۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۶, شنبه

دومین شعبده انتخابات آخوندی صحنه دیگری از ورشکستگی نمایش انتخابات خلیفه ارتجاع



دومین نمایش به‌اصطلاح مناظره در شعبده انتخابات آخوندی نیز به روی صحنه رفت و سرسپردگی کاندیداهای فرمایشی را که همگی از جلادان و شیادان و پاسداران امنیتی رژیم آخوندی هستند به نمایش گذاشت.

در این مناظره که باز هم به‌صورت انشاء خواندن نوبتی و تحت کنترل کامل برگزار شد شش کاندیدای فرمایشی در دقایق محدودی که به آنها فرصت حرف زدن داده می‌شد تا توانستند به روضه‌خوانی و کلی بافیهای مسخره پرداختند و به حاشیه رفتند. و در لابلای آن ضمن مچگیری از یگدیگر به ناگزیر به بحرانهای اجتماعی، فساد حکومتی و بن‌بست رژیم در گرداب بحرانهای داخلی، منطقه‌یی و بین‌المللی اعتراف کردند.

پاسدار قالیباف برای لاپوشانی کارنامه‌اش در فاجعه پلاسکو و دزدیهای شهرداری، دولت روحانی را به‌خاطر پیدا شدن محموله مشکوک دختر یک وزیر روحانی در یک ویلا مورد حمله قرار داد و گفت وزارتخانه‌ها، واردات غیرقانونی انجام می‌دهند.

میرسلیم هم در شرایطی که فریاد اعتراض معلمان علیه اختلاسها و چپاولهای حکومتی و حقوقهای نجومی امثال خودش خاموش نمی‌شود به غیب‌گویی پرداخت که وقتی معلمان در شرایط بسیار ناهنجاری به‌سر می‌برند چطور می‌توانیم پیشرفت داشته باشیم، این غیرقابل‌قبول است.

آخوند روحانی نیز در عکس‌العمل دعاوی کاندیداهای باند غالب با اشاره به استفاده آنها از چماقداری در مخاصمات درونی اشاره کرد و گفت وقتی یک دانشگاه در شیراز یک نماینده مجلس را دعوت می‌کند و دوستان شما با آجر به او حمله می‌کنند، ما آیا می‌توانیم دانشگاه آزاد داشته باشیم وقتی هم که آخوند جلاد ابراهیم رئیسی به برجام ایراد گرفت آخوند شیاد حسن روحانی  با تأکید بر این‌که رئیسی از مسایل هسته‌یی اطلاعی ندارد و بهتر است حرف نزند گفت: برجام با زحمت به دست آمده و اگر برجام نبود نفت ما به جای دومیلیون بشکه می‌شد 200هزار بشکه.
روحانی ضمنا زمانی که همه به نوعی برجام رو تأیید کردند، گفت آنجا که می‌خواستند برجام را به هم بزنند، روی موشک شعار نوشتند، شهرهای زیرزمینی را نشان دادند تا برجام را به هم بزنند.
آخوند روحانی خطاب به قالیباف و دیگر کاندیداهای باند غالب نیز گفت بهتر است ما مردم‌فریبی را کنار بگذاریم و آنهایی که رشد 26 درصدی را وعده می‌دهند، وعده توخالی می‌دهند.

قابل توجه آن‌که قبل از شروع مناظره مجری این نمایش اقدام به خواندن اطلاعیه‌ای از جانب کمیسیون نظارت بر تبلیغات نمایش انتخابات ریاست‌جمهوری رژیم کرد که در آن ضمن تهدید به حذف حرفهای آنها در صورت رعایت نکردن ضوابط مشخص شده، صراحتاً کاندیداها را به مجازات تهدید کرد: «چنان‌چه به تشخیص کمیته نظارت برنامه‌های تبلیغاتی... در برگیرنده مطالب توهین‌آمیز و هتک حرمت نامزدها و دیگر افراد باشد سازمان صدا و سیما موظف به حذف آن مطالب است... داوطلبان... به هیچ‌وجه مجاز به توهین و هتک حرمت نیستند و متخلفین... مجازات خواهند شد».

به قسمتهایی از این مناظره که در زیر می‌آید توجه کنید:
پاسدار قالیباف: شما نگاه کنید یک محموله‌ای کشف شد سخنگوی قوه قضاییه بر این مبنا که به هر حال یک محموله مشکوکی که چند تن پوشاک بود در یک ویلایی پیدا شد که متعلق به یکی از وزرا بود؛ خب این پرونده بررسی شد ظرف دو روز کارش انجام شد حالا به‌صورت خیلی فشرده سؤال واقعاً این هست که در یک وزارتخانه‌ای که آموزش و پرورش هست و مسئولیت داره وقتی ما می‌بینیم که این رفتار بگونه‌ای است که داره واردات انجام میشه اونهم واردات غیرقانونی

آخوند روحانی: چطور آقای قالیباف در مصاحبه تلویزیونی قبل این‌که موضوع اصلاً معلوم بشه چی هست به یک وزیر اتهام میزنه اتهام ناروا

میرسلیم: معلمان در شرایط بسیار ناهنجاری به‌سر می‌برند ناچارند دو بار سه بار در روز بشینند کار بکنند تا حقوق خودشون رو به‌دست بیارند بتونن زندگی بکنند با این معلمان ما چطور می‌تونیم کیفیت آموزش رو افزایش بدیم.

آخوند روحانی: اگر ما می‌خواهیم در جامعه ما آموزش و پرورش و علم و تحقیق جلو بره باید در جامعه آزادی باشه اگر آزادی نباشه چطوری جوانهای ما میتونن در زمینه علم و دانش به پیشرفتهای اساسی برسند وقتی یک دانشگاه در شیراز یک نماینده مجلس رو دعوت میکنه و دوستان خود شما میان مانع میشن تو خیابون با آجر به ماشینش حمل میکنن کسی که فرزند شهید بزرگوار علامه مطهری هست آیا در یک هم‌چون جامعه‌ای با یک همچین رفتاری ما می‌تونیم دانشگاه آزاد داشته باشیم می‌تونیم تعالی داشته باشیم

آخوند رئیسی: یک میلیون حداقل دانشجویی است که امروز مدرک تحصیلی دستشه کار نداره، تحریم علمی بیش از تحریم اقتصادی بر دانشگاههای ما اثر گذاشته، مواد آزمایشگاهها وجود نداره، فرهنگیان عزیز ما امروز مشکل دارند، بیائیم مشکلات کشور رو مطرح کنیم، وقتی که خبری می‌شنویم صندوق فرهنگیان به یغما برده شده از طرف عده‌یی متخلف 8هزار میلیارد به‌نحوی که هر فرهنگی کف 8 میلیون تا 10 میلیون سهم داره... .. بنظرم امروز آقای روحانی به‌عنوان رئیس‌جمهور مستقر 4سال پاسخگوی این سؤالات باشند، طرح مسائل دیگر حتماً مشکل کشور رو حل نمی‌کنه، ایشون باید به‌عنوان رئیس‌جمهور پاسخگوی سؤالاتی از این دست باشن. یک میلیون دانشجوی کشور باید معلوم بشه چرا بیکار هستند.

پاسدار قالیباف: مدارس ما، دانشگاههای ما دچار مشکل هستن، معیشت معلمین دچار مشکل هستن، بازنشسته‌گان معلمین دچار مشکلند، حق‌التدریسی‌ها اینها سال میگذره پول حق‌التدریسی‌شونو نمی‌گیرن، مدرسه ما اون اتفاق می‌افته که بچه‌ها توش بسوزن، ما این حوادث رو دیدیم. منم این رو قبول دارم ولی من واقعاً متعجبم جناب آقای روحانی من دارم درد مردم رو می‌گم، اخلاق رو رعایت نمی‌کنم؟ ، جنابعالی دارید یک کسی رو می‌گی که پاسخگوی همین مشکلاته. از قضا مردم عزیز وقتی من که این مشکلات اشاره می‌کنم میگم دولت 4 درصدی‌ها، رویکرد 4 درصدی‌ها، ویژه خواریها مال همینه، شما نگاه کنید دلال‌چی‌ها واقعاً مشکلات گرانی رو درست می‌کنن، قاچاق کالا و ارز امروز بیشترین مشکل رو برای ما ایجاد کرده. مشکلات مربوط به واردات‌چی‌های بی‌وقته... . ولی شما نگاه کنید وزیر آموزش و پرورش ما میره لباس بچه از کشور ایتالیا میاره... . واقعاً این شرم‌آوره برای یک جامعه فرهنگی که این وضع معیشتی معلمین و اساتیدش باشه، این وضع دانش آموزاش باشه که خانواده خواهش می‌کنه، میگه دختر منو شیفت صبح و بعدازظهرشو جابه‌جا کنین، چون ما چادر نداریم چادرمونو باید عوض کنیم، کفش پا رو باید عوض کنیم، بعد وزیرش بره واردات بکنه محموله بیاره... . ما حقوق بگیر 57 میلیونی و 100 میلیونی و 200 میلیونی رو می‌گیم اینها ذخیره‌های انقلابند، واردات‌چی رو می‌گیم مظلومه! 

میرسلیم: نمونه‌اش مطالبی است که بزرگواران ما با این عبارات در مقابل انتقاد کنندگان بهش پرداخته‌اند. صفت غیر انسان، تخریبگر، بزدل، ترسو، به جهنم، تندرو، عصر حجری، متوهم، هوچی باف. بی‌شناسنامه، کم سواد، این تعبیرها تعبیرهایی نیست که در جمهوری اسلامی اجازه بده که انتقاد جای خودش را باز کنه

آخوند روحانی: شما تو همین انتخابات ببینید کیا هستند که در فضای مجازی آزادند، کارشون ندارند، کیا هستند که هر روز احضار میشن. بدلایل مختلف به بهانه‌های مختلف

جهانگیری: آقای میرسلیم مشکلی که وجود داره بخشی از جامعه با دولتی که با رأی مردم سرکار اومده مخالفند، متأسفانه این مخالفت شون به شکل نهادینه شده‌ای در فضای مجازی در مطبوعات با تمام توان به تخریب دولت می‌پردازند، احدی هم به اونها معترض نمی‌شه.

آخوند رئیسی: این الفاظی که آقای میر سلیم بیان کردن، متأسفانه شاید تا 50 مورد، نسبتی که، نسبتهای ناروایی که نسبت به منتقدان داده شد، بالاخره بقول آقای جهانگیری مخالف... ببینید امروز حق شهروندی عبارت نیست از رونمایی کردن از یک سند، 

میرسلیم: بسیارند از مدیران شما در دولت حتی از وزرا، که خودشون کاسبن، از اطلاعات دارن استفاده میکنن، به نفع خودشون دارن استفاده میکنن چرا اجازه میدهید، که مدیران شما و وزرای شما جناب آقای جهانگیری، جناب آقای روحانی، ضمن این‌که وزارت میفرمایند، مدیریت میکنن، کاسب هم باشن

آخوند رئیسی: در حین مذاکره نکاتی مطر ح شد قابل‌توجه این‌که گفته بشه از ناحیة دولت و جناب آقای روحانی که خزانه خالیست، این یک پیام بسیار بد از ناحیه‌ی جمهوری اسلامیست برای طرف مقابل. این‌که گفته شده باشد که اگر ما این توافق را نکنیم ممکنه که طرف مقابل با یک اقدام تأسیسات ما را مورد هجوم قرار بده، این یک پیام بسیار بده برای مذاکره... ... .. در این سند که متأسفانه در این سند ما در اجرا هم پیشگام شدیم و هم به‌صورت تام اجرا کردیم... ... ... ... . بعد از این سند چه اتفاقی افتاد، آقای روحانی قول دادند که به‌محض این‌که اینکار انجام شد تمام تحریمها به‌صورت یکجا نه تعلیق با چهار تأکید مؤکد برداشته میشه، هیچ اتفاقی در سفره مردم نیافتاد.

پاسدار قالیباف: وقتی جلوگیری از قاچاق کالا و عرضه می‌شه، وقتی که وارداتچیها این کار رو انجام میدن، وقتی که بانکهای ما سر و پا تو زد و بنده و ظلم به مردم می‌کنن، اگر امکانی هم بیاد باز دو مرتبه همین چهاردرصدیها بهره‌مند میشن.
ما باید دوتا کار انجام بدیم، هم حقمون رو از این برجام بگیریم، هم زودتر از اون حقمون رو از این چهاردرصدیها بگیریم. که اگر او امکان هم وارد کشور بشه باز اینها می‌برن.
شما نگاه کنید، برجام الآن شده، تا این تاریخش حداقل مرکز واردات اروپایی‌ها به ایران. شما نگاه کنید چقدر کالا به ما فروختند! کی منفعتش رو برد؟ چهاردرصدی ها! 

میرسلیم: طور می‌شود که ما قبل از مذاکرات دانش هسته‌یی بالنده خودمان را داریم تحریمها هم برقرار است، بعد از مذاکرات هم متأسفانه تحریمها تشدید می‌شود ولی محدودیت برای پیگیری دانش هسته‌یی برقرار می‌ماند، 

آخوند روحانی: برای اجرای برجام اگر برجام یک توافقی هست که مورد قبول هست پس چرا اینهمه توی خیابونای تهران بیلبرد زدید چرا اینهمه فحاشی کردید به اونهایی که در حین مذاکره بودند اگر شما می‌گید که میدون جنگ بوده که درست هم هست، وقتی دیپلوماتهای ما در میدان مذاکره بودند شماها پشت پرده چه کردید؟ چه حرفهای نامربوطی بعضی‌ها زدند... . اگر امروز برجام نبود، نفت ما به‌جای دو میلیون بشکه‌یی که در روز صادر می‌کنیم امروز می‌شد 200هزار بشکه و شما این وعده وعید‌هایی که به مردم دارید می‌دید، چگونه این وعده وعید رو به مردم می‌دادید که این وعده‌های شما هم هیچ‌کدام برنامه و حساب و کتاب نداره... ... . و چقدر شماها در سیاست خارجی در مسائل خارجی، آقای رئیسی در مسأله هسته‌یی چه اطلاعاتی شما دارید که دارید قضاوت می‌کنید؟ 

هاشمی طبا: در حالی که ما از طرف قدرتهای بزرگ تحریم شده بودیم، چون کبک بعضی‌ها سر خودشون رو زیر برف بردند و گفتند تحریم بر ما اثر نداره و از همون کشورهایی که ما را تحریم کرده بودند کالاهاشون رو از مبادی دیگری گرانتر خریدند.
50 درصد اتوموبیل‌های سوپرلوکس ساخت یکی از شرکتهای آلمانی که ما رو تحریم کرده بود، با همون پولی که نفت رو با واسطه می‌فروختند وارد این مملکت شد که ما تحریم نشدیم، ما تحریم رو قبول نداریم، 

آخوند رئیسی: آقای روحانی گفتند هم چرخ سانتریفیوژها بگرده هم چرخ اقتصاد سؤال ما اینه که آیا چرخ اقتصاد مردم عزیز میچرخه؟ یعنی بازار شما کسب و کار دارید؟ داد و ستد، تجارت، واردات و صادرات الآن این رکودی که جملگی بر آنند که الآن واقع شده تحریم بانکی اصلاً ما نمیگیم از آقای دکتر سیف سؤال کردند که چی می‌گید در رابطه با مسأله ایشون تو اون مصاحبه که دیگه از تلویزیون هم پخش شد نتیجه قضیه گفتند هیچ تا الآن هیچ.
آقای طیب نیا به‌عنوان وزیر اقتصاد دارایی اعلام کردند که ما هم‌چنان مسأله بان کی‌مون به قوت خودش باقیه و تمام مسائلمون فلج است... ... . این تحریم الآن باقی هست اونها هم میگند باقی است خودشون هم میگند برنمیداریم عجیبه

هاشمی طبا: بنده امروز اعتراف می‌کنم که ظرفیت پذیرش سرمایه‌گذاری خارجی در ادارات ما در سازمانهای ما نیست

پاسدار قالیباف: فرصت رو به نسل بعدی بدیم، مطمئن بشیم اونها بهتر از شما اداره خواهند کرد.

میرسلیم: جناب دکتر جهانگیری شعارهای زیبایی دادید انصافا. پاسخ سؤال درباره اقتدار ما بود.

جهانگیری: من دو تا مطلب که در جلسه قبل آقای قالیباف گفتند یکی در مورد زباله و یکی در مورد شورایاری هست، هر دو تاش خلاف گفتند، ایشون گفتند از زباله برق تولید می‌کنیم، الآن حدود 8هزارتن زباله جمع‌آوری میشه، فقط 200تنش برق تولید می‌کنند، شورایاری هم دولت مصوبه داده که کمک بکنه.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۵, جمعه

خمینی، جنگ ۸ساله و مجاهدین خلق؟



1.تقریبا یک‌سال و نیم پس از پیروزی انقلاب 57 جنگی بین ایران و عراق در گرفت که 8سال ادامه یافت. دو میلیون کشته و زخمی، بیش از یک‌هزار میلیارد دلار خسارت، 53 شهر ویران و نیمه ویران با هزاران روستای نابود شده از مهمترین پیامدهای‌ آن بود. چرا و چگونه چنان جنگی درگرفت؟ مسبب که بود؟

2.آغاز‌گر جنگ عراق بود اما محرک صدام برای آغاز جنگ، شخص خمینی بود که آشکارا تلاش می‌کرد منطقه به‌ویژه کشورهای مسلمان‌نشین را به شورش و نافرمانی بر ضد حکام‌شان بکشاند. (کیهان 7اسفند 57 را همینجا ببینید! فقط 15روز پس از پیروزی انقلاب، خمینی خواستار تشکیل دولت جهانی اسلام شده!) این، یک اعلان جنگ آشکار به حکام کشورهای اسلامی به‌ویژه همسایگان ایران بود.

3.به اعتراف اولین رئیس‌جمهور خمینی، صدام در همان اولین روزهای پیروزی انقلاب، نوه
 
سیدابوالحسن اصفهانی مرجع معروف و درگذشته شیعه را نزد خمینی فرستاد و ضمن عذرخواهی از او درخواست تجدید مناسبات کرد. اما خمینی با فرستاده صدام حتی ملاقات هم نکرد! (منبع: کتاب خاطرات بنی صدرص109)
4.در 31فروردین 59 به دعوت رسمی فرمانده سپاه پاسداران، شورای انقلاب جزیره العرب (عربستان سعودی، یمن، قطر، عمان، امارات متحده عربی) وارد تهران شدند. این گروهها همگی نیروهای مخالفی بودند که دولتهای حاکمشان، پیروزی خمینی را به وی تبریک گفته بودند! و حالا خمینی آنها را دعوت کرده بود تا با کمک ‌آن‌ها، دولتهای متبوع‌شان را سرنگون کرده و زیر پرچم خمینی، دولت جهانی اسلام تشکیل دهند! (سند کیهان همینجا پیوست است).

میزبان هیأت‌ها، به شکل تحریک کننده‌ای، فرمانده عملیاتی سپاه‌پاسداران و فرماندهی کل سپاه بود! 
5.تحریک عراق توسط شخص خمینی از همان فردای 22بهمن، پیوسته و به‌صورت علنی انجام می‌گرفت. (به کیهان و اطلاعات 30فروردین 59 همینجا نگاه کنید تا ببینید خمینی چگونه مردم و ارتش عراق را به شورش بر ضدحکومت‌شان دعوت می‌کند!) این تاریخ درست 6ماه قبل از حمله ارتش عراق به خاک ایران است!
6.آقای منتظری در خاطراتش گفته: «وقتی انقلاب پیروز شد یک غرور مخصوص هم بیت امام (و هم ما و هم دیگران را فرا گرفت) می گفتیم. ایران و عربستان ندارد، انقلاب اسلامی است و امام هم رهبر جهان اسلام است.» (همینجا نگاه کنید به کیهان 7اسفند 57)
                                                      ***
7.مجری تلویزیون رژیم در برنامه تلویزیونی ”سطرهای ناخوانده“ تابستان 93 در مصاحبه با پاسدار شمخانی می‌گوید: ”کاری که سفیر ما دعایی در عراق میکنه کاری نیست که یک سفیر میکنه! یه جور ارتباطی با اپوزیسیون عراق“. (کلیپ این برنامه را روی یوتوب و بخش‌هایی از آن را در مستند ”طلسم جنگ “ در آرشیو سیمای آزادی. تلویزیون ملی ایران می‌توانید ببینید)

8.همین دعایی در کتاب خاطرات خود می‌گوید: «من به‌دلیل موضعی که وزارت‌خارجه ایران گرفت قبل از عید نوروز در سال ۱۳۵۸به ایران فراخوانده شدم». روزی یکی از مقامات بالای وزارت امور خارجه قبل از حمله عراق به ایران می‌گفت: من در وزارت امور خارجه اطلاع پیدا کردم به یکی از اتاقها کارتنهای بسته بندی وارد و خارج می‌شود. تحقیق کردم معلوم شد این کارتنها به‌عنوان وسائل دیپلوماتیک به سفارت ایران در عراق فرستاده می‌شود. از سر کنجکاوی و با توجه به مسؤولیتی که به عهده داشتم روزی به این اتاق رفتم و یکی از کارتنها را باز کردم متوجه شدم پر از اسلحه و اسلحه خفه کن و فشنگ است. اینها را به عراق میفرستادند تا در اختیار شیعیان و مخالفان صدام قرار گیرد. متأسفانه بعد از پیروزی انقلاب عده‌یی به‌خصوص در مورد عراق دست به اعمالی می‌زدند که تحریک کننده بود و همین اعمال بهانه شد به دست صدام تا به ایران حمله کند». (منبع: کتاب خاطرات سید محمود دعایی).

                                                   ***
9.منتظری (درکتاب خاطرات منتظری و مصاحبه با بی.بی.سی گفت): «به نظر من اگر (خمینی) یک مقدار تفاهم می‌کردند، شاید بهانه به دست آنها نمی‌آمد، بالاخره این زمینه [یعنی حمله نظامی به ایران] برای آنها فراهم شد...» 
                                                    ***
                                           جنگ این‌گونه آغاز شد!
  مجاهدین به‌رغم هشدارهای اولیه و تلاش مشترک با عرفات (25فروردین 59) برای جلوگیری از جنگ، وقتی با حمله عراق روبه‌رو شدند، به جبهه‌ها شتافتند و بسیاریشان هم شهید شدند اما سپاه پاسداران به سرعت همه آنها را دستگیر، زندانی و برخی را نیز از خوزستان اخراج کرد. برخی از دستگیر ‌شدگان در قتل‌عام 67 اعدام شدند!
 

                                                     ***
                                              میانجی‌گریها
در همان هفته اول جنگ (7مهر 1359) سازمان کنفرانس اسلامی با فرستادن یک هیأت خواستار صلح شرافتمندانه و پرداخت خسارت به ایران توسط کشورهای جنوب خلیج‌فارس شد، خمینی نپذیرفت و رجایی گفت: این جنگ، جنگ عقیده است! (کلیپ در یوتوب)

10.در همان ماه اول جنگ، میانجی‌گریهای زیادی شد که خمینی نپذیرفت تا سرانجام روز 24مهر 59 محمدعلی رجایی نخست‌وزیر وقت خمینی، به سازمان ملل رفت و پیشنهاد داد: متجاوز به مرز خود برگردد و نیروی بی‌طرفی در مرزها مستقر شود تا دوباره تجاوزی اتفاق نیفتد و...» اما هنگامی که سازمان ملل و عراق طرح را پذیرفتند، حکومت ایران طرح صلح خودش را هم رد کرد! (منبع: سایت تابناک 6مهر 93)

11.مشابه همین نکته را سایت موسوم به پایگاه اطلاع‌رسانی رجایی هم طبق کلیشه بالا منعکس کرده و نوشته: ”در همین زمان (26مهر 1359) مقامات رسمی ایران در سازمان ملل با تأکید بر این‌که شورای امنیت بر اساس منشور ملل‌متحد موظف است تجاوز از قبل طراحی ‏شده‌ی عراق را محکوم کند، خروج متجاوزین عراقی را خواستار گردد، غرامت خرابی و کشتار مردم ایران را از متجاوزین بخواهد و بالاتر از همه، مقامات رژیم عراق را به‌عنوان جنایتکار جنگی محکوم کند، طرح سه ماده‌ای را برای پایان دادن به جنگ از راه مذاکره ارائه دادند. این طرح شامل فراخوانده شدن همه‌ی نیروهای عراق از خاک ایران، اعلام آتش‌بس و اقدامات میانجی ‏گرانه و حضور ناظران سازمان ملل در مرزهای 2 کشور بود“ گویا این، همان طرحی است که سایت تابناک محسن رضایی نیز در تاریخ 6مهر 93 به آن اشاره کرده). طرحی که منابع رسمی حکومتی درباره آن مطلقاً حرفی نمی‌زنند اما برخی مقامات عالی‌رتبه نظام، گوشه‌هایی از آن را خواسته یا نا خواسته لو داده‌اند!
12.رفسنجانی نیز در کتاب خاطرات خود به اسم ” انقلاب در بحران، کارنامه و خاطرات سال 1359. به کوشش عباس بشیری. تهران. چاپ نشرمعارف انقلاب، 1383 ص259 “ به این طرح صلح اشاره کرده. اما رجایی در روز سخنرانی خود در سازمان ملل، به جای بحث روی جنگ و طرح صلح‌شان، به شورای امنیت و جامعه جهانی و عراق حمله کرد و گفت من صریحاً اعلام می‌‏کنم که ملت ما مصمم است حتی با دنبال کردن یک جنگ طولانی و مردمی، نه تنها متجاوزین را سر جای خود بنشانند، بلکه... جوابی دندان‏ شکن به آمریکا بدهد! (منبع: سایت رجایی. تصویر زیر)
13.شمس اردکانی، سفیر اسبق خمینی در کویت در مصاحبه با سایت تابناک (تاریخ انتشار18مهر 1391) گفته: ”سفر رجایی به آمریکا برای توافق دوستی با آمریکایی‌ها بود که ناگهان در شب سخنرانی رجایی در شورای امنیت، ایران تغییر عقیده داد و... “ این همان سفری است که طرح صلح ایران هم به سازمان ملل تقدیم شده بود و بعد ایران پشیمان شد! (منبع سایت تابناک. تصویر زیر). علی شمس اردکانی در مصاحبه با تابناک به یک توافق محرمانه خمینی با آمریکا از طریق آندرویانگ سفیر آمریکا در ملل متحد اشاره می‌کند که در آخرین ساعتهای توسط خمینی منتفی شد. ظاهراً شمس اردکانی از طرح صلح مزبور بی‌خبر بوده یا آن‌را کتمان کرده.

14.تقریبا 34سال بعد یعنی در روز 6مهر 1393سایت تابناک محسن رضایی مصاحبه‌یی از رفسنجانی منتشر کرد که اعتراف کرده بود: ”نمی‌توانم بگویم نمی‌شد جلوی جنگ گرفته شود “
                                                   ***
                                       جنگ این‌گونه ادامه یافت! 15.به استناد اسناد بالا که اساساً متکی به منابع حکومتی است، جنگ 8ساله با زحمات پیگیر خمینی، ساخته و پرداخته شد تا سرانجام در خرداد 1361 با آزادی خرمشهر و عقب‌نشینی رسمی و اعلام شده عراق به مرزهای بین‌المللی، آن جنگ ویرانگر به نقطه صفر بازگشت. از آن تاریخ به بعد، دوباره میانجی‌های بین‌المللی با حمایت مالی کشورهای عربی روانه منطقه شدند تا با پرداخت غرامت و بازسازی مناطق جنگ‌زده و پیگیری حقوقی مسأله تجاوز، آتش جنگ را خاموش کنند. اما باز هم خمینی نپذیرفت!

                                                    ***
                    نگاهی به جنگ و تلفات آن، قبل و بعد از خرمشهر16.محسن رضایی سوم مهر 95 در مصاحبه با تلویزیون گفت: ”در سال اول جنگ، راهبرد نظامی نداشتیم! “. وی اضافه کرد: در ”سلسله عملیات والفجر“ همان مرحله اول، کافی بود و نباید مراحل بعدی اجرا می‌شد! و رضایی همانجا گفت: ”در کربلای 4 هم باید گردانها را کم می‌کردیم! “

رفسنجانی روز 7مهر 1379 در گفتگو با روزنامه جمهوری اسلامی گفته بود: ”امام به‌عنوان فرمانده کل قوا، با مسائل نظامی آشنا نبود... . وقتی عملیاتی مانند والفجر، شکست می‌خورد و ناموفق می‌شد، اسمش را والفجر مقدماتی گذاشتند که در عملیات بعد جبران کنند! 
نظر امام بر ادامه جنگ، قاطع بود. حتی اجازه نمی‌دادند که این بحثها خدمت ایشان مطرح شود“.
                                                    ***
                            اکنون سؤال مردم از خمینی و جانشینانش
وقتی استراتژی جنگی نداری! وقتی با مسایل نظامی آشنا نیستی! وقتی طرح صلح خودت را که به سازمان ملل هم برده‌ای و دشمن هم باضافه ملل‌متحد آن را پذیرفته، وقتی دشمن به مرز‌های بین‌المللی عقب‌نشینی کرده و کشورهای عربی هم آماده‌اند خسارت‌های جنگ را بدهند و مذاکره و دادگاه را هم، همه طرف‌ها از جمله عراقی‌ها پذیرفته‌اند، خرمشهر هم آزاد شده! چرا جنگ را ادامه دادی؟ به تلفات جنگ تا مقطع خرمشهر و تلفات بعد از آن تا پایان جنگ نگاه کنید و جواب خانواده‌های داغدار و متلاشی شده را از خمینی و جانشینانش بخواهید.
تفاوت نزدیک به 2میلیون کشته و مجروح است! 
                                                    ***
  نگاهی به آمار تلفات  از چند ده‌هزار نفر تا 2 میلیون نفر کشته!
17.طبق آمار رسمی رژیم، منتشر شده در سایت مرکز اسناد تحقیقات دفاع مقدس و تمامی دیگر سایت‌های مشابه، ایران تا مقطع آزادی خرمشهر، بین 14 تا 20 رشته عملیات انجام داد که تعداد کشته‌های عراقی اعلام شده توسط ایران برابر با 45هزار و 220نفر است. در همین منابع حکومتی ایران، تعداد تلفات ایران تا آن زمان، برابر با 6هزار و 435نفر اعلام شده. عددی که ظاهراً باید اشتباه باشد. تعداد تلفات واقعی را باید حداقل 7-8 برابر این عدد تخمین زد. یعنی چیزی در حدود 50هزار نفر. اگر جنگ در همان مقطع (با این‌که امکان صلح شرافتمندانه در دسترس بود)، خاتمه پیدا می‌کرد جان نزدیک به دو میلیون ایرانی و عراقی نجات پیدا می‌کرد. آمار تلفات پایان جنگ در سال 67، چیزی برابر با 2 میلیون نفر اعلام شده! اما خمینی و دستیارانش (خامنه‌ای و رفسنجانی و تمامی عناصر فعلی حاکمیت) جنگ را ادامه دادند تا جایی که خمینی می‌گفت اگر جنگ 20سال هم طول بکشد ادامه می‌دهیم!

                                                    ***
چه باید كرد، چه می‌شد کرد؟
 18.در ایران و شاید جهان، به جز خمینی و باندش و یکی دو کشور متحدش، هیچ حزب، گروه، دسته یا حتی کشوری نبود که خواهان پایان یافتن جنگ نباشد اما در مقام عمل، هیچ‌کس اقدامی برای ختم جنگ انجام نمی‌داد! حتی بعد از آزادی خرمشهر که تمایل به صلح در مردم ایران هم به خواسته اکثریت تبدیل شده بود باز خمینی از ختم جنگ جلوگیری می‌کرد. کسی باید پیدا می‌شد و از نام و ننگ خود می‌گذشت، آستین بالا می‌زد و جنگ را تمام می‌کرد و به آن خونریزی جنایت‌بارانه خاتمه می‌داد. به بیوه شدن زن‌ها و یتیم شدن کودکان! به ویرانی شهرها و نابودی روستاها!

تنها کسی که شجاعت انجام این کار را داشت مسعود رجوی و سازمانش بود (سازمان مجاهدین خلق ایران). مسعود رجوی پس از امضای قرارداد صلح با وزیر خارجه عراق در پاریس، رسماً اعلام کرد که این قرارداد صلح را حتی اگر خمینی بپذیرد، وی بعد از سرنگونی خمینی به الزامات آن ملتزم خواهد بود اما خمینی پای صلح نیآمد تا وقتی که مجاهدین ابتدا نامشروع بودن آن جنگ را در اکثر پارلمانهای دنیا به ثبت دادند و پس از آن، اقدام به درهم شکستن ماشین جنگی خمینی کردند تا سرانجام خمینی ناگزیر از پذیرش قطعنامه 598 و آتش‌بس با عراق شد.

                                                  ***
                              خمینی چگونه مجبور به آتش‌بس شد؟ 20. پاسدار اسماعیل کوثری روز 19تیر 1387 در مصاحبه با روزنامه جوان گفت: «دشمنان، توطئه‌های واقعاً گسترده‌یی را طرح‌ریزی کرده بودند، چون منافقین قبل از عملیات فروغ جاویدان، در مهران، عملیاتی به زعمِ خود موفقیت‌آمیز انجام داده بودند، و شعارِ ”امروز مهران فردا تهران “ را هم یکی دو ماه قبل، مطرح کرده بودند، بنابراین، با در اختیارگرفتنِ انواع سلاح های سنگین و نیمه سنگین هم‌چون نفربر و غیره، خود را سازماندهی کرده بودند.
پذیرش قطعنامه از سوی حضرت امام، تمام این توطئه‌ها را خنثی کرد».

                                                  ***
                                              حرف آخردر آن روزگار آسانترین کار رفتن به خارج کشور، نشستن در ساحل شوق‌انگیز و رؤیایی رود سن در پاریس و قهوه‌خانه‌های معروف آن بود و کمی گپ و گفت روشنفکری. می‌توانستی در همان کافه‌ای که مالارمه و دوستانش دهه‌ها قبل نشسته و بحثهای روشنفکری کرده بودند بنشینی، بهترین توتون آمریکایی را دود کنی، ... رو به خبرنگارانی که تشنه پزهای اینچنینی بودند با متانتی در خور برگزیدگان دنیا، جنگ را تقبیح کنی و منزه از تمامی بازی‌ها و تهمت‌های سیاسی، خود را برای عرضه کردن در روز موعود حفظ کنی.
هر نوآموز سیاسی مبتدی و حتی غیرسیاسی هم به خوبی می‌دانست رفتن به عراق و در افتادن با خمینی و ماشین جنگی و دستگاه تبلیغاتی وی و متحدانش در بازار فروش اسلحه و نفت خواران حرفه‌یی چه عواقبی دارد!
مسعود رجوی و یارانش در سازمان مجاهدین خلق ایران باید انتخاب می‌کردند:
یا پرده نشینی و عافیت طلبی و حفظ جان و نام خویش
یا ایستادن در برابر ماشین جنگ و تبلیغات خمینی و متحدانش و پذیرش عواقب آن
البته که مسعود و یارانش، نجات جان مردم ایران، این زیباترین وطن را انتخاب کردند و با گذشتن از جان و مال و آبروی خود، خمینی را ناگزیر از پذیرش آتش‌بس کردند. گرچه که هنوز و پس از گذشت نزدیک به 30سال از پذیرش قطعنامه 598 رژیم خمینی باز هم قرارداد صلح با عراق را امضا نکرده است!.

                                                 ***
 کلامی از مسعود رجوی قبل از ترک فرانسه و رفتن به عراق خطاب به کلیه احزاب و شخصیت‌های سیاسی
 ... . آقا جنگ است! یک میلیون نفر کشته و مجروح و معلول شده‌اند! می فهمید یا نه؟ خانواده‌ای نیست که عزادار نباشد، می فهمید یا نه؟ در هیچ مقطع تاریخ، فحشا این‌قدر گسترش نیافته، می فهمید یا نه؟ یک جو غیرت دارید یا نه؟
... اجازه بدید قبل از تودیع در آخرین صحبت‌هایم به شما بگویم که باید جلوی همه، این سؤال را بگذارید که: چه هستی؟ و چه میکنی؟ ادعا موقوف! خمینی یک هیولای واقعی است. آنجاست، برو بجنگ! والا خیلی بی‌غیرتی!».

                                                   ***
                                             خلاصه مطلب
-خمینی با تحریک صدام، آتش جنگ را شعله‌ورکرد و تمامی میانجی‌گریها را هم رد،
-خمینی حتی طرح صلح خودش را هم که عراق پذیرفته بود، رد کرد! تا جنگ ادامه پیدا کند!
-مجاهدین در برابر تجاوز عراق، مانند سایر هموطنان به دفاع برخاستند اما پاسداران مانع مجاهدین شدند.
-پس از آزادی عراق و بازگشت عراق به مرز‌های بین‌المللی، صلح شرافتمندانه بیشتر از هر زمان دیگر در دسترس بود اما خمینی قبول نکرد.
-مجاهدین با عراق روی یک طرح صلح شرافتمندانه به توافق رسیدند. اما باز هم خمینی جنگ کرد.
-مجاهدین ابتدا نامشروع بودن جنگ را به تمامی جهانیان ثابت کردند و در گام بعد به درهم شکستن ماشین جنگی خمینی اقدام کردند.
-مجاهدین می‌توانستند مانند سایرگروهها و دیگر احزاب تنها به تقبیح جنگ بسنده کرده و به شعارهای ضد جنگ اکتفا کنند، اما تحمل کشته شدن روزمره هزاران هموطن چیزی نبود که برای مجاهدین قابل‌تحمل باشد. مجاهدین با پذیرش سنگین‌ترین قیمت، به مقابله عملی با جنگ‌طلبی خمینی پرداختند تا سرانجام خمینی را ناگزیر از پذیرش آتش‌بس و نوشیدن جام‌زهر! کردند.

این بزرگترین خدمت میهنی و میهن‌پرستانه مجاهدین برای مردمشان در آن مقطع سیاه از تاریخ ایران بود. بزرگترین خدمتی که سال‌هاست خمینی و جانشینانش با وارونه‌گویی آن را مصداق خیانت مجاهدین معرفی می‌کنند. قضاوت البته همیشه با مردم، اسناد و تاریخ است. حقیقت هرگز پنهان نخواهد ماند. (برای اطلاعات بیشتر، سریال ”طلسم جنگ “ دریوتوب و سیمای آزادی را ببینید)

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

نگاهی به «تصوّف اسلامی»



تصوّف اسلامی یا «تصوّف بغداد», به‌ خلاف اسلام و شیوۀ پیامبر، در پشمینه ‌پوشی (=صُوف به معنی پشم گوسفند است و تَصَوّف یعنی لباس پشمی پوشیدن)، ریاضت‌کشی و گریز از مردم، زهد و تنزّه‌ طلبی فردی، خودآزاری، و دوری از شادی و برخورداری از زندگی و وحشت از غضب خدا و عذاب دوزخ, خود را نشان می دهد.
دورۀ رونق «تصوّف اسلامی» در سه‌ قرن اولیۀ طلوع اسلام است؛ دورانی که خلفای اموی و سپس عبّاسی، به‌ طور عمده، در زیر ‌پرچم دین‌ خواهی، به هر بیداد و چپاول و کشتار و ویرانگری دست می‌زدند و از دادگریها و عدالت‌ جوییهای روزگارِ حکومت پیامبر جز نامی نمانده بود.‌
 در آن دورانِ سیاه و نفسگیر، تصوّف جانپناهی شد برای کسانی که نه مانند و ادامه ‌دهندگان راهش، توانِ مقابلۀ نظامی با حاکمان خودکامه را داشتند و نه شکیبایی تحمّلِ بی ‌دَغدغۀ بارِ سرکوبی و ستم را.
 تصوّف واکنشی بود درون ‌خیز، در برابر زمانه و زمامدارانی که جز گسترشِ جهل و جور و تعصّب و مردم‌کشی، راهی دیگر نمی‌شناختند.
 صوفیان، به‌ عکسِ شکمبارگانِ دنیاپرست، دل از مِهرِ دنیا و نعمتهای آن می‌شستند. برخی از آنها، سالها در گوشۀ غاری یا گورستان و بیابانی عُزلت می‌گزیدند و عبادت می‌کردند و ریاضت می‌ کشیدند. تنها از اسباب زندگی کوزه‌ یی و کاسه ‌یی و خِرقه ‌یی داشتند و در ویرانه‌ یی پرت ‌افتاده به‌ سرمی‌بردند. گاه مانند مسیحیان «روزۀ سکوت» می‌گرفتند. گاه، از بیم دوزخ، مدام، می‌گریستند (=بُکایین). لباس پشمی خشن می‌پوشیدند. پیوسته، روزه ‌دار بودند و چِلّه ‌نشینی می‌کردند با غذایی اندک، مثلاً نان و نمک و زیتون. در پی ادب کردنِ نفس خود بودند و هرچه نفس می ‌طلبید، در طلبش نمی‌ رفتند. پارسا و زاهد بودند، از این ‌رو، از رفتن به درگاه خلیفه سر‌ بازمیزدند. همواره به یاد مرگ بودند و از وحشت دوزخ و غضب خدا آنی آرام نمی‌گرفتند. از گرسنگی بیهوش می‌شدند و سنگ به شکم می‌بستند.
معروف‌ کرخی (از کرخ بغداد ‌ـ درگذشتش به سال 200یا 201هجری ـ‌‌ـ 816 یا 817میلادی) کسی بود که تصوّف را در بغداد رونق بخشید. پدر و مادرش مسیحی بودند. خود او به دست حضرت رضا، امام هشتم شیعه، به اسلام گروید و از یاران او شد.
از میان تربیت ‌یافتگان معروف کرخی، سَری سَقَطی (=خُرده‌فروش) از دیگران مشهورتر است.

تصوّف در بغداد در زمان سَری سَقَطی، جُنید بغدادی و حسین‌ بن منصور حلّاج به اوج خود رسید و پس از درگذشت شِبلی، که با حلّاج همزمان بود، تصوّف بغداد از رونق افتاد و جوش و تپش از آن رخت بربست.

در پاسخ عشق و پرتو آزادی ـ س .ع نسيم



   «امروز بیشتر از دیروز دوستت دارم و فردا بیشتر از امروز.
                                    و این ضعف من نیست، قدرت تو است...» ـ احمد شاملو
                                                                             ***  ***

درِ بسته
            گشوده می‌شود
و تویی
         که می‌آیی
                        آمیخته با هوا.
پردیس آسمانیِ یقینی که تویی
از پنجره‌ی نیم‌گشوده‌ی بارانی
به بام خانه می‌آردم
تا به دلبستنی ابدی
غروری مسرور و شگفت را
                                   به تمنا بازیابم.
ـ انکار تو
فاصله‌ی کفرآلود آفرینش و آدمی‌ست ـ
بر آستانه‌ی امیدم ایستاده‌ام
درِ بسته
            باز
                گشوده می‌شود
و تویی که این‌چنینی
                            آمیخته با هوا.
بلوغ یقینی عظیم و سخت
در افق روشن امیدی که تویی
و من به‌خاطر شادیِ یقینم
دنبال پرسه‌ی شعری
                           و الهامی سحرآمیز
                                                   در افق‌های گنگ دور نمی‌گردم.
درِ نیم‌گشوده
                 دریچه‌ی ترانه‌ی ابدیتی‌ست
                                   آمیخته با هوا
و تویی
         که می‌آیی
                       در بلوغ یقینی عظیم و سخت... 
                                                                              س.ع.نسیم
                                                                   بازسروده: 13اردیبهشت 96

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

زندگی‌نامه سهراب سپهری به قلم خودش س . ع . نسيم




     متن، یک نقاشی از زندگی‌ست. این، نقاشیِ متن شده‌ی سهراب سپهری از زندگیِ خودش می‌باشد. شاید بسیاری این متن را خوانده‌اند، اما چیزهایی لابه‌لای آن است که شاید از دست در رفته باشد و باید خواندشان.
     سهراب در قلم سهراب، یک کار «زبان» ی در نثر و شعر است. به همین خاطر هم ویژگی‌ها دارد:
     زبانی که لابه‌لای شور کودکی و زندگی، شعور را هم پیدا کرده است.
     زبانی که یاد می‌دهد طور دیگری هم می‌شود فکر کرد تا جور دیگری بشود زندگی‌نامه نوشت.
     جمله‌ها، کوتاه‌اند و لاجرم معناها به هم نزدیک.
       نثری گاه روایی، گاه کلاسیک، گاه شاعرانه و گاه معیار. نثری که از «شور تماشا» آمده است.
     خرّاطی لحظات است با «کِلکِ خیال‌انگیز».
     زندگی‌نامه‌نویسی‌یی که مقال را با معقول درآمیخته است.
     خاطره‌ها را از خودساختگی، خالی کردن و آینه‌وار و بی‌تعارف، خود را نوشتن.
     گردآوردن رشته‌های عاطفی از رگ‌های زمان است.
     با این زندگی‌نامه، راز هشت پنجره‌ی کتاب شعر او گشوده می‌شود. شعری که از زندگی و طبیعت برمی‌خیزد، با متن، شعر می‌شود و دوباره با زندگی می‌آمیزد؛ اما دیگر آن زندگیِ پیشین نیست.
     ویژگی سهراب این بود که همیشه خودش را خوب، درست، به‌جا و سر موقع پیدا می‌کرد. و همان که بود را می‌دید و می‌نوشت. این، کلید مغز و قلبش بود که به همه داد تا همه به باغش بروند؛ از در و دیوار و درختش بروند بالا...

                                                                                           س.ع.نسیم
                                             ***   ***   ***
     من کاشی‌ام. اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نیست. مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر (6 اکتبر) به دنیا آمده‌ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است. در قم زیاد نمانده‌ایم. به گلپایگان و خوانسار رفته‌ایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکیِ رنگینی داشته‌ام. دوران خردسالی من در محاصرة ترس و شیفتگی بود. میان جهش‌های پاک و قصه‌های ترسناک، نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می‌کردیم. و خانه، بزرگ بود و باغ بود. و همه‌جور درخت داشت... . برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود.
       زمین را بیل می‌زدیم. هرس می‌کردیم. در این خانه پدرها و عموها خشت می‌زدند. بنّایی می‌کردند. به ریخته‌گری و لحیم‌کاری می‌پرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می‌کردند. تار می‌ساختند. به کفاشی دست می‌زدند. در عکاسی ذوق خود می‌آزمودند. قاب منبت درست می‌کردند. نجّاری و خرّاطی پیش می‌گرفتند. کلاه می‌دوختند. با صدف، دکمه و گوشواره می‌ساختند.
     کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش‌خط بود. تار می‌نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه‌یی خیلی چیزها می‌توان یاد گرفت.
     من قالی‌بافی را یاد گرفتم. چند قالیچه‌ی کوچک از روی نقشه‌های خودم بافتم‌. چه عشقی به بنّایی داشتم. دیوار را خوب می‌چیدم. طاق ضربی را درست می‌زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف؛ دنبال معماری نرفتم.
     در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود، بالا می‌رفتم. از پشت‌بام می‌پریدم پایین. من شر بودم. مادر پیش‌بینی می‌کرد که من لاغز خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچه‌های یک خانه، نقشه‌های شیطانی می‌کشیدیم.
     روز دهم مه 1940 موتورسیکلت عمویم را دزدیدم و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم بالا می‌رفتیم و انجیر و انار می‌دزدیدیم. چه کیفی داشت‌. شب‌ها در دشت صفی‌آباد به سینه می‌خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم‌. تاریکی و اضطراب را میان مشت‌های خوب می‌فشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه، دچار اضطرابی آشنا می‌شود.
     خانه‌ی ما همسایه‌ی صحرا بود. تمام رؤیاهایم به بیابان راه داشت. و پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می‌رفتم.
      بزرگ که شدم، عموی کوچک، تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده‌یی که زدم، یک سبزه‌قبا بود. هرگز شکار، خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده‌دم، به صحرا می‌کشید. و هوای صبح را به میان ریه‌هایم می‌نشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی‌پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد، روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
     اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم، گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بارآورد. تماشای مجهول را به من آموخت.
     من سال‌ها نماز خوانده‌ام. بزرگترها می‌خواندند. من هم می‌خواندم. در دبستان، ما را برای نماز به مسجد می‌بردند. روزی درِ مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: «نماز را روی پشت‌بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک‌تر باشید».
     تابستان‌ها به کوهپایه می‌رفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر می‌کردیم. در یک سفر، راه میان کاشان و قریه‌ی بَرزُک را با پالکی پیمودیم. در گوشه‌ی باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه می‌داشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود و مرا می‌ترساند.
     من از خیلی چیزها می‌ترسیدم: از مادیان سپید پدر بزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیک شدن وقت نماز، از قیافه‌ی عبوس شنبه. چقدر از شنبه‌ها بیزار بودم. خوشبختیِ من از صبح پنجشنبه آغاز می‌شد. عصر پنجشنبه، تکه‌یی از بهشت بود. شب که می‌شد، در دورترین خواب‌هایم، طعم صبح جمعه را می‌چشیدم.
     در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دل‌درد می‌زدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می‌دادم. وقتی در کلاس اول دبستان بودم، یادم هست یک روز داشتم نقاشی می‌کشیدم. معلم، ترکه‌ی انار را برداشت و مرا زد. و گفت: «همه‌ی درس‌هایت خوب است. تنها عیب تو این است که نقاشی می‌کنی». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
     ده‌ ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را به‌یاد دارم: «ز جمعه تا سه‌شنبه خفته نالان ـ نکردم هیچ یادی از دبستان». اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم.
     این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه‌ی ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم.
      نمی‌دانم تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مأمور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم. راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می‌رفتم، سعی می‌کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را می‌خوردند، پیدا بود که گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود: روزها در آبادی، زیر یک درخت دراز می‌کشیدم و پرواز ملخ‌ها را در هوا دنبال می‌کردم. اداره‌ی کشاورزی مزد مرا می‌پرداخت.
     در دبیرستان، نقاشی کار جدی‌تری شد. زنگ نقاشی، نقطه‌ی روشنی در تاریکی هفته بود. میان هم‌شاگردی‌های من، چند نفری بودند خوب نقاشی می‌کردند، شعر می‌گفتند و خط را خوش می‌نوشتند. در شهر من، شاعرانِ نقاش و نقاشانِ شاعر، بسیار بوده‌اند. با هم‌شاگردی‌ها به دشت‌ها می‌رفتیم. و ستایش هر انعکاس را تمرین می‌کردیم. سال‌های دبیرستان، پر از اتفاقات طلایی بود.
     من هنوز غریزی بودم. و نقاشی من کار غریزه بود. شهر من زنگ نداشت. قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود. فضا بود. طراوت تجربه بود. می‌شد پای برهنه راه رفت. و زبری زمین را تجربه کرد. می‌شد انار دزدید و moral تازه‌یی را طرح ریخت. می‌شد با خشت دیوار خو گرفت.
     معماری شهر من، آدم را قبول داشت. دیوار کوچه، همراه آدم راه می‌رفت. و خانه، همراه آدم شکسته و فرتوت می‌شد. همدردیِ organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود؛ اما حرف می‌زد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک.
     در چنین شهری ما به آگاهی نمی‌رسیدیم. اهل سنجش نمی‌شدیم. شکل نمی‌دادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل می‌باختیم. شیفته می‌شدیم. و آنچه می‌اندوختیم، پیروزیِ تجربه بود.
     سه سال دبیرستان سر آمد. آمدم تهران. و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد، چندان نبود. در دانشسرا، نان سیاه می‌خوردیم. ورزش می‌کردیم. و آهسته از حوادث سیاسی حرف می‌زدیم. با چقدر خامی. من سالم بودم.
   ورزش من خوب بود. در بازی فوتبال بیشتر wing forward بودم. از نقاشی، چیزی نیاموختم. کمی با رنگ و پرسپکتیو آشنا شدم. محیط شبانه ـ روزی ما جای جدال بود و درس‌های خشک و انضباط بی‌رونق. و ما جوان بودیم و خام و عاصی. چند نفری دور هم گرد آمده بودیم، با نقشه‌های شیطانی. چه آشوبیبه‌پامی‌کردیم! اگر از سهم ذغال‌سنگ ما می‌کاستند، شبانه قفل انبار را می‌شکستیم. و میزهای تحریر را از ذغال می‌انباشتیم. یا تخته‌ی قفسه‌ها را به آتش بخاری می‌سپردیم. شب‌های تعطیل که از شبانه ـ روزی در می‌آمدیم، اگر دیر برمی‌گشتیم و در بسته بود، از دیوار داخل می‌شدیم.
     دانشسرا تمام شد و من به کاشان برگشتم. دوران دگرگونی‌ها آغاز شد. خانه‌ی قدیمی از دست رفته بود. اجداد پدری در گذشته بودند. عموها در خانه‌های جدا می‌زیستند. خانواده‌ی من هم در خیابانی که به ایستگاه راه‌آهن می‌رفت، روزگار می‌گذراندند. سال 1945 بود. فراغت در کف بود. فرصت تأمل به‌دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دل‌پذیر فراهم می‌شد.
     در خانه، آرامش دلخواه بود. چیزی به تنهاییِ من تحمیل نمی‌شد. می‌نشستم و رنگ می‌ساییدم. با رنگ‌های روغنی کار می‌کردم. حضور اشیاء بر اراده‌ی من چیره بود. تفاهم چشم و درخت، مرا گیج می‌کرد. در تماشا، تابِ شکل‌دادن نبود. تماشا خاص بود. تنهاییِ من عاشقانه بود. نقاشی، عبادت من بود. من شوریده بودم. و شوریدگی‌ام تکنیک نداشت.
     روی بام کاهگلی می‌نشستم. و آمیختگی غروب را با sensuality بام‌های گنبدی شهر تماشا می‌کردم. به‌سادگی مجذوب می‌شدم. و در این شیفتگی‌ها، خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندام‌های انسان نبود. نقاشی من، فساد میوه را از خود می‌راند. ثقل سنگ را می‌گرفت. شاخه‌ی نقاشی من، دستخوش آفت نبود. آدمِ نقاشی من، عطسه نمی‌کرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم. و اعتبار فساد را دریافتم.
      زندگیِ من آرام می‌گذشت. اتفاقی نمی‌افتاد. دگرگونی‌های من پنهانی بود. و داشت آفتابی می‌شد. با دوستان قدیم ـ یاران دبیرستانی ـ به شکار می‌رفتیم. آن‌قدر زود از خواب پا می‌شدیم که سپیده‌دم را در آبادی‌های دور تجربه می‌کردیم. ما فرزندان وسعت‌ها بودیم. سطوح بزرگ را می‌ستودیم. در نفسِ فصل، روان می‌شدیم.
     شنزارها فروتنی می‌آموختند. جایی که افق بود، نمی‌شد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان می‌رفتیم. و حرمت خاک از کفش‌های ما جدایی نداشت.
     اواخر دسامبر 1946 بود. من در اداره فرهنگ کار گرفتم. آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار می‌کرد، رنگ تازه‌یی به زندگی‌ام زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق، الفبای شاعری را به من آموخت... هر شب می‌نوشتم.
     انجمن ادبی درست کردیم. و شاعران شهر را گرد آوردیم. غزل بود که می‌ساختیم. اما آنچه می‌گفتیم، شعر نبود. دو دفتر از این گفته‌ها را سوزاندم.
      من فن شاعری می‌آموختم. اما هوای شاعرانه‌یی که به من می‌خورد، نشئه‌یی عجیب داشت. مرا به حضور تجربه‌های گمشده می‌برد. خیالاتیم می‌کرد. با زندگی گیر و دار خوشی داشتم. و قدم‌های عاشقانه برمی‌داشتم. کمتر کتاب می‌خواندم. بیشتر نگاه می‌کردم. میان خطوط تنهایی، در جذبه فرو می‌رفتم.
     خانه‌ی ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان، صحرا پیدا بود و برج و باروهای قدیمی. شب‌ها کاروان شتر از کنار خانه‌ی ما می‌گذشت. در جاده‌یی که به اصفهان می‌رفت، دور می‌شد. و سحرگاه با بار هیمه به شهر بازمی‌گشت. صدای شتر، زیر دندان همة خواب‌هایم بود. طعم تجرد می‌داد. به پریشانی می‌کشاند. غمگین می‌کرد و روزگار مستیِ مقیاس بود. و من عاشق بودم.
     اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه می‌بستم و روانه‌ی دشت می‌شدم. می‌نشستم و نبض آفتاب را روی کوه‌های دور، می‌گرفتم. به ستایش nuance عادت می‌کردم. تعادل را می‌آموختم.
     تابستان 1948 رسید. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود. و کوه‌پیمایی. آن‌جا بود که با منوچهر شیبانی برخوردم. و این برخورد، مرا دگرگون کرد.
     شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت: «چون به خانه رسیدیم، من و برادرم کارهای خود را کرده، به خانه‌ی یک نقاش که فقط به اسم، او را می‌شناختیم، روان شدیم. پس از پرسیدن بسیار، زنگ درِ خانه‌یی را به‌صدا درآوردیم. کلفتی در را باز کرد. اسم ما را پرسید. چیزی نگذشت که خود نقاش آمد و ما را به درون برد. تا غروبِ آفتاب در آن خانه به‌سر بردیم. صحبت ما فقط از نقاشی بود».
     آن روز شیبانی در ایوان خانه، چیزها گفت. از هنر حرف‌ها زد. «ون گوک» را نشان داد و من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه می‌شنیدم، تازه بود. و هرچه می‌دیدم، غرابت داشت. شب که به خانه برگشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب، در دهان داشتم.
     فردای آن روز، نقاشیِ من چیزی دیگر شد. نقاشیِ من خوب نبود. خوب‌تر هم نشد. در مسیری دیگر افتاد. از آن پس، شیبانی را بیشتر روزها می‌دیدم. با هم به دشت می‌رفتیم. نقاشی می‌کردیم. حرف می‌زدیم. شیبانی شعرهایش را می‌خواند. از نیما می‌گفت. به زبان تازه‌ی شعر اشاره می‌کرد. و در این گشت و گذارها بود که conception هنریِ من دگرگون می‌شد. همان سال به دانشکده‌ی هنرهای زیبای تهران رفتم. دوران تحولات هنریِ محیط ما بود. انجمن خروس‌جنگی بیداد می‌کرد و نو با کهنه می‌جنگید. و میان این شور و ستیزها، کار من ذره‌ذره شکل می‌گرفت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Contemplation: تفکر و عبادت (مذهبی و عرفانی)، مکاشفه، تعمق و تفکر، درون‌نگری، ژرف اندیشی
moral: اخلاقی، معنوی، وجدانی
Organic: اندامی، نهادی، اساسی، درونی
wing forward: بال جلو، بخش جلو
sensuality: شهوت‌پرستی
nuance: فحوا، تفاوت ظریف، سایه رنگ، سایه چم، ریزه‌کاری
conception: جنین، آغاز هر فرایند، تکوین، بینش، پنداشت، ادراک

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه




پرسید : پلید تر از حاکمان جمهوری اسلامی سراغ داری؟
گفتم: آری؛ آنان که جنایت های این ها را می بینند و همچنان به تایید شان می پردازند!
پرسید از این دو گروه پلید تر هم سراغ داری؟
گفتم: آری؛ آنان که پلیدی های این دو گروه را می بینند و در مقابلشان سکوت می کنند!
پرسید: از اینان پلید تر هم سراغ داری؟
گفتم: آری؛ آنان که ادعای مبارزه با حاکمان جمهوری اسلامی را دارند و استراتژی مبارزاتی شان دفاع از عملکرد این نظام است!
پرسید: از اینها که بر شمردی پلید تر هم سراغ داری؟
 
گفتم : آری؛ آنان که ایران و خارج از ایران را ییلاق و قشقلاق می کنند، از آخوندهای حاکم هم بدشان می آید، اما اگر درخارج با کسی رو به رو شوند که پای مبارزه با رژیم را پیش بکشد، پرخاشگرانه بهش می گویند: اگر جرات داری برو داخل ایران مبارزه کن!
پرسید: از همه ی اینها پلید تر هم سراغ داری؟
گفتم: آری؛ آنان که همسو و همکلام و با منطق و شیوه ی نظام آخوندی، مقاومت ایران و مبارزان پیشتاز آزادی را مورد حمله و هجوم قرار می دهند و اسمش را می گذارند: انتقاد!
پرسید برای این گروه ها مصداقی هم داری؟
گفتم : اگر هنوز مصداقی ندیده ای، برو سراغ چشم پزشک!