قاه بخندیم و همچنان بسوی همبستگی و همسویی همه نیروهای سرنگونی طلب و آزادیخواه و طرفدار یک جمهوری مبتنی بر جدایی دین ازدولت- یعنی در چهارچوب قانون اساسی سکولار- بر دریای آبی رهایی برانیم. قانون اساسی که برطبق آن احزاب میتوانند، براساس ایدیولوژی خود، (مانند احزاب کشورهای دمکراتیک- از چپ و میانه و بی دین و با دین و دمکرات مسیحی گرفته تا طرفداران محیط زیست ووووو-)، حول این سه اصلی، که سالها پیش توسط شورای ملی مقاومت ایران اعلام شد، یعنی سرنگونگی تمامیت فاشیسم داعشی خمینیستی، استقرار یک جمهوری که مشروعیت خودش را از صندوقهای رای میگیرد و جدایی دین از دولت متحد و همگام و هم راه شویم، بدون اینکه هرکس ایدیولوژی فلسفی سیاسی و فکری خود را، (که در احزاب کشورهای بواقع دمکراتیک در سیستم سکولار جدایی دین از دولت همگی فعالیت میکنند)، فدای باندبازی و مماشات (نه ائتلاف که قانونی و سنتی دیرینه در دمکراسی هاست)، کند… همچنانکه این دمکراسیهای دویست ساله سیستم آنرا بنا نهاده اند…
اگر کسی هم، از سر راحتی و سیری، و جای گرم و نرم پناهندگی در دمکراسیهای غربی، (که خون میلیونها مردم ازاین کشورهای میزبان ما، برای حصول این دمکراسی ها فدای تاریخ شده)، افاضات فرمود که چی شد این همبستگی ملی؟ چی شد سرنگونی؟ این سوال را همانند بازی ”بوم رانگ” به صورت رنگ انصاف و آگاهی پریده او برگردانید و بپرسید: تو چه کردی در این سالهای مدید برخورداری از حقوق پناهندگی به قیمت خونهای سعید سلطانپور ها و مجاهدین و مبارزین و ملیون سرنگونی طلب و ملیت های آذری و کرد و لر و بلوچ و عرب و فارس؟- آهای! تو چشم من نگاه کن! تو چه کردی؟ تو کدام جبهه همبسته را سازمان دادی که دیگران بتو بپیوندند؟ تو کجا در یک گردهمایی، صدهزار که هیچ، ده هزار، پنجهزار، دو هزار، یکهزار، پانصد چهارصد دویست ….. نفر را برای پشتیبانی از ملت قهرمان ایران، و زنان و کارگران و معلمان و اقشار مختلف و ملیت ها، که شجاعانه در داخل ایران با اعتراض و اعتصاب و تظاهرات مستمرخود، هر بار که از منزل خارج میشوند، پای وصیتنامه خود را امضا میکنند و در زندانهای آخوندهای خونخوار و دزد و فاسد دکل نفت خوار، قهرمانانه می ایستند و خانه را روشن میکنند- در این فضای امن و بی پاسدار و بسیج، در دمکراسی های پناهنده پذیر و مهمان نواز، بسیج کردی؟
و اما ”نه خدا و نه شیطان”، گزافه گویی را کسی رقم میزند که تا دلت بخواهد فرار به جلو و جای قربانی و دژخیم، قاتل و مقتول و زندانی و زندان بان را عوض میکند، با نشر یاس و نا امیدی و وا دادگی و بحثهای بحر طویل بی انسجام و بهانه گیرانه ”جعل سند و قلب تاریخ، و اما پاکستان” و اما مجاهدین! که نشان از کاهلی (طبق اصل کاهلی اجسام آلبرت انیشتن) دارد. یعنی راحت خوابیدن و خود را قانع کردن، بعد از دق های دل خود خالی کردن، (نوعی سایکوتراپی علیه افسردگی و دپرسیون) درکنج آپارتمانی. تاختن به تنها تشکیلاتی که همچنان- علیرغم صدها توطئه رنگارنگ و مماشات و اپیزمنت و نفت و خون و دلار و از سونامی های بزرگی منطقه گذشته- محکم استوار با آن پنج عنصر راز بقا (آرمان ازادی و رهایی ایران- تشکیلات منسجم- رهبری آگاه و درستکار- گرای درست و هدف گرا و پرداخت بالاترین بهاء از هستی و دار و ندار) ایستاده و ایستاده اند و در هر سرفصلی که تاریخ بر ملت ها و مقاومت ها تحمیل میکند (که عموی نا مهربان تاریخ در طول تاریخ همه مقاومت ها کرد)- پنج فرمان مبارزه را رها نمیکنند. پوزه شعار ”مین کیمپ” نشان هیتلری را که بقول آیت الله منتظری، ”امروز ایران فردا عراق” خمینی را و تشکیل اتحاد جماهیر اسلامی را که خمینی تو روی شواردنازه، فرستاده اتحاد جماهیر شوروی به تهران را، به صراحت اعلام نمود، را برای همیشه با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، به شکست نهایی کشاند، برنامه اتمی نازی نشان امام جاهلان و قاتلان را……وووو
در یک کلام لری و صاف ساده: اگر اهل مبارزه اید، برای آزادی آن میهن و مردم عزیز در زنجیر، و بر روی چاه های نفت و ثروت، گورخواب- پس بسم الله! بقول مسلمین. و گرنه دعا کنید، بهر مقدساتی که به آن اعتقاد دارید، که آنها، که تمامیت عمر و هستی خود را، در داخل و خارج ایران سر دست گرفته اند، در سال ۲۰۱۷ پیروز شده و در ایران آزاد و دمکراتیک و سکولار – که بدون ذره ای شک، برای ملت بزرگ و متمدن ایران نیز در تقدیر تاریخ است- شما را در آغوش گیرند.
اما بالا غیرتا! اگر بجای این دعا و فرستادن انرژی مثبت، مدام با حمله به خط اول جبهه ضد فاشیسم ایرانسوز و میهن بر باد ده خمینی، بهانه میتراشی، اتهام و جعل سرهم میکنی، و لاف در غربت، حواله ات نمیدهم به قرآن و یا قاری قران (سعید گندمی طوسی!) بل حواله ات میدهم به این ضرب المثل لرهای شوخ و نکته سنج عزیز ایران که میگویند: ”فرمونی به و تنبلی، هزار نصیحت بشنو ”از یک آدم تنبل چیزی بخواه تا هزار نصیحت بشنوی!!!(که بله اینکاری که از او میخواهی درست و عاقلانه و به صلاح نیست!)
در پایان، این تکه شعر سعید سلطانپور، پور و پسر ایران زمین را، از زبان خودش، تکمیل کنم:
”موجی در موجی می بندد
بر افسون شب میخندد
به آبی ها می پیوندد…“
پس بیایید، با هم، به بحر آبی بیکران مبارزه برای رهایی این میهن در هم بندیم و به افسون های رنگارنگ منفی باف، علاف و تنبل و کاهل و از مبارزه بریدن خواه، با قهقهه ای به عظمت غرش آبشارهای دماوند و البرز و دنا و زاگرس، بخندیم. ”طوفان خنده ها“!
پرویز خزایی هفته نخست سال ۲۰۱۷ – اسکاندیناوی

” برتولت برشت ، تبلور حقيقت و انسانيت”



                                                                                                                                    م . وحيدي_ (م . صبح
                                                                                                                                   به نقل از نشريه نبرد خلق
               
آن كس كه حقيقت را نمي داند ، بي شعور است؛
اما آن كس كه حقيقت را مي داند و آن را دروغ مي نامد ، تبهكار است .
                                                                                                                     ”برشت”
                    
              
از برشت ، انديشه  ، وسعت و گستردگي آثار و ديدگاه هايش سخن گفتن  مشــكل است و نمي توان او را ، در چند سطر گنجاند . كارشناسان، و محققان ادبيات، پژوهشــــگران و هيات هاي فرهنگي، علمي و آكادميك مي بايستي اين مهم را بر عهده گرفته و اين نابغه عصر را، در جايگاه واقعي خود بنشانند.
برشت، وجدان بيدار بشريت معاصر، مبارزي پرشورو فرزند راستين زمان خويشتن بود. شــاعر و نمايشنامه نويسي خلاق وجستجوگر، كه به نياز تاريخي عصرخويش پاسخ گفت و با افكاروتخيلات بلندش ، مشعل انديشه ضدفاشيستي وضد ديكتاتوري را، شعله ور و روشن نگاه داشت و ناعادلانه و غيرانساني بودن حاكميت سرمايه داري را، ترسيم و بيان نمود:
ـ درخانه طاعون سياه
دربيرون
           سرماي مرگ زاي
من به چنين دستگاه حكومتي
كه از بن ناخواسته است
                                 تف مي اندازم...
او دركشورش آلمان ، يا هركجا كه پا مي گذاشت، ازبيداد و ستم سخن مي گفت و حـــــامي محرومان ومبارزان در سرتاسر جهان بود و درسراسر آثارش، به دفاع از حقيقــت و ستايش    از انسانيت مي پرداخت.اودرمورد ”هنر” و” كارهنري ” ، به آن دسته از افرادي كه هنر و انديـــشه خود را ، به فاشيسم و نظام سرمايه عرضه كرده بودند، مي گفت: ” اينان دلالان هنر و روشنفكران متظاهر و هم دست و هم داستان با حاكمان ستمگر هستند.هنر را نمي توان در خدمت   گروهي قرار داد، كه از آن به نفع خود تغذيه مي كنند. در جايي كه ”حقيقت” مورد هجوم سركوبگران قرار مي گيرد ، هنرمند بايد براي نوشتن شجاعت به خرج دهد و هنــــرش را ، مثل يك سلاح كارآمد، عليه بيداد وجهل به كار گيرد ... نبايد در مقابل قدرتمندان سرخم كرد و به  ضعيفـــان خيانت ورزيد...نوشتن حقيقت كار سختي است و انسان در مورد خودش نيز، بايد  حقيـــقت را بگويد”....ودرجايي ديگرگفته است:”هنرمـــــندي كه سعي دارد غيرسيــــاسي باشد، درمقابل قدرتمندان عذاب وجدان ندارد؛حاكمان نيز، پول خوبي به او مي پردازند...ما بايد واقعيات    و حقايق را، زماني كه شرايط بسيارسخت است، بيان كنيم.به خصوص درمورد كساني كه     شرايط براي آنها بدترازهمه است. حقيقت دردستان ما بايد به سلاح تبديل شود.”
برشت،مبلغ سادگي و ساده زيستن و شيفته سوسياليسم بود.او درپردازش نمايشنامه واجراي   آن، يك قلم،ازصحنه پردازي هاي متداول و پرخرج،دوري مي جست وكم خرجي را،درنمايش تاتر، روش كارخود ساخته بود.سنت شكني درمقوله تاتر، از ويژگي كارهاي او بودو در اين راستا،   به سرزنش كلاسيست هاو افكاركهنه ومنجمد اعتنايي نمي كرد . اوهميشه درحال نو شدن ونوكردن آثارش بود:
ـ بنگرانديشه هايت را
و ببين كه كهنه اند
بامن بيا...
تاشهري نوين بناكنيم...
اوبراي كودكان، كارگران وبراي كشاورزان وزحمتكشان، به زبان خودشان مي ســــــرود و مي نوشت و زندگي و تاريخ را، هم چون عرصه اي مي دانست كه آرزوهاو عقــــايد مردم درآن،به تحقق مي پيونددو برخلاف نظريه پردازان بورژوازي ، كه تصوري متــــــافيزيكي ازروند تاريخ دارند، سرچشمه تضادهاي آشتي ناپذيرطبقاتي را،درشرايط مادي زندگي جستجو مي كرد و توده ها را، نيروي محرك تكامل اجتماعي مي دانست.آنچه براي اومهم بود،مردم بودند.به همـــــين خاطر، حاضربود ،براي رفاه وآزادي آنها،آوارگي وتبعيدوبرچسب”خائن”بودن را، به جان    ودل بخردو خودرا، فداسازد.اوباهمسروفاداروهنرمندش ـ هلنه وايگل ـ سالها تحت تعقيب گشتاپو  بود، حتي درخارج كشورخود:
ـ ماسرزمين ها را
بيشتر ازتعويض كفش خود
                          درنورديده ايم...
برشت هم درد را مي دانست و هم درمان را،و تنهاراه نجات خلق ها را، ازسايه حاكميت فاشيسم و سرمايه،اتحاد و خيزش آنان وپايداري، دربرابرتمامي نيروهاي بازدارنده تاريخ بيــان مي كرد:
ـ اگرازپا افتاده اي
                           برخيز!
اگرشكست خورده اي
                           بازبجنگ!
چرا كه شكست خوردگان امروز
                                   فاتحان فردايند
پايه جهان نگري برشت، ايمان به”انقلاب”ونيروي خلاق ولايتناهي مردم بود. او خواهـــــــان سوسياليسم وصلح و جامعه اي بود كه درآن اثري از استثمارو اختناق وستم نباشد، و تاپايان عمر نيز، به اين عقيده اش وفادارباقي ماند.اودريكي از اشعارش در”ستايش كمونيسم” مي گويد:
ـ معقول است
فهميدني و آسان
توكه استثمارگرنيستي
دركش تواني كرد
جوياي آن شو!
استثمارگران
جنايتش مي نامند
اما ما مي دانيم
كه پايان جنايت هاست
نه حماقت
كه پايان حماقت هاست...
برشت با رسالت ايدوئولوژيك خود،ماهيت پديده هارادرجهت تكامل تاريخي نشان داد  و با نكوهش نظام سرمايه، يادآوري مي نمودكه نبايستي دررسيدن به آرمان خود، خســـته شد و ناصبوري نشان داد:
ـ دشمنان مامنتظرند
تا خسته شوي
هنگامي كه نبرد
درشديدترين مرحله است...
”ارنست فيشر”، منتقدمعاصرآلمـــــاني درمورد برشت گفـــــته است:”اوبه مردم كمك مي كردتاديوارهاي جهل و دروغ وتيرگي را درهم بشكنند.”
ـ درروزگارطغيان به ميان مردم آمدم
وبه شورش ايشان پيوستم...
دست به كارشو!
تو همه چيز را بايد بداني!
تو بايد رهبري را به دست بگيري!
اي آن كه در تبعيدي!
                            ياد بگير!
اي زني كه درخانه نشسته اي !
                            ياد بگير!
توبايد رهبري را به دست بگيري!
آثاربرشت ، تصويرزنده و جانداري است ازوضعيت مردم وجامعه.دلسوزي و انسانيت بيكراني كه وي نسبت به خلق ها داشت، ازاو ، هنرمندي واقعي وبالغ كه دراوج فرهنگ اروپا قـرار   گرفته بود،ساخته بود.هنرمندي جهاني ،بادردي مشترك ، كه عشق ،برابري ، انسانيت و...عدالت را   بي وقفه  فرياد مي كرد .انسان برشت، نه تنها ازتاريخ جدا نشد، بلكه با تمام ماهيت و شعور و   انديشه وروحياتش، درجريان حركت تاريخ قرارگرفته و برمحيط خويش تاثيرمي گذارد. انســـاني  كه تغييرمي دهدو اسيرحوادث نمي شود، و باپيشامدهاوشرايط به وجودآمده، به جنگ برمي خيزد:( نمايشنامه مادر)
برشت با دركي درست ازرويدادهاوحوادث،دنياي كهن را محكوم به شكست مي دانست وسرمايه داري را، نيرويي ويرانگر مي خواند كه عالي ترين صفات اورا، ازبين مي بردو، وي را، به    پست ترين غرايزش مي كشاند:
ـ نظربه اينكه هميشه گرسنه مي مانيم
زيرا كه
نان سفره ماراربوده ايد
مصمم شديم كه ثابت كنيم
بين ما
ونان و گندم خوب
به جزيك گام
                فاصله اي نيست
تفنگ هايتان
سرهاي مارانشانه رفته است
مصمم شديم كه ازمرگ نهراسيم

او درسال 1956 و درحالي كه هم چنان درتبعيد به سرمي برد، درگذشت. يادش گرامي باد!