۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

حسین پویا: زنگو بزن!



ملت آمد به میان، زنگو بزن
عینهو شیر ژیان، زنگو بزن

خلق آماده شده بهر قیام
نعره زن، رقص کنان، زنگو بزن

شیخ دجال و دغل ترسیده
از قیام و غَلَیان، زنگو بزن

سالها خورده و پروار شده
سالها کرده چاخان، زنگو بزن

کرده اعدام فراوان این شیخ
مردو زن، پیر و جوان، زنگو بزن

رهبرِ احمقِ شیخانِ گوگول!
خورده زهر و نگران، زنگو بزن

یک سخنرانی غَرا کرده
بهر این فن بیان!، زنگو بزن

هم به زودی بشوند این شیخان
دربدر زوزه کشان، زنگو بزن

همه چون موش فراری بشوند
از توی سوراخشان!، زنگو بزن

همچو آبی که بریزند توی
لانه مورچگان، زنگو بزن

گرچه دیر است، ولی نزدیک است
محو شیخان ز جهان، زنگو بزن

هرچه را هم که زما دزدیدند
پس بگیریم ازشان، زنگو بزن


«دریاچۀ طاق بستان ناگهان ناپدید شد»!



«دریاچۀ طاق بستان ناگهان ناپدید شد»!
«طاق بستان»، در نزدیکی کرمانشاه، در غرب ایران، مجموعه یی است از سنگ نگاره ها و سنگ نوشته های دورۀ ساسانیان که قِدمَت آن به قرن سوم میلادی می رسد. چشمه هایی که به دریاچه طاق بستان می ریزند، از دورۀ ساسانی و پیش از آن تا کنون همیشه پر آب بوده اند. نقاشی زیر اثر اوژن فلاندن، نقّاش و معمار و ایران شناس فرانسوی، که در سال 1851میلادی ترسیم شده، این پرآبی را به خوبی نشان می دهد:

عکسهای دو سه سالۀ اخیر دریاچه طاق بستان هم نشان از پرآب بودن این دریاچۀ باستانی است. مانند عکس زیر:


 تابلوهای هشداردهنده نسبت به عمق زیاد آن، گواه حجم و ژرفای زیاد این دریاچۀ کهن پیش از «ناپدیدشدن» آن است.

(«لطفاً ازنزدیک شدن به دریاچه خودداری فرمایید. به دلیل عمق زیادِ دریاچه، لطفاً مواظب کودکان خود باشید»)
 دریاچ
ۀ چند هزارسالۀ «طاق بستان» همچنان پرآب و بی گزند بود تا این که حدود دو سال پیش، «یکشبه» ناپدیدشد!
 خبرگزاری «فارس» در روز 20 تیر1394 در گزارشی زیر عنوان «خشکیدن چشمه های هزارساله. سراب "طاق بستان» خشکید. ناپدیدشدن یک شب
ۀ یک دریاچه!» نوشت:
 «چشمه های چند هزارسال
ۀ سرابِ طاق بستان کرمانشاه به طور ناگهانی و ظرف 24 ساعت خشکید و از دریاچۀ زیبای پر از آب، تنها یک استخر خالی به جا مانده است... دومینوی خشکیدگی سراب‌ها و تالاب‌های استان، این بار به چشمه‌ های هزار ساله سراب طاق بستان رسید؛ این دریاچه به ‌طور کاملاً ناگهانی ظرف 24 ساعت در دل زمین ناپدید شد».


بنا به این گزارش، «مدیر "پایگاه میراث فرهنگی طاق بستان" ... در حاشیه بازدید از این دریاچه در گفتگو با خبرنگار "فارس" در کرمانشاه اظهار کرد: "تا به حال هیچگاه شاهد خشک شدن یکباره این دریاچه نبودیم".


علیرضا مرادی بیستونی بیان داشت: "این دریاچه تا چهارشنبه هفته گذشته کاملاً پر از آب بود، امّا روز پنج‌شنبه، به یکباره، شاهد خشک شدن این دریاچه با چشمه‌ های چند هزار ساله بودیم"...». 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

حسین پویا: برداشت خود را از مناظره های انتخاباتی بنویسید



 با تشکر از کارکنان زحمتکش بی بی سی فارسی که شبانه روز برای برگزاری یک انتخابات آبرومندانه و محتشم زحمت می کشن و امثال بنده را در برداشت خوب و خداپسندانه یاری می فرمایند، باید عرض کنم که برداشت اینجانب از این مناظره آخری خیلی برداشت بود.
یعنی اول برداشت کردم که ولی فقیه در اون مملکت هیچ کاره س. یعنی فقط کارش اینه که مواظب باشد امت همیشه در صحنه یه وقت با پای عوضی به مستراح وارد نشه که مشغول ذمبه بشه. دوم هم وقتی دیگر مشغول فتوا دادن برای مسائل نجاستی امت همیشه در صحنه نیست، کارش اینه که بر اساس قانون اساسی به دولت دستور بده که برای مالیات و حسابرسی یه وقت پا پی نهادهای زحمتکش الهی مثل آستان قدس و بنیاد مستضعفین و سپاه و از این قبیل نشه. اصولا در اسلام مالیات از کارمند دولت و کاسب باید گرفته بشه که حلال باشه. ضمنا ما نباید گول حرفهای مغرضانه اپوزیسیون برانداز را بخوریم و فکر کنیم این فسادی که سرتاپای کشور رو گرفته ربطی به دیکتاتوری مذهبی ولایت فقیه که همه تصمیمات مهم کشور را میگیره و بعدش وقتی کار خراب شد میگه من نبودم، دارد. 
دوم برداشت کردم که چون سپاه و بسیج طبق فرمان ولی معظم فقیه به کارهای درآمدزا مثل قاچاق کالا از طریق اسکله های خصوصی و دست گذاشتن روی شرکت ها و کارخانه های داخلی خوش درآمد، پرداخته و به حول و قوه الهی و با دعای خیر عاقا در این زمینه ها موفق هم بوده، و عاقا هم کاملا از کار این نهادها راضی هستند، کاندیداها علاقه ای به نامبردن از این نهادهای مقدس که وظیفه شون حمایت و نگهبانی از کلیت نظام است، ندارند.
سوم هم برداشت کردم که این کاندیداها و مقامات نظام مقدس همگی از دم و بلا استثنا آدمای پاک و محترم و شریفی هستن که تنها چیزی که در فکرشون نبوده و نیست همکاری و همدستی در عملیات های پیچیده اختلاس و رانتخواری است. و اصولا مشکلات و فساد فراگیر درمملکت ناشی از یک کسانی بوده که قبلا یک کاره ای بوده اند و نظر عاقا به نظرشوان نزدیک بوده و این بار به لطف و زحمت شورای نگهبان، نتوانستن کاندیدا بشن.
برداشت چهارم هم اینکه کاندیدا ها همه انسانهای وارسته و خوب و با شرف و مومن و مقدسی هستن که فقط برای انجام وظیفه و جلب رضایت عاقا برای اینکار کاندید شده اند. البته بعضی از بعض دیگر باشرفتر هستن. مثلا روحانی از رئیسی کمی باشرفتر است و مردم بهتر است که بیایدن و به روحانی رای بدن. این موضوع هم که عاقا گفته؛ مهم نیست به کی رای بدید فقط بیائید و رای بدید، طبق نظر کارشناسان بی بی سی، در واقع برای خنداندن همان امت همیشه در صحنه بوده است.
با تشکر از کارکنان زحمتکش بی بی سی فارسی که شبانه روز برای برگزاری یک انتخابات آبرومندانه و محتشم زحمت می کشن و امثال بنده را در برداشت خوب و خداپسندانه یاری می فرمایند، باید عرض کنم که برداشت اینجانب از این مناظره آخری خیلی برداشت بود.
یعنی اول برداشت کردم که ولی فقیه در اون مملکت هیچ کاره س. یعنی فقط کارش اینه که مواظب باشد امت همیشه در صحنه یه وقت با پای عوضی به مستراح وارد نشه که مشغول ذمبه بشه. دوم هم وقتی دیگر مشغول فتوا دادن برای مسائل نجاستی امت همیشه در صحنه نیست، کارش اینه که بر اساس قانون اساسی به دولت دستور بده که برای مالیات و حسابرسی یه وقت پا پی نهادهای زحمتکش الهی مثل آستان قدس و بنیاد مستضعفین و سپاه و از این قبیل نشه. اصولا در اسلام مالیات از کارمند دولت و کاسب باید گرفته بشه که حلال باشه. ضمنا ما نباید گول حرفهای مغرضانه اپوزیسیون برانداز را بخوریم و فکر کنیم این فسادی که سرتاپای کشور رو گرفته ربطی به دیکتاتوری مذهبی ولایت فقیه که همه تصمیمات مهم کشور را میگیره و بعدش وقتی کار خراب شد میگه من نبودم، دارد. 
دوم برداشت کردم که چون سپاه و بسیج طبق فرمان ولی معظم فقیه به کارهای درآمدزا مثل قاچاق کالا از طریق اسکله های خصوصی و دست گذاشتن روی شرکت ها و کارخانه های داخلی خوش درآمد، پرداخته و به حول و قوه الهی و با دعای خیر عاقا در این زمینه ها موفق هم بوده، و عاقا هم کاملا از کار این نهادها راضی هستند، کاندیداها علاقه ای به نامبردن از این نهادهای مقدس که وظیفه شون حمایت و نگهبانی از کلیت نظام است، ندارند.
سوم هم برداشت کردم که این کاندیداها و مقامات نظام مقدس همگی از دم و بلا استثنا آدمای پاک و محترم و شریفی هستن که تنها چیزی که در فکرشون نبوده و نیست همکاری و همدستی در عملیات های پیچیده اختلاس و رانتخواری است. و اصولا مشکلات و فساد فراگیر درمملکت ناشی از یک کسانی بوده که قبلا یک کاره ای بوده اند و نظر عاقا به نظرشوان نزدیک بوده و این بار به لطف و زحمت شورای نگهبان، نتوانستن کاندیدا بشن.
برداشت چهارم هم اینکه کاندیدا ها همه انسانهای وارسته و خوب و با شرف و مومن و مقدسی هستن که فقط برای انجام وظیفه و جلب رضایت عاقا برای اینکار کاندید شده اند. البته بعضی از بعض دیگر باشرفتر هستن. مثلا روحانی از رئیسی کمی باشرفتر است و مردم بهتر است که بیایدن و به روحانی رای بدن. این موضوع هم که عاقا گفته؛ مهم نیست به کی رای بدید فقط بیائید و رای بدید، طبق نظر کارشناسان بی بی سی، در واقع برای خنداندن همان امت همیشه در صحنه بوده است.


فیتز جرالد انگلیسی ـ مترجم رباعیّات خیام

   اِدوارد فیتزجِرالد (زادۀ 31مارس1809 ـ درگذشتۀ14ژوئن1883)، نویسندۀ انگلیسی که رباعیّات خیام نیشابوری را برای نخستین بار به انگلیسی ترجمه کرد و به این اعتبار، هم خود معروف شد و هم خیام شهرتی جهانی پیداکرد.
فیتزجرالد در سال 1859، در 50 سالگی، رباعیات خیام را به انگلیسی ترجمه کرد. چاپ دوم این ترجمه غوغایی در لندن به پاکرد و خیام که در ایران کمتر به شاعری شهرت داشت، به ‌زودی در اروپا و آمریکا بزرگترین شاعر و فیلسوف شرق شناخته شد. از آن پس رباعیات خیام به بیش از 40 زبان دیگر ترجمه شد و بیش از هفتصد کتاب دربارۀ خیام به زبانهای مختلف نوشته شد.
 «در سال 1859 کتاب کوچکی با جلد کاغذی در لندن منتشر شد و از چاپخانه یکسره به سبد کتابهای ارزان و بی‌ مصرف رفت. یک‌سال بعد دو‌ تن از شاعران نامی انگلیسی، یعنی روسه ‌تی و سو وین‌بُرن، در کتابفروشی "گواریچ" کتاب کهنه و ارزانی را که در سبد کتابهای بی ‌مصرف ریخته بودند، یافتند:
«رباعیات عمر خیام، شاعر و منجّم ایرانی، لندن، 1859»
نام مترجم در پشت جلد کتاب و بر صفحۀ عنوان دیده نمی شد.
 سووین برن آن کتاب را به یک پِنی (=چند شاهی) خرید. اندکی بعد، نیمی از مردم کتابخوان و ادب‌دوست لندن این 75رباعی را که در ترجمۀ فیتزجرالد گرد آمده بود، با لذّت فراوان می‌خواندند و مانند ورق زر می ‌بردند و هر نسخه ‌یی از آن با قیمت گران خرید و فروش می ‌شد. امّا کسی مترجم آن را نمی‌شناخت و شایع بود که او گویا مرد مقدّسی است که از صحبت با مردم می‌گریزد، تنبل و بداخلاق و تندخو است و در یک کشتی شکسته به تنهایی زندگی می‌کند!
 هشت سال بعد، ترجمۀ رباعیات به ‌چاپ دوم رسید و مردم آن‌ را، به ‌قول یکی از نویسندگان آمریکایی، مانند شیرینی گرم و تازه می ‌خریدند. در این ایام بود که توجه نویسندگان به مترجم رباعیات خیام معطوف شد. امّا آگاهی آنها در این حدّ بود که "ادوارد فیتزجرالد" پسر یکی از ثروتمندان و اشراف است که در سن 21 سالگی از کاخ پدرش گریخته و در دهات دوردست سوفاک، در کلبۀ خرابه ‌یی زندگی می‌کند و دارایی او عبارت است از یک سگ، یک گربه و یک طوطی.
 تا سال1880، یعنی بیست و یک سال بعد از چاپ اوّل ترجمۀ رباعیات خیام، کسی از زندگانی فیتز جرالد اطلّاع دقیقی نداشت. در این سال دوست و همکار ادبی او، و.الدیس رایت، زندگینامه، نامه‌ ها و آثار ادبی او را در سه‌ جلد منتشر کرد و مترجم خیام را به ادب‌ دوستان شناساند.
 ادوارد در روز 31مارس1809 در شهر سوفاک (انگلستان) چشم به جهان گشود. او را، به‌ رسم اشراف آن روز و سنّت دیرین خانوادگی، در سن پانزده‌سالگی به دانشکدۀ معروف تری‌ نی ‌تی دانشگاه کمبریج فرستادند تا علوم متداول را فراگیرد و مانند یک اشراف ‌زاده تربیت شود. امّا رسم و راه اشراف مورد پسند او نیفتاد و پس از اتمام تحصیلات عالی به یکی از دهات سوفاک رفت و 16 سال تمام در انزوا به‌ سر برد.
 او تا چهل و دو سالگی به ادبیات، موسیقی، فلسفه، باغبانی و مطالعه پرداخت و دست به‌ قلم و کاغذ نزد. در سال1851 خاطرات ایام دانشجویی خویش را به‌رشتۀ تحریر کشید. دو سال بعد چند نمایشنامه را از زبان اسپانیایی و یکی دو دِرام را از نویسندگان کلاسیک یونانی ترجمه کرد. از قضا ترجمه‌ های او به مذاق مردم انگلیس بسیار سنگین آمد و یکی از مجلّات ادبی درباره‌ اش نوشت: لازم نیست حتی از این نمایشنامه ‌ها نامی ببریم، زیرا اصلاً مهم نیستند!
 فیتز جرالد در میان نویسندگان و شاعران دورۀ خویش دوستان زیادی داشت، ولی از همه بیشتر به پروفسور کوئل، استاد زبان سانسکریتِ دانشگاه کمبریج، که زبان فارسی را نیک می‌دانست، ارادت می‌ ورزید و نزد او بود که زبان فارسی را آموخت.
 پس از آشنایی به زبان و ادبیات فارسی، به ‌مطالعۀ آثار شاعران ایران پرداخت. نخست توجه او به "جامی" جلب شد و در سال1856 "سَلامان و اَبسال" جامی را به شعر روان انگلیسی ترجمه کرد که اکنون از آثار درجۀ دوم او به ‌شمار می‌آید.
 سه سال بعد از ترجمۀ "سلامان و ابسال"، ترجمۀ رباعیات خیام در پانزدهم ژانویه سال1859 بی ‌سر و صدا منتشر شد و چنان که گذشت، به‌ سبد کتابهای ارزان و بی ‌مصرف افتاد.
 مجله فریزر از درج آن خودداری کرده بود و هیچ‌ یک از مجلات ادبی هم در ستون کتابها نامی از آن نبردند. اگر کشف اتّفاقی آن دو شاعرِ نامی نبود، شاید امروز از فیتز جرالد و عمرخیام نامی برده نمی‌شد. امّا با معرّفی آن‌ دو، بازار رباعیات چنان گرفت که ثانی انجیل شد و همردیف آثار شکسپیر قرار گرفت و صدها شاعر، به‌ تقلید از طبع روان فیتز جرالد، رباعیاتی بدان سبک سرودند. امّا آن‌ چه امروز به‌ جای مانده است، همان ترجمۀ آسمانی فیتز جرالد است. هنوز زنده بود که چاپ پنجم رباعیات منتشر شد.
 ادوارد فیتز جرالد در شب 14ژوئن1883 در خواب درگذشت. بیست سال پس از مرگ او، شهرت رباعیات به‌ حدّ شگفت ‌آوری رسید و نویسندگان جهان دربارۀ خیام فیلسوف، خیام شاعر، خیام منجّم و خیام خوشگذران صدها کتاب و رساله نوشتند.
 در اثنای جنگ بین ‌المللی دوم و پس از آن، چاپ و فروش رباعیات خیام به‌ زبانهای اروپایی، مانند ایام پیش از جنگ، هم‌چنان پررونق بود.
 فیتز جرالد رباعیات خیام را از روی نسخۀ خطی معروف کتابخانۀ بودلیان دانشگاه آکسفورد ترجمه کرده بود. این نسخه، قدیمی‌ ترین مجموعۀ اصیل رباعیات خیام است که در سال865 هجری، یعنی در حدود سیصد سال بعد از درگذشت خیام، اِستنساخ شده است. با‌وجود این نمی‌ توان هر 158 رباعی این نسخه را به‌ خیام منسوب کرد. مرحوم [محمدعلی] فروغی انتساب برخی از رباعیات آن ‌را به‌ خیام مردود شمرده است. مجموعۀ انگلیسی هم دارای رباعیاتی است که اصل آن در هیچ‌ یک از نسخه‌ های موجود خیام یافت نشده و احتمالاً از خود فیتز جرالد است که به سبک خیام سروده شده است.
 فیتز جرالد در ترجمه ‌اش رباعیات را به‌ ترتیب مخصوصی که در نسخه‌ های فارسی می ‌بینیم، مرتّب نکرده، بلکه مجموعۀ آنها را به شکل یک تمثیل یا شرحِ مُسلسل (= به هم پیوسته) و موزون درآورده است که آغاز و انجامی دارد و از نظر فنّی، یک تصنیف و رسالۀ فلسفی و ادبی کامل است. او از زبان خیام فلسفه‌ یی را بیان می‌کند، حقایقی را برمی‌شمرد و به نتیجه می‌رسد.
 فیتز جرالد در آن 75 رباعی که ترجمه کرده است، چنان افکار و فلسفۀ خیام را با مهارت شرح می‌دهد و با قوت و قدرت بیان می‌کند که می‌توان گفت کمتر موضوع و مضمونی است که در رباعیات باشد و در این مجموعه نباشد. او عصارۀ فکر خیام را به‌ شیوه ‌یی هنرمندانه در این 75رباعی گنجانیده است و منطقش چنان قوی است که برای خواننده بسیار گیرایی دارد.
 هیچ قطعه، منظومه یا اثری در زبان انگلیسی به‌ اندازۀ رباعیات خیام ترجمۀ فیتز جرالد بر افکار و عادات انگلیسی زبانان نفوذ پابرجای و ثابت و مدام نداشته است. امروز بسیاری از رباعیات وی جزء اصطلاحات هر ‌روز درآمده ‌اند و مردم بدون این ‌که بدانند، آنها را در مکالمه و مکاتبه به ‌کار می‌برند.
 در سال1959 میلادی، مردم جهان صدمین سال انتشار ترجمۀ رباعیات (به ‌زبان انگلیسی) را جشن گرفتند و از فیتز جرالد و خیام تجلیل کردند».
(هفته نامۀ «ایران زمین»، شمارۀ 68، 24مهر1374)

آزادي، بـرگ مي‌افشاند... سعيد عبداللهي


سعيد عبداللهي


 بر درخت فكر من
تبرها مي شكنند
سنگها منفجر ميشوند
و
                     صخره‌ها از هم مي شكافـند...

بر قامت فكر من
جوانه هاي گرسنه
                           از ساقه‌هاي باران بالا مي‌روند                          
                           از پستان ابرها شير ميخورند
                            در آينه‌هاي دريا تكثير مي‌شوند...

بر تنديس فكر من
طوفان‌ها مي‌شكنند
سپيده‌ها بوسه مي‌افشانند
و شب
به معبد ميلاد ازلي‌اش باز مي‌گردد.

بر درخت فكر من
شاخه هاي رؤيا
                       سر بر شانه هاي نورند...
آزادي
                 برگ ميافشانـد...
ـ بر تنه هاي فكر من...




۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

امان از برابریِ آدم و حوا



  از قدیم گفته‌اند ونوشته ا ند که ایرانیان همیشه در یک اتحاد و همبستگیِ پنهانیِ سیاسی و فرهنگی، با دشمنان ایران و مردمشان در مبارزه هستند. راست گفته و نوشته‌اند. این اتحاد پنهانی را در دو واقعه‌ی بزرگ هجوم به ایران در قرن اول و هفتم هجری دیدیم و داستان‌هایش هم در اسناد تاریخی به‌جای مانده است. واقعاً هم در هر دو واقعه، ایرانیان با اتحاد پنهانی‌شان، دمار از مهاجمان و اشغالگران درآوردند. یکی از افتخارات این اتحاد، نگهداشت زبان زیبای فارسی‌مان است که حقیقتاً نماد هویت ملی می‌باشد. حالا این اتحاد در آخر قرن چهاردهم دارد بلوغ تکامل‌یافته‌اش را بارز می‌کند. اما این‌بار نه بر سر زبان، که بر سر زنان.

دیگ جوش تحولات ایران
      حرف از بلوغ یک شرایط در امر «زن» و موضوع «برابری» در ایران کنونی می‌باشد که استخوانی در گلوی تفکر و نظام آخوندیسم است. این «ایسم» را هم به عمد می‌آوریم که دچار بیماری خوب و بد، اصول‌گرا و اصلاح‌چی و مدره‌نما و این قلمبه‌بازی‌ها نشویم و به کج‌راهه نرویم. از این‌ها که خودمان را خلاص کنیم، واقع‌بین‌تر و حواس جمع‌تر می‌مانیم.
      دیگ جوش تحولات ایران غلغل می‌کند. گاهی اوقات با خبرها که راه می‌افتی، صدای این غلغل را می‌شنوی و بوی بلوغ و گذار از نقطه‌ی جوش، به مشامت می‌خورد. یکی‌ از این‌ها که این روزها بدجوری گلوی نظام را گرفته، داستان کیفیت دادن به آموزش در دنیا است. در این کیفیت، روی برابری آموزش برای زنان و مردان در همة‌ی زمینه‌ها تأکید شده است. این منشور یا سند را در سازمان ملل تصویب کرده‌اند. اصل خبر این است:
     “این سند ـ 2030 یونسکو، شاخه‌ی فرهنگی سازمان ملل ـ در اجلاس عالی سران کشورها در ملل‌متحد در سپتامبر 2015 در نیویورک به تصویب رسید. رهبران کشورها متعهد شدند از اول ژانویه 2016، جهت «تضمین آموزش با کیفیت، برابر و فراگیر و ترویج فرصت‌های یادگیری مادام‌العمر برای همه و به‌کارگیری تمامی ابزارها برای تحقق این هدف» برنامه‌ریزی لازم را انجام دهند“.
      حالا عجله، هراس و دست‌پاچگی خامنه‌ای را هم بخوانیم، بعد ادامه دهیم:
«این‌ها چیزهایی نیست که جمهوری اسلامی بتواند شانه‌اش را زیر بار این‌ها بدهد و تسلیم این‌ها بشود...این‌جا جمهوری اسلامی است». (17اردیبهشت 96)

مهلکه‌های برابری آدم و حوا
      برگردیم به محتوای سندی که خامنه‌ای و نحله‌ی آخوندیسم واقعاً نمی‌توانند «شانه‌ را زیر بار این‌ها بدهند».
      دقت در کلمه‌ها و جمله‌ها، معنای یک تحول ـ لااقل در بیان و ترویج برابری ـ را در سراسر جهان می‌رساند. ترویج «برابریِ آموزش و یادگیری مادام‌العمر». دقت کنیم: «برابری» ؛ آن هم آموزشی و نه طبقاتی. برابری، یعنی مهلکهی نظام فکری، عملی و حکومتی آخوندیسم. حالا فحوا و محتوا و اصل حرف با دنیا ـ یکی‌ش هم ایران ـ چیست که جیغ خامنه‌ای و بازوهای فکری و نحله‌ی آخوندیسم را به آسمان برده است؟ چی شده که بر سر «برابری آموزشی»، دارند همدیگر را می‌درند و خط‌ و نشان می‌کشند؟
       اول این چند حرف مهم را در این مصوبه‌ی ملل‌متحد ببینیم:
حرف اول: مشکل آموزش، جهانی است. ما دچار فقر آموزش و نابرابری آن در دنیا هستیم.
حرف دوم: آن‌چه هم که هست، کیفیت ندارد.
حرف سوم: برای عده‌یی هست، برای بسیاری نیست.
حرف چهارم: فرصت، زمان و موقعیت آموزش باید همگانی و مادام‌العمر شود.
       از حرف اول که مال همة دنیا است، بگذریم، سه حرف بعدی، آدرس جهان سوم و دیکتاتوری‌های مذهبی و فاشیستی را می‌دهد. حرف چهارم که اصلاً آینه‌ی روبه‌روی خامنه‌ای و نحله نگرش آخوندیسم است: «همگانی و مادام‌العمر»! یعنی دختر و پسر و زن و مرد که نداریم، تضمین تأمین آموزش باید تا آخر عمر هر شهروند باشد.
      از این‌جا به بعد است که خود مطلب، ما را برمی‌گرداند به آن تعجب در عنوان نوشته که: امان از داستان برابریِ آدم و حوا!

خواهر منشور حقوق‌بشر
      خامنه‌ای یا باید نظامش را از سازمان ملل درآورد، یا باید خودش را مخاطب این سند جهانی بداند؛ وگرنه این یکی هم می‌شود خواهر منشور حقوق‌بشر. همان سند و منشوری که در نظام خمینی و وارثانش، هم کاغذش، هم آدمش جر و واجر و مثله و لم‌یکن شده است. روزنامه کیهان خامنه‌ای که همیشه تلاش می‌کند به‌جای مشام خامنه‌ای، همه‌چیز را بو بکشد، این یکی را هم بو برده و اعتراف می‌کند: «همکاری نظام با یونسکو، زمینه‌ساز فشارهای بین‌المللی و تصویب قطعنامه‌های سازمان ملل علیه ما می‌شود». (کیهان، 18اردیبهشت 96)
      راستی که وقتی حق اولیه‌ی انسانی به‌رسمیت شناخته نمی‌شود و تفکر‌ِ انسان‌ستیز، کشش فهم و مرتبت و شأن آدمی را ندارد، چه دردسرهایی گله‌گله پیش پای صاحب تفکر ارتجاعی می‌رویند و چه هزینه‌هایی را از جیب یک ملت و کون و مکان مملکتی چوب حراج می‌زنند!

بلوغ یک مبارزه را باور کنیم
      به یاد بیاوریم دختران و زنان ایران‌زمین از 38سال پیش تا حالا چه کشیده‌اند. و مهم‌تر، باورکنیم و ببینیم چه مبارزه‌یی را پیش بردند که الآن تیری در گلوی خامنه‌ای و بازوهای نحله فکری آخوندیسم شده‌اند. خوب است این‌ مختصر واکنش‌ها را که چند نشانه و رنگ گویا از طرح و تابلوی یک تفکر پوسیده است، بخوانیم. این اعتراف‌ها ـ به‌خصوص پس از 38سال سرکوب بی‌توقف دختران و زنان ایران‌زمین ـ حرف از بلوغ یک مبارزه می‌زنند. در این اعتراف‌ها، زن و مرد صاحب این تفکر با هم فرقی ندارند:
ـ کبرا خزعلی، پیرو اصوگرایان: «یکی از بزرگترین خطاهای تفکر غربی در مورد مسأله‌ی زن، همین عنوان برابری جنسیتی است». (خبرگزاری فارس، 12بهمن 95)
ـ فاطمه آلیا، پیرو اصول‌گرایان: «اجرای سند 2030 برای کشورمان نتایج خطرناکی را در پی دارد». (20اردیبهشت 96)
ـ محمد اسحاقی، معاون شورای عالی انقلاب فرهنگی: «این سند، برابری جنسیتی را تشویق می‌کند. ما برابری جنسیتی را قبول نداریم».
ـ رزنامه رسالت، ارگان مؤتلفه: «2030 یا برنامه نفوذ در آموزش و پرورش؟». (19اردیبهشت 96)
ـ آخوند نکونام، نماینده خامنه‌ای در شهر کرد: «امروز با اسلام زدایی از داخل و خارج از کشور مواجه هستیم. سند 2030 یکی از سندهای به‌معنی واقعی، دین‌زدا و بسیار خطرناک است». (20اردیبهشت 96)
       و این آخری هم پیام برابری در آموزش را تا سراپرده‌ی سیاسی و نظامی رژیم دریافته است:
ـ خبرگزاری سپاه پاسداران  (فارس): «غرب به‌دنبال زدودن همة‌ی آموزش‌ها، نمودها و زمینه‌های تقابل با استعمار و حتی دفاع  نظامی است؛ از این‌رو با نفی خشونت، به‌دنبال کنار گذاشتن آموزه‌ی جهاد در اسلام، آموزش‌های نظامی و حذف بسیج دانش‌آموزی و دانشجویی است».
ـ آخوند نوری همدانی ـ از اقطاب حوزویِ ایدئولوژی آخوندیسم که در عمرش یک پرتو خورشید آزادی و برابریِ انسانی به او نخورده و از این نظر، پاک و خشک است ـ : «حوزه‌ی علمیه نباید در برابر سند 2030 سکوت کند. در سرفصل‌های این سند ذکر شده جهاد و امر به معروف و نهی از منکر نباید باشد و مردم آزاد باشند... این سند با فرهنگ، مذهب، دین و قرآن منافات دارد».

امان از کابوس بی‌پایان برابری
      واقعاً که خمینی و وارثانش از دست این برابری آدم و حوا، چه داستان‌ها و گرفتاریهایی دارند!
      همة‌ی این‌ها به بلوغ رسیدن مبارزه‌‌ی زنان و جنبش برابری در برابر ایلغار آخوندیسم است. استخوانی در گلومانده است که گریزی‌اش نیست. هیچ امری در برابر آخوندها مثل امر «برابری زن و مرد»، ویران‌کننده و «ساختارشکنانه» نبوده و نیست. پس این «برابری» ضرورت انسانی، ملی و میهنیِ مردم و کشور ما است.
      چه ستم‌ها و جنایت‌ها با نام خدا و اسلام و شریعت روا داشتند تا هویت زنان را به‌رسمیت نشناسند، اما امان از مبارزه و اتحاد پنهان و آشکار و نیروی لایزال زنان که نشکست و تا رهبریِ جنبش سراسری هم رفت.

همه عمر، زندگی را پشت و رو دیدن
      حالا تمامیت نظام آخوندیسم در محاصرة‌ی برابری‌طلبی گرفتار آمده است. وصف این گرفتاری و رابطه‌ی واقعی مردم ایران با حاکمیت خمینی و وارثانش را خوب است از توصیف رابطه‌ی متقابل مردم و دیکتاتورها بخوانیم: «... دریافته بود که در دوست‌داشتن، عاجز و درمانده است... کوشیده بود تا آن سرنوشت ننگ‌آور را با آن رذیلتی که نامش قدرت است، جبران کند... در طول سال‌های بی‌شمار، دریافته بود که دروغ از شک راحت‌تر، از عشق سودمندتر و از حقیقت دیرپاتر است... محکوم بود که زندگی را در چهره‌یی بشناسد که غیرواقعی بود... هرگز پی نبرد که زندگیِ قابل زندگی، همانی است که از طرف دیگرش دیده می‌شده، نه از طرفی که ژنرال (آخوند) می‌دید... دیکتاتوری مسخره که هیچ وقت ندانست پشت و روی این زندگی کدام است...» (از رمان «پاییز پدرسالار» صص 371 و 372، نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز) 


هنر چیست؟ هنرمند کجاست؟



یادداشت‌هایی از کتاب «هنرمند، گذشته و آینده‌ی فرهنگی»
نوشته: عبدالعلی دستغیب
  
 اشاره
       پیرامون معنای هنر و وظیفه‌ی هنرمند، کتاب‌ها، مقاله‌ها و سخنان بسیاری توسط نویسندگان، هنرمندان، منتقدان ادبی و حتی فیلسوفان، نوشته و ایراد شده است. ویژگی کتاب «هنرمند، گذشته و آینده‌ی فرهنگی» در این است که گزیده‌یی از مهمترین نظریه‌ها درباره‌ی هنر و هنرمند و موانع و سدها را ـ حتی در تک‌گویی و تک‌جمله ـ معرفی نموده و تصویری بالنسبه جامع از رابطه‌ی هنر با تاریخ، انسان و جامعه و نیز وظیفه‌ و پاسخ هنرمند را ارائه می‌کند.
        با مطالعه‌ی این ویژگی‌ها، می‌توانیم سیر تحول هنر و رویکرد هنرمند در ایران معاصر ـ به‌طور خاص در 40سال گذشته که نبردی مداوم و سخت بین هنر با حاکمیت ضدهنر جریان داشته ـ را بازبینی کنیم و شناخت خود را عمق بخشیم.
                                                       س. ع. نسیم
                                                   ***   ***   ***
   ـ ویژگی هنر در تواناییِ درونی، ذوق و استعداد محض هنرمند نیست، بلکه در ضبط و ربط آن در پهنه‌ی هدف‌های راستین انسانی است.
    ـ هنرمندان بزرگ، سرِ پیچ‌های تاریخ پدیدار می‌شوند و اهمیت آن‌ها در شناخت همین ضرورت است.

یادداشت‌هایی از کتاب «هنرمند، گذشته و آینده‌ی فرهنگی» :
    ـ برخی از «فیلسوفانِ هنر»، با طرفداری از نظریه‌ی «هنر برای هنر» و نظریه‌های «هستی‌شناسانه»، هنر را عنصری «معنوی» ـ عنصری که با رودیداهای نابهنجار و زمخت زمینی سر و کار ندارد و در «ملکوتی» پری‌وار و زیبا جای گرفته ـ می‌شناسند و می‌شناسانند و می‌خواهند رابطه‌ی هنر و هنرمند را با واقعیت انکار کننند.    ص 11
     ـ در زمانی که دگرگونی‌های شگرف، جهان ما را به‌کار و کوشش بیشتر فرامی‌خواند، به سفارش این نویسندگان باید به «احکام وجود»، تسلیم شویم و فریاد زنیم:
گر موج‌خیز حادثه سر بر فلک زند       عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش!    ص 40
     ـ «معنوی پردازان» گمان می‌کنند با این سخنان، اعتباری برای شاعر بزرگ ما (حافظ) ـ که چکیده‌ی درد و جان زمان و زمانه‌ی خود بوده ـ دست و پا می‌کنند و می‌خواهند رند آزاده و‌ والاپایه‌ی ما را از بستر تاریخی بیرون بکشند و مومیایی کنند تا شعر وی وسیله‌ی فال گرفتن شود، نه گسترش فرهنگ؛ و به زبان حال می‌گویند که هنر را با واقعیت رابطه‌یی نیست.  ص 43
     ـ می‌خواهیم آینده‌ی فرهنگی خود را بسازیم، آن را پربار و غنی کنیم. در این کار، نخستین گام ما باید این باشد که خار و خسک‌های باغ سحرآسای فرهنگی خود را وجین کنیم، از ریشه درآوریم و به دور افکنیم.    ص 40
      ـ بلینسکی: «هنرمندان بزرگ، سرِ پیچ‌های تاریخ پدیدار می‌شوند و اهمیت آن‌ها در شناخت همین ضرورت است.»
مثال: میکل‌آنژ و داوینچی بین دوره‌ی تاریک قرون وسطی و دوره‌ روشن جدید، پدیدار شدند که به نیروهای ممکنِ درون انسان پی بردند. گفته‌اند که داوینچی در بند گذشته نیست، بلکه در فکر آن است که انسان، هم از لحاظ فنی و هم از جهت هنری چه می‌تواند بیافریند. ص 71
ـ انسان آنگاه به‌طور کامل آزاد می‌شود که محدودیت‌های اجتماعیِ پیرامون او از بین برود. ص 75
     ـ بیهوده نیست که جامعه‌شناسان در موضوع شناخت و دیگر مشکل‌ها، به وضع طبقاتی و آگاهی طبقاتی رو می‌کنند و در مثل می‌گویند: «انسان در قصر و در خرابه، دو نوعِ متفاوت می‌اندیشد.»    ص 76
     ـ ... می‌توان و باید موقعیت‌ها را نیز در نظر گرفت. این موقعیت‌ها در همان زمان که فردی است، اجتماعی نیز هست. در مثل در قرون وسطا، عارفان و آزاداندیشان ـ چه در غرب و چه در شرق ـ مبارزه‌ها داشته‌اند. سنایی، مولوی و حافظ در این‌جا و بوکاچینو، آراسموس و... در اروپا با شکل‌دادن یک‌سان و به قالب یگانه ریختنِ شخصیت انسانها، مخالف بوده‌اند؛ از این‌رو واکنش‌های آنان نیز در همین جهت شکل گرفته است. این اندیشمندان با محدودیت‌های زمان خو د، با استعاره‌ها و اشاره‌های ویژه‌ی خود مبارزه کرده‌اند. این گروه از هنرمندان و فیلسوفان، همه انسان‌دوست، مبارز، ضد خرافات و طرفدار به ثمر رساندن نیروهای ممکنِ درونیِ انسان بوده‌اند؛ به تعبیر حافظ هم‌باور بودند که «عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی»... ولی ضربه‌ی مغول در ایران، ثمره‌ی این کوشش را عقیم گذاشت و اروپا از خطر آن هجوم، جان به سلامت برد.    ص 82
      ـ کلیسای روم در قرون وسطا تعلیم می‌داد: «بیرون از کلیسا، رستگاری نیست!». ولی زنده کردن فرهنگ یونان باستان، ضربه‌ی مرگباری بر این باور وارد کرد.   ص 82
     ـ عواملی که به نوزایی هنر و دانش اروپا کمک کرد، عبارت بود از: کشف آمریکا، شناخته شدن دو اقیانوس آرام و اطلس جنوبی، پیمودن دور جهان با کشتی و تعیین اندازه‌ی واقعی آن، فرضیه‌ی کپرنیک و رد شدن «نظریه» ی عالم محدودی که زمین مرکز آن باشد، رواج جنبش پروتستان در اروپای غربی، چاپ و نشر بیست میلیون جلد کتاب و رونق گرفتن بدعت‌ها و نوآوری‌ها.      ص 83
     ـ نویسندگان واقع‌گرا در موقعیت توصیف حرکت پدیده‌ها قرار می‌گیرند. خود آن‌ها و روایت آن‌ها، همواره پویاست نه ایستا. مثال: برتولت برشت.    ص 94
     ـ هنرمند ناچار است با نیروی بازدارنده‌ی تاریخ، نبرد کند. در مثل فردوسی در دوره‌یی که عوامل بیگانه، تیشه به ریشه‌ی زبان و فرهنگ پارسی می‌زدند و محمود غزنوی به گفته‌ی خودش «انگشت در کرده بود در جهان و قرمطی می‌جست» تا «آنچه یافته‌اید و درست کرده، بر دار کشند 
(گزیده بیهقی، ص 82) ؛ حکومت عباسی و دست‌نشاندگان آن در نابودی زبان پارسی می‌کوشیدند و «احمد بن‌الحسن میمندی» ـ وزیر محمود غزنوی ـ دستور می‌دهد نامه‌ها و انـاد را به تازی بنویسند (تاریخ یمینی، ج 2، ص 170)، فردوسی به دفاع از فرهنگ سرزمین خویش برمی‌خیزد و با سرودن شاهنامه به پارسی دری، نشان می‌دهد که ایران، گذشته‌ی درخشانی داشته و اگر بخواهد، می‌تواند آینده‌ی درخشان‌تری نیز داشته باشد؛ ولی این کار به‌معنای رنج بردن سی ساله و درآویختن با قدرت زمان است. به گفته نولدکه: «اگر فردوسی می‌خواست، می‌توانست در ملک موروثیِ خود، به‌آسودگی زندگانی کند، ولی در آن‌صورت، دیگر شاهنامه به‌وجود نمی‌آمد.»     ص 96
     ـ فردوسی در پایان داستان «رفتن بهرام و خسرو به هامون و کشتن بهرام، شیران را...» درباره‌ی موقعیت زندگانیِ مادی خود (چه تلخ) سخن می‌گوید:
نماندم نمک‌سود و هیزم نه جو                  نه چیزی پدید است تا جو درو
نه دریا پدید است، نه دشت و راغ              نبینم همی بر هوا پـرّ زاغ
حواصل فشاند همی هر زمان                چه سازد همی این بلند آسمان؟
بدین تیرگی روز هول و حراج                 زمین گشت از برف، چون گوی عاج
من اندر چنین روز و چندین نیاز              به اندیشه در گشته فکرم دراز
                                                         (شاهنامه امیر بهادری، ص 411)
      ـ ستایگشران و دروغ‌پردازان (مثل عنصری و فرخی) را نباید جزء عوامل فرهنگی به‌شمار آورد...    ص 96
     ـ ما به گفته‌ی (تعبیر) صوفیان جدید «زائرانی ره گم کرده نیستیم» ؛ بلکه جستجوگران مشتاقی هستیم که راه را از میانه‌ی هزاره‌های پر پیچ و خم شناخته‌ایم و می‌دانیم که موقعیت زندگانی انسان تاکنون تراژیک بوده است. به گفته‌ی حافظ:
از این سموم که برطرف بوستان بگذشت         عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی!
    راز دردمندی حافظ و مولوی و شکسپیر  را در همین نکته باید جست. دکتر محمود هومن به این مشکل، نزدیک می‌شود؛  هنگامی که می‌گوید: ”درد نیز به همین‌سان یک «رمز» است... برای دیگری «درد»، همانا «درد عشق» است و «درد دوری»... معنای رنج و سختی و معنای اوج شور و تلاش و «سرسپردگی» ؛ و همین «سپردگی» است که این‌گونه «دردمندان» را اهل درد می‌سازد و اهل درد به مثل، دمساز و همدم دردند و نه تنها دوستدار دردند، بلکه مشتاق و خواستار دردند. از همین‌جا است که باید آنان را «سپرده به درد» و «وابسته به درد» نامید“.     صص 97 و 98
     ـ در هیچ برش از تاریخ تکامل هیچ جامعةیی پیش نیامده است که اندیشمند یا هنرمند بزرگی، «آن چه هست» را دربست بپذیرد. حتی هگل نیز استثنایی بر این قاعده نیست. «آن‌چه هست»، می‌تواند خردمندانه باشد. آنچه خردمندانه است اما لازم نیست جاودانه باشد و نیست. همة‌ی اندیشمندان و هنرمندان بزرگ، همیشه و در هر جامعةیی به زمانه‌ی خویش «نه» گفته‌اند؛ کوشیده‌اند تا خود و جامعة‌ی خویش را از مرزهای آن زمانه فراتر برند.   ص 99
    ـ اندیشه و هنر همیشه نجیب و شریف بوده است، هست و خواهد بود و چنین است؛ چرا که اندیشه و هنر، همیشه «آن‌چه باید باشد» را در چشم‌انداز آینده‌ی خویش داشته است، دارد و خواهد داشت. (نقل از اسماعیل خویی)    ص 99
    ـ آن‌چه در درون هنرمند جریان می‌یابد، به ندرت شادکننده است. نمایشنامه‌های شکسپیر، اشعار حافظ، داستان‌های بالزاک و تولستوی و امیل زولا، پرده‌های نقاشیِ وان گوک و گوگن، موسیقیِ بتهوون و... همه و همه نشان‌دهنده‌ی سوگ و رنج انسان است.   ص 104
    ـ ویژگی هنر در توانایی درونی، ذوق و استعداد محض هنرمند نیست، بلکه در ضبط و ربط آن در پهنه‌ی هدف‌های راستین انسانی است. هنرمند برای رسیدن به این هدف، باید دنبال ملاک‌هایی بگردد که در آن، انسان و بهبود زندگانی او جای نمایانی داشته باشد. اگر نخواهد صرفاً سنت‌گرا باشد و در گذشته‌ی مجرد زیست کند، باید این ملاک را از دانشِ زندگانی به‌دست آورد. اکنون پس از چندین سده آزمون ـ در پهنه‌های گوناگون ـ انسان دریافته است که راه درست، همان راه کلاسیک‌ها و واقع‌گرایانی چون بالزاک، تولستوی و دیکنز است؛ و راه انسان‌دوستانی چون مونتنی، اراسموس، خیام و حافظ که هر کدام با شیوه‌ی ویژه‌ی خود، دوشادوشِ نشان‌دادن واقعیت، از کمال‌جویی نیز بازنمانده، به آنچه بوده و هست، خرسند نشده و به آینده نیز اندیشیده‌اند.    صص 124و 125
    ـ گوته: «هنر، بهترین تصور واقعیتی برتر را به ما می‌دهد.» ص 128
    ـ دو عاملِ لازمه‌ی کار هنرمند و فیلسوف: «تخیل صرف، هنری بزرگ به وجود نمی‌آورد؛ و جهان‌نگری، بدون تخیل و هیجان، به رساله‌ی فلسفی همانند می‌شود. به گفته‌ی ارسطو، شاعر راستین، حقیقتی برتر از تاریخ‌نویس به ما می‌دهد؛ برتر، زیرا کار او خیلی بیشتر مجسم‌کننده است. ولی برای این کار، شاعر باید سالارِ تخیل خویش بشود. از این گذشته، در هنرِ شعر، گاهی چنان تمرکز و سرشاری محتوا و واژه و اندیشه به هم درآمیخته است که جدا کردن احساس و اندیشه‌ی موجود از آن، ناممکن است.
سرانجام هنرمند برای رسیدن به مرتبه‌ی آفرینشگرِ هنرِ فرهنگی ـ تاریخی، باید عوامل سطحی را فراموش کند و به‌طور مستقیم به سوی احساس و اندیشه‌یی برود که در ژرفای جامعه، چون رودی خروشان جریان دارد و جهت حرکت هنرمند را به سوی آینده تعیین می‌کند.     ص 129
     ـ فرهنگ، یعنی علم و ادب (زبان) و بزرگواری و شایستگی؛ و همچنین اخلاق، عرفان و فلسفه. نشانه‌ی فرهنگ داشتن: هنر، اخلاق و فلسفه است. معنای واژه‌ی فرهنگ: «کشاندن به سوی...» است.    ص 130
     ـ در هر لحظه، امکان این وجود دارد که ملتی در اوج فرهنگ باشد یا در فرود بی‌فرهنگی. سنت‌های فرهنگی نمی‌پذیرند، ولی زنده نگاهداشتن آن کار فرهنگ‌مداران است. انسان، زنده به قانون‌های اخلاق است. در بخش‌های متولوژیِ فلسفه‌ی افلاطون آمده است که «پرومته‌ئوس به فرمان زئوس می‌خواهد هنر را بین مردم بخش کند و از زئوس درباره‌ی چگونگی این بخش، پرسش می‌کند. ز‌ئوس به او می‌گوید: «به همه شرم و داد بده!».
     حافظ نیز زیباییِ ناب را برای معشوقه، بسنده نمی‌داند و می‌گوید:
ادب و شرم، تو را خسرو مـه‌رویان کرد      آفرین بر تو که شایسته‌ی صد چندینی    ص 130
     ـ از دیدگاه افلاطون، ماندن جامعه به چهار هنر (فضیلت) اخلاقی بستگی دارد: «دانایی، خویشتنداری، جرأت، عدالت». کانت، انسان بودن را در کردار اخلاقی می‌داند و می‌گوید «در درونی‌ترین بخشِ طبیعت تو، گوهری پنهان است. آن را پیدا کن».
     ـ اخلاقی و هنری بودن مردم یک سرزمین، وابسته‌ی کوشش آن‌ها به رفتن به سوی ارزش‌های فرهنگی است. ص 131.