۱۳۹۶ شهریور ۱۱, شنبه

زني از تبار درد !



پای صحبت صغری خانی شهرآباد, شهرستان مانه و سقلمان در استان خراسان شمالی .
خانم خانی شهرآباد، چند ساله هستید؟
تازه 61 ساله شده ام.
چند سال است که به این شغل مشغولید؟
الان دیگر 13-14 سالی میشود.
چطور شد این کار را انتخاب کردید؟
به خاطر شرایط اقتصادی ای که داشتیم مجبور بودم که کار کنم و درآمد داشته باشم، چون شوهرم از کار افتاده شده و درآمدی ندارد. بعد چون ما نه زمینی داریم نه سرمایه ای
شوهرتان چرا از کار افتاده شده؟
سکته کرده. تقریبا یک طرف بدنش فلج است.
شش تا پسر دارم. پسر کوچکم الان 23 سالش است.
پسرانم همگی ازدواج کرده اند، اما من خرج دو تا ازآنها را هم میدهم.
چرا؟
چون بیکارند . چون کار نیست. من هم بعنوان مادر وظیفه دارم کمک شان کنم.
سرپرست سه خانواده هستم . خرجی خانواده خودم و دوتا از پسرهایم را با همین حقوق میدهم.
چقدر حقوق می گیرید؟
من برای جارو کردن و کار در غسالخانه ماهی 800 هزارتومان حقوق میگیرم.
در غسالخانه چکار می کنید؟
مسئولیت نظافت با من است. اگر متوفی زن بود من هم در شستشویش کمک میکنم و اگر مرد بود، بعد از شستشو و کفن و دفن او ، من میروم داخل غسالخانه و همه جا را تمیز و مرتب میکنم.
از حقوق تان راضی هستید؟
همین که دستم جلوی کسی دراز نیست راضی ام؛ البته بیمه نیستم.
من از وقتی که یادم می آید کار میکردم. بچه هایم را با نان و نمک بزرگ کردم. یک بار رفته بودم سر ِزمین وقتی برگشتم دیدم پسر کوچکم آنقدر گریه کرده از گریه سیاه شده...زندگی ام راحت نبوده ؛ من 12 ساله بودم که با شوهرم ازدواج کردم، او چند سال از من بزرگتر بود. من خودم را شناختم خانه شوهر بودم.
چه آرزویی دارید؟
ما از دار دنیا همین خانه را داریم اما اینجا حمام ندارد.دوست داشتم در خانه مان یک حمام داشته باشیم.
از نظر کاری چطور؟
به من می گویند تو سن ات بالای شصت سال است نمی توانی بیمه بشوی. من از کار کردن خسته نمی شوم. تا وقتی که تنم سالم باشد کار می کنم اما می ترسم یک روزی دیگر نتوانم کار کنم آن موقع همین پول هم که تنها منبع درآمدمان است قطع می شود.

۱۳۹۶ شهریور ۱۰, جمعه

ناهید همت آبادی: دست یک انسان

 

توضیحی ضروری:
نوشته ی مستند زیر با همین عنوان و به همین قلم، بتاریخ دوم شهریورماه ۱۳۷۸، همراه با عکسی در رابطه با تیتر مقاله از کتاب قتل عام زندانیان سیاسی، در نشریه مجاهد چاپ شد که البته همان موقع هم ـ چنانکه در نوشته نیز خواناست ـ زمان وقوع آن قبل از قتل عام و نگارش آن نیز سالها پس از قتل عام بوده که اینک دوچندان زمان دیگر هم از آن گذشته است. با این وجود به علت مجموع شرایط جاری، تکرار عین همان نوشته را ـ بدون تغییر زمان متن ـ چندان بی مناسبت ندانستم بخصوص که با وجود گذشت سالهای بسیار از آن نوشته و زمان آن، اما ابعاد جنون و جنایت عاملان نیز از حدود تصور انسان فراتر رفته است.
دست یک انسان، از آرنج تا پنجه ها...
نگارش این سطور، مرور دردناکترین خاطره از هزاران داغ و خاطره ایست که بدون کمترین رنگ باختگی در ذهن و ضمیرم باقی مانده و حقیقت یک روز داغ چله ی مرداد و یک گورستان غریب است که دلیرترین و گمنام ترین اسطوره های تاریخ، خسته و خونین تن بر سینه ی داغدار آن سرنهاده اند تا روزی که «همه چیز را با نام شما آغاز خواهیم کرد، قهرمانان! سرودهایمان و ترانه های کودکانمان را ....» *1
طی شانزده سال گذشته، بارها سعی کرده ام این خاطره را یکبار دیگر و دقیقاً همانگونه که اتفاق افتاد، در ذهن و ضمیرم زنده و بر کاغذ ثبت کنم اما هربار قلم بدست گرفتم و در کوره راههای حافظه توقف کردم تا چگونگی عبور از آن گذرگاه هولناک را تصویر سازم، قبل از آنکه قلم، واژه ها را تحریر کند، قلب، قفس استخوانی سینه را شکافت و راه تنفس را بسته هوس کرد که بازگردد به همان بیابان که دوست میداشت آنجا دفن شود، شاید هم دفن شده است...!!
اما دیروز... همین دیروز، خواندن چندین سطر یک کتاب و دیدن عکسهای آن، عکس دستی که از گور سر برآورده بود، دوباره مرا به همان بیابان خونین برد که شانزده سال پیش، دست از گور بیرون مانده ای را ـ از آرنج تا پنجه ها ـ با چند مشت خاک بیابان پوشاندم و بر آن سجده کردم اما هرچه خواستم خاک سست را با اشک چشم بیامیزم تا گل شود و دست هراسان از گور رسته را در خود نگه دارد تا دوباره از خاک سر برنیاورد، نتوانستم گریه کنم، چشمه های اشک یکجا خشکیده و رشته های اعصابم از هم گسیخته بود. آن وقت ناچار دور آن دست با سنگریزه های بیابان تَجیر کشیدم و آنرا با بوته خارهای بیابان پوشاندم تا با خیال خود از دستبرد حیوانات گرسنه و هجوم جانوران هار دوپا مصون بماند. هیچ فکر هم نکردم اگر باران تند شبانه ببارد، تَجیر دست ساخت من و خاک بیابان خواهند شکافت و دوباره آن دست نازنین ـ دست یک انسان، از آرنج تا پنجه ها ـ به جای گونهای چند رنگ بیابان، شاید هم سراپای سرخرنگ یک انسان، همرنگ خون سیاووشان، از زمین بروید... 
حالا هم اما که این سطور را مرور می‌کنم، باز چشمانم تار می‌شود و سرم گیج می‌رود. شگفتا...! تصویر همان بیابان خونین و همان دست است... دستی که از خاک بیابان سوزان سبز شده است. همان بیابانی که در بعد از ظهر چله ی سوزان تابستان برایم قتلگاه بود و سپس خانقاه شد که می‌خواستم در آن معتکف شوم و بعد زیارتگاهی که گاهی در تاریک روشن غروب و بندرت قبل از طلوع صبح ـ اگر خطر تعقیب ـ نبود به آنجا می‌رفتیم. مادر به نماز می ایستاد و من نشسته روی زمین، دلم می‌خواست سر در خاک مجروح بیابان فروبرم تا به نجوای قلبهای هنوز تپنده ی بیدارخفتگان تازه از راه رسیده گوش فرادهم، از سینه ی پُر مهرشان مُهر بردارم و آن را به تاریخ و انسان هدیه کنم و امروز... امروز تصویر آن بیابان، همانند فراخ ترین سینه ی ِتاریخ در برابر چشمانم گسترده است. سینه ی فراخ یک بیابان که در جای جای آن بیشمار اسطوره های شگفت آور جهان، با چشمان باز و دستان به هم بسته خفته اند و حماسه ی مقاومت کم نظیر یک نسل قهرمان را در دل خود ثبت کرده اند.
اینک... تصویر ستاره ای که از آن قطره ای خون می‌چکد، بیابان و پیکرهای پاک شهیدان و دستها، دستهای سبز شده از گور با پنجه های باز، یک فاصله ی زمانی شانزده ساله را در من به صفر می‌رساند و مرا باز به بیابان سوزان مشرف به گورستان ارامنه ی ـ تهران ـ می‌برد. جایی که امروز من با مادرِ مجاهد خلق «ف.پ» بدنبال گور بی نام و نشان او گشتیم و دو زن سیاهپوش با مردی ساده و شهرستانی دنبال گور دخترشان که چریک فدایی بود اما هیچیک از ما نه آنروز و نه هیچوقت دیگر، مزار مجزای شهدا را نیافتیم. آخر سراسر آن بیابان خونین پرت افتاده*۲ پذیرای بسیار عزیزان بود و زیارتگاه خانواده ها. برای من اما عبور خطرناک پر درد و اضطرابی از گذرگاه انتخاب که... یک دست ـ دست یک انسان، از آرنج تا پنجه ها ـ را که از گور جدا مانده بود با چند مشت خاک بیابان بپوشانم و دور آن با خار و سنگریزه ها تَجیر بکشم تا به خیال خود... 
افسوس که اما درست نمی‌دانم حالا چند بیابان یا گوشه ی دور افتاده ی دیگر از خاک ایران پذیرای پیکرهای گرم به خون خفتگان است اما یک چیز را خوب می‌دانم و اینکه اگر هریک از درندگان و خونخواران عمامه دار یا بی عمامه ی خمینی تا روز دادخواهی نهایی در وطن، مانند «سر جلاد» یا «صیاد آدمخوار» صید دلاور کاوه های دوران نشده باشند اما در اولین لحظه های روز آزادی، مجازات بس سنگین تر را توسط دادگاههای مردم باید انتظار بکشند.
 ۱ (*محمد قرایی
 ۲ (*دیدار از این بیابان برهوت آن زمان، سال ۱۳۶۲ بوده که از کثرت جنایت ملایان بی شک حالا جای خالی در آن باقی نمانده است. 

بهرام مودت: ورزش در حیطه آخوندها



به یقین دیدگاه ارتجاعی و ضد ورزشی دیکتاتوری مذهبی آخوندها به مقوله ورزش و نظارت مستقیم حاکمیت بر کلیه دستگاه ها و ارگان های ورزشی، آنهم با حضور عوامل سرسپرده و مدیران سپاهی و بسیجی و در یک کلام دولتی کردن کل ورزش در ایران بحران زده، نتایج فاجعه آمیزی را از خود برجا گذاشته است.
اگرچه موضوع ورزش همه زندگی انسان نیست، ولی بدیهی است که بخش مهمی از آن میباشد، چراکه با مقوله هایی مانند تحرک، شادابی و سرزندگی جامعه و بویژه نسل جوان سرو کار دارد.
در این راستا باید به نقش اساسی و تاثیر گذار مقوله ورزش در ارتقا سلامت جامعه، کاهش مشکلات اجتماعی و فرهنگی، افزایش انگیزه برای رقابت سالم و دور شدن جوانان از آسیب های خانمان سوز و مصیبت باری همچون اعتیاد و بزهکاری توجه نمود.
براین سیاق به هر میزان سرمایه گذاری، برنامه ریزی کوتاه و طولانی مدت و مدیریت سالم و یا ایجاد زمینه های مناسب و مفید برای مشارکت مردم و بخصوص جوانان، می تواند راهشگا و حلال بسیاری از معضلات و آسیب های اجتماعی باشد که اکنون به یمن دیکتاتوی ولی فقیه در ایران ساری و جاری گردیده است.

اساسا نیمچه توجه آخوندها به ورزش در ایران، آنهم تنها در چند رشته ورزشی خاص تنها در راستای اهداف شوم و سرکوبگرانه حاکمیت و صرفا جهت سوء استفاده ابزاری از ورزش می باشد.
از آنجا که رژیم به انزجار و تنفر مردم ایران نسبت به نظام آخوندی و نیز نسبت به ابعاد گسترش و افزایش اعتراضات و مخالفت ها از سوی اقشار مختلف جامعه و استقبال آنان از توانمندی و اقتدار مقاومت و تنها آلترناتیو دموکراتیک یعنی شورای ملی مقاومت آگاه می باشد، براین منطق می توان هراس و کابوس دیکتاتوری از امر سرنگونی را بخوبی لمس نمود. دراین راستا یکی از گسل های مهم در جامعه جوان و پویای ایران، همان میادین ورزشی و تجمع هزاران جوان در سالن ها و اماکن ورزشی است که همواره تهدیدی جدی برای کل حاکمیت می باشد.
بر این منطق است که روزانه شاهد کنترل و نظارت دستگاه های سرکوبگر اطلاعاتی، بسیج، سپاه و خیل عظیم لباس شخصی ها بر تمامی امور ورزشی برای جلوگیری از گسترش اعتراضات و تبدیل شدن میادین به بمب های ساعتی می باشیم.

جدا از بررسی و تحلیل های کارشناسانه در مورد برنامه و اهداف وزارت ورزش، فدراسیون ها و دیگر ارگان های ذیربط، عملکرد مسئولین و مدیران حکومتی، نتایج و راندمان تیم های ورزشی و ورزشکاران در رشته های مختلف، چه در رقابت های داخلی و چه بین المللی که بایستی در فرصت های مناسب به آن پرداخت و با توجه به انبوهی از وقایع و رویداد ها در جامعه ورزشی ایران بویژه طی یکسال گذشته تا به امروز میتوان به وضعیت انفجاری و وخیم بودن کل دستگاه ورزش تحت حاکمیت ملا ها پی برد.
 برای نمونه فرار ورزشکاران به خارج، تهدید به محروم نمودن ورزشکاران، ورشکستگی مالی باشگاهای ورزشی حتی دو باشگاه بزرگ پایتخت پرسپولیس و استقلال با بیش از ۴۰ میلیون هوادار، اعتراضات دختران و زنان ورزشدوست علیه تبعیض و عدم اجازه به حضور در میادین ورزشی، افزایش عصبیت های ناشی از کنترل و محدودیت های حکومتی که عمدتا به درگیری های فیزیکی، افشاگری، فحاشی و شکایت ورزشکاران علیه یکدیگر می انجامد، تماما گوشه هایی از پازل بحران در دستگاه ورزش کشور را به نمایش می گذارند.

بیش از پرداختن و اشاره به اینگونه رفتار و حرکات غیر ورزشی و غیر اخلاقی باید به یک اصل و بحران واقعی در حیطه ورزش که البته جدا از بحران های دیگر درعرصه های مختلف کشورمان نیست، اشاره شود و آن موضوعی بنام سرکوب در میادین ورزشی و بویژه سرکوب علیه دختران و زنان ورزشدوست میهنمان می باشد.

در حالیکه بیش از نیمی از جمعیت ایران را زنان تشکیل میدهند و در حالیکه از زمان بروی کار آمدن دیکتاتوری ولی فقیه زنان همواره مورد آزار، تحقیر، سرکوب، محرومیت، تبعیض جنسیتی و محدودیت قرار میگیرند، باید بطور اجمال به کمبود واقعی امکانات، تاسیسات و سالن های ورزشی مختص به بانوان، عدم مهیا بودن شرایط و زمینه های امن و مساعد جهت شرکت و فعالیت زنان در ورزش، افزایش محدودیت و کنترل شدید و تحقیرآمیز در مورد انتخاب نوع پوشش و البسه، با توجه به نوع رشته ورزشی مورد علاقه زنان، گسترش محدودیت و حتی محرومیت دختران و زنان به سفرهای ورزشی داخلی و خارجی با توجه به قوانین ارتجاعی در مورد حق و حقوق زنان اشاره شود.

به موازت این واقعیات نیز باید به فساد مالی، رانت خواری، وجود باند های مافیایی و آقازاده ها در دستگاه ورزش، سوء مدیریت، فساد اخلاقی و خان و خان بازی در دستگاه ورزش کشور بعنوان عامل اصلی بروز بحران در دستگاه ورزش ایران اشاره نمود.
نگارنده ضمن آگاهی نسبی از وجود محرومیت و محدویت های گسترده علیه زنان و دختران ورزشکار میهن ام که متاسفانه تحت این حاکمیت ضد زن، ضد ورزش و ضد ایرانی نهادینه شده است، تلاش دارد تا با توجه به رشته تخصصی ام در فوتبال، به چند نمونه از رفتار و عملکرد غیر ورزشی که مجموعه ای از آن تا امروز عواقب و نتایج مخرب و فاجعه آمیزی بخصوص در حیطه ورزش دختران و پسران جوان وطنمان داشته است، اشاره کند.

بعنوان مثال مهرداد میناوند از بازیکنان پیشین تیم ملی ایران در یک برنامه زنده تلویزیونی "من و شما" بطور باور نکردنی به علیرضا منصوریان مربی تیم فوتبال استقلال با دادن لقب "ششعلی خان" و به مهدی رحمتی دروازه بان این تیم با دادن لقب "پنگوئن" توهین نمود. این توهین ضمن به خشم آوردن هواداران این تیم، خود دلیلی شد تا منصوریان و رحمتی در صدد شکایت بر علیه میناوند برآیند.
در نمونه ای دیگر که بیش از هرچیزی یک دجال گری شناخته شده میباشد، تهدید به محرومیت مسعود شجاعی و احسان حاج صفی از تیم ملی فوتبال ایران می باشد. این دو ورزشکار که عضو باشگاه پانیونیوس یونان هستند، در بازی برگشت در مقابل تیم مکابی اسرائیل به میدان رفتند، امری که باعث خشم و هراس مزدوران خامنه‌ای در فدراسیون فوتبال و وزارت ورزش ایران گردید و موضوع تا بدانجا پیش رفت که حتی رژیم این ورزشکاران را تهدید به محرومیت از حضور در تیم ملی نمود.
اما دیدیم که در مقابل پاسخ قاطع جامعه ورزشی بین المللی از سوی فیفا مبنی بر محرومیت رژیم از حضور در مسابقات جام جهانی روسیه، حکومت در اقدامی قابل پیش بینی و از موضع بسیار ضعیف و ذلیلانه ادعا کرد که محرومیتی در کار نیست!! و بدین سان از مواضع خود عقب نشینی نمود.

همچنین در ارتباط با ورزش زنان و عدم اجازه حضور دختران و زنان علاقند به ورزش باید به مقاومت و مقابله آنان علیه شیوه های سرکوبگرانه گزمگان حکومت در میادین و اماکن ورزشی اشاره نمود. مقاومتی که با آن زنان میهنمان با شیوه های مختلف، فریاد اعتراض و افشاگری های خود در پشت درب های بسته استادیوم ها و میادین ورزشی را علیه ستم مضاعف، سرکوب، زورگویی و محرومیت به جامعه منتقل می نمایند. دراین راستا اخیرا شاهد نمونه جدیدی از مقاومت و اعتراضات دختران در ارتباط با مانع شدن از حضور در استادیوم ها و تشویق بازیکن و تیم محبوب خود، با حمل پلاکارد های اعتراضی در مقابل استادیوم فوتبال در اصفهان بودیم که بسیار ارزشمند و قابل ستایش می باشد.

محمود گودرزی، وزیر اسبق وزارت ورزش در آذرماه ۹۳ به «چالش در ورزش» ایران که همانا نگاه غیر تخصصی به ورزش پس از انقلاب ضد سلطنتی می باشد، اعتراف نمود. وی اذعان می کند که مدیریت ورزش عموما در اختیار کسانی است که نگاه غیر فنی و غیر کارشناسی به ورزش دارند. 
ترجمان این جملات به معنای سپردن پست های تخصصی به مزدوران سپاهی و بسیجی میباشد.
در ادامه چنین سیاستی، شاهد نهادینه شدن فساد در دستگاه ورزش از سالها پیش و بخصوص طی یکسال گذشته در کل ورزش ایران بوده ایم. این واقعیت در نهایت به بروز بحران های مالی شدید در باشگاهها که اکثرا بعد از انقلاب مصادره شده اند و از نظر بودجه و مدیریت (یعنی اختیار کنترل و سرکوب) وابسته به دولت میباشند، راه برده است.
در این رابطه و بکرات طی یکسال گذشته شاهد اعتراض فوتبالیست ها بوده ایم، بطوریکه بدلیل ضعف و عقب افتادن تعهدات مالی باشگاهها، از حضور در تمرینات تیم امتناع کرده اند.
باید اشاره کرد که جدا از اعتقاد و یا تأیید یک ورزش حرفه‌ای، متاسفانه به دلیل وجود فساد نهادینه شده در ورزش کشور، اکنون شاهد پدیدار شدن بحرانی دیگر بنام پول کاذب در ابعاد غیر واقعی و نجومی در ورزش ایران هستیم، امری که هیچ همخوانی با آنچه که مثلا فوتبال حرفه ای نامیده میشود، ندارد و اصولا قابل مقایسه با استانداردهای شناخته شده بین المللی نیستند.
این سخن بدان معنا است که کیفیت و آنچه در زمین چمن بعنوان یک فوتبال حرفه ای و لیگ های معتبر می بایستی ارایه شود با آن میزان از ورود پول و داد و ستد انجام شده همخوانی ندارد.

در پایان باید بر این واقعیت تاکید شود که هراس حاکمیت و راه اندازی سیستم های کنترل و سرکوب در میادین ورزشی، بازتاب همان هراس رژیم از سرنگونی است. اخیرا مصاحبه ای از علی دایی در تلویزیون حکومتی مشاهده نمودم که این ذوب شده در دستگاه ورزش ولایت در ارتباط با کشته شدن پاسدار محسن حججی به پرسش گزارشگر تلویزیونی چنین توضیح و پاسخ میدهد: 
 "این شهیدان غیر مستقیم دارند از مملکت خودمون دفاع میکنند.............مطمئنا اون ها هستند که ما توی این آرامش مثلا امروز می تونیم یک فروشگاه دیگه افتتاح کنیم" !!.
آری سخن از واقعیت های ملموس و بحران های عظیمی است که تمامیت رژیم را به محاصره خود درآورده است. به یقین مقوله ورزش نیز جدا از این مجموعه نیست.
براین منطق است که معنا و مفهوم سرکوب و کشتار علیه آحاد مردم ایران و بویژه ورزشکاران و ورزشدوستان میهنمان رنگ و بوی واقعی خود را به نمایش می گذارد. همان عنصر اجتماعی که رژیم در وحشت از محبوبیت و نام ورزشکاران مردمی و متعهد به آرمان ها و اهداف انقلاب ضد سلطنتی و ایستادن در کنار مردم در مقابل ظلم وستم آخوندی، همواره مورد سرکوب قرار گرفته است. بهای این ایستادگی را ورزشکاران به مانند دیگر گسل های اجتماعی با دستگیری، اعدام، شکنجه و یا تبعید و مهاجرت به خارج پرداخته اند و تا زمانیکه این رژیم ضد ایرانی و ضد ورزش بر میهنمان حاکم هست، بازهم خواهند پرداخت.

یاد خاطره تمامی آن عزیزان گرامی باد.

۱۳۹۶ شهریور ۹, پنجشنبه

قتل‌عام اشرف، در امتداد قتل‌عام ۶۷


یادکردی از 10شهریور 92 سالگرد قتل‌عام در اشرف توسط جلادان تیرخلاص زن رژیم.
10شهریور در امتداد قتل‌عام تابستان 67 خون دادخواهی نشده‌یی است که هم‌چنان بر دستان حکومت ولایت فقیه سنگینی می‌کند؛ خونی که هم‌چنان می‌جوشد و جوانان ایرانی را به خیزش فرامی‌خواند.
قرآن - در داستان خلقت انسان - به‌خوبی وجوه دوگانه شخصیت انسان را نشان می‌دهد؛ وجوه دوگانه‌یی که از یک سو تا باضافه بی‌نهایت و از دیگر سو تا منهای بی‌نهایت می‌تواند رشد کند. در آیات 7تا 10سوره شمس این مفهوم بوضوح آمده است:
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا - فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا - قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا - وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا». سوگند به درونمایه انسان و آن‌که به نیکویی بیاراستش. پس زشتی پرده‌دری و حرمت‌شکنی و خویشتن نگهداری را به آن الهام کرد. بدرستی رستگار شد آن‌که آن را (درونمایه خود را) پیراست و زیانکار شد آن که آن را در پلیدی‌اش فرو پوشاند.

جامعه انسانی صحنه بروز این دو خصلت سراپا متناقض است. انسان این ویژگی را دارد از یک‌سو مرزهای شقاوت را آن‌چنان درنوردد که هیچ گرگ خون آشام‌ ، هیچ اژدها‌ ، دایناسور و دراکولایی به گرد پای او نرسد‌ ، از دیگر سو می‌تواند در قداست و پیراستگی‌ ، پاکتر از فرشتگان باشد‌ ، و مسجود آنان واقع گردد. انسانهایی را دیده‌ایم که عشق آنان را به «هیأت گنجی درآورده است‌ ، بس بایسته و آز انگیز» و در خداگونگی مرزهای خاکی را در نوردیده و به عرش راه جسته‌اند.
در انتهای سوره شمس صحنه رویارویی این دو تمایلِ متضاد در انسان، و تجسم آن را بستر جامعه می‌بینیم: تقابل قوم ثمود؛ «هنگامی که شقی‌ترین آنان برانگیخته می‌شود»، با صالح پیامبر.

جای دور نرویم. در زمانه خودمان‌ ، با نیم‌نگاهی به تابلوی عاشورای سال 60مجاهدین‌ ، از یک‌طرف اشقی الاشقیای قوم خمینی‌ ، یعنی حاج! اسدالله! لاجوردی را می‌بینیم، از طرف دیگر اشرف شهیدان و سردار موسی و مجاهدان به خاک افتاده را‌ ؛ که هیچ به دشمن نداده‌اند جز اجساد خویش.

در یورش شب نیمگاهی به اشرف‌ ، در یکشنبه 10شهریور‌ ، بار دیگر این تابلو تکرار شد. البته فیلمهای زیادی از این قتل‌عام در دست نیست اما آن میزان که هست به‌خوبی سخن می‌گوید.
بستن دست اسیران مجروح و تیرخلاص زدن به آنان از پشت سر. آیا این صحنه تداعی کننده صحنه‌های تیر خلاص زدن به زندانیان مجاهد در دهه سیاه 60نیست؛ آن شبهای سنگینی که با سمفونی زجرآور تیرخلاص‌ ، آغاز می‌شد و پایان می‌گرفت؟ 

فرهنگ تیرخلاص زدن اگر زمانی مال خمرهای سرخ و فاشیستهای نازی بود الآن آن‌قدر در «جمهوری اسلامی!؟» عمومیت یافته که هر بسیجی رسن به پیشانی نیز آن را فوت آب است. این فرهنگ از لاجوردی و خمینی به ارث رسیده است. این میزان از سرب دلی، تنها از جلادان نیروی تروریستی قدس و عوامل عراقی آنان برمی‌آید و بس. کسانی که بارها و بارها در زندانها بر شق یقه تیرباران شدگان تیر خلاص شلیک کرده و با دست خود طناب از نای اعدامیان گذرانده‌اند.

آیا قتل‌عام سبعانه 10شهریور در اشرف نمودی از قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان سال 67نیست؟ جنس جنایت و نوع قتل‌عام یکی است. آمران و عاملان آن یکی هستند. از این رو دادخواهی خون شهیدان قتل‌عام 67 لاجرم دادخواهی از خون 52شهید سرفراز اشرف نیز هست.

پرداختن به ابعاد شقاوت در قتل‌عام اشرف اگر ‌چه ضروری و بایسته است و باید بسا در این باب نوشت و افشاگری کرد اما رو در روی شقاوت شقاوت‌پیشگان‌ ، بلندایی از شکوه و ستیغی بالابلند از عظمت فرزند انسان را می‌بینیم؛ از آن جنس که فرشتگان معترض به خلقت انسان را بر جای خود نشاند و به سجده در برابر او وادار کرد.

فرمان غریزی صیانت نفس ایجاب می‌کرد که صد مجاهد بی‌سلاح‌ ، در یورش وحشیانه قصابان تا دندان مسلح‌ ، اشرف را خالی کنند و جان خود برداشته و بگریزند. در این صورت کسی آنان را ملامت نمی‌کرد زیرا کاری عقلایی انجام داده بودند. وقتی گرازی وحشی به سوی شما خیز برداشته یا کژدمی جراره با دمی افراخته به جانبتان می‌آید نخستین کار‌ ، دفع ضرر است ولی این چه انگیزه‌یی است که مجاهد خلق با اتکاء به آن به جای گریز به ایستادگی توسل می‌جوید تا بدان حد که سلاخان نقاب پوش را وادار می‌کند حتی هنگامی که دستانش نیز بسته است به شق یقه او شلیک کنند.

تا آنجا که به شأن و عظمت این شهیدان برمی گردد‌ ، هر کدام‌ ، خود یک سازمان مجاهدین بودند. تاریخچه‌یی حماسی از مجاهدت‌ ، انقلابیگری‌ ، پاکبازی و وقف خود در راه خدا و خلق‌ ، در پشت سر داشتند. هر کدامشان برای اداره یک جنبش زیاد بودند که کم نبودند. چگونه می‌شود که در لحظه ضرور‌ ، «در برابر تندر می‌ایستند و خانه را روشن می‌کنند» و تنها چیزی که برایشان ناچیز است جانشان است.

آن پنجاه و دو مجاهد‌ ، گنجینه‌یی از دارایی‌های غیرقابل جایگزین این جنبش بودند با سابقه‌یی بالای سی سال مبارزه حرفه‌یی با دو دیکتاتوری. اگر کسی لایق زیستن بر این کره خاکی بود آنان بودند و خاک از بودنشان فخر به آسمان می‌فروخت. آنان آنگاه که دریافتند لحظه فدای خود برای مبارزه مردم ایران فرا رسیده‌ ، بسادگی، جان پروقار و افتخار خود را نثار کردند.

بنیانگذار این سنت محمد حنیف است؛ رهبری پاکباز که می‌دانست با فدا‌ ، آنهم فدا از بالاترین نقطه راه گشوده می‌شود. این سنت با قوت تمام در سازمان مجاهدین تا این نقطه پیگیری و اثبات شده است. اگر جز این بود هیچ‌گاه بن‌بستها و دیوارهای فراراه تکامل مبارزه فرو نمی‌ریخت و ناممکن به ممکن بدل نمی‌شد.
از گذشته تا الآن هر بن‌بستی که مجاهدین در مبارزه شکسته‌اند محصول این بوده که در لحظه ضرور در دادن قیمت مشخص برای مبارزه دریغ نکرده‌اند.
از آنجا که آجر نخست و سنگ بنای شکل‌گیری این دیرپاترین تشکل انقلابی تاریخ ایران «فدا» است؛ با این توصیف حتی اگر یک مجاهد در اشرف مجروح و نیم سوز باقی می‌ماند‌ ، پرچم هم‌چنان برافراشته مانده بود چه رسد به چهل و دو نفر. دشمن از این می‌هراسد.
پس بگذار مجاهد خلق به جگرخراش‌ترین وجه سلاخی شود ولی تسلیم هرگز! حال می‌توان قضاوت کرد چه کسی شکست خورد و چه کسی پیروز شد.

در اشرف‌ ، دو اراده با هم مصاف دادند. یکی در ته طیف منهای بی‌نهایت و دیگری در سر طیف باضافه بی‌نهایت. آن‌که پیروز شد با نقاب و تیرخلاص و مرزهای شقاوت در نوردیده‌ ، در حقیقت بازنده اصلی بود و آن‌که شکست خورد و در خون خود خفت در حقیقت پیروز صحنه است زیرا تسلیم نشد و حقانیت خود را تکثیر کرد. دشمن توانست بر خون او قدم گذارد اما بر اراده او هرگز.
شهیدان قهرمان دهم شهریور‌ ، سرداران سربدار‌ ، الگویی جاودانه برای شکست تعادل‌قوا شدند و این‌گونه اشرف ماند و باز خواهد ماند و ماندگارتر خواهد شد. آیا این تحقق همان وعده خدایی نبود؟ «کَم مِّن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ ».

۱۳۹۶ شهریور ۲, پنجشنبه

چرخه معیوب و بی آیندگی نظام



در جریان جنگ و جدال باندهای رژیم بر سر دولت جدید آخوند روحانی و در جریان سهم‌خواهی باندها از او رسانه‌ها و مهره‌هایی از هر دوباند به ناگزیر به فرسودگی، ازکارافتادگی نظام و به ابتر بودن و بی آینده بودن آن اعتراف کردند.

این مهره‌ها و رسانه‌ها در حسرت هستند که چرا نظام ولایت‌فقیه و هر دو باند آن نتوانسته‌اند تاکنون کادرهای لازم برای آینده را تربیت کنند، و به ناگزیر باید به کادرهای فرتوت و ناکار آمد که از دیدگاه آنان ”نسل اولی‌های انقلاب“ (بخوانید نسل اولیهای ارتجاع خمینی) بچسبند.

محمدرضا عارف از باند موسوم به اصلاح‌طلب که رسانه‌های رژیم از او به‌عنوان ”رئیس فراکسیون امید“ مجلس ارتجاع نام می‌برند، ”کادرسازی“ را یکی از مسائل ”مغفول مانده در دو دهه اخیر“ و مهمترین مسأله همه نهادها و دستجات درونی رژیم در آینده می‌داند، و می‌گوید: ”ما اگر به همین روال بخواهیم پیش برویم قطعاً در چند سال آینده با یک بحران روبه‌رو خواهیم شد“.

سعید حجاریان تئوریسین باند موسوم به اصلاح‌طلب رژیم نیز کفگیر نظام را در زمینه داشتن کادرهای مناسب در ته دیگ می‌داند و ضمن اشاره به بی‌ بضاعتی و دست خالی بودن روحانی برای معرفی وزرای مناسب می‌گوید: ”بضاعت روحانی در مقطع فعلی در همین حد است، چرا که ما از اول انقلاب تا به امروز کادرسازی نکرده‌ایم، اگر کادرسازی می‌کردیم الآن کابینه بهتری داشتیم. خود آقای روحانی هم نیرویی بهتر از این وزرای پیشنهادی نداشت، اگر داشت معرفی می‌کرد. مسأله این است که کفگیر به ته دیگ خورده است و نه کسی را باقی گذاشته‌ایم و نه نیرویی تربیت کرده‌ایم». (روزنامه آفتاب یزد 31مرداد 96) 

محمدرضا باهنر نایب‌رئیس اسبق مجلس رژیم و یکی از سردمداران باند خامنه‌ای ضمن اشاره به تشتت و از هم پاشیدگی باند خامنه‌ای به پاشیدگی و تشتت باند مقابل نیز اشاره می‌کند و می‌گوید: ”حرکت در چارچوب احزاب راه‌حل اساسی‌تر و آزموده‌تری برای ایجاد تغییر و تحول است. اما آیا در میان اصول‌گرایان چنین حزبی وجود دارد؟ پاسخ به این سؤال قطعاً منفی است؛ نه اصول‌گرایان و نه اصلاح‌طلبان امروز دارای چنان تشکیلات قدرتمند حزبی نیستند که بتوانند کنشگری خود را در این چارچوب دنبال کرده و به نتیجه برسند“ (روزنامه‌ایران 31مرداد 96) 

ملاحظه می‌شود که این مهره‌های نظام ولایت چگونه با صریحترین بیان به بی‌آیندگی نظام حتی در زمینه تربیت کارگزاران و مدیران اعتراف می‌کنند. امری که برای هرنظام سیاسی الزامی است.

رسانه‌های حکومتی هم مرتباً به این واقعیت اذعان می‌کنند. مثلاً جهان صنعت در شماره 30مرداد خودش با پرداختن به بحرانهایی که نظام را احاطه کرده نوشته است: «وجود چنین بحرانهایی شاید ایجاب می‌کرد در هماهنگی میان روحانی و دیگر تصمیم‌گیران تاثیرگذار، کابینه‌ای انتخاب شود که تحولی سریع یا جهشی ملموس به سمت حل مسایل را ممکن کند... ضروری بود افرادی در نظر گرفته می‌شدند که می‌توانستند تحول معناداری در حوزه مورد نظر خود ایجاد کنند. کابینه انتخاب شده اما چه نسبتی با این وضعیت و خواست بهبود دارد؟ تقریباً هیچ». روزنامه آرمان نیز در همین روز پس ذکر بحرانهای گریبانگیر نظام نوشته است:‌ «برای حل این معضلات... مسأله نواقص و معایب بنیادین ساختاری مطرح است. مسلماً در ساختار معیوب اقتصاد دولتی، نفتی و رانتی اصلاحات بنیادین قابل اجرا نیست، زیرا بسترهای نهادی و ساختاری اقتصاد این فرصت را از دولت و دست‌اندرکاران اقتصاد می‌رباید».

۱۳۹۶ شهریور ۱, چهارشنبه

”خودکشی فکری و فرهنگی“در حاکمیت آخوندی!

فرار مغزها و نخبگان از ایران


فرار از جهنم رژیم آخوندی و سیل مهاجرت سرمایه‌های انسانی شامل متخصصین، تحصیل کردگان و افراد دارای صلاحیت خاص به کشورهای دیگر به‌ویژه اروپا و آمریکا هم‌چنان ادامه دارد.
واضح است که در درجه اول سرکوب، خفقان و شرایط سخت و پرفشار معیشتی، نخبگان کشور را وادار به مهاجرت از ایران می‌کند.
عوامل دیگری نیز برای خروج نخبگان وجود دارد، دلایلی از قبیل واگذاری مشاغل به عوامل رژیم نظیر پاسداران، بسیجیها و سایر افراد که با حاکمیت قرابت فکری دارند، محروم کردن نخبگان از ورود به مشاغل بالا، نداشتن مصونیت‌های سیاسی و اجتماعی جهت اظهارنظر حتی اظهارنظر علمی، حاکمیت باندهای وابسته به رژیم بر دانشگاهها و مراکز علمی کشور نیز از جمله عوامل براى فرار مغزها از کشور است.
دلیل دیگر که می‌توان برای خروج نخبگان از کشور ذکر کرد، عقب راندن کشور توسط نظام ولایت‌فقیه و ایجاد موانع رشد و توسعه کشور توسط این حاکمیت است به گونه‌یی که فضای فعالیت مطلوب برای نخبگان وجود ندارد.
خروج نخبگان از کشور باعث به هدر رفتن میلیونها دلار از منافع عمومی کشور می‌شود. رضا فرجی دانا وزیر سابق علوم کابینه روحانی در سال 92 آمار خروج نخبگان از کشور را 150هزار نفر در سال عنوان کرد و گفت: ”در شرایطی که کل بودجه دولتی ما ۱۹۲هزار میلیارد تومان و معادل ۷۰میلیارد دلار است با مهاجرت مغزها ۱۵۰میلیارد دلار به دنیا کمک می‌کنیم“. (خبرگزاری ایرنا 17دی 92)

روزنامه حکومتی خراسان در شماره 30مرداد 96 خود بر گسترش دامنه مهاجرت نخبگان پرداخته و نوشته است که کار به جایی رسیده که دانش‌آموزان نخبه نیز ناگزیر به ترک کشور می‌شوند.
این روزنامه افزوده است: «آمارهای سالهای گذشته نشان می‌دهد که ۶۲‌ درصد از دانش‌آموزان مدال‌آور المپیادهای علمی ایران به خارج از کشور و عمدتاً به کشورهای توسعه‌یافته دنیا چون آمریکا و کانادا مهاجرت می‌کنند».

روزنامه حکومتی خراسان در این مطلب به‌نقل از معاونت آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش تأکید می‌کند: «امروز بسیاری از دانش‌آموزان ما ترجیح می‌دهند بعد از اتمام دوره متوسطه، تحصیلات خود را در خارج از کشور ادامه دهند که این بسیار جای نگرانی دارد».
این کارگزار رژیم یکی از دلایل تمایل خروج دانش‌آموزان از ایران را آینده شغلی مبهمی که در انتظار آنان است می‌داند، زیرا دانش آموختگان دانشگاهی با بازار کار مناسبی مواجه نیستند و از طرفی گسترش دامنه بیکاری این افراد، برای دانش‌آموزان تداعی کننده این مسأله است که ممکن است در آینده آنها نیز نتوانند نیاز شغلی خود را برطرف کنند.

پیش از این در روز 4مرداد 96 خبرگزاری حکومتی ایرنا نیز در گزارشی به روند فزاینده خروج فارغ‌التحصیلان ممتاز کشور به دلایلی نظیر نیافتن شغل مناسب، ناتوانی در دامه تحصیل و... اشاره می‌کند که این روند در دولت آخوند روحانی نیز ادامه دارد. خبرگزاری رسمی رژیم اعتراف در این گزارش اعتراف کرده است که ایران در جذب نخبگان خارج از کشور «از قافله کشورهای همسایه هم‌چون ترکیه و جمهوری آذربایجان و امارات متحده عربی و غیره در منطقه آشوب زده کنونی» عقب است.

در یک اعتراف دیگر خبرگزاری حکومتی ایلنا در روز 16مرداد 96 به‌نقل از علیرضا زالی رئیس سازمان نظام پزشکی نوشته است که اکثر دانشجویان رشته پزشکی در ایران قصد مهاجرت دارند. وی دلیل مهاجرت را عدم امنیت شغلی و یاس و ناامیدی از آینده در میان دانشجویان رشته پزشکی ذکر کرده است.

بر اساس همین اعترافهای حکومتی، در حاکمیت نظام ولایت‌فقیه شرایط آن‌چنان برای دانش‌آموزان و دانشجویان دشوار است که از هر 125دانش‌آموز المپیادی ایران، 90نفر در دانشگاههای آمریکا تحصیل کنند و از هر 96دانشجوی اعزامی به خارج، تنها 30نفر به کشور باز گردند.

کارگزاران و رسانه‌های رژیم این وضعیت را با عباراتی چون «خودکشی فرهنگی» یا «خودکشی فکری» توصیف کرده‌اند

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

جمشید پیمان: ... و آن روز اول شهریور بود



... و آن روز اول شهریور بود
به سال هزار و سی صد و هفتاد و هفت
و خورشید از میانه ی روز عبور کرده بود
در آسمان غبار گرفته ی تهران.
جلّاد به پستوی کارش خزیده بود
و دستمال چرکینش را بر سر و رخسار می مالید
در گریز از داغیِ نامانوس اول شهریور!
ناگهان و به لحظه ای
جلاد بود و پرده ها که فرو می ریختند
و او را از نظاره گریزی نبود:
طناب های دار، کیسه های جنازه،لخته های خون!
مصطفی را در آغوش فشرد
بر فراز پیکر اشرف و موسا
ــ سروهای بر خاک فرو افتاده ی ناخمیده ـــ
و مصطفی را بیشتر در خود فشرد
در واکنش به حقارتی که جانش را می جوید.
و هزاران مجاهد در برابرش سر برافراشتند
با لبخندی که نامش غرور بو د.

ناگهان و به لحظه ای
هُرم هوا و دلهره ی جلّاد در هم آمیختند
و فضا سرشار از سرودی شد برآمده از گلوی عشق؛
به نام ایران، به نام آزادی!
ماشه چکید و گلوله ی علی اکبر اکبری
ژرفای مغز جلاد را پریشاند،
پیش از فرصت فرار خاطره ها
به پستوی  ذهنش!
... و آن روز اوّل شهریور بود
به سال هزار و سی صد و هفتاد و هفت!