‏نمایش پست‌ها با برچسب ايران ، قتل عام 67 ، محاكمه قاتلان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ايران ، قتل عام 67 ، محاكمه قاتلان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آذر ۲۲, چهارشنبه

مینا انتظاری:‌ مژگان و فرحناز، دو یار سربدار!



نزدیک سی سال بود که آنها را ندیده بودم، البته گاه و بیگاه و در انبوه خاطرات تلخ و شیرین گذشته آنها را میدیدم، لحظاتی خاص در سایه روشن خواب و بیداری و یا در تنهایی و دلتنگی غربت... گاهی اوقات وسط کاری یا تماشای چیزی یک مرتبه چهره زیبای فرحناز و خنده های قشنگ مژگان به یادم میامد و از خاطرم میگذشت، بعضی وقتها هم خودم به سویشان پرمیکشیدم و برای دیدنشان دوباره به اوین و قزلحصار گذر میکردم...
گفتم که سی سال بود آنها را ندیده بودم، چرا که آنها سالهاست رفته اند، به سفر جاودانگی، همان سفر بی بازگشت و پرواز بسوی ابدیت! حتمآ همه بیاد داریم حکایت حیرت انگیز کوچ پرستوهای عاشق را در آن تابستان سوزان شصت و هفت...
 بگذریم، داشتم از دوتن از یاران همبند و عزیز خودم در زندانهای دهه شصت میگفتم. اینکه بعد از سی سال سیاه بالاخره عکسی از آن «دختران آفتاب و خواهران سپیده و مهتاب» بدستم رسید.... عکسی قدیمی و سیاه و سفید از گلهای خوشرنگ و سرسبد یک نسل: مژگان سربی و فرحناز ظرفچی
به عکسهایشان نگاه میکنم، بارها و بارها، گاه با حسرت و اندوه و گاه با عشق و عاطفه، و البته همیشه با غرور و افتخار... هردوی آنها فرزندان خانواده های زحمتکش و درد آشنای جنوب تهران بودند و اتفاقآ هردو متولد ۱۳۴۱ و همسن هم بودیم. آن دو از دختران بی باک و شجاع و پرتلاش تشکیلات دانش آموزی مجاهدین در دوران فعالیتهای سیاسی و مبارزات مسالمت آمیز (فاز سیاسی از سال ۱۳۵۸ تا۱۳۶۰) در پایتخت بودند.
 مژگان در سی خرداد سال شصت و فرحناز هم در همان ایام توسط پاسداران پلید خمینی دستگیر شدند... بعد از تحمل ماهها شکنجه و بازجویی در اوین، سرانجام در بیدادگاههای چند دقیقه ای «انقلاب اسلامی» مژگان به ۱۰ سال و فرحناز به ۸ سال زندان محکوم شدند.
هر دوی آنها از بهترین دوستانم در سالهای زندان بودند. بعد از پشت سرگذاشتن کابوس شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص در اوین، به قزل حصار که رسیدیم تقریبآ همه جا همبند و هم سلول بودیم. هنوز روحیه بالا و خنده هایشان را در سخترین دوران زندان بیاد دارم.
در سالهای نفس گیر ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ و در «شبهای بینهایت» حاج داوود رحمانی در قزل حصار که پشت دیوار بند هشت یعنی بند تنبیهی زنان باید تا صبح با چشمبند در هوای سرد سرپا می ایستادیم، شیطنتها و شوخی های بچه هایی همچون فرحناز و مژگان، زجر و خستگی و بی خوابی را برایمان قابل تحملتر می کرد.
یکی از سوژه های خنده دار و شوخی هایی که معمولآ در جمع دوستان خیلی نزدیکتر با هم داشتیم این بود که هرازگاهی بر بال خاطرات محدود سینمایی و هنری که از قبل زندان داشتیم سری هم به هالیوود! میزدیم و مشابهت های با مسمّایی در چهره یاران خود می یافتیم... بطور مثال چهره و خنده های خیلی قشنگ مژگان همیشه مرا بیاد یکی از بازیگران معروف جهان سینما میانداخت و برای همین او را «دوریس» صدا میکردم و او با شنیدن این نام با تمام چهره اش میخندید و با شیطنت ژست میگرفت. همانطور که دوست خیلی عزیزم اعظم عطّاری هم مرا «اِدنا» صدا میکرد و حتی روز آخر هم از پنجره سلولش با همین نام با من خداحافظی کرد...
سال ۱۳۶۴ و دوران کوتاه «رفرم» در زندان بود که ما بعد از سالها محرومیت، میتوانستیم از محوطه محصور در میان دیوارهای سیمانی بلند و سیمهای خاردار، بعنوان هواخوری بند عمومی، استفاده کنیم و صبح های زود قبل از طلوع آفتاب، به محض باز شدن در هواخوری، از داخل بند به بیرون میپریدیم و در هوای آزاد نفس میکشیدیم و بلافاصله در صفوفی منظم و دو نفره به دنبال هم دور آن حیاط می دویدیم: یک، دو، سه، چهار... یک، دو، سه، چهار ..... کم کم ضربات منظم پاها بر روی زمین و شمارش نفر جلودار صف، به ریتمی هماهنگ تبدیل می شد و ما تا طلوع خورشید صبحگاهی می دویدیم. انگار که تمام فشارها و شکنجه های سالیان، بچه ها را قویتر و مقاومتر کرده بود. مژگان و فرحناز عزیزم از بچه های ثابت ورزش و جمع مجاهدین زندان بودند.
دوران «رفرم» زندان که با آمدن هیئتی از طرف دفتر آقای منتظری و متعاقبآ رفتن باند «لاجوردی - رحمانی» از زندانهای تهران شروع شده بود همانطور که انتظار میرفت خیلی کوتاه بود و بازهم سرکوب و خشونت بیرحمانه، سهمیه ما «دوزخیان روی زمین» از «دوران طلایی امام» شد. سال ۱۳۶۵ بازهم دسته دسته برای تنبیه بیشتر راهی اوین شدیم و در همان بدو ورود با ضربه های شلاق و پوتین و مشت و لگدهای دژخیمانی همچون مجتبی حلوایی و باند نامردش، مورد استقبال قرار گرفتیم...
 در اعتراض به آن همه ظلم و ستم و بیکسی، مظلومانه دست به اعتصاب غذا یا اعتصاب دارو میزدیم شاید که کسی یا جایی در آن دنیای سراسر سود و سرمایه و سکوت و سازش، صدای در گلو شکسته شده ما را در آن سالهای سیاه بشنود.... در واقع ما بچه های زندان با همان بدنهای رنجور و زخمی و با دست بسته نیز به جلادان «نه» میگفتیم...
در جریان «اعتصاب دارو» بعضی بچه ها از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند. یکی از آنها مژگان سربی بود که از کمر درد مزمنی رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود، به زندانی توابی که عامل دشمن و زندانیان شده بود مراجعه کند.
بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود. حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود، با زور به داخل دفتر می کشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند. بنا به همین تجربه، به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند، مراقب هم باشیم. ‌فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز در حالت آماده باش بودیم!


یکی از همین روزها، مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت. من باناهید تحصیلی روی تخت طبقه سوم اتاقمان، کتاب می خواندیم. مژگان که با درد به سمت دفتر بند می رفت، از جلوی اتاقمان که رد می شد با اشاره به ما رساند که حواستون بهم باشه دارم می رم.
به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد. پاسدار فاطمه جباری که در بین ما به «فاطمه عَرّه» معروف بود، با غربتی بازی جیغ می زد...
کتاب روی دستمان به پرواز در آمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم. فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آنطرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم. ما بکش، آنها بکش. بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به اینطرف و آنطرف کشیده می شد...
پاسدار جباری داد می زد: منافقای آمریکایی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی دارویی شهید می شن و شماها اینجا دارو می خواین؟
مژگان هم با فریاد جواب می داد: شماها کیک رو خوردید و کلتش را بستید اونوقت به ما می گید آمریکایی؟ (اشاره او به داستان کیک و کلت و ماجرای ایران گیت و مک فارلین بود.) در این لحظه فاطمه عرّه هوار کشید: مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده!
لحظاتی بعد مجتبی حلوایی و گروه ضربتش وسط بند بودند در حالی که شلاقش را کف دستش می زد و آماده برای یورش می شد کُرکُری می خواند: پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟ با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند... معمولآ وقتی به همه بچه های بند حمله می کردند بطور فردی کمتر ضربه می خوردیم تا این که یک زندانی را به تنهایی گیر می انداختند. به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خرد می شود.
گذشت و گذشت و بسیاری اتفاقات دیگر هم از سر گذشت تا به اواخر بهار ۶۷ رسیدیم... روزیکه قرار شد بعد از حدود هفت سال اسارت، بطور موقت از اوین مخوف خارج شوم. اتفاقآ در آن دو روز آخر حبس بازهم با مژگان گلم و فرحناز عزیزم در سالن دو اوین همبند شده بودم.... از دفتر زندان بسرعت به بند برگشتم. پاسدار رحیمی (مسئول بند زنان در آن ایام) پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد. به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم، در یک چشم به هم زدن توی همان اتاق جمع شدند.
 برای این که پاسدار همراه نتواند وارد اتاق شود، مژگان سربی با شهامت جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق شد. هر کدام از بچه ها به بهانه کمک یا خداحافظی، در گوشم پیغامی می دادند و سلام می رساندند. می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان... فرحناز ظرفچی، مهین قریشی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی حاج زارع، سهیلا محمدرحیمی، زهرا بیژن یار، آزاده طبیب و ...
 آن زن پاسدار همچنان هل می داد و داد می زد که زودباش بیا بیرون. مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه، به تو می گم وایسا بیرون! زن پاسدار با بلاهت خاصی گفت: چطور این همه آدم محرم هستند و من نامحرم؟ مژگان با قیافه با نمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: اِهه، ‌تازه فهمیدی که تو نامحرمی؟ به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن! همه اتاق زدند زیر خنده. در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، آخه مژگان از بچه های جسور جنوب شهر و از دستگیریهای ۳۰ خرداد شصت بود و شخصیت فداکارش همین بود... 
 در آن لحظات سخت جدایی و وداع با خیل یاران، فرحناز عزیزم نیز همان جا بود، هفت سال بود که هم بند و هم زنجیر و گاه هم سلول بودیم... دختری مهربان و متین و محکم... با یک دنیا تجربه سیاسی و اجتماعی. دختری پاک و رنج کشیده که پیش از دستگیری، در محلات فقیر و محروم جنوب تهران علاوه بر کار روشنگرانه سیاسی، از طریق همکاری با نهاد امداد پزشکی مجاهدین خلق در انجمن یاخچی آباد، به دختران و زنان بیمار خدمت میکرد و همراه با دیگر یاران مجاهدش همچون مریم پاکباز و منیژه تاج اکبری ... تمام توش و توانش را وقف مردم محروم و محبوبش میکرد. دختری که مادر دلیر و دردمندش هم پابپای او میدوید و تلاش میکرد و بعد از دستگیری او هفت سال پشت دیوارها و میله های زندان هر سختی را تحمل کرد برای چند دقیقه ملاقات با اعمال شاقه ... البته پدر زحمتکش خانواده هم در غم فراق و سالها اسارت دخترش فرحناز عاقبت طاقت نیاورد و با اندوه جان سپرد....
آنجا، آنجا که زنی
به شکل مادر همه ی پروازها
مهربانی گمشده اش را
در میان فراموشی خاکها میجوید
آری، آنجا
 که هیاهوی رویا و خیال و عطر و اشک و بیتابی ست
گور کسی ست
که چشمهایش چراغ همه ی کوچه ها
گامهایش، تصویر همه ی رفتن ها
و تفنگش، عصای دوره گرد آزادی بود
 سرانجام در تابستان سیاه ۶۷ به فرمان و فتوای دیو جماران، همبندان دلاورم فرحناز و مژگان و منیژه و مریم و منیره و فروزان و اعظم و سودابه و میترا و ناهید و صدها دختر و زن مجاهد دیگر در زندان مخوف اوین سربدار شدند. بسیاری از آنها همچون مژگان و فرحناز حتی گور و مزاری هم برایشان نگذاشتند. چه تلخ است نسلی که برای آزادی از همه چیز خود، از جان و جوانی و عزیزان خود نیز گذشت حتی یک سنگ قبر هم ندارد.
 در آستانه روز جهانی «حقوق بشر» باید از همه مجامع بین المللی منادی حقوق بشر و قدرتهای سیاسی جهانی مدعی عدالت پرسید سهم حقوق بشر فرحناز و مژگان و هزاران انسان قتل عام شده دیگر در متن معاملات کلان تان با جمهوری جلادان در ایران، کجاست و چگونه نوشته میشود!؟
 بی تردید روزی نه چندان دور، مردم ستم دیده و نسل جوان و ستم ستیز ایران همراه با رزمندگان آزادی، حقوق غارت شده خود و عزیزانشان را از ملایان تبهکار و حامیان بین المللی شان بازپس خواهند گرفت و جنایتکاران را به پای میز عدالت و عقوبت خواهند کشاند!
--------------------------------------------------------------------------------------------
 پانویس:
۱- نقل خاطره ایی از زندانی سیاسی سابق «شیلا نینوایی» در مورد مجاهد شهید «مژگان سربی» در آن تابستان تب دار شصت و هفت:
“مژگان خیلی شاد و شوخ بود، در همان ایام مرداد ٦٧ روزی که مشغول شیطنت بود گفت: بچه ها چه خوبه که همه همزمان اعدام میشیم و در قبرهای کنار همدیگر قرار می گیریم. مورس هم بلدیم بزنیم پس تنها نمی مانیم؛ در ضمن یادتون باشه اگر یکدفعه خدا یک نفر جهنمی را به بهشت ما فرستاد با انداختن یک سنگ، جلوی نهر شیرعسل را ببندیم و اعتصاب غذا کنیم...»

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

وقتی جنبش دادخواهی، آمران و عاملان قتل‌عام ۶۷را به صف می‌کند

جلادان احمد شاهروی-اسدالله لاجوردی-مرتضی بختیاری- علی رازینی



جنبش دادخواهی ـ رسالتی انسانی و میهنیفراخوان دادخواهی قتل‌عام شدگان 67شیپور بیداری است. ناقوس حقیقت است؛ بانگی فراگیر است که هر روز طنین بیشتری می‌یابد و وجدانهای خفته را هوشیار می‌کند. سروش آگاهی بخش است. فراخوان به رسالتی انسانی و میهنی است.

فراخوان دادخواهی قتل‌عام شدگان 67جاری شدن قلمها و زبانها و خاطره‌ها و مشاهدات برای غبار روبی از بخش مهمی از تاریخ ایران و ثبت آن است. جنبش دادخواهی، پرتوافکنی نور بر زوایای تاریک نگاه داشته توسط ارتجاع آخوندی است. جنبش دادخواهی، کنجکاوی شهیدان راه آزادی در یافتن جلادان و دژخیمان نظام ولایت است. آری، آرمان آزادی که 30هزار گل سرخ به‌خاطرش قتل‌عام شدند، آتشی گر گرفته است که بادهای جنبش دادخواهی به همه‌جا خواهندش برد.

جنبش دادخواهی موجب ظهور و به هم پیوستن ارتعاش خاطرات و واقعیتهای پنهان مانده اقشار گوناگون مردم شده است. ارتعاشاتی که به هم پیوسته و دارند زلزله می‌شوند. زلزلة‌ای که مور و ملخ ارتجاع آخوندی را از لانه‌هایشان بیرون کشیده است. در این میان فسیل‌هایی هم هستند که هرگز فکر نمی‌کردند روزی به درد خبرگزاریهای مبلغ جهل و خرافه و افکار ضدبشری نظام آخوندی بخورند.

جنبش دادخواهی ـ به صف کردن جلاداندر نبش‌قبر این دایناسورهای جانی و درنده، خبرگزاری تروریستی قدس (تسنیم) به سراغ آخوند رازینی، مرتضی بختیاری (جانشین لاجوردری) و احمد شاهرودی حاکم شرع خوزستان در دهه 60رفته است. آخوند شاهرودی به اعتراف خودش 30سال راجع به قتل‌عام 67لب باز نکرده و مأمور به سکوت بوده است. از طرفی یک سال پس از بیرونی شدن نوار آقای منتظری، یکباره یادش آمده که او هم یکی از مخاطبان منتظری بوده است. آخوند رازینی و مرتضی بختیاری نیز مجبور به اعتراف مقاومت و حماسه قهرمان قتل‌عام 67و حکم غیرقانونی و غیرحقوقی خمینی شده‌اند که در یادداشتها و مقاله‌های دیگری به آنها خواهیم پرداخت.
تأخیر سی سالة‌ آخوند احمد شاهرودی و اقدام عجولانه تسنیم، گویای نفوذ و گستردگی فراخوان دادخواهی در جامعه و حتی در پستوهای هزار توی نظام ولایی است که یقة بسیاری را گرفته و جلو دوربین و میکروفون آورده است.

حالا این جنبش دادخواهی است که تمامیت دستگاه ولی‌فقیه را به تکان و لرزه انداخته تا با بسیج دست‌اندرکاران این جنایت بزرگ، تلاش کنند که پرده از جنایت قرن علیه زندانیان سیاسی برنیفتد. اما چه سود که: باد کشته را توفان حاصل است. این توفان نعره «زنده باد آزادیِ » شهیدان قتل‌عام 67می‌باشد که از شش سوی ایران وزیدن گرفته است. آری، آرمان آزادی که 30هزار گل سرخ به‌خاطرش قتل‌عام شدند، آتشی است که بادهای جنبش دادخواهی به همه‌جا خواهندش برد.
تسنیم رژیم آخوندی مجبور است بسیج پرده‌پوشی از جنایت تابستان 67و دهه 60را با دسته‌های جنایتکاران پیش ببرد. از این رو لاجرم مجبور به اعتراف است که: «در این میان هر کدام از این راویان در کسوت‌های مختلف در دهه 60قرار داشته‌اند؛ به‌طور مثال یکی عضو تیم حفاظت مسئولان بوده، دیگری در مقام قاضی و حاکم شرع نشسته بود، آن یکی مسئولیت زندان اوین را به‌عهده‌ داشته و دیگری از مسئولان امنیتی وقت بوده است.» (خبرگزاری تسنیم، 17مرداد 96) 

چه گواهی‌یی از این بهتر که آمران و عاملان و تیرخلاص زنان دهه 60ردیف شوند تا از هزارهزار تیرباران و 30هزار قتل‌عام حرف بزنند و خودشان را معرفی کنند؟ چه شهادتی بهتر از این؟ اما چرا بعد از 30سال؟ پاسخ را باید از جنبش دادخواهی گرفت که نور بر تاریکی‌ها انداخته و پشت پرده‌های مکتوم یک دستگاه جنایت‌اندیش، جنایت‌پرور، جنایت‌زی و جنایت‌پیشه را برملا نموده و از این بیشترش را نیز به میدان خواهد آورد.

کارآموزی یک ماهه در «اوین» و حاکم شرع شدن
معرفی آخوند احمد شاهرودی، مستوجب هیچ شرحی نیست. روشنابخشی جنبش دادخواهی، سکوت 30ساله‌اش را به اعترافی ناگزیر بدل کرده است. این معرفی و اعتراف را خبرگزاری تسنیم این‌گونه سوتیتر می‌زند: «کارآموزی یک ماهه در «اوین» و عزیمت به دادگاه انقلاب شرق خوزستان». و در ادامه، معلوم می‌شود که سلسله مراتب قضات دستگاه حکومتی خمینی، اولین ویژگی‌یی که ندارند، شرافت انسانی است و محتوایی که فاقد آن‌اند، اصول بنیادین و علمی قضا جدای از دولت و حاکمیت سیاسی می‌باشد. برای صدور حکم اعدام هم نیازی به طی کردن مراحل و مدارج علمی قضاوت نیست: «تا اواخر سال 60با آقای اراکی در دادگاه انقلاب همکاری می‌کردیم تا این‌که آیت‌الله مؤمن که عضو شورای قضایی بود و تقریباً اداره دادگاههای انقلاب با او بود، به ما گفت شما باید دوره‌های کارآموزی را طی کنید و خودتان حق صادرکردن حکم را داشته باشید. این شد که ما وارد کارآموزی قضایی شدیم و در دوره‌ یک ماهه که در زندان اوین برای ما برگزار شد، شرکت کردیم». (خبرگزاری تسنیم، 17مرداد 96) 

و اینگونه است که به‌جای دانشگاهها و مراکز علوم و بدون طی کردن مراحل علمی قضا، زندان اوین می‌شود، مرکز «کارآموزی قضایی»! آن هم در سال 60و 61که از در و دیوار اوین صدای تیرباران و شکنجه بلند است. در این زندان و در معیت و راهنمایی بزرگترین و منفورترین جنایتکاران تاریخ 40ساله ایران، احمد شاهرودی یک ماهه قاضی و حاکم شرع می‌شود و روزی 100پرونده را تعیین تکلیف می‌کند: » در آن زمان.. لاجوردی دادستان بودند و... فلاحیان نیز معاون او بود. .. محمدی گیلانی نیز رئیس دادگاه (ضد) انقلاب و حاکم شرع تهران بودند و... نیری هم معاون... گیلانی بود. پس از یک ماه کارآموزی، ابلاغیه قضایی رسمی برای ما صادر شد و اولین ابلاغیه قضایی رسمی برای ما ابلاغیه قضایی دادگاههای (ضد) انقلاب شرق خوزستان بود... از اهواز گرفته تا دزفول، مسجد سلیمان، بهبهان، شوش و‌ آبادان در روز شاید به 100پرونده رسیدگی می‌کردم». (خبرگزاری تسنیم، 17مرداد 96) 

این آخوند حتی آن‌قدر نسبت به حکم حکومتیِ تعزیر ـ که آخوندها آن را شرعی جلوه می‌دهند تا شکنجه‌های قرون‌وسطایی در زندانها را توجیه کنند ـ پرت است که تلاش می‌کند از دستگیری و زندان و مراحل بازجویی در زندانهای خمینی، تصویر یک مهد کودک را ارائه کند: «این بحث که ما شخصی را دستگیر کنیم و برای دریافت اطلاعات، او را شکنجه بدنی کنیم به هیچ عنوان صحت ندارد. ما در داداسرا، ابلاغی برای شکنجه نداشتیم. نه در دادسرا و نه در سپاه و نه در اداره اطلاعات. شدیداً مراقبت می‌شد که برخورد فیزیکی با متهمان انجام نشود». لابد که یکی از این مراقبان لاجوردی بود، دیگری گیلانی و فلاحیان، شریعتمداری، هادی غفاری و سعید امامی! 

جنبش دادخواهی ـ قتل‌عام: نه حقوق، نه جزا، نه قضادر پایان هم مثل بقیه دست‌اندرکاران قتل‌عام تابستان 67، همه اعدامها را متوجه حکم خمینی می‌کند؛ و این‌گونه ثابت می‌کند که اصلاً قضا و قضاوتی در کار نبود؛ هر چه بود، کشتار مخالفان ولایت فقیه و پایداران بر اصل و حق آزادی بوده است: «امضای امام بود و ما با توجه به امضای امام پای آن حکم، به پرونده‌ها با قاطعیت رسیدگی می‌کردیم. کسانی که پافشاری سر موضع داشتند، حکمشان اعدام بود و ما هم حکم را اجرا کردیم. البته ما حکم ندادیم، بلکه تشخیص موضوع و مصداق کردیم. در واقع حکم اصلی از سمت امام بود». (خبرگزاری تسنیم، 17مرداد 96) 
اینها شمه‌یی از پشت پرده‌های حکایت یک جنایت بزرگ در سرزمین ما است. اکنون این جنبش دادخواهی است که آمران و عاملان قتل‌عام تابستان 67را به صف می‌کند. آنها هیچ راهی جز اعتراف به جنایت و دفاع از آن ندارند. اگر راهی پیش پایشان بود و حتی قدرت دفاع حقوقی و جزایی و قضایی داشتند، 30سال همه‌چیز را مکتوم و در سکوت مطلق همراه با مهر سری نگه نمی‌داشتند. 30سال حکم خمینی ابلیس و جلاد را حتی از نگاه و فهم حکومتیان و ولایتمداران پنهان نگاه نمی‌داشتند.

ایمان بیاوریم آرمان آزادی که 30هزار گل سرخ به‌خاطرش قتل‌عام شدند، آتشی گر گرفته است که بادهای جنبش دادخواهی به همه‌جا خواهندش برد. قلم، زبان، خاطره، مشاهدات، همراهی و همبستگی ما ایرانیان در سراسر ایران و جهان، باید این آتش ملی و انسانی و میهنی را فروزان‌تر کند... 

18خرداد 96. 
منبع: وقتی جنبش دادخواهی، آمران و عاملان قتل‌عام ۶۷را به صف می‌کند